__
عنوان بحث
(بالاخره)متشکرم!
8 اسفند 85 - 07:51

"متشکرم! متشکرم! متشکرم ! متشکرم !.... آیا ممکن است که دوباره پاکت را چک کنید لطفا؟!"

 

اینها را اسکورسیزی پس از اینکه نامش از پاکت در بسته آکادمی به عنوان برنده بهترین اسکار بهترین کارگردانی بیرون آمد می گوید! گویی خودش هم – مثل دوستدارانش- این را باور ندارد!

 

سپس ادامه می دهد: " می دانید  من به خاطر این همه احترام آکادمی دستپاچه شده ام و همچنین به خاطرافتخاری که به وسیله دوستان قدیمیم به من هدیه شد. ما  از 37 سال پیش با هم هستیم . من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم...خیلی."

 

بله ! بالاخره پس از نزدیک به 40 سال فیلمسازی مارتین  اسکورسیزی به خاطر کارگردانی فیلم The Departed  به اسکار رسید. و این اسکار را از دست دوستان قدیمی خود فرانسیس فورد کاپولا – استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس دریافت کرد.

 

اسکورسیزی سپس از تمام عوامل فیلم تشکر کرد و به خصوص از تهیه کنندگان وارنر بروز – تلما شونمیکر (تدوین گر) – هوارد شور (آهنگساز) - جک نیکولسون- و لئوناردو دیکاپریو تمجید کرد و ادامه داد: 

"فقط می خواهم بگویم در تمام این سالها بسیاری از مردم  آرزو می کردند که من این جایزه را ببرم. واقعا عجیب بود . وقتی در خیابان راه می رفتم یا به مطب دکتر میرفتم یا هر جای دیگری در آسانسورها! افرادی به من می گفتند : " تو باید یکی ببری ! تو باید یکی ببری!" و من جواب می دادم : "متشکرم!" دوستان قدیمی من و دوستانی که امشب اینجا حاضر هستند بردن این جایزه را برای من و خانواده ام آرزو داشتند از شما متشکرم . این جایزه متعلق به شماست."

 

Departed  همچنین در رشته های بهترین فیلم (گراهام کینگ ) - بهترین فیلمنامه اقتباسی ( ویلیام موناهان) و بهترین تدوین (تلما شونمیکر) جایزه اسکار را کسب کرد.

آکادمی همچنین امسال یک اسکار افتخاری به آهنگساز بزرگ ایتالیایی " انیو موریکونه" اهدا کرد.

 

اسکورسیزی قبلا هفت بار (5 بار برای کارگردانی و 2 بار نویسندگی) نامزد اسکار شده بود.

 

-          گاو خشمگین (1980) – کارگردانی

-          آخرین وسوسه مسیح (1987) – کارگردانی

-          رفقای خوب (1990)- کارگردانی و نویسندگی فیلمنامه

-          عصر معصومیت (1993) – نویسندگی فیلمنامه

-          دارو دسته های نیویورکی(2002) – کارگردانی

-          هوانورد (2004) – کارگردانی

 

ضمن تبریک به تمامی" اسکورسیزی بازها" !   از شما دعوت می کنم جهت مشاهده اسامی کامل برندگان اسکار – متن سخنرانی ها و دانلود ویدئو کلیپها و عکسهای مراسم  به وبسایت رسمی سایت اسکار مراجعه نمایید.

 

http://oscar.com/oscarnight/winners/index

 

با تشكر از علیرضا الف

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
3
20 اردیبهشت 1386 ساعت 14:55

that was good

TNX

2
16 اسفند 1385 ساعت 22:08
آن لحظه بزرگ لعنتی، بالاخره فرا رسید. پسرهای ریشوی هالیوود روی سن آمدند. كاپولا، اسپیلبرگ و لوكاس.

حضور این همه غول روی سن، بوی شادی می‌داد؛ شادی‌ای كه همة عشاق سینما بیست و هفت سال آزگار، بیست و هفت سال نكبتی منتظرش بودند. لحظه‌ای كه اسكورسیزی  بالاخره دستش به آن مجسمة خوش‌تراش طلایی برسد، باور كردنش خیلی مشكل است، خیلی!

