| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
293
|
4109
|
87/7/18 (07:19)
|
|
||
|
|
319
|
3088
|
87/7/14 (05:34)
|
|
||
|
|
276
|
2656
|
87/7/17 (10:25)
|
|
||
|
|
12
|
59
|
87/7/16 (10:27)
|
|
||
|
|
3
|
7
|
87/7/16 (09:28)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
87/7/14 (05:29)
|
|
||
|
|
34
|
316
|
87/7/4 (14:56)
|
|
||
|
|
43
|
163
|
87/7/2 (11:53)
|
|
||
|
|
13
|
51
|
87/6/30 (18:46)
|
|
||
|
|
19
|
58
|
87/6/30 (14:46)
|
|
عنوان بحثمشاعره با اشعار استاد اخوان ثالث 24 دی 85 - 09:17 | |
مشاعره ... | |
244 12 دی 1386 ساعت 11:01 | |
تو آن ابری كه عطر سایه ات ، چون سایه عطرت تواند هم گل و هم ماه هم خورشید را پوشید. |
243 8 دی 1386 ساعت 13:08 | |
تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است ... |
242 7 دی 1386 ساعت 23:17 | |
دلم دیگر آن شعله شاد نیست همه خشم و خون است و درد و دریغ سرایی در این شهرك آباد نیست. |
241 7 دی 1386 ساعت 18:43 | |
یال و رویش را هی نوازش کرد.هی بوئید.هی بوسید. رو به یال و چشم او مالید. مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی از سفر برگشته و دیدار مادر بود. |
240 6 دی 1386 ساعت 22:47 | |
دفتر خاطره ای پاك سفید نه در او رسته گیاهی ، نه گلی، نه بر او مانده نشانی ، نه خطی ، اضطرابی ، طپشی ، خون دلی. |
239 5 دی 1386 ساعت 14:27 | |
به سان ره نوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خیزران در مشت گهی پرگوی گه خاموش در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند .... |
238 3 دی 1386 ساعت 22:45 | |
دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد ، تجربه های همه تلخ با دلم می گوید كه دروغی تو دروغ ، كه فریبی تو فریب. |
237 3 دی 1386 ساعت 19:00 | |
راستی را آن چه حالی بود ؟ دوش یا دی ، پار یا پیرار، چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟ راست بود آن رستم ِ دستان یا كه سایه ی دوك زالی بود ؟ |
236 2 دی 1386 ساعت 13:53 | |||
| |||
235 2 دی 1386 ساعت 13:33 | |
راهم دهید ای! پناهم دهید ای! می ترسد این غریب پناهنده ای قوم ، پشت در مگذاریدش ای قوم ، از برای خدا گریه می کند نجوکنان ، به زمزمه سرگرم مردی ست دل شکسته و تنها امشب سرود و سر دگر دارد امشب هوای کوچ به سر دارد ![]() |
234 30 آذر 1386 ساعت 21:30 | |
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید و نگاهش مثل خنجر بود : " و نشست آرام ، یال رخش در دستش " باز با آن اندیشه ها سرگرم : " میزبانی و شکار و میهمان پیر ، چاه سرپوشیده در معبر ؟ " |
233 30 آذر 1386 ساعت 20:09 | |
نه از رومم ، نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم . بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم. |
232 30 آذر 1386 ساعت 11:32 | |
تو چه شد که امدی این جا ؟ تو چگونه ؟ عصر یا شب بود و با هم راه میرفتیم در حیاط کوچک پاییز در زندان |
231 29 آذر 1386 ساعت 20:28 | |
... رهایی را اگر راهی ست ، جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست . |
230 28 آذر 1386 ساعت 12:17 | |
تو شوخ پند گوی ، به خشم و بناز خوش من مست نشنو ، بیرحم ، بیقرار وآنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت وین کنج دنج و بستر خاموش و راز دار |













