| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
6
|
35
|
89/7/29 (17:33)
|
|
||
|
|
2
|
17
|
89/6/21 (00:57)
|
|
||
|
|
1
|
28
|
89/7/23 (23:35)
|
|
||
|
|
3
|
39
|
89/6/29 (09:53)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/3/9 (01:50)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/28 (00:25)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/2/26 (00:09)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/2/25 (23:40)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/2/23 (18:49)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/1/17 (12:13)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
91/1/17 (12:11)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/12/4 (00:42)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/11/24 (11:29)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/11/13 (13:25)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/11/13 (12:28)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/11/12 (23:31)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/6 (18:30)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
90/10/30 (00:01)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/10/27 (16:05)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/10/27 (16:02)
|
|
هوا بارانی است. نمیدانم چرا یاد تو افتادم. یاد اشكهای آخرین خداحافظیات كه در میان پلكها پنهان شد. یادت هست این مادرت بود كه رویت را بوسید و تو را از زیر نورانیترینها رد كرد؟ یادت هست چند قدمی برداشتی و با یك نگاه دیگر به مادر از آن كوچه گذشتی؟
مادر میدانست كه نباید پشت سر مسافرش گریه كند؛ اما اشكها این را نمیفهمیدند و بعد از رفتن تو، باریدند. آخرین نامهات را كه نوشتی، یادت هست؟ روبهرویت برهوتی از عشق بود و در نگاه تو این زمین و آسمان بودند كه در یك نقطه به هم متصل میشدند؛ زمین خاكی و آسمان آبی. آیا برای تو هم وصلی خواهد بود؟ روی آن تخته سنگ نشسته بودی و قلم را بیپروا حركت میدادی. در كنار تو لاله روییده بود. برای مادر چند شاخه چیده بودی. آری! آخرین نوشتهات هنوز با همان لالهها در كنار عكس تو روی طاقچه قدیمی خانهاند. مادر هر روز به آنها نگاه میكند و با اشك دل به لالههای تو آب میدهد.
میدانی تا به امروز هنوز هیچ كس جرئت كنار زدن پرده دل مادر را نداشته است. تنها خاطرهای كه در كنج ذهنش امید دیدار تو را میدهد، آخرین لبخندت است وقتی كه از پیچ كوچه میگذشتی و دستی كه بالا بردی. مادر حالا میفهمد كه تو میخواستی بگویی «مسافر آسمانی» اما فقط اشاره كرده بودی؛ بیهیچ حرفی.
ثانیههای انتظار سالها بود كه میگذشت تا اینكه صدای دستی لرزان روی زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ یكی از آنها كه مانند تو مسافر آسمان بود، اما...
نگاهی به مادر كرد و سرش را در گریبان فرو برد. شرم، اشك، لرز، همه چیز از درون او موج میزد. دست به جیب برد و پلاك نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاكی كه با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟... هیچ...
از آن به بعد، تنها سنگهایی كه روی آنها نوشته بودند «شهید گمنام، فرزند روحالله» همدم روزهای تنهایی مادر شد.

منبع: وبلاگ تاشهدا باشهدا