| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
1
|
90/9/25 (18:57)
|
|
||
|
|
1
|
21
|
89/12/15 (17:51)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
89/12/2 (22:13)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
89/11/5 (21:22)
|
|
||
|
|
0
|
46
|
89/2/4 (23:04)
|
|
||
|
|
0
|
34
|
88/9/6 (17:29)
|
|
||
|
|
1
|
53
|
88/3/5 (23:43)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
87/9/10 (08:42)
|
|
||
|
|
1
|
51
|
87/8/22 (11:48)
|
|
||
|
|
0
|
42
|
87/8/11 (15:57)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
87/8/11 (15:42)
|
|
||
|
|
1
|
34
|
87/7/10 (19:11)
|
|
||
|
|
0
|
42
|
87/3/17 (17:56)
|
|
||
|
|
0
|
269
|
87/2/11 (21:00)
|
|
||
|
|
0
|
35
|
86/12/1 (21:08)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
86/11/22 (21:00)
|
|
||
|
|
0
|
23
|
86/10/24 (10:55)
|
|
||
|
|
1
|
28
|
86/9/9 (00:59)
|
|
||
|
|
0
|
42
|
86/6/27 (09:47)
|
|
||
|
|
0
|
54
|
86/5/27 (14:56)
|
|
....پس سقراط ،به گفته اریستودموس ،کما بیش چنین گفت:
"عبارت مقدماتی تو،آگاتون عزیز ،برایم بسیار جالب بود ،آنجا که گفتی درست این است که نخست ماهیت واقعی عشق را باید بیان کرد و سپس آثاری را که به بهره می آورد توضیح داد.چنین آغازی را بسیار می پسندم.اما بسیار ممنون خواهم بود اگر در تکمیل توصیف عالی و فصیح خود از ماهیت عشق به این پرسش پاسخ دهی .ماهیت عشق آیا چنان است که باید عشق به چیزی باشد یا می تواند به طور مطلق و بی هیچ مقصودی هم وجود داشته باشد؟منظورم این است که"آیا عشق عشق به مادر یا پدر خاصی است؟"
-این پرسش که آیا عشق همان عشق به مادر یا پدر است ،عبث خواهد بود
-می توانم منظورم را با تشبیهی روشن کنم .اگر مفهوم مجرد "پدر"را برمیگزیدم که "آیا پدر به معنی پدر کسی است یا نیست؟"تو،اگر می خواستی جواب بدهی ،قاعدتن جواب می دادی که پدر به معنی پدر پسری یا دختری است ،آیا نمی دادی؟"
آگاتون گفت:"مسلمن "
و "همینطور در مورد مادر؟"
-"البته"
-بگذار کمی پیشتر برویم تا منظورم کاملن روشن شود .آیا برادر اصولن برادر کسی است یا نیست"؟
- "البته که هست"
-"در واقع برادر برادر یا خواهری است"؟
-"آری"
-"بسیار خوب .حالا سعی کن به من بگویی که آیا عشق به معنی عشق به چیزی است یا عشقی نیز تواند بود که عشق به هیچ باشد؟"
-"کاملن روشن است.به معنی عشق به چیزی است".
سقراط گفت:" پس ،خوب این را به خاطر بسپار و این را هم به یاد آر ،هر چند ممکن است فعلن آن را در دل نگاه داری،که آن چیست که عشق دوستش می د ارد. و حالا فقط بگو آیا عشق آنچه را دوست د ارد ،می خواهد یا نمی خواهد؟"
-"البته که می خواهد"
-"و آیا چیزی را که می خواهد و دوست می دارد ،وقتی دارد می خواهد و دوست می دارد ،یا وقتی که ندارد؟"
-"احتمالن وقتی که ندارد"
-" اگر کمی فکر کنی خواهی دید که نه فقط احتمالن بلکه مسلمن هر کس چیزی را می خواهد که ندارد یا به عبارت دیگر کسی آنچه که دارد طلب نمی کند .در هر صورت،به نظر من ،آگاتون،این امر مسلمی است.تو چه فکر می کنی؟"
-"آری فکر می کنم این طور است".
