userinfo close

  ,

من؛تنهایی؛موسیقی؛شعر


man_tanhaye_mosighi_sher

تاسیس: 23 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی کوچولو - معاونان
هرکس باید روزانه یک آواز بشنود، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند گوته
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1630
1502
91/3/12 (07:59)
1865
16658
91/3/9 (17:07)
361
5428
91/3/4 (19:47)
170
1815
91/1/19 (17:10)
1518
3323
91/3/12 (08:00)
6
4
91/3/11 (22:01)
49
453
91/3/11 (11:29)
1074
8790
91/3/11 (01:27)
227
1326
91/3/11 (01:22)
411
1930
91/3/10 (17:59)
555
2234
91/3/8 (23:25)
1801
6216
91/3/6 (15:47)
69
214
91/3/5 (22:49)
1036
4365
91/3/5 (18:23)
1105
4670
91/3/4 (03:26)
664
1270
91/3/3 (15:38)
327
2213
91/3/2 (17:21)
23
49
91/3/2 (12:20)
30
168
91/3/1 (19:48)
190
974
91/3/1 (17:07)

عنوان بحث :: این بحث را 50 نفر دنبال می کنند.

علی کوچولو , usa_0098
علی کوچولو - 10:31 1385/11/24

شعرهای تنهایی از هر شاعر

در این قسمت دوستان هر شعر از هر شاعر که دوست دارند قرار بدهند فارسی تایپ كنید

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی , molanaclub
 

مولانا جلال الدین محمد بلخی

 

 

لینک رو داغ کنید

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 17:07 1391/03/9
1865

وقتی از قتل قناری گفتی

دل پر ریخته ام وحشت کرد

وقتی آواز درختان تبر خورده ی باغ

در فضا می پیچید

از تو می پرسیدم

"به کجا باید رفت؟"

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از غربت تنهایی هاست

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

تن به وارستن از ورطه ی هستی می داد

یک نفر دارد فریاد زنان می گوید:

"در قفس طوطی مرد

و زبان سرخش

سر سبزش را بر باد سپرد"

من که روزی فریادم بی تشویش

می توانست جهانی را آتش بزند

در شب گیسوی تو 

گم شد از وحشت خویش


علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 16:22 1391/03/3
1864
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد 
نخواست او به من خسته بی گمان برسد 

شکنجه بیش تر از این که پیشه چشم خودت 
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی اگر او را که خواستی همه عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ،

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته ، به آن برسد 

بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری 
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد 

خدا کند که ... نه ! نفرین نمیکنم
نکند به آن که دوست ترش داشتم زیان برسد

خدا کند این عشق از سرم برود 
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

فاضل خ , fazel62
فاضل خ - 16:19 1391/03/3
1863

میدانی!؟
بعضی هارا هرچه بخوانی
خسته نمیشوی!
بعضی هارا هر چه گوش دهی
عادت نمیشوند!
بعضی ها هرچه تکرار شوند
باز بکرند و دست نخورده!
دیده ای؟
شنیده ای؟
بعضی ها بینهایت اند...

علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 02:17 1391/02/29
1862
در غم و محنت به نام عمر دورانی گذشت 
یا شبی تاریک در خواب پریشانی گذشت 

یا ز دریایی خروشان زورقی بی بادبان 
لرز لرزان هر زمان از بیم طوفانی گذشت

یا شبانگاه لنگ لنگان بیمناک از دیو و دد
رهروی تنها ز وحشتزا بیابانی گذشت

پای از ره مانده ام در رهگذر زندگی
هر قدم آزرده از نیش مغیلانی گذشت

عشق روشن کرد لختی تیرگیهای حیات
در شبی تاریک گفتی برق تابانی گذشت

چشم تا برهم زدم دور جوانی رفته بود
چون نسیمی روح پرور کز گلستانی گذشت

در دل افسرده ی من برق امیدی نتافت
هر نفس در ماتمی هر دم بحرمانی گذشت

مام گیتی هرگزش با من سر مهری نبود 
زال گردون هر دمش با من بدستانی گذشت

ماهها در رنج از بهر دمی راحت برفت 
سالها با درد در امید درمانی گذشت

از وفا تا واپسین دم عهد نشکستم نسیم
سر بسر عمرم بیاد سست پیمانی گذشت

شیوا قهرمانی , ghahramani
شیوا قهرمانی - 14:58 1391/02/27
1861

با چشمهای مهربان تو برخورد میکنم

 

