| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
1630
|
1502
|
91/3/12 (07:59)
|
|
||
|
|
1865
|
16658
|
91/3/9 (17:07)
|
|
||
|
|
361
|
5428
|
91/3/4 (19:47)
|
|
||
|
|
170
|
1815
|
91/1/19 (17:10)
|
|
||
|
|
1518
|
3323
|
91/3/12 (08:00)
|
|
||
|
|
6
|
4
|
91/3/11 (22:01)
|
|
||
|
|
49
|
453
|
91/3/11 (11:29)
|
|
||
|
|
1074
|
8790
|
91/3/11 (01:27)
|
|
||
|
|
227
|
1326
|
91/3/11 (01:22)
|
|
||
|
|
411
|
1930
|
91/3/10 (17:59)
|
|
||
|
|
555
|
2234
|
91/3/8 (23:25)
|
|
||
|
|
1801
|
6216
|
91/3/6 (15:47)
|
|
||
|
|
69
|
214
|
91/3/5 (22:49)
|
|
||
|
|
1036
|
4365
|
91/3/5 (18:23)
|
|
||
|
|
1105
|
4670
|
91/3/4 (03:26)
|
|
||
|
|
664
|
1270
|
91/3/3 (15:38)
|
|
||
|
|
327
|
2213
|
91/3/2 (17:21)
|
|
||
|
|
23
|
49
|
91/3/2 (12:20)
|
|
||
|
|
30
|
168
|
91/3/1 (19:48)
|
|
||
|
|
190
|
974
|
91/3/1 (17:07)
|
|
در این قسمت دوستان هر شعر از هر شاعر که دوست دارند قرار بدهند فارسی تایپ كنید
لینک رو داغ کنید
با چشمهای مهربان تو برخورد میکنم
با گرمی لبان تو برخورد میکنم
قندم به جرم تغزل و آب میشوم
تا با نوک زبان تو برخورد میکنم
یک جرعه چای داغ ام و قندیل میشوم
وقتی به استکان تو برخورد میکنم
یک بیت شعر ناب و دل انگیز میشوم
با لهجه ی روان تو برخورد میکنم
شیراز ِ کشور ِ غزل ام گشته ای و با
یک کوچه - اصفهان ِ تو برخورد میکنم
مثل همیشه مشتری ِ خنده های توام
دارم به کهکشان تو برخورد میکنم
محمدحسین ملکیان(فراز)
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
1. قصه ی شهر سنگستان (اخوان)
دو تا كفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
كه روییده غریب از همگنان در دامن كوه قوی پیكر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این را نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست می داریم
نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه اش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها
اگر گم كرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا كدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشك و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست
یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها كه در او هست
نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاك اندازند
بسوزند آنچه ناپاكی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویران را دگر سازند
درفش كاویان را فره و در سایه ش
غبار سالیان از چهره بزدایند
برافرازند
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
بگو تا كیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست
كه گوید داستان از سوختنهایی
یكی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : آی
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
كه رسته در كنار كوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست
نگه كن ، روز كوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك
شنیدم قصه ی این پیر مسكین را
بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید ؟
كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
پس از این كوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست
چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد
در آن نزدیكها چاهی ست
كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
كبوترهای جادوی بشارت گوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن كالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
كجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من جوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فكندم ریگها را یك به یك در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیك
به جای آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان كس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده است آیا ؟
سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریكی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شكوه ها می كرد
ستم های فرنگ و ترك و تازی را
شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟
تقدیم به دوستداران شاعر بزرگ"م.امید"


در سکوت سرد تو، انگاری مایوس شدم
باور نمی کنم اینو، چه زود فراموش شدم
این دل خسته به خدا ،هنوز تو رویای شماست
تو قاب تنهایی من، نقش دو چشمای شماست
هنوز تو قصه های من، همدم دل فقط تویی
من شب باز شکست می دم ،اگه کنارم بمونی
انگاری ازیاد تو رفت،اون همه عشق و اشتیاق
می ترسم از دستت بدم، کاری ازم بر نمییاد
بعد نگاه سرد تو، انگارفراموش شدم
ازیاد نمی برم تو رو،با این که خاموش شدم
می رم سفر اما بدون ازیاد نمی برم تو رو
برای بی وفایات تکون می دم فقط سرو
"خلقت"
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
من که خود راضی باین خلقت نبودم زور بود
خلق از من درعذاب ومن خود ازاخلاق خویش
وز عذاب خلق و من یارب چه ات منظور بود؟
حاصلی ای دهر از من غیر شر و شور نیست
مقصدت از خلقت من سیر شر و شور بود؟
ای چه خوش بود چشم میپوشیدی از تکوین من
فرض میکردی که ناقص خلقت یک مور بود
ای طبیعت گر نبودم من جهانت نقص داشت ؟
ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلق عشقی من یقین دارم فقط
دیدن هر روز یک گون رنج جوراجور بود
گر نبودی تابش استاره من در سپهر
تیر و بهرام و خور و کیوان همه بی نور بود؟
راست گویم نیست جز این موقع تکوین من
قالبی لازم برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدائئ هست ز انصاف خدائئ دور بود
مقصد زارع ز کشت و زرع مشتی غله است
مقصد تو ز آفرینش مبلغی قاذور بود؟
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات
هر یکی از بهر کار دیگری مامور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق دارد
از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود؟
"میرزاده عشقی"

مگسی را کشتم!
نه به این جرم که حیوان پلیدی ست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم!
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دوصد نور به قبرش بارد ،مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...
(حسین پناهی)

تنهایی ام را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست,
گسترده تراز عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را
بر سر سفره رنگین خود بنشانمت بتشین غمی نیست...
حوای من;بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
,تا روشنم شد در میان مردگان هم همدمی
نیست
همواره چون من نه;فقط یک لحظه خوب من بیندیش...
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!!!
من قصد نفی بازی گل را باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست؟!
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست؟!؟
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست .....
محمد علی بهمنی