-"بسیار خوب . حالا کسی که بزرگ است آرزوی بزرگ بودن ،یا آن که نیرومند است،آرزوی نیرومند بودن می کند؟"
-" بر اساس آنچه قبلن قبول کردم ،غیر ممکن است."
-" زیرا کسی که صنعتی را دارد نمی تواند بدان نیازمند باشد؟"
-"آری"
-"آدمی را تصور کن که قوی است و می خواهد قوی باشد ،یا دونده ای را که می خواهد دونده باشد.اینقدر مثال زدم تا امکان اشتباه وجود نداشته باشد ،زیرا ممکن است در این همه ی موارد مشابه کسی فکر کند آن که خصلتی دارد یا دارای صفات خاصی است در عین حال خواهان آن صفاتی است که دارد.اما اگر در مسئله دقت کنی ،آگاتون،خواهی دید که او این صفات را در حال حاضر چه بخواهد و چه نخواهد به ناگزیر باید داشته باشد،و هیچ کس قاعدتن چیزی را که حتمی و قطعی است آرزو نمی کند.نه،اگر کسی بگوید:"من که تندرستم ،یا ثروتمندم،در عین حال می خواهم و آرزو می کنم که تندرست و ثروتمند باشم و همین صفاتی را آرزو می کنم که دارم."باید جوابش دهیم که" دوست من ،تو که تندرست و ثروتمند و نیرومندی،آنچه واقعن آرزو می کنی ،آن است که این خصوصیتها در آینده نیز بر قرار باشد ،زیرا در حال حاضر خواهی نخواهی آنها را داری."پس ،توجه کن که وقتی می گویی"چیزی را آرزو می کنم که دارم" آیا در واقع منظورت این نیست که "آرزو می کنم چیزهایی را که اکنون دارم در آینده نیز داشته باشم؟اگر قضیه اینطور برایش طرح می شد ،به نظر من می پذیرفت."
آگاتون گفت:"آری"
-"اما این،خواستن و دوست داشتن چیزی است که هنوز در ید قدرت یا در اختیار او نیست،که همان تداوم و محفوظ بودن مواهب موجود فعلی در آینده باشد"
"مسلمن"
"پس،چنین کسی و هر کس دیگری که می خواهد ،چیزی را می خواهد که فعلن در تحت اختیار و ید قدرت او نیست،و موضوع این خواستن و دوست داشتن ،چیزها یا صفاتی است که آن کس در حال حاضر ندارد و فاقد آن است."
-"آری"
-سقراط گفت:"حالا مواردی را که در آن ها به توافق رسیده ایم جمع بندی کنیم.آیا یکی این نیست که عشق فقط نسبت به موضوعی می تواند وجود داشته باشد ،و دوم اینکه آن موضوع باید چیزی باشد که عشق در حال حاضر فاقد آن است؟"
-"آری"
-"و اما یادت هست که در سخنانت گفتی باید موضوع عشق باشد؟اگر بخواهی من یادت می آورم .به نظرم گفتی که دغدغه های بین خدایان را عشق به زیبایی از میان برد ،زیرا عشق به زشتی وجود نمی توانست داشت.چنین نبود؟"
-"آری"
"بسیار خوب .دوست عزیز ،اگر چنین است ،عشق ،عشق به زیبایی خواهد بود و عشق به زشتی نخواهد بود؟"
آگاتون تایید کرد.
-"حالا توافق کرده ایم که عشق عاشق چیزی است که ندارد و فاقد آن است".
-"آری"
-"پس به این ترتیب عشق فاقد زیبایی است؟"
-"لابد"
-"بسیار خوب .آیا چیزی که فاقد زیبایی است و عاری از آن است زیبا می خوانی؟"
-"مسلمن نه".
-"پس هنوز فکر می کنی عشق زیباست،آیا چنین است؟"
-"اینطور بر می آید،سقراط،که وقتی این حرف را زدم نمی دانستم چه می گویم؟"
-"با این حال ،گفتار زیبایی بود ،آگاتون.اما یک نکته کوچک دیگر هنوز باقی است.آیا فکر می کنی چیز خوب با چیز زیبا یکی است؟"
-"آری"
-"بنا براین،اگر عشق فاقد زیبایی است و چیزی که خوب است با آنچه زیبا است یکی است ،پس خوبی هم ندارد."
