__
عنوان بحث
خودتو با یه بیت از اخوان توصیف کن...!
21 اسفند 85 - 09:37
انتظار خبری نیست مرا...
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
181
8 آذر 1386 ساعت 19:23

من اینجا بس دلم تنگ است

هر سازی كه می بینم بد اهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم اسمان هر كجا ایا همین رنگ است؟

180
8 آذر 1386 ساعت 19:00

نه از رومم نه از زنگم .... همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در .. بگشای دلتنگم

179
8 آذر 1386 ساعت 16:23

 منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

178
8 آذر 1386 ساعت 16:21

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگومگوی هم

هر روز سلام و پزسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

177
8 آذر 1386 ساعت 15:44

نه از رومم نه از زنگم

همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم.

 

176
24 آبان 1386 ساعت 07:49

گاهی می اندیشم که شاید سنگ حق دارد

گاه نیز اندیشم و گویم

بی شک آتش و باران

....................

175
24 آبان 1386 ساعت 07:42
دست بردار از این در وطن خویش غریب
174
19 آبان 1386 ساعت 00:03

باز هم می گفت:می دانی فلانی جان!

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

من که باور کردم بی گمان باید همین باشد

173
17 آبان 1386 ساعت 19:12
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
172
17 آبان 1386 ساعت 11:37

هر که امد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زان چه حاصل جز دروغ جز دروغ؟

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب؟

171
17 آبان 1386 ساعت 11:27
تو چه دانی كه پس هر نگه ساده من ،
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست.
یا نگاه تو كه پر عصمت و ناز بر من افتد
چه عذاب و ستمی ست.
170
16 آبان 1386 ساعت 21:12
راویم من ، راویم آری!
باز گویم ، همچنانکه گفته ام باری،
راوی افسانه های رفته از یادم،
جغد این ویرانه‌ی نفرین شده‌ی تاریخ،
بوم بام این خراب‌آباد،
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم.
با کدامین جادوئی تدبیر،
با کدامین حیله و تزویر،
-ای درستان! بدرستی که بگوئیدم –
ناشکسته می نماید ، در شکسته آینه تصویر؟
آری آری من همین افسانه می گویم
و شنیدن را دلی دردآشنا و انده اندوده،
و به خشم آغشته و بیدار می جویم ...
169
16 آبان 1386 ساعت 20:30

خدای ساده لوحان را نمازو روزه بفریبد

ولیکن من برای خود خدای دیگری دارم

168
27 مهر 1386 ساعت 14:50

قاصدک ابرهای همه عالم

شب و روز در دلم می گریند

167
27 مهر 1386 ساعت 14:01

هیچیم

و

 چیزی کم .

__