اما وقتی كه مجری مراسم، اسم كاپولا و اسپیلبرگ و لوكاس را برای اهدای جایزة اسكار بهترین كارگردانی اعلام كرد، قند توی دل‌ها آب شد.

توی جمع این غول‌های ریشو، فقط جای اسكورسیزی خالی بود؛ تنها شخصی از این جمع سه نفری كه اعضای آكادمی را به یك نفرت تاریخی از خود رسانده بود، طوری كه پنج بار او را نامزد دریافت بهترین كارگردانی كرده بودند و ثمره‌اش فقط بالا رفتن ضربان قلب استاد بود و آه طرفداران.

اسكورسیزی برای فیلمی جایزة اسكار گرفت كه حتی رقیبانش مثل كلینت ایستوود هم جلوی آن زانو زده بودند و با لحنی كه بیشتر حالت تقاضا داشت، می‌گفتند كه اسكار امسال بدون هیچ شكی مال خود خود مارتی است.

پیرمرد آن‌قدر توی این آخرین فیلمش انرژی گذاشته بود و آن‌قدر خود خودش شده بود كه اگر دیگر امسال با مجسمه عكس نمی‌انداخت، شاید می‌مرد! اما به هر حال خود مارتی هم باورش نمی‌شد كه بالاخره اسكار توی دستانش جا گرفته است.

شاید به همین خاطر بود كه به بچه ریشوها تكه انداخت و گفت: «نامه را دوباره چك كنید، ببینید واقعا اسم من آن تو هست یا اشتباه شده؟» این مطلب، ادای دینی است به تنها استادی كه بلد است عجیب‌ترین مضامین احساسی و فلسفی را با گلوله انتقال بدهد.

دیگر همه می‌دانند كه او یك ایتالیایی - آمریكایی واقعی است. او در فلاشینگ نیویورك به دنیا آمده است؛ محله‌ای كه یكی از زیرشاخه‌های محله برانكس است و به آن ایتالیایی كوچك می‌گویند.

مارتی كوچولو از همان اول زندگی دچار آسم شدید شد و رنجور و نحیف باقی ماند. برای فرار از تنهایی دو تا راه بیشتر پیدا نكرد؛ سینما و كلیسا. خودش می‌گوید: «من در طول زندگی‌ام همیشه تكرو و منزوی بودم. من همین‌جوری تربیت شده‌ام.

به والدینم هم خرده نمی‌گیرم چون تحصیل‌كرده نبودند. چون آسم داشتم، نمی‌توانستم با بچه‌ها بازی كنم. حتی نمی‌توانستم زیاد بخندم. برای همین به كلیسا پناه بردم چون كشیش، خوش‌قلب بود. دلم می‌خواست مثل او كشیش بشوم، اما هیچ‌وقت نتوانستم ساعت هفت بیدار شوم و به كلیسا بروم اما سینما رفتن هیچ بهانه‌ای نمی‌خواست.

شخصیت‌های روی پرده، دیوانه‌ام می‌كردند. فكر می‌كنم 9 تا 10 ساله بودم. آن موقع همة هم‌سن‌های من دوست داشتند جای كری گرانت یا بوگی (همفری بوگارت) باشند. من می‌خواستم در آینده ویتوریو دسیكا (كارگردان بزرگ ایتالیایی) بشوم.»

عشق او به سینما و فیلم‌های بی‌شماری كه در كودكی دید، بدون تردید تأثیر عجیب و غریبی روی ذهن او گذاشت؛ ذهنیتی كه تلفیق ناملموسی از گناه، خشونت و رستگاری مذهبی بود كه با ته مایه‌ای از ترس و تقدیرگرایی پیوند خورده بود.

روح سركش مارتی او را به مدرسة فیلمسازی نیویورك كشاند. در آن‌جا بود كه به طور دیوانه‌واری شیفتة سینمای موج نوی فرانسه و نئورئالیسم ایتالیا شد. خودش راجع به این عشق بی‌حدش می‌گوید: «وقتی كه یك فیلم موج نویی یا یك فیلم ایتالیایی مربوط به آن سال‌ها را می‌بینم، فشار خونم بالا می‌رود. انگار كه توی یك رینگ روبه‌روی محمد علی ایستاده‌ام.»

