userinfo close

  ,

ستارگان مشهد


mashhadstarsclub

تاسیس: 11 آبان 1387  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: بانوی مهرگان - معاونان
▒▓▓ کلــــوبی متفـــاوت بــــرای دختــرا و پسرای مشهــــدی ▒▓▓ ▒░░▒▓▓▓▓▒░░▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓ ▒▓▓ ادامه »

▒▓▓ کلــــوبی متفـــاوت بــــرای دختــرا و پسرای مشهــــدی ▒▓▓

▒░░▒▓▓▓▓▒░░▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓

▒▓▓ پیام گروهی و كلوب مشابه پذیرفته می شــود ▒▓▓

▒░░▒▓▓▓▓▒░░▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓

▒▓▓اگر بحثی ایجاد می كنید،به موقعش تایید میشه ▒▓▓

▒░░▒▓▓▓▓▒░░▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓▒▓▓▓▓

 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1976
8444
91/1/18 (19:04)
1993
4855
91/1/25 (01:35)
1005
5641
91/3/9 (15:08)
1387
9302
90/12/25 (01:13)
20
43
90/12/21 (22:35)
1545
7091
91/3/11 (22:17)
368
607
91/3/11 (22:14)
162
350
91/3/11 (22:13)
120
268
91/3/11 (22:12)
1872
6962
91/3/11 (22:10)
191
324
91/3/7 (18:31)
940
2765
91/3/7 (18:28)
1340
4947
90/12/21 (22:17)
585
1136
90/12/17 (14:04)

عنوان بحث :: این بحث را 10 نفر دنبال می کنند.

هاش خانوم  آناکو , anako

STДЯS » ســرزمیـن شــعر و داستان كوتاه !!

 

 

 

در بی مجالی و لالی به کاغذ آتش رسیده می مانم

 

 

 

 

هـر گونه پستـــ نامربوط به بحثــ پاکـــ  خواهد شد

 

 

می توانید از این فونت استفاده  كنید.

 

 

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
بانوی مهرگان   , fe_atash
بانوی مهرگان - 22:17 1390/12/21
1340
http://www.up.vatandownload.com/images/jcok1jaej8ve6db31y0.jpg

عشق که باشد در تو ؛
دلهره هایت چه شیرین اند،
غصه هایت چه خواستنی،
ناشکیبائی ات چه آرام ...
بانوی مهرگان   , fe_atash
بانوی مهرگان - 22:16 1390/12/21
1339
http://www.up.vatandownload.com/images/e787zusmx9k8k1l9xyjk.jpg

تــو
گـاهـی دور مـی شـوی
و گـاهـی نـزدیـک
ولـی
نـه دور مـی شـود
نـه نـزدیـک
دل تـنـگـی ِ ثـابـت ِ دلَــم
بانوی مهرگان   , fe_atash
بانوی مهرگان - 22:16 1390/12/21
1338


http://www.up.vatandownload.com/images/svayejc2jt1k1b3qsyv.jpg

زنانگیت را به من بسپار...
خوب بلدم مرد بودن را !
با عطر تنت آشنایم...
گوش می دهم ...به نجواهای زن درونت!
من "تو" را می فهمم!!
بانوی مهرگان   , fe_atash
بانوی مهرگان - 22:15 1390/12/21
1337

http://www.up.vatandownload.com/images/wwiwkoy9mrcnd11zu8.jpg

من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم
که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم

عشق من
بوسه با لـــجبازی
بانوی مهرگان   , fe_atash
بانوی مهرگان - 22:14 1390/12/21
1336

http://www.up.vatandownload.com/images/p10rzhts6oomlhcd5sc.jpg

دیـوانـگـی بــد نیـسـت
هـوس کــرده ام
چنـان گیــــــج شومــــ از تــو
چنـان مستــــــ شـوی از مـن

کـه زمیــن سـر گیـجــه بگیــرد
و اشتـبـاهــی
سالـی سیـصـد و شصـت و شـش دور بگــردد ...

یکـــ روز اضـافــــه تــر دور ِ تـــو (!)
باران ستایش , barane66
باران ستایش - 17:18 1390/11/30
1335
به سلامتیش....
علی  , arshiye
علی - 23:38 1390/11/10
1334

رفیق بامرام به این میگن !!!


یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانهزد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچهمیبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه!! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی عذاب وجدان میگیره میرهخونه رفیقش رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختریتیکه انداختم ولی نمی دونستم خواهرتو بود ! دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتیرفیقی که یه ماه خونمون خورد خوابید ولی خواهرمونشناخت.

بانوی مهرگان   , fe_atash
بانوی مهرگان - 06:07 1390/09/15
1333
خیلی دردناکه

دردناک تر اینه که ما اون "تو" باشیم

فارغ از همه چی و البته "نفهم"


علی  , arshiye
علی - 18:00 1390/09/13
1332

 اینو حتما بخونین

 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
...
... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟
هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او
باران ستایش , barane66
باران ستایش - 11:00 1390/09/11
1331

دلامون بزرگه ، تنگش نکنیم / زندگی آسونه ، سختش نکنیم / رفاقت قشنگه ، تلخش نکنیم

محمد ج , m_jannati
محمد ج - 20:08 1390/09/1
1330

قشنگترین نگاه برایم نگاه توست..


زیباترین صدا برایم طپش قلب توست....


و بهترین روز برایم روز وصال و در آغوش گرفتن توست......


عزیزم--- بهترینم.... دوستت دارم16.gif


رُز خشک , paradise_girl
رُز خشک - 19:25 1390/09/1
1329
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین

بسیور زیبا .......
علی  , arshiye
علی - 22:24 1390/08/30
1328

loo3-2.gif
باز باران با ترانه ..می خورد بر بام خانه..
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
... ...
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
* * *
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد ، آرزوها رفته بر باد
* * *
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬
بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه !
مهبد فلاحی , mahbodfalahi
مهبد فلاحی - 08:14 1390/08/30
1327
پستا جالبن
رُز خشک , paradise_girl
رُز خشک - 18:41 1390/08/28
1326
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت


خدا دنیای بی زنجیر آفرید.


آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.


دل زنجیر شد. عشق زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد.


و آدمها همه دیوانه زنجیری.



خدا دنیای بی زنجیر می خواست نام دنیای بی زنجیر بهشت است.


امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.خدا گفت :


زنجیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.


یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.


مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.


شیطان آدم را در زنجیر می خواست.


لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .


لیلی می دانست خدا چه می خواهد.


لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.


لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.


لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.