| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
342
|
2237
|
90/11/22 (13:25)
|
|
||
|
|
50
|
304
|
91/1/27 (16:00)
|
|
||
|
|
91
|
428
|
91/1/27 (15:56)
|
|
||
|
|
11
|
60
|
91/1/27 (15:54)
|
|
||
|
|
50
|
388
|
91/1/27 (15:52)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
90/11/29 (21:21)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
90/11/13 (22:14)
|
|
||
|
|
38
|
201
|
90/10/15 (22:39)
|
|
||
|
|
39
|
131
|
90/8/28 (19:30)
|
|
||
|
|
15
|
84
|
90/7/29 (12:22)
|
|
||
|
|
652
|
1162
|
90/7/24 (18:27)
|
|
||
|
|
161
|
761
|
90/7/21 (12:06)
|
|
||
|
|
10
|
47
|
90/7/19 (14:25)
|
|
||
|
|
16
|
84
|
90/7/11 (19:11)
|
|
||
|
|
8
|
72
|
90/7/10 (11:40)
|
|
||
|
|
775
|
2469
|
90/7/9 (10:40)
|
|
||
|
|
38
|
131
|
90/7/7 (13:32)
|
|
||
|
|
15
|
80
|
90/7/6 (21:23)
|
|
||
|
|
94
|
375
|
90/7/1 (13:03)
|
|
||
|
|
12
|
41
|
90/6/29 (17:36)
|
|
|
دیشب صدای تیشه، از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانهای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است. بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام «ژو» شد.
در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسنتر،غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگجین زندگی کنند.
در اول زندگی مشترک آنها بیچیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی،
طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.در دومین سال زندگی مشترک،
«لیو»، کار خارخالعادهای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکانهایی در دل کوه کرد،
تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند. هفته پیش «لیو» در ۷۲ سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود. دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند. |
سلام رفقا
عجیب دلم گرفته میشه واسم دعا کنید
شاید شما به خدا نزدیکتر بودین و دعاتون در حق من هم مستجاب شد

گفتهاند: بعد از مرگ عبید زاكانی، فرزندانش نقشه گنجی از
او یافتند، بیاندازه خوشحال شدند كه بالاخره پدرمان میراثی برایمان به جای
نهاده است.
فیالحال رفتند و طبق نقشه زمین را كندند و جعبهای قفل شده
را یافتند. هنگامی كه در آن را گشودند، كاغذی تا شده در آن یافتند. آن را
باز كرده این شعر را در آن دیدند كه به خط خود عبید نوشته است:
خدا داند و من دانم و تو هم دانی
كه یك فلوس ندارد عبید زاكانی
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی ..
مرد
ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و
با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید .بهر حال نجات پیدا کرده بود .
به راهش ادامه داد .به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا
گفت : ....
- ایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی
از جلویش رد شد .بازم نجات پیدا کرد .مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد
من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت :
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟!!!
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه
شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان
هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت
چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟
نتیجه گیری:
مهارت
ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه
واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار
دارید؟
مردی از این
که زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود، یک روز گربه را
برد و چند تا خیابان آن طرف تر ول کرد. ولی تا به خانه رسید، دید گربه زود
تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده
بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک
و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دور افتاده ول کرد. آن
شب مرد به خانه بر نگشت... آخر شب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر
خونه هست؟
زنش گفت: آره.
مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!
یارو زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟
یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!
طرف میبینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد می پرسه: چی میخوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری میکنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه...
یکی
از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین
آقا زبونش میگیره. فکر کنم بفهمه این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش
میرن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو میپرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنه می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه
خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره
توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره می ده به یارو و اونم
می ره پی کارش.
همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!!
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته
باشند. چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما
خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های
ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی
از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق!
طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس
چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!