 توی همان سال‌ها بود كه اسكورسیزی با كاپولا و دی‌پالما و رودی آلن آشنا شد. قصه این آشنایی هم بر‌می‌گردد به وودستاك69؛ جایی كه یك مشت آدم درب و داغان و خسته از جنگ ویتنام و ركود اقتصادی فجیع توی سه چهار روز در وودستاك جمع شدند و تمام گروه‌های معروف راك و متال برایشان زدند و خواندند و در آخر جمعیت خشمگین همه چیز را درب و داغان كردند.

اسكورسیزی یكی از فیلمبردارهای این جشن خل و چل‌ها بود. دی پالما برای شبكه سی‌بی‌اس تدوین تصاویر این مراسم را بر عهده داشت. كاپولا داشت همان حوالی برای خودش یك فیلم مستند می‌ساخت و وودی آلن هم وسط جمعیت هدینگ می‌زد!

‌مارتی بچه‌های شرور نیویورك را پیدا كرده بود و ایده‌هایش را با آن‌ها در میان گذاشت. بعد از این آشنایی، اسكورسیزی، كاپولا و دی‌پالما مثل خیلی از جوان‌های فیلمساز آن دوره، به كمپانی راجر كورمن رفتند تا سرمایه مالی برای تهیه فیلم‌هایشان را تأیید كند.

كورمن، اژدهای فیلم‌های درجه B آمریكا، اسكورسیزی را از فیلم‌های كوتاه ابتدایی‌اش زیر نظر داشت؛ فیلم‌هایی خشن، معترض و شدیدا مذهبی كه مایه‌های یك كارگردان بسیار بااستعداد را به خوبی نشان می‌داد.

فیلمی مثل «صورت تراشی» كه در آن شخصیتی صورتش را آن‌قدر می‌تراشد كه خون از آن فواره می‌زند و سر آخر رگ گردنش را می‌زند! این مایه‌های خشن و بی‌پرده، همان چیزهایی بود كه راجر كورمن برای فیلم‌های ترسناك و خشنش می‌خواست.

او اسكورسیزی را برای فیلم Boxer Bertha استخدام كرد و در ساخت این فیلم، دست اسكورسیزی را به لحاظ اعمال سبك و درون‌مایه‌های شخصی، كاملا باز گذاشت و قول داد هزینة فیلم بعدی‌اش را هم تهیه كند.

با اتكا به این قول، اسكورسیزی «خیابان‌های پایین شهر» را ساخت، یعنی اولین فیلم مهم مارتی بزرگ. فیلم در حقیقت همان محیط آمریكایی – ایتالیایی كودكی‌اش بود و در  طول دوران فیلمسازی‌اش هم به جرأت می‌توان گفت این فضا همیشه حضور داشته است؛ فضایی كه بعدها با تدوین سریع، تصاویر انتزاعی پرزمینة موسیقی راك و كاراكترهای سرخورده و درب و داغان، دنیای ذهنی اسكورسیزی را روی پرده ساخت و سبك ویژه‌اش را به رخ كشید.

«خیابان‌های پایین شهر»، در ضمن اولین فیلمی است كه رابرت دنیرو در آن برای اسكورسیزی بازی كرد و این فیلم آغازی شد برای یكی از افسانه‌ای‌ترین همكاری‌های تاریخ سینما و تشكیل زوج استثنایی دنیرو – اسكورسیزی كه هماهنگی شگفت‌انگیزشان در هفت فیلمی كه با هم همكاری كردند، خاطره‌ای محو نشدنی در تاریخ سینما شد.

دنیرو را رفیق صمیمی آن زمان اسكورسیزی، یعنی دی‌پالما به او معرفی كرده بود، اما بعدها آن‌قدر رابطه بین این دو قوی شد كه در طول دوران همكاری‌شان واقعا نمی‌شد تشخیص داد این فیلمی كه روی پرده است، متعلق به كدامشان است.

پر از موفقیت تجاری «آلیس دیگر این‌جا زندگی نمی‌كند» (كه بر خلاف روش معمول اسكورسیزی یك داستان كاملا زنانه داشت)، اسكورسیزی یكی از شاهكارهای انگشت‌نمایش را ساخت.