با گرمی لبان تو برخورد میکنم

 

 

قندم به جرم تغزل و آب میشوم

 

تا با نوک زبان تو برخورد میکنم

 

 

یک جرعه چای داغ ام و قندیل میشوم

 

وقتی به استکان تو برخورد میکنم

 

 

یک بیت شعر ناب و دل انگیز میشوم

 

با لهجه ی روان تو برخورد میکنم

 

 

شیراز ِ کشور ِ غزل ام گشته ای و با

 

یک کوچه - اصفهان ِ تو برخورد میکنم

 

 

مثل همیشه مشتری ِ خنده های توام

 

دارم به کهکشان تو برخورد میکنم

 

 

محمدحسین ملکیان(فراز)

مریم پاییزی , maryam_762
مریم پاییزی - 13:44 1391/02/20
1860

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 14:53 1391/02/18
1859

1.       قصه ی شهر سنگستان (اخوان)

دو تا كفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
كه روییده غریب از همگنان در دامن كوه قوی پیكر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این را نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست می داریم
نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه اش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها
اگر گم كرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا كدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشك و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست
یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها كه در او هست
نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاك اندازند
بسوزند آنچه ناپاكی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویران را دگر سازند
درفش كاویان را فره و در سایه ش
غبار سالیان از چهره بزدایند
برافرازند
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
بگو تا كیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست
كه گوید داستان از سوختنهایی
یكی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : آی
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
كه رسته در كنار كوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست
نگه كن ، روز كوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك
شنیدم قصه ی این پیر مسكین را
بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید ؟
كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
پس از این كوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست
چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد
در آن نزدیكها چاهی ست
كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
كبوترهای جادوی بشارت گوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن كالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
كجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من جوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فكندم ریگها را یك به یك در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیك
به جای آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان كس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده است آیا ؟
سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریكی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شكوه ها می كرد
ستم های فرنگ و ترك و تازی را
شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟

 تقدیم به دوستداران شاعر بزرگ"م.امید"

سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 13:35 1391/02/18
1858
*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*
"حسین پناهی"
سیده مهرانا موسوی , mehraneh_m
1857

در سکوت سرد تو، انگاری مایوس شدم
باور نمی کنم اینو، چه زود فراموش شدم
این دل خسته به خدا ،هنوز تو رویای شماست
تو قاب تنهایی من، نقش دو چشمای شماست
هنوز تو قصه های من، همدم دل فقط تویی
من شب باز شکست می دم ،اگه کنارم بمونی
انگاری ازیاد تو رفت،اون همه عشق و اشتیاق
می ترسم از دستت بدم، کاری ازم بر نمییاد
بعد نگاه سرد تو، انگارفراموش شدم
ازیاد نمی برم تو رو،با این که خاموش شدم
می رم سفر اما بدون ازیاد نمی برم تو رو
برای بی وفایات تکون می دم فقط سرو

سیده مهرانا موسوی , mehraneh_m
1856
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که  کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 19:46 1391/02/14
1855

"خلقت"

