| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
309
|
2959
|
87/5/31 (03:11)
|
|
||
|
|
276
|
3647
|
87/5/28 (02:32)
|
|
||
|
|
4
|
6
|
87/6/1 (02:34)
|
|
||
|
|
1
|
3
|
87/5/31 (22:04)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
87/5/29 (14:38)
|
|
||
|
|
23
|
115
|
87/5/28 (14:34)
|
|
||
|
|
28
|
91
|
87/5/27 (12:34)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/5/26 (00:59)
|
|
||
|
|
9
|
24
|
87/5/24 (12:36)
|
|
||
|
|
256
|
2498
|
87/5/21 (17:03)
|
|
عنوان بحثاشعار بیاد ماندنی از اخوان ثالث 24 بهمن 83 - 18:10 | |
چه آرزوها درآمد چه آرزوها كه داشتم من و دیگر ندارم چها كه می بینم و باور ندارم چها ،چها ، چها ، كه می بینم و باور ندارم مویه حذر نجویم از هر چه مرا برسر آید گو در آید ، در آید كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم برگشت به فرود اگرچه باور ندارم كه یاور ندارم چه آرزوها كه داشتم من و دیگر ندارم مخالف سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز نه خوابم كه سیر ستاره و مهتابم نبرده باز چه آرزوها كه داشتیم و دگر نداریم خبر نداریم خوشا كزین بستر دیگر ، سر بر نداریم برگشت در این غم ، چون شمع ماتم عجب كه از گریه آبم نبرده باز چها چها چها كه می بینم و باور ندارم چه آرزوها كه داشتم من و دیگر ندارم | |
276 28 مرداد 1387 ساعت 02:32 | |
قاصدک! هان چه خبر اوردی از کجا از که خبر اوردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری |
275 26 مرداد 1387 ساعت 11:19 | |
هر جا دلم بخواهد من دست می برم ای میزبان كه پر گل ناز است بسترت تو شوخ پندگوی به خشم و به ناز خوش من مست پند نشنو بی رحم بی قرار و آنگه دگر تو دانی و من وین شب شگفت وین كنج دنج و بستر خاموش و رازدار |
274 25 مرداد 1387 ساعت 22:43 | |
فتاده تخته سنگی آنسوی انگار کوهی بود
|
273 24 مرداد 1387 ساعت 11:47 | |
لبخند محزون زنی ده ساله بود این كز گوشه چادر سیاه دیدیم ای ماه . آری "زنی ده ساله" ، بشنو تا بگویم كاین قصه كوتاه است و دردآلود و جانكاه . و اینجا جز این لبخند ، لبخندی نبینی. شش ساله بود این "زن" كه با مادرش آمد از یك ده گیلان به سودای زیارت آن مادرك ناگاه مرد و دخترك ماند و اینك شده سرمایه كسب و تجارت . نفرین بر این بیداد ، نفرین. |
272 23 مرداد 1387 ساعت 18:06 | |
نقل قول از : حجت عسکری کنار دخمه ی غمگین. سگی با استخوانی خشک سرگرم ست دو عابر در سکوت کوچه می گو یند و می خندند دل و سرشان به می یا گرم انگیزی دگر. گرم ست |
271 19 مرداد 1387 ساعت 15:56 | |
آواز کرک بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ |
270 14 مرداد 1387 ساعت 14:03 | |
نقل قول از : مهدیا مدهوش به نام یزدان دادگر بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند گرفته کولبار زاده بر دوش, فشرده چوبدست خیزران در مشت, گهی پر گوی و گه خاموش, در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند, ]ما هم راه خود را می کنیم آغاز. سه راه پیداست . نوشته بر سرهر یک به سنگ اندر, حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر. نخستین:راه نوش و راحت وشادی. به ننگ آغشته,اما رو به شهر و باغ و آبا دی. دودیگر:راه نیمش ننگ,نیمش نام اگر سر برکنی غوغا,وگر دم در کشی آرام سه دیگر:راه بی برگشت,بی فرجام. من اینجا بس دلم تنگ است. و هر سازی که می بینیم بد آهنگ است. بیا ره توشه برداریم, قدم در را بی برگشت بگذاریم; ببینیم آسمان ((هر کجا)) آِیا همین رنگ است؟....... ..... |
269 14 مرداد 1387 ساعت 11:50 | |
باغ من آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سرد نمناكش. باغ بی برگی, روز و شب تنهاست, با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران, سرودش باد. جامه اش شولای عریانی ست. ور جز اینش جامه ای باید, بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
گو بروید, یا نروید, هر چه در هر جا كه خواهد, یا نمی خواهد. باغبان و رهگذاری نیست. باغ نومیدان, چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد, ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛ باغ بی برگی كه می گوید كه زیبا نییست؟ داستان از میوه های سر به گردونسای اینك خفته در تابوت پست خاك میگوید.
باغ بی برگی خنده اش خونیست اشك آمیز. جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها, پائیز. |
268 13 مرداد 1387 ساعت 21:27 | |
دیده ای بسیار و می بینی میوزد بادی پری را می برد با خویش از كجا از كیست هیچ این پرسیده ای از باد به كجا وآنگه چرا زین كار مقصد چیست خواه غمگین باش خواهی شاد باد بسیار است و پر بسیار یعنی این عبث جاریست آه باری بس كنم دیگر هر چه خواهی كن تو خود دانی گر عبث یا هر چه باشد چند و چون این است و جز این نیست مرگ می گوید چه بیهوده زندگی می گوید اما باز باید زیست باید زیست باید زیست |
267 12 مرداد 1387 ساعت 14:04 | |
قصه ی شهر سنگستان:
دو تا كفتر نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی كه روییده غریب از همگنان در دامن كوه قوی پیكر.
