__
عنوان بحث
مشاعره با اشعار استاد اخوان ثالث
24 دی 85 - 09:17

 

مشاعره ...

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
288
16 تیر 1387 ساعت 23:48

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم رو تو پاسخ گوی و در بگشای

287
7 تیر 1387 ساعت 23:39
راست پنداری،
هستی و نا چیزی ما بود ،
كه بدین گونه،
بود همسان داشت با نابود.
286
3 خرداد 1387 ساعت 12:54
من دگر بیزارم از این زندگی ، فهمیدی؟
آی ، بیزار!
یادگارا با توام ، خوابی تو یا بیدار؟
285
29 اردیبهشت 1387 ساعت 22:26
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام  بگذارم
.....

284
27 اردیبهشت 1387 ساعت 23:52

دگر بیگانه ام با هر چه رنگ آشنا دارد

که بابیگانگی از آشنای خویش بگسستم

فرو ریزد زچشمم اشک و می خوانم دریغ آلود

شب قدری نصیبم شد ولی قدرش ندانستم

283
24 اردیبهشت 1387 ساعت 02:10
دیگر ایا هیچ
کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی
تواند بود ؟
 من پرسم
کیست تا پاسخ بگوید
282
23 اردیبهشت 1387 ساعت 22:35
تو را با غیر می بینم صدایم درنمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

281
23 اردیبهشت 1387 ساعت 21:19
دلم دیگر آن شعله شاد نیست.
همه خشم و خون است و درد و دریغ.
سرایی در این شهرك آباد نیست.
280
20 اردیبهشت 1387 ساعت 12:06
دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع  و سوخت سراپای
وآن صبح زرنگار نیامد
آراسیم خانه و خوان را
وآن ضیف نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
 غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت
وآن کرده ها به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان بهار نیامد
....

279
19 اردیبهشت 1387 ساعت 22:11
نقل قول از : م.امید حسینعلی زاده

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده ست پنجه بغضی گلویت را.
نمی دانی چه چنگی در جگر می افكند این درد.

این چه قشنگه امید


دیده ای بسیار

ابرها را ، درهم رویای دریاها ،

با هزاران حالت و هنجار .

ابرهایی را که می بارند و می بارند .....

278
18 اردیبهشت 1387 ساعت 18:21
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده ست پنجه بغضی گلویت را.
نمی دانی چه چنگی در جگر می افكند این درد.
277
15 اردیبهشت 1387 ساعت 22:03

زندگی

بر زمین افتاده پخشیده ست
 دست و پا گسترده تا هر جا
از کجا ؟
 کی ؟
 کس نمی داند
و نمی داند چرا حتی
سالها زین پیش
 این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست
وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز
هیچ جز بیهوده نشنیده ست
کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده
وز کدامین سینه ی بیمار
عنکبوتی پیر را ماند ، شکن پر زهر و پر احشا
مانده ، مسکین ، زیر پای عابری گمنام و نابینا
پخش مرده بر زمین ، هموار
دیگر ایا هیچ
کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی
تواند بود ؟
 من پرسم
کیست تا پاسخ بگوید
از محیط فضل خلوت یا شلوغی
 کیست ؟
 چیست ؟
 من می پرسم
 این بیهوده
ای تاریک ترس آور
 چیست ؟

276
15 اردیبهشت 1387 ساعت 12:02
دردم این است كه من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم .
پوپكم ، آهوكم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا كه منم.
275
9 اردیبهشت 1387 ساعت 05:28

ما چون دو دریچه روبروی هم/ آگاه ز هر بگو مگوی هم/ هروز سلام و پرسش و خنده/ هر روز قرار روز آینده/ عمر آینه بهشت اما آه/بیش از شب و روز تیرودهی کوتاه/اکنون دل من شکسته و خستست/ زیرا یکی از دریچه ها بستست/از مهر فسوندمو جادو کرد/نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

274
8 اردیبهشت 1387 ساعت 17:43
...
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیك
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیكن چون شكست استخوانی خشك
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار...
__