من چه می گویم وای؟؟
با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها...
با تو اکنون چه فراموشیهاست
همیشه دلهره،
با من
همیشه بیمی هست
که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم:
(چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
در این زمانه که نیکی
حقیر و مغلوب است
خوب است)
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه دلها را
علف كین پوشانده ست
هیچكس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد،
که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشییا هو
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت
گلی جان سفره دل را برایت پهن خواهم کرد
گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
وگرنه من برایت شعر های ناب خواهم خواند
در اینجا وقت گل گفتن زمان گل شنفتن نیست .
نهان در آستین همسخن ماری
درون هر سخن خاری ست
گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن ..شگفتی نیست؟
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید ؟
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست
از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش قصه تلخ جدائی ها
سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنائی هاست
از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست . بیابان تا بیابانش پر از درد است
مرا سنگ صبوری نیست گلی جان با توام سنگ صبورم باش
شبم را روشنائی بخش گلی دریای نورم باش !