کاپیتان
آن روز خیلی خوشحال بودم چون اولین باری بود که بازوبند کاپیتانی رو میبستم و مقابل یکی از ضعیف ترین تیمهای گروه بازی میکردیم . بازی شروع شد چند توپ رد وبدل شد ، بر خلاف همیشه توپهایی رو که به محسن میدادم تا از گوشه فرار کنه، یا از زیر پاش در میرفت یا اینکه آنقدر با توپ بازی میکرد که تیم حریف توپ رو ازش میگرفت از اون بدتر فرهاد بود که یک دونه ضربه سر نزد و فورواردهای اونا چندین و چند بار پشت دفاع صاحب توپ شدند بازهم دم رضا گرم که خوب توپاشونو میگرفت ولی نهایتاً گل اول رو خوردیم دیگه عصبانی شده بودم سر محسن داد زدم " این چه وضعشه ؟ اگه بازی بلد نیستی بگو؟" محسن با بی تفاوتی و در حالیکه با دستش منو بی اهمیت جلوه میداد گفت: "چیه به بازوبندت مینازی که اینجوری صداتو بردی بالا؟" تو همین حین گل دوم رو هم خوردیم. فرهاد باز هم سوتی داد سرش رو پایین گرفت و از همه عذر خواهی کرد داشتم منفجر میشدم هنوز 20 دقیقه از بازی نگذشته بود که 2 تا گل عقب افتاده بودیم تصمیمی رو که گرفتم به حسن و مهرداد اعلام کردم، گفتم: "به محسن پاس ندید". بازی رو شروع کردیم دیگه بازی نبود همه میزدند زیر توپ کسی به کسی پاس نمیداد فقط رضا هی خودش رو به این در و اون در میزد که بیشتر از این گل نخوره . نیمه اول تموم شد بین دو نیمه فقط دعوا میکردیم و مربی هم چیزی نگفت نیمه دوم رو هم شروع کردیم هیچ تعویضی انجام نشد و گل سوم رو هم خوردیم تا با نتیجه 3 بر صفر بازنده بازی باشیم وقتی بازی تموم شد همه شاکی رفتیم کنار زمین، کنار نیمکتی که"آقا" نشسته بود. منظورم سید کاظم، مربی مون بود، بخاطر این که سید بود بهش میگفتیم " آقا" . بعد این که همه دورش حلقه زدیم و منتظر بودیم داد و قال کنه خیلی آروم لبخندی زد و گفت خوب بود. محسن با عصبانیت از جا بلند شد و در حالیکه با دست پشتش رو می تکوند گفت : آقا این امیر از وقتی کاپیتان شده خیلی ادعاش میشه سر همه داد میزنه خودش خراب میکنه کسی بهش چیزی نمیگه .. کلامش رو بریدم و من هم صدامو بردم بالا: چیه این بازوبند داره میسوزوندت؟ بازوبند رو از دستم باز کردم و پرت کردم طرفش و گفتم : یبا ارزونی خودت. اونم دولا شد و از روی زمین بازوبند رو برداشت و داد دست آقا و گفت: همینه دیگه تو لیاقت نداری این بازوبند مال تو باشه اگه من جای آقا بودم همچون ... آقا انگشتش رو گرفت جلو بینیش و گفت: هیس. همه ساکت شدند آقا با لبخند رو کرد به همه و گفت: بچه ها مقصر باخت من بودم . تا اومدیم بگیم نه شما چه تقصیری دارید آقا با دست همه رو ساکت کرد و ادامه داد: تقصیر من بود چون به شما یاد ندادم بازوبند روی دست هر کسی بسته بشه یعنی مسئولیت بیشتر نه ادعای بیشتر. یاد ندادم بازوبند یعنی احترام بیشتر به بقیه نه توقع احترام بیشتر از بقیه. من باید یاد میدادم کسی رو که من انتخاب کردم نباید تاوان اشتباه منو بده . من باید قبل از بازوبند دادن معرفت جمع رو نسبت به بازوبند یاد میدادم . من باید یاد میدادم اگه همدیگرو قبول ندارید مهم نیست اما توقع برد هم نداشته باشید. من امیر رو انتخاب کردم که کاپیتان بشه برای اینکه فکر میکردم مسئولیت