نام کلوب :حمید مصدق
نام انگلیسی : m_mosadegh
تاسیس : 8 دی 1383
2227 عضو ، 61 بحث ، 1 مقاله ، 1 لینک

حمید مصدق

__
عنوان بحث
محبوب ترین قسمت شعر آبی-خاکستری- سیاه....
12 بهمن 83 - 03:31
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد....
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
164
22 مهر 1387 ساعت 10:55

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه عاقبت هستی خود را باختم

163
22 مهر 1387 ساعت 10:13
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
162
22 مهر 1387 ساعت 09:04
وای ، باران
    باران ؛
    شیشه ی پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

161
15 مهر 1387 ساعت 23:43

 

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

160
13 مهر 1387 ساعت 01:28
نقل قول از : ... .

خط به خط شعر آبی خاکستری سیاه  احساسه

و زیباست


159
19 شهریور 1387 ساعت 12:40
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
158
19 شهریور 1387 ساعت 12:37

خواب رؤیای فراموشیهاست!

خواب را دریابم ،

که در آن دولت خاموشیهاست.

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها میبینم،

و ندایی که به من می گوید:

« گر چه شب تاریک است

« دل قوی دار،

              سحر نزدیک است.

157
3 شهریور 1387 ساعت 15:27
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
156
2 شهریور 1387 ساعت 16:12

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید

آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسی می شنوی

روی تو را كاشكی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تكان دادن دست را

كه مهم نیست زیاد

و تكان دادن سر را كه عجیب

عاقبت مرد

افسوس،كاشكی می دیدم

چه كسی باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد

155
1 شهریور 1387 ساعت 00:06

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد؟ افسوس!
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

154
31 مرداد 1387 ساعت 18:59
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
153
30 مرداد 1387 ساعت 16:24

خط به خط شعر آبی خاکستری سیاه  احساسه

و زیباست

152
30 مرداد 1387 ساعت 16:14

من چه میدانستم دل هرکس دل نیست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند...

151
16 مرداد 1387 ساعت 13:30

آه می بینم می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

یا

من به خود می گویم چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

150
6 مرداد 1387 ساعت 08:34

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم /خانه اش ویران باد/من اگر ما نشوم تنهایم/تو اگر ما نشوی خویشتنی...

__