-"به هیچ روی نمی توانم در برابر تو ایستادگی کنم ،سقراط.هر چه می گویی،همان است."
-"به هیچ وجه آگاتون عزیز .این حقیقت است که نمی توانی در برابرش ایستادگی کنی ؛ایستادگی کردن در مقابل سقراط هیچ دشواری ندارد.
اما اکنون راحتت می گذارم و می خواهم وصفی از عشق بکنم که زمانی از زنی به نام دیوتیما اهل مانتی نیا شنیدم.او فضایل دیگری نیز داشت –در آن زمان ،پیش از بروز طاعون ،زمانی که آتنی ها برای جلوگیری از آن قربانی می کردند ،او توانست آمدن طاعون را ده سال عقب اندازد- اما آنچه در اینجا مورد نظر ماست این است که او در فن عشق معلم من بود .سعی خواهم کرد،با مبنا قرار دادن نتایجی که آگاتون و من در آن توافق کردیم ،بهترین گزارش منسجمی را که می توانم ،از آنچه او گفت ارائه دهم.همچنان که تو آگاتون به ما گفتی ،پیش از توصیف آثار عشق نخست باید ماهیت و خصوصیات اساسی او را تشریح کرد.سهل ترین راه آن است که از پرسش و پاسخ هایی که بین ما واقع شد شروع کنم .در برابرش غالبن همان موضعی را داشتم که آگاتون با من داشت ،و می گفتم که عشق خدایی بزرگ است و بایدش زیبا دانست اما او در برابر سخن من همان استدلال هایی را مطرح کرد که من با آن ها به آگاتون ثابت کردم عشق نه زیباست و نه خوب .گفتم"منظورت چیست دیوتیما؟آیا عشق بدو زشت است ؟"پاسخ داد .چنین مگو .آیا فکر می کنی هر چیزی که زیبا نباشد لزومن زشت است؟" گفتم" البته که فکر می کنم" گفت " و هر چیز خردمندی نیست جهالت است؟آیا نمی دانی ذهن وضعیتی بینابین خردمندی و نادانی دارد؟ " گفتم "منظورت چیست؟" پاسخ داد " داشتن اعتقادات صحیح بدون توانایی بیان کردن و مدلل ساختن آن. حتمن می بینی که این وضعیت ذهن را نمی توان دانستن نامید زیرا امر غیر عقلانی شایسته این نام نیست؛اما این هم خطا ست که آن را نادانی بنامیم ؛چگونه می توان حالتی از ذهن را جهالت نامید که متوجه حقیقت است؟ مسئله این است که داشتن اعتقادات درست همان است که هم اکنون وضعیتی بینابین دانش و نادانی اش نامید. " گفتم " قبول می کنم " . پس نگو که آنچه زیبا نیست زشت است و آنچه خوب نیست بد است،فکر نکن که چون ،همچنان که قبول کردی ،عشق نه خوب است و زیبا، بنابر این باید زشت و بد باشد ،بلکه چیزی است بین این دو . گفتم " اما همه معتقدند که او خدای بزرگی است ." گفت " وقتی می گویی همه ،آیا منظورت آنهایی است که او را نمی شناسند ،یا کسانی را هم که می شناسندش ،در نظر داری؟ " گفتم " منظورم مطلقن همه است . او خندید و گفت " ببین ،سقراط، نمی توانم بفهمم چگونه ممکن است کسانی که او را اصلن خدا نمی دانند قبول کنند که او خدای بزرگی است،"پرسیدم " آنها کیانند؟" گفت " تو یکی شان هستی و من یکی دیگر." گفتم " چه می خواهی بگویی؟ " گفت :" خیلی ساده است .تو معتقدی که همه ی خدایان خوشبخت و زیبا یند ، نیستی ؟ جرات داری که بگویی خدایی چنین نیست؟ " گفتم " البته که نه " گفت ": و منظورت از خوشبختی برخورداری کامل از خوبی و زیبایی است ؟ " " مسلمن " . " اما هم اکنون قبول کردی که چون عشق فاقد خوبی و زیبایی است جویای آ نها ست . " "آری ، کردم" " اما موجودی که از خوب و زیبا نصیبی ندارد می تواند خدا باشد؟ " البته که نه ". " پس ،بسیار خوب ،می بینی که خودت هم یکی از آنهایی هستی که معتقدند عشق خدا نیست."
