| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
35
|
254
|
91/2/12 (00:14)
|
|
||
|
|
60
|
390
|
91/1/11 (17:45)
|
|
||
|
|
7
|
35
|
90/10/16 (12:58)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/4/12 (00:20)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/3/29 (22:23)
|
|
||
|
|
18
|
143
|
90/2/10 (14:43)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
90/1/12 (23:01)
|
|
||
|
|
13
|
57
|
89/10/27 (19:28)
|
|
||
|
|
4
|
24
|
89/4/25 (20:28)
|
|
||
|
|
4
|
31
|
89/4/25 (20:25)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
88/5/26 (12:55)
|
|
||
|
|
1
|
6
|
88/5/23 (11:36)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/12/5 (12:29)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/6/31 (07:30)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/6/30 (17:17)
|
|
||
|
|
0
|
24
|
87/2/27 (11:01)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
86/10/30 (08:27)
|
|
||
|
|
1
|
7
|
86/7/28 (14:43)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
86/7/25 (08:06)
|
|
||
|
|
3
|
28
|
86/7/25 (08:03)
|
|
مطمئنا مكه رفتن هر كسی یه جریان قشنگ و شنیدنی داره.
تو این بحث می خوایم جریان مكه رفتن شما رو بخونیم.
توی اول و دوم دبیرستان بودم هروقت روی تابلو اعلانات می خوندم فراخوان ویژه فرزانگان برای حج دلم یه جوری می شد سال دوم بودم که خواستم عضو فرزانگان بشم و موافقت نکردند تا شد سال سوم و قبول کردند عضو فرزانگان بشم اسمم را برای حج نوشتم وای چه حال و ورزی داشتم فقط دعا می کردم واز خدا می خواستم تا اسمم از تو مدرسه ر اومد انگار دنیا را بهم دادند ولی توی اداره اسمم در نیومد به کلی داغون شدم فقط گریه می کردم خانواده ام می گفتند ایشالله می نویسیم با هم میریم ثبت نام شروع شد پدر مادرم داشتند اسمشون را می نوشتند روم نمی شد بهشون بگم من چی ؟ اونام انگار فراموش کرده بودند دوماه گذشته بودم دلم و زدم به دریا و به مامانم گفتم مگه قرار نبود و زدم زیر گریه ...................
این شد که اسم منم رفت برای حج و اولویت 60 اسممون در اومد و دوسال بعد رفتیم دوسال بعد که به اندازه سالها برام گذشت 16 روز اونجا بودیم 16 روزی که به انداره یه روز بود فقط دلم می خواد یه بار دیگه برم










(
(
(
(
(
(
(
(
(
(:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((



سال 83 بود ذر عرض یك هفته حاجت گرفتم خدا من دوست داشت كه حاجتم رابراورده كرد
اخه من عاشق خدا و پیامبر رحمت اوهستم و او نیز عاشقانش را دوست دارد
ماه رمضان سال 81 قبل از شروع افطار هممون برای رفتن به مكه اون هم در ماه رجب دعا می كردیم
هر شب دعا می كردیم
و هر وقت می رفتیم مشهد كار من فقط دعا كردن برای مكه رفتن بود
و دعاهای ما بی نتیجه نموند و در ماه رجب مشرف شدیم حج
ما 13و14و15 ماه رجب مكه بودیم و خانواده اعتكاف در اونجا انجام دادن هر چند كه من لیاقتش نداشتم چون همون روزا سرما خوردم
همیشه دوست داشتم از نزدیک خونه خدارو ببینم .ولی برای رفتن حقیقتا اقدامی نکرده بودم .ولی چند وقتی بود که دلم خیلی گرفته بود از همه چیز و از همه کس .هر چی دعا می کردم و........نه تنها دلم باز نمیشد بلکه بدتر هم می شدم یک روز تصمیم گرفتم ثبت نام کنم و برم بلاخره به آرزوم رسیدم هم خونه خدارو دیدم هم از همه اون دلتنگیها خلاص شدم .انگار که باید می رفتم .خدایا شکرت .هنوز هم باورم نمیشه که رفتم .رفتنم مثل یک رویا بود.امیدوارم قسمت همه بشه برای بار چندم.
اولین بار در سال 1372 برای بدرقه یکی از بستگان به فرودگاه رفته بودم که همانجا دلم شکست و شروع به گریه کردن کردم و آتش اشتیاق زیارت در درونم شعله ور شد بارها از خدا خواستم که مرا هم دعوت کند تا از نزدیک خانه اش را ببینم که لطف و عنایت حضرتش یار شد و همان سال عازم سفر شدم 