«راننده تاكسی» برای او نخل طلای جشنوارة كن را به ارمغان آورد و او را به عنوان یكی از قله‌های سینما معرفی كرد،  اما درست بعد از آن بود كه اسكورسیزی به دلایل كاملا نامعلومی، درست در اوج موفقیت و شهرت از لحاظ روحی درب و داغان شد و به كوكائین روی آورد، وزنش به 48 كیلو رسید و زخم معدة وحشتناكی گرفت و به هر كدام از رفقایش كه می‌رسید می‌گفت كه دیگر هرگز فیلمی نخواهد ساخت.

این‌جا بود كه انرژی مهار نشدنی رابرت دنیرو كاری كرد كارستان! او بر اساس زندگی پرفراز و نشیب جیك لاموتا، مشتزن بخت‌برگشته قهرمان جهان، طرحی نوشت و اصرار داشت كه حتما اسكورسیزی باید آن را بسازد. فیلم با بی‌میلی اسكورسیزی نهایتا ساخته شد.

«گاو خشمگین» كه حالا به عنوان بهترین فیلم دهة هشتاد شناخته   می‌شود، شاید بهترین فیلم كارنامة اسكورسیزی شد، اما در نهایت شگفتی، جایزة اسكار از آن دریغ شد و در گیشه هم شكست سختی خورد اما حداقل خاصیت این فیلم بازگرداندن اسكورسیزی به دنیای نگاتیو و دوربین بود.

پس از آن اسكورسیزی سطح كار خود را پایین آورد و كمدی تلخ «دیر وقت» را ساخت و حتی برای تلویزیون هم چند تا كار انجام داد تا سرانجام با فیلم «رنگ پول» كه در حقیقت دنباله‌ای بود بر فیلم «بیلیاردباز»، توانست به موفقیت تجاری دست پیدا كند.

این موفقیت به او اجازه داد مقدمات طرحی را كه سال‌ها رؤیای ساختنش را توی سرش می‌پروراند، فراهم كند. فیلم «آخرین وسوسة مسیح» بر مبنای رمانی از كازانتزاكیس، فیلمی است دربارة كشمكش‌های روح انسانی و الهی مسیح.

بعد از این فیلم، هر چند كه كلیسا اسكورسیزی را تكفیر كرد و خیلی ناسزا شنید، اما موقعیت بسیار تثبیت شده‌ای توی هالیوود به دست آورد.

رابطة اسكورسیزی و هالیوود تبدیل به رابطة عجیبی شده بود؛ آمیزه‌ای از موفقیت‌ تجاری و شكست. نوع كارگردانی او هم كه كاملا شكل گرفته بود، ناشی از همین تناقض بود. یك كارگردان خط‌كشی شده و كاملا دقیق كه از بداهه‌پردازی بازیگرانش كاملا استقبال می‌كرد! او بداهه‌گویی‌های بازیگرانش را روی نوار كاست، ضبط و سپس آن‌ها را در دیالوگ‌های فیلم بازنویسی می‌كرد.

نتیجة این برخورد باز با بازیگران، بازی‌های فوق‌العاده‌ای است كه در فیلم‌هایش به چشم می‌آید. آلن برستین، رابرت دنیرو و پل نیومن همه به خاطر بازی در فیلم‌های او اسكار گرفته‌اند؛ جایزه‌ای كه داوران آكادمی در تمام طول این سال‌ها با بی‌انصافی از فیلم‌های او – علی‌رغم نامزدی شش تای آن‌ها – دریغ كرده‌اند.

این شاید به تضادی برمی‌گردد كه به شدت توی فیلم‌های او می‌توان پیدا كرد. اسكورسیزی كارگردانی است كه الهامات هنرمندانه‌اش از دل فیلمسازی كلاسیك می‌آید، اما نوع پرداخت آن‌ها هیچ ربطی به ریشه‌های تاریخی سینما ندارد و مثل شخصیت عجیبش، آشوب‌طلب و ساختارشكن است.

رفقای خوب
اسكورسیزی، همیشة خدا ترجیح داده است با یك سری آدم خاص بپرد و با آن‌ها كار كند. او اعتقاد دارد داشتن رفقای بیش از حد، مثل موقعی است كه آدم سر سفره‌ای بنشیند كه یك عالم غذای مورد علاقه‌اش آن تو هست. مطمئنا از هیچ‌كدام آن غذاها نمی‌شود لذت برد.