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

                           من که خود راضی باین خلقت نبودم زور بود

خلق از من درعذاب ومن خود ازاخلاق خویش

                           وز عذاب خلق و من یارب چه ات منظور بود؟

حاصلی ای دهر از من غیر شر و شور نیست

                              مقصدت از خلقت من سیر شر و شور بود؟

ای چه خوش بود چشم میپوشیدی از تکوین من

                             فرض میکردی که ناقص خلقت یک مور بود

ای طبیعت گر نبودم من جهانت نقص داشت ؟

                                ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟

قصد تو از خلق عشقی من یقین دارم فقط 

                                      دیدن هر روز یک گون رنج جوراجور بود

گر نبودی تابش استاره من در سپهر

                           تیر و بهرام و خور و کیوان همه بی نور بود؟

راست گویم نیست جز این موقع تکوین من

                                       قالبی لازم برای ساخت یک گور بود

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب

                              گر خدائئ هست ز انصاف خدائئ دور بود

مقصد زارع ز کشت و زرع مشتی غله است

                                     مقصد تو ز آفرینش مبلغی قاذور بود؟

گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات

                                       هر یکی از بهر کار دیگری مامور بود

آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق دارد

                              از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود؟

"میرزاده عشقی"


سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 13:30 1391/02/14
1854

مگسی را کشتم!

نه به این جرم که حیوان پلیدی ست، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم!

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دوصد نور به قبرش بارد ،مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم...

(حسین پناهی)

مریم راز , matruk
مریم راز - 14:20 1391/02/13
1853
ای تكیه گاه كوچه های تنهایی ام درود
ای ان كه یك نگاه تو قلب مرا ربود
هر بار امدم كه از اینجا ببینمت
پشت خیال پنجره باران گرفته بود
احساس میكنم كه در این لحظه های خیس
حتی تو را شبیه غزل میتوان سرود
باید تو را نوشت و از روی بوم شعر
پروازهای قاصدك خسته را زدود
دائم بیا و روی دلم بستری ساز
جاری بمان همیشه در اینجا شبیه رود
قلبم به عشق تو نه تظاهر نمیكند
پیوند خورده است همان لحظه ی دورود
سر میكشد به تك تك سلول های من
از كوچه ی نگاه تو ارامش وجود
خوابیده بود ساعت دلواپسی هنوز
بین هجای بودن و رفتن در این حدود
تق تق دوباره ثانیه ها پشت پنجره
بیدار میشوند....تو رفتی ولی چه زود
نسیم شاه , setareie_soheil
نسیم شاه - 01:54 1391/02/10
1852

تنهایی ام را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست,

گسترده تراز عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را

 بر سر سفره رنگین خود بنشانمت بتشین غمی نیست...
حوای من;بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

 تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

,تا روشنم شد در میان مردگان هم همدمی نیست
همواره چون من نه;فقط یک لحظه خوب من بیندیش...

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!!!
من قصد نفی بازی گل را باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست؟!
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا

 در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست؟!؟
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست .....

 

محمد علی بهمنی

محمود توچال , tochal1
محمود توچال - 09:37 1391/01/31
1851


من دراین گوشه تنهایی خویش

بی هم آوازی و بی دمسازی

می كنم نغمه ناكوك جدایی ها سر

میدمم هم نفس باد سیه

خواسته از درد و جنون

بر لب نی لبك خشك گلو

چون نسیمی كه وزد بر در و دیوار

مانده در پیچ و خم غار

ره به جایی نبرد این دم خسته

كه مكرر دم و بازش

نفسش بگرفته ،اثرش بگسسته

 می كشد پنجه به دیوار گلو

كور و بیمار

همچو شش ماهه جنینی كه كند سعی ،كند جان

كه برون آید از آن تنگ و رسد اینور دیوار

خسته با زحمت بسیار

میزند ره زمیان دو لب خشك و تب دار

 همچو آبی از شكاف سنگ خارا

نرم و آرام و روان

می شود جاری

در هوای خشك و دم دار

این ،نه آن استاده پیش چشم تو

تاریك دیوار *

تا برون آید زسینه

فاش سازد آنچه باخود دارد از اسرار

آتشش اما چنان سوزان

كه گویی از دل كوهی گدازان گشته افشان

نیك میدانم این چیست

این دم خسته ،گدازان ،شعله كردار

نام خود گوید به گاه زایش از بطن دلم

با فسوسی سخت و جانكاه :

آه آه آه ...

از خودم بید
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.