گفتم:" پس عشق چیست؟ آیا فانی است ؟" گفت :" بسی فراتر از آن". گفتم :" خوب ، چه ؟" گفت :" بنا بر مثال هایی که زدم او چیزی است بینابین فانی و فنا ناپذیر."
- " این چگونه موجودی می تواند باشد ،دیوتیما؟"
- " او همان رو ح اعظم است ، سقراط؛هر چه که ماهیتی روحانی داشته باشد نیمی خدا و نیمی انسان است."
- " و کار چنین موجودی چیست؟"
- "وساطت بین خدایان و انسانها و مبادله پیامهای اینان به یکدیگر.نیایش و نذرها از یکی ،و فرمانها و پالایشها از دیگری.روح چون ماهیت واسطگی دارد ،در بین آنان میانجی گری میکند و نمی گذارد عالم به دو نیمه جدا از هم تقسیم شود .همه غیبگویی ها و مهارتهای فوق طبیعی کاهنان در نذورات و آیین ها و افسون ها و انواع جادوان و جادو گری هم ناشی از اوست .خدا مستقیمن با انسان در تماس نیست ؛مراودات و تماس های خدایان با انسان ها،چه در خواب و چه در بیداری به وسیله ارواح صورت می گیرد .کسی که در این امر تبحر دارد ،آدمی روحانی است .اما آن که مهارتش محدود به حرفه ای یا صناعتی است موجودی خاکی و عامی است .ارواح بسیارند و گونا گون ،عشق یکی از آنها است."
- پرسیدم:"والدینش کیستند؟
- پاسخ داد:"این داستان درازی دارد اما برایت خواهم گفت.روزی که آفردیت زاده شد خدایان جشن گرفتند." تدبیر " پسر " ابتکار " نیز حضور داشت ؛و پس از شام ، " تهیدستی " که می دید ضیافتی برپاست ،به دریوزگی آمد و در کنار درگاه ایستاد. "تدبیر" که از باده آسمانی –nectar - مست بود –باید بگوییم که در آن زمان شراب هنوز کشف نشده بود-، به باغ زئوس رفت و در آنجا خواب بر او غلبه کرد .پس "تهیدستی" ،با این گمان که با بچه دار شدن از " تدبیر" وضع نکبت بار خود را سامان دهد ،با او درامیخت و نطفه " عشق " بسته شد.چون نطفه عشق در زادروز آفرودیت بسته شد ،و چون شوقی ذاتی نیز به زیبایی و همچنین به زیبایی خود آفرودیت داشت،مرید و خادم او گشت.نیز چون پدرش " تدبیر " و مادرش " تهیدستی" است خصلتش چنین است که می گویم.همیشه تهیدست است و نه تنها ،آنگونه که اغلب مردمان تصور می کنند ،لطیف و زیبا نیست ،بلکه زمخت و آفتاب سوخته ،پا برهنه و بی خانه و کاشانه ،همواره بی بستر ،خواب را در روی زمین ،در آستانه خانه ها ،و در کوچه پسکوچه ها بیتوته می کند .بدینسان مادرش همیشه در فقر سر می کند،اما چون تبار از پدر نیز دارد ،دسیسه می کند که هر چه را که زیبا و خوب است برای خود بر گیرد ؛گستاخ،جسور و سرسخت است ؛چون صیادی مکار همواره حیلتی ساز می کند ،مشتاق دانستن است و از چاره و وسیله سرشار ؛در سرتاسر زندگی اش دوستدار خردمندی است ؛ساحری ماهر ،کیمیا گر ؛یک سفسطه باز واقعی است ،نه فانی است و نه بی مرگ؛بلکه در یک روز واحد ،هم می زید و شکوفا می شود (اگر اوضاع بر وفق مرادش باشد) و هم می میرد؛و باز با تمهیداتی که از پدر به ارث برده است به دنیا می آید و زندگی می یابد.آنچه را که می برد همواره می بازد،نه فقیر است و نه غنی،نه عارف است و نه جاهل.....