 رابرت دنیرو: آیا واقعا نیازی به معرفی دارد؟ تا حالا هزاران بار در هزاران جای مختلف، به رفاقت اسكورسیزی و دنیرو اشاره شده است، به طوری كه دیگر همه آن‌ها را یكی از بهترین زوج‌های تاریخ سینما می‌دانند. اسكورسیزی بارها گفته است: «دیدن باب (دنیرو) مرا دیوانه می‌كند!»

 هاروی كاتیل: بازیگری كه تمام عمرش را توی فیلم‌های مستقل گذرانده است و حتی توی فیلم‌های اروپایی هم ظاهر می‌شود، شاید نزدیك‌ترین دوست اسكورسیزی باشد؛ كسی كه از همان فیلم‌های ابتدایی اسكورسیزی توی آن‌ها بود و حتی خرج بعضی‌هایشان را هم داد. هرچند كه حضورش توی فیلم‌های اسكورسیزی كم‌رنگ شده، اما رفاقتشان به نظر می‌رسد تا قیامت پابرجا بماند!

 جوپشی: جزء هم محلی‌های قدیمی اسكورسیزی در برانكس است كه همین حالا هم روابط خانوادگی با هم دارند و یك‌جورهایی با هم بزرگ شده‌اند. جوپشی كه با بازی در فیلم‌های اسكورسیزی معروف شده است، یك بار گفته كه دوست دارد آخرین فیلم زندگی‌اش را فقط برای اسكورسیزی بازی كند.

 تلما شون ماكر: به این می‌گویند آخر وفاداری! اگر بفهمید كه شون ماكر یكی از بهترین تدوین‌گران تمام دنیاست و فقط و فقط برای اسكورسیزی كار كرده است، فكتان شل نمی‌شود؟ او برای گاو خشمگین و هوانورد، جایزه اسكار را به خانه برده است.

 چالز و كاترین اسكورسیزی: یك زن و شوهر اهل دل و هم سن و سال كه علاوه بر وظیفة پدر و مادری برای مارتین اسكورسیزی، یك پای ثابت برای حضور توی فیلم‌های او هم بودند، اما همیشه در نقش‌های حاشیه‌ای.

  لئوناردو دی‌كاپریو: هیچ‌كس فكر نمی‌كرد این پسر ترگل  ورگل فیلم تایتانیك، تبدیل به یكی از رفقای اسكورسیزی بشود. اما وقتی كه رابرت دنیرو او را به اسكورسیزی معرفی كرد، همه چیز عوض شد و او تبدیل به یكی از ثابت‌های استاد شد. جالب است كه خود لئو دی‌كاپریو از بچگی آرزو داشته است یك روز اسكورسیزی را از نزدیك ببیند!

شكست‌های اسكاری
نام اسكورسیزی با ناكامی در اسكار، یكی شده است. این‌ها فیلم‌هایی هستند كه اسكورسیزی به خاطر آن‌ها نامزد اسكار شد اما در سر شاخ شدن با حریفان‌شان كم آوردند. دلیلش را اول خدا، بعد اعضای آكادمی می‌‌دانند.

 گاو خشمگین (1980): اولین ناكامی اسكورسیزی شاید بدترین آن‌ها باشد. «گاو خشمگین» را حتی توی لیست صد فیلم برتر تاریخ قرار داده‌‌اند، اما دریغ از اسكار كارگردانی! این فیلم به «آدم‌های معمولی»، اولین فیلم رابرت ردفورد باخت.هر چند كه «آدم‌های معمولی» نشان داد كه ردفورد غیر از بازیگری، كارگردان بزرگی هم هست، اما چه چیزی جای مشت‌های لاموتا را می‌گیرد؟

 آخرین وسوسه مسیح (1988): فیلمی كه اسكورسیزی یك عمر در آرزوی ساختنش بود، در مراسم اسكار، دست خالی ماند. شاید شكایت كلیسا از فیلم و احساسات جریحه‌دار شده كاتولیك‌ها، توی این انتخاب بی‌تأثیر نبوده است. اما مطمئنا آخرین وسوسة مسیح از فیلم «رین من» بری لوینسون چیزی كم ندارد. اگر فیلم لوینسون یك داستین هافمن استثنایی دارد كه در نقش یك عقب‌مانده ذهنی، غرق شده، از آن طرف «آخرین وسوسة مسیح» عجیب‌ترین مسیح تاریخ سینما را تصویر كرده كه بازی ویلم دفو در این نقش، حیرت‌انگیز است.