پذیریش از بقیه بیشتره فکر میکردم همه دوستش دارند چون با همه تون رفیق بود فکر میکردم این دو تا فاکتور برای کاپیتانی کافیه اما الان که شمارو با این باخت میبینم میفهمم که خیلی فاکتورهای دیگه ای لازمه. یکیش جنبه کاپیتان که فکر نکنه با این بازوبند باید سینه اش رو بیشتر جلو بده و احساس فخر کنه، یکی دیگه اش این که بقیه بچه ها هم باید بزرگی کاپیتان رو قبول داشته باشند و این که کاپیتان باید تحمل نظر مخالف رو داشته باشه باید بتونه چه جوری اوضاع درهم و برهم رو روبراه کنه. من باید می فهمیدم که چرا محسن خوب بازی نمیکنه یا چرا فرهاد سوتی میده؟ یعنی فاکتور هوش، قبول جمع، کنترل حسادت دیگران هم دخیله، من باید میفهمیدم درد هر کدوم از شما چیه اما تا وقتی 3 تا گل نخوردید نفهمیدم ... آقا همینطور حرف میزد و دلیل می آورد و ما بیشتر تو خودمون فرو می رفتیم که محسن و فرهاد آروم دستاشون رو گذاشتند رو دستم و فرهاد آهسته گفت : ببخشید همه چی رو فراموش کن . من با تردید بهش نگاه کردم و لبخند تلخی زدم وبه این فکر بودم که یعنی همه چی تموم شد؟ یعنی منو به عنوان کاپیتان قبول دارید؟ دیگه کاپیتان خوبی میشم ؟ …
واکنش شهرداری به آبپاشی دختر پسرها
مدیر عامل اراضی عباس آباد در واكنش به بروز بیاخلاقی و اعمال منافی عفت در بوستان آب و آتش گفت كه نیروی انتظامی هم نمیتوانست افراد هنجارشكن را متفرق كند.
بهنام اتابكی در گفتوگو با فارس با بیان اینكه روز گذشته عدهای در یك هماهنگی قبلی در پارك آب و آتش حضور یافته و تصمیم گرفته بودند روی یكدیگر آب بپاشند، گفت: افرادی كه اقدام به آب بازی كرده بودند، اصولا بدحجاب بودند. البته تعدادی افراد با حجاب نیز در پارك حضور داشتند.
وی با بیان اینكه از اتاق كنترل وضعیت را بررسی كردهایم گفت: شیرهای آب پارك به دلیل استفاده بیش از اندازه از بین رفته بود و مجبور شدیم آب آنها را قطع كنیم.
وی اضافه كرد: تعداد زیادی كیسه نایلون روی زمین ریخته شده بود كه افراد آن را از آب پر كرده و به هوا پرتاب میكردند و مهم نبود كه روی سر چه كسی فرود میآید.
وی بیان كرد: از بلندگو اعلام كردیم نایلونها باعث شده است سنسورها از كار بیفتد. به همین دلیل آب را قطع كردیم و ساعت حدود 12 این افراد متفرق شدند.
به گفته اتابكی نیروی انتظامی نیز نمیتوانست آنها را متفرق كند و از حدود ساعت 9 تا 12 این افراد اقدام به آببازی كردند و با قطع آب آنها را متفرق كردیم.
گفتنی است روز گذشته عدهای از جوانان با حضور در بوستان آب وآتش در قالب آب بازی به اقداماتی دست زدند كه منافی عفت بود. این اقدامات در ملأعام باعث جریحه دار شدن احساسات مردمی شد و بسیاری از رسانهها به این روند اعتراض كردند.
















روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندنی بده . راهب به شاگردش گفت کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و ازش خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدند کنار دریاچه .
استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیرهندو گفت :
" رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب