userinfo close

  ,

من؛تنهایی؛موسیقی؛شعر


man_tanhaye_mosighi_sher

تاسیس: 23 تیر 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: علی کوچولو - معاونان
هرکس باید روزانه یک آواز بشنود، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند گوته
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
1630
1502
91/3/12 (07:59)
1865
16658
91/3/9 (17:07)
361
5428
91/3/4 (19:47)
170
1815
91/1/19 (17:10)
1518
3323
91/3/12 (08:00)
6
4
91/3/11 (22:01)
49
453
91/3/11 (11:29)
1074
8790
91/3/11 (01:27)
227
1326
91/3/11 (01:22)
411
1930
91/3/10 (17:59)
555
2234
91/3/8 (23:25)
1801
6216
91/3/6 (15:47)
69
214
91/3/5 (22:49)
1036
4365
91/3/5 (18:23)
1105
4670
91/3/4 (03:26)
664
1270
91/3/3 (15:38)
327
2213
91/3/2 (17:21)
23
49
91/3/2 (12:20)
30
168
91/3/1 (19:48)
190
974
91/3/1 (17:07)

عنوان بحث :: این بحث را 8 نفر دنبال می کنند.

مینو خ , m_rose_m
مینو خ - 22:02 1386/09/7

یک دوست یک جمله ؛ یک حکایت

نکته های کوچک زندگی  رو که فکر می کنید  توی زندگی هامون تاثیر داره  رابرای هم بنویسیم

 

از دوستای گلم تقاضا میکنم اگر که مطالبشونو بلند هست کوتاه تر و در چند پست بنویسند که

حوصله خواننده سر نره و از مطالب شیرین تر و بهتر بشه استفاده کرد. ممنون از همه شما

 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 17:59 1391/03/10
411

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد...

اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد !

ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد...

آن مرد خسته و زخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند و خود هم از آن بالا رفت.

بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند ،  پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم.

مرد در جواب گفت:

احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!


علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 17:28 1391/03/9
410

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند...

اتفاقا فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت...

ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند.

پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.

درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت.

درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت...

در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت :

ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد ، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛تا بدین پایه رسیدی!

درویش پادشاه شده گفت : ای یار عزیز در عوض تبریک؛ تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم...!

علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 22:52 1391/03/8
409

در شهر “میانه” نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند  .
استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی شاگرد پرسید چه امری ؟، استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن . شاگرد گفت چرا نصیحت نکنم . استاد پیر گفت دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است .


شاگرد گفت : درس بزرگی به من آموختید سعی می کنم امر شما را انجام دهم .
حکیم ارد بزرگ اندیشمند نامدار کشورمان می گوید : سرایش یک بیت درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله دارد .
گفته می شود سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، کسی را اندرز نمی داد 


علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 16:20 1391/02/30
408

پدر پیر مرد جوانی مریض شد...

چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد !

پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.

رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان ، راه خود را می گرفتند و می رفتند !!!

شیوانا از آن جاده عبور می کرد و به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.

یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود!

حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است ، تو برای چه به او کمک می کنی!؟

شیوانا به رهگذر گفت : من به او کمک نمی کنم!

من دارم به خودم کمک می کنم !!!

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی و یاری داشته باشم؟! من دارم به خودم کمک می کنم...


علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 23:42 1391/02/27
407

یکی از دوستان شیوانا،عارف بزرگ،تاجر مشهوری بود.روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.
شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست.اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد.شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت:دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است،ولی با همه اینها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست؟!
دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت:مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟شیوانا سری تکان داد و گفت:آری برخیز تا به تو نشان بدهم.مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد.یک هفته راه سپردند تا به دهکده دور دستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود.در دهکده زلزله زده،شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین بود.وقتی به منزل آرامترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است.تاجر ورشکسته با تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرام ترین انسان پرسید.شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالیکه آرام ترین انسان برای آنها غذا تهیه می کرد،برای تاجر گفت که این مرد جوان،ثروتمندترین مرد این دیار بوده است.اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از دست داده است.او آرام ترین انسان روی زمین است چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از بازی خلق هستی با خودش می داند.او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند.او در حال بازسازی دهکده است و قصد دارد دوباره همه چیز را آباد کند و در تنهایی روی پارچه طرح های آرام بخش را نقاشی می کند و به تمام سرزمین های اطراف می فروشد.مرد تاجر کمی در زندگی و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین دقیق شد و سپس آهی عمیق از ته دل کشید و گفت:فقط کافی است راضی باشی!آرامش بلافاصله می آید!
در این هنگام آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالیکه لبخندی بر لب داشت گفت:فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه،آتش شوق و دوباره سازی را هم دائم در وجودت تقویت کنی.تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودت حاکم خواهد شد.


سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 14:55 1391/02/27
406

قسمتی از كتاب کاش حقیقت داشت__مارك لوی

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب
 
برات باز می کنه و توش هشتادوشش هزاروچهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا
 
شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه
 
بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب
 
دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز
 
می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی
 
حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟
 
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا .....
 
«همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب با ثانیه ها
 
پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما
 
جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز
 
بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید
 
شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن.
 
یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه
 
هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از
 
موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی
 
که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم.»
سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 11:42 1391/02/26
405
زندگی به من آموخت؛ 
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
والت ویتمن
سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 11:38 1391/02/26
404
دستم بوی گل می داد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
... 
یک گل کاشته باشم
...!
ارنستو چه گوارا
علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 17:55 1391/02/25
403
نقل قول از : سروین مینا

مــا مــردمــانـــی هستــیــم کــه بــه راحتــی به هم
 "دروغ"
میــگـیــم ولــی بـــزرگــتــریـ ـن معــیــارمــون بــرای شــروع دوستی
 "صداقــتـه"


بی نهایت قشنگ بود مرسی 
علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 17:55 1391/02/25
402

روزی پسری نزد استاد هنرهای رزمی آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند...

پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد !

لقب این افسر "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند ، من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!

استاد تبسمی کرد و گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!

پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: چه می گوئید؟! او "برق آسا" است و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!

استاد با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت: او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من بیا تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!!!

فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل استاد ایستاد.

استاد از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد و یک ضربه استاد به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید !!!

پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته استاد خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست...

یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی استاد به اتمام رسید، او از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند !!!

پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است ، آن وقت استاد با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!!

اما استاد با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد...

پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود و یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور استاد در دو ساعت انجام شد !!!

روزهای بعد نیز استاد حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد و سرانجام روز مبارزه فرا رسید...

پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد و افسر امپراتور خشمگین و مغرور بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد !

اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن جناب "برق آسا" را بر زمین کوبید !

همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت...

پسر جوان نزد استاد آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید ؟!

او به استاد گفت : ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟!

استاد خندید و گفت: تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند و به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد !

در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود ، هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است.

در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی و فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است : تمرین در سرعت پایین! به همین سادگی!!!


سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 11:31 1391/02/24
401
مــا مــردمــانـــی هستــیــم کــه بــه راحتــی به هم
 "دروغ"
میــگـیــم ولــی بـــزرگــتــریـ ـن معــیــارمــون بــرای شــروع دوستی
 "صداقــتـه"
سروین مینا , sarveeen
سروین مینا - 12:22 1391/02/23
400
نامه ای به فاحشه
اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم .شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه
 
ای نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپی! از
 
خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان دربیارد رگ غیرت اربابان بیرون می
 
زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشدتا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر
 
هردوازیک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است... بفروش! تنت را حراج کن… من
 
در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب می زنند به قیمت دنیایشان شرافت را شکر که اگر میفروشی از تن
 
می فروشی نه از دین . شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح
 
داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی. من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار
 
دین خدارا براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و
 
پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!فاحشه!!!… دعایم کن!

 

فریدون فرخزاد




علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 00:19 1391/02/21
399

دوستی می گفت :

خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند ...

تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی !!!

هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود...

هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:

استاد همه حاضرند!

و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:

استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!!!

در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند...

امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است :  

هیچ کس زنده نیست ... همه مردند !


علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 22:44 1391/02/18
398

شخصی برای زندگی یا درسی برای زندگی



* مسیر رسیدن به خوشبختی:
 


1- قلبتان را از کینه خالی نگه دارید.
 


2- ذهنتان را از نگرانی خالی نگه دارید.
 


3- ساده زندگی کنید.
 


4- کم توقع باشید.
 


5- زیاد به دیگران ببخشید.
 


* به محض اینکه یاد بگیرید بجای نگران بودن از گذشته و آینده، در لحظه حال زندگی کنید و قدردان آن باشید، زندگیتان دگرگون خواهد شد.
 


* انسان موفق کسی است که در انتها پیروز شود نه در ابتدا.
 


* ایمان داشتن در زندگی به این معنا نیست که کَشتی شما با آبهای خروشان و دردسر ساز مواجه نخواهد شد، بلکه به این معنا است که کَشتی شما هیچگاه غرق نخواهد شد.
 


* آسان ترین روش برخورد با کسانی که دوستشان نداریم این است که اصلاً برخوردی با آنها نداشته باشیم.
 


* هرگز افسوس پیر شدن را نخورید چرا که افرادی بسیاری از این امتیاز محروم مانده اند!
 


* زیبایی به معنای صورت زیبا داشتن نیست، بلکه به معنای داشتن ذهن، قلب و روح زیبا است.
 


* اگر افسردگی دارید، در حال زندگی در گذشته هستید. اگر اضظراب دارید، درحال زندگی در آینده هستید. اگر آرامش دارید درحال زندگی در زمان حال هستید.
 


* ارزشمند ترین ثروتی یک مرد می تواند در این دنیا مالک آن باشد، قلب یک زن است.
 


* کسی که در برابر خداوند زانو می زند، میتواند در برابر هر کسی ایستادگی کند.
 


* فراوانی باران را می شنوم! موفقیت در راه است، پیروزی شما نزدیک است و نعمتهای خدا در کنارتان. حقیقت این است، "هنوز حتی ابر کوچکی هم نمی بینم. اما در اعماق جانم می دانم، حــــــادثه خــــوبی قـــــرار اســـت اتــــــفاق بیــــفتد!!!"
 


* تازمانی که مشغول بازخوانی فصل پیشین زندگی خود هستید، نخواهید توانست فصل بعدی آنرا آغاز کنید.
 


* آسانسور موفقیت خراب است، باید از پله ها استفاده کنید، یک قدم در هر زمان.
 


* کمال را نمی توان بدست آورد، اما اگر به دنبال آن باشید می توانید به برتری برسید.
 


* دوست داشتن به معنی عذر خواهی نیست، بلکه به معنای اجتناب از کارهایی است که شما را مجبور به عذر خواهی میکند.
 


* برای دو چیز نباید وقتتان را تلف کنید: مسائلی که برایتان اهمیت ندارند و کسانی که فکر می کنند شما اهمیتی ندارید.
 


* لبخند بزنید و بگذارید همه بدانند که امروز بسیار قوی تر از دیروزتان هستید!
 


* وقتی واقعاً کسی را دوست داشته باشید، سن، فاصله، قد و وزن فقط یک عدد خواهند بود.
 


* روابط مانند پرندگان هستند، اگر آنها را خیلی محکم نگهدارید، می میرند. اگر خیلی سست نگهدارید، می پرند. اما اگر آنها را با مراقبت و دقت نگهدارید، برای همیشه کنارتان خواهند ماند.
 

علی کوچولو , alin_evil
علی کوچولو - 17:05 1391/02/18
397

مردم ده همگی گرسنه بودند...

خشکسالی ، سرما و آفت همه محصولاتشان را پشت سر هم به یغما  برده بود...

نگاه های بی روح شده،  چنان چشم انتظار آسمان  لعنتی  بود تا معجزه ای از آن  بیرون بیاید  که اگر از میانشان ناله ای بر می خاست و کسی طلب کمک می کرد کسی نمی شنیدش...

اما اگر حرفی از حاصلخیزی و پر باری محصول سالهای گذشته می شد؛ هر کس خاطره ای داشت و یا اگر از اهالی ده بالایی کسی  خواسته یا ناخواسته مجیزی می گفت، همه بالا خواه ده خودشان در می آمدند و در باره بهتر بودن ده خرابه خودشان اظهار نظر می کردند !!!

اما شکم ها هنوز گرسنه بود و  اگر کسی از بین خودشان دست نیاز بالا می گرفت فقط حرف های او را نمی شنیدند...

 

روزی مسافری غریب به ده رسید  ، به گرد و خاک و خس و خاشاکی که در کوچه پس کوچه های ده سر گردان بودند و در هوا بازی می کردند نگاهی کرد ، انگار فهمید که اوضاع ده از چه قرار است ...

 

از کوله بارش  دیگی در آورد و از آب پر کرد و  وسط  ده آتشی افروخت و سنگی توی دیگ انداخت و  دیگ را روی آتش بار گذاشت و شروع به هم زدن  دیگ کرد!!!

 

هر کسی هم از آنجا رد میشد دعوت می کرد تا وقتی آش سنگ حاضر شد، مهمان او شود!

 

 شکم های گرسنه کم کم  به دور مرد و دیگش جمع شدند و با تعجب  به آن مرد که دایما بخار توی دیگ را  بو می کرد و از آن حظ می برد، نگاه می کردند.

 

کمی که گذشت غریبه سرش را بالا گرفت و گفت  اگر کمی بن شن داشتیم خیلی خوب می شد این آش خیلی خوشمزه تر می شد !

 

یکی از اهالی گفت: کمی در پستوی خانه من فکر می کنم بن شن مانده باشد صبر کن بیارمش !

 

کمی گذشت. غریبه گفت اگر کمی هم سبزی خشک داشتیم طعم این آش سنگمان بهتر میشد!

 

پیرزنی از میان جمع گفت فکر کنم کمی در خانه سبزی خشک داشته باشم.

 

غریبه دوباره گفت اگر کمی رشته هم با این سبزی توی آش سنگ بریزم انگشتانتان را قول می دهم  هم بخورید و همینطور ادامه پیدا کرد و هرکدام از اهالی ده چیزی از خانه شان آوردند و سهیم شدند و آش سنگی حسابی پر ملات شد.

 

طوری که همه بعد از اینکه خوردند و سیر شدند باز هم  توی دیگ اضافه  باقی ماند...

مسافر از آن ده رفت و آن سنگ را برای اهالی یادگار گذاشت تا دیگر کسی آنجا گرسنه نماند...


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.