 رفقای خوب (1990): خب، اگر اسكار را بدهند به فیلمی كه تویش چند تا بچه معمولی به چند تا آدمكش حرفه‌ای تبدیل می‌شوند و دقیقه به دقیقه صحنه‌های خیلی خشونت‌بار نشان داده می‌شود كه تویش پر از چاقو و لگد و مشت و خون و خونریزی است، فكر می‌كنید چه بشود؟ معلوم است دیگر، بعدش همه اسكارها را می‌دهند به فیلم‌های ترسناك و دل و روده پاره كن. پس نتیجه اخلاقی این می‌شود كه به جای «رفقای خوب»، «رقصنده با گرگ‌ها»ی كوین كاستنر را توی بوق كنند و كلی لی لی به لالایش بگذارند.

 دارو دسته نیویوركی (2002): البته كه نباید هم اسكار را می‌گرفت، آن هم در زمانی كه رقیب قدری مثل «پیانیست» و رومن پولانسكی روانی از آن طرف دنیا منتظر تصاحب مجسمه طلایی‌اند، (توضیح: پولانسكی به خاطر این‌كه سال‌ها پیش مشق‌هایش را بد نوشت، دیگر نتوانست به آمریكا برگردد.) فضای خشن قرن نوزدهمی فیلم، مورد توجه مالكوم مكداول كه سابقه بازی‌های وحشیانه «پرتقال كوكی» و «كالیگولا» را توی كارنامه خودش داشت، قرار گرفت.

همین بس بود كه داوران، بی‌خیال دادن مجسمه اسكار به مارتین خان شوند.
می‌گویند كه برای نقش اول این فیلم، رابرت دنیرو، لئوناردو دی كاپریو را به اسكورسیزی معرفی كرد. دی كاپریو آن‌قدر كیفور شده بود كه بدون هیچ چشمداشتی، حتی دستمزد خودش را خرج فیلم كرد.

 هوانورد (2004): وقتی كه اسكورسیزی تصمیم گرفت هوانورد را بر اساس زندگی هاوارد هیوز (كه خودش یكی از تهیه‌كنندگان گردن‌كلفت تاریخ هالیوود بوده است) بسازد خیلی‌ها ذوق زده شدند كه با یك فیلم متفاوت از اسكورسیزی طرف هستند.

به علاوه این‌كه قرار بود دی‌كاپریو را دوباره در یك نقش متفاوت ببینند. اما آن طرف، كلینت ایستوود كه دیگر خیلی وقت پیش از هفت تیركشی دست كشیده بود، داشت فیلمی می‌ساخت كه سرآخر قلب داوران آكادمی را تسخیر كرد و اسكار بهترین كارگردانی را به كارنامه‌اش اضافه كرد.

«محبوبة میلیون دلاری» یك فیلم بوكسوری است، با این تفاوت كه بوكسوری كه این‌جا می‌بینیمش یك دختر تر و فرز است به اسم مگی. انگار تقدیر اسكور سیزی این است كه از بازیگرانی كه به كارگردانی روی می‌آورند در مراسم اسكار ببازد. رابرت ردفورد، كوین كاستنر و كلینت ایستوود، سه بازیگری هستند كه در عرصة كارگردانی، اسكور سیزی را مغلوب كرده‌اند.

مكتب نیویورك دیگر چه صیغه‌ای است؟
نیویورك، شهر عجیبی است؛ شهری غرق در ساختمان‌های بلند. آدم‌هایی از اقوام جور‌واجور و یك‌جور انزوا از باقی شهرها و ایالات آمریكا.

نیویورك همیشه جایی بوده كه جرقه‌های روشنفكری آمریكایی توی آن زده شده است و جنبش‌های معترض و ساختارشكن از دل همین شهر عجیب و غریب درآمده است.

این‌جور رفتارها توی سینمای آمریكا كاملا قابل ردیابی هستند. مراكز سینمایی – تجاری آمریكا، توی هالیوود است و مراكز هالیوود هم در شهر لس‌آنجلس در غربی‌ترین نقطة ایالات متحده.

فاصله عجیب و غریب لس‌آنجلس از نیویورك، به عنوان یكی از شرقی‌ترین شهرهای آمریكا، باعث شده است كه خیلی از فیلمسازان نیویوركی بدون در نظر گرفتن دغدغه‌های استودیویی، فیلم‌هایشان را با خرج خیلی كم بسازند و در آن‌ها به جای این‌كه جنبة سرگرمی‌سازی سینما را در نظر بگیرند، به دنبال اعتراض باشند. اسكورسیزی هم از دل این‌جور سینماها درآمده است؛ سینمایی كه نطفة اصلی‌اش از اوایل دهة هفتاد بسته شد.

فیلمسازهایی مثل اسكورسیزی، اسپایك لی، جیم جارموش، وودی آلن، كاپولا و... فیلم‌هایی را در آن زمان‌ها ساختند كه هیچ ربطی به ساخته‌های پرزرق و برق هالیوودی نداشت و كمتر به مخاطب عام سینما توجه می‌كرد. موج فیلم‌های نیویوركی و مستقل كه ریشه‌هایش را حتی در فیلم‌های زیرزمینی جان كاساویتس هم می‌توان پیدا كرد، بعدها مكتبی را پایه‌گذاری كرد كه به عنوان مكتب نیویورك شناخته شد.

كارگردان‌هایی را كه توی باند این مكتب طبقه‌بندی كرده‌اند، همه‌شان خصوصیات تقریبا مشابهی دارند. همه‌شان در زمینه سینما، تحصیلات آكادمیك دارند و بیشترشان دلبستگی شدید به فیلم‌های اروپایی دارند و به اندازه موهای سرشان فیلم دیده‌اند.

آن‌ها هرگز حاضر نیستند فیلمسازی مستقل و آزادی در ساختن فیلم را با زرق و برق‌های هالیوودی عوض كنند و از همه مهم‌تر این‌كه بیشترشان مورد تنفر اعضای آكادمی اسكار قرار گرفته‌اند و علی‌رغم شاهكارهایی كه ساخته‌اند، كمتر مجسمة طلایی گرفته‌اند.

این وسط مارتین اسكورسیزی یكی از شاخص‌ها و شاید دانه درشت‌ترین عضو مكتب نیویورك باشد؛ كسی كه از همان ابتدای كارش با یك سینمای خاص و مستقل پا پیش گذاشت و تمام زندگی‌اش را وقف سینما كرد.

او به جای این‌كه برای خودش یك كاخ شیك و پیك توی هالیوود دست و پا كند، تصمیم گرفت فیلم‌هایی شخصی‌تر بسازد و توی آن‌ها انگیزه‌ها و دغدغه‌هایش را نمایش بدهد.

هر چند كه مارتین اسكورسیزی را نمی‌توان مثل جیم جارموش یا وودی آلن یك فیلمساز كاملا مستقل حساب كرد و هر چند كه توی كارنامة اسكورسیزی هم تعداد زیادی فیلم سفارشی و هالیوودی وجود دارد، اما او همواره توی فیلم‌هایش (البته به جز چند تا) نشان داده است كه یك نیویوركی معترض است كه دغدغه‌های مذهبی رهایش نمی‌كند؛ رویه‌ای كه هیچ‌گاه به مذاق آكادمی اسكار خوش نیامده است و در بیشتر مواقع از فیلم‌هایی صرفا هالیوودی و پولساز حمایت كرده است.

شاید به همین دلیل باشد كه اسكورسیزی‌ای كه می‌توانست ركورددار كسب جایزة اسكار باشد، تا امسال پشت در مانده بود و آكادمی به او، مستقل‌سازها و مكتب نیویورك بی‌اعتنایی می‌كرد.

1
8 اسفند 1385 ساعت 08:35

وقتی خنده مارتین رو می بینم كه چه خوشحاله منم خوشحال می شم

تصاویر كلوب آپ شده چك كنید;)

__