دو دلجو مهربان با هم. دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم. خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم زبان با هم.
دو تنها رهگذر كفتر. نوازش های این آن را تسلی بخش تسلی های آن این را نوازش گر. خطاب ار هست:[خواهر جا] جوابش:[جان خواهر جان بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش]
_[نگفتی،جان خواهر!اینكه خوابیده است این جا كیست ستان خفته است وبا دستان فرو پوشانده چشمان را تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كو را [دوست می داریم. نگفتی كیست،باری سرگذشتش چیست]
_[پریشانی غریب و خسته ،ره گم كرده را ماند. شبان گله اش را گرگ ها خورده. وگرنه تاجری كلاش را دریا فرو برده. و شاید عاشقی سر گشته ی كوه و بیابان ها. سپرده با خیالی دل ن ش از آسودگی آرامشی حاصل نه ش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامان ها اگر گم كرده راهی بی سرانجام است مرا به ش پند و پیغام است. در این آفاق من گردیده ام بسیار. نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را. نمایم تا كدامین راه گیرد پیش: ازین سو،سوی خفتنگاه مهر و ماه،راهی نیست. بیابان های بی فریاد و كهساران خار و خشك و بیرحم است. وز آن سو،سوی رستنگاه ماه و مهر هم،كس را پناهی نیست. یكی دریای هول هایل است و خشم توفان ها سه دیگر سوی تفته دوزخی پرتاب. و آن دیگر بسیط زمهریر است و زمستان ها. رهایی را اگر راهی است جز از رای كه روید ز آن گلی،خاری،گیاهی نیست...]
_نه،خواهر جان!چه جای شوخی و شنگی ست؟ غریبی،بی نصیبی،مانده در راهی، پناه آورده سوی سایه ی سدری ببینیش،پای تا سر درد و دل تنگی ست. نشانی ها كه می بینی در او...]
_[نشانی ها كه می بینم در او بهرام را ماند همان بهرام ورجاوند كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست هزاران كار خواهد كرد نام آور هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه. پس از او گیو بن گودرز و با وی توس بن نوذر و گرشاسپ دلیر،آن شیر گند آور و آن دیگر و آن دیگر انیران را فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاك اندازند. بسوزند آن چه ناپاكی ست،نا خوبی ست. پریشان شهر ویران را دگر سازند. درفش كاویان را ،فره در سایه ش، غبار سالیان از چهره بزدایند، بر افرازند...]
_[نه،جانا!این نه جای طعنه و سردی ست. گرش نتوان گرفتن دست،بیداد است این تیپای بیغاره. ببینیش،روز كور شور بخت،این ناجوان مردی ست.]
_[نشانی ها كه دیدم دادمش،باری بگو تا كیست این گمنام گرد آلود. ستان افتاده،چشمان را فرو پوشیده با دستان تواند بود كو با ماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان.]
_[نشانی ها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست. و از بسیار ها تایی. به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی. نه خال است و نگار آن ها كه بینی،هر یكی داغی است، كه گوید داستان از سوختن های... یكی آواره مرد است این پرشان گرد همان شهزاده ی از شهر خود رانده نهاده سر به صحراها گذشته از جزیره ها و دریاها نبرده ره به جایی،خسته در كوه و كمر مانده، اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان...]
_[به جای آورم او را،هان همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی به شهرش حمله آوردند] _[بلی،دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی به شهرش حمله آوردند، و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر: (_دلیران من!ای شیران! زنان!مردان!جوانان!كودكان!پیران!_) و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت،اما پاسخی نشنفت. اگر تقدیر نفرین كرد یا شیطان فسون،هر دست یا دستان، صدایی بر نیامد از سری،زیرا همه ناگاه سنگ و [سرد گردیدند. از این جا نام او شد شهریار شهر سنگستان پریشان روز مسكین تیغ در دستش میان سنگ ها می گشت و چون دیوانگان فریاد می زد:آی! و می افتاد و بر می خاست،گریان نعره می زد باز: (دلیران من!) اما سنگ ها خاموش. همان شهزاده است آری كه دیگر سال های سال زبس سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست. و پندارد كه دیگر جستو جوها پوچ و بیهوده ست. نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد [چاره و ترفند، نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه چو روح جغد گردان در مزار آجین این شب های بی ساحل ز سنگستان شومش بر گرفته دل پناه آورده سوی سایه ی سدری و سنگستان گمنامش كه روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود نشید همگنانش،آفرین را و نیایش را سرود آتش و خورشید و باران بود اگر تیر و اگر دی،هر كدام و كی به فر سور و آذین ها بهاران در بهاران بود كنون ننگ آشیانی نفرت آباد است،سوگش سور چنان چون آبخوستی روسپی،آغوش زی آفاق بگشوده در او جاری هزاران جوی پر آب گل آلوده و صیادان دریابارهای دور و بردن ها و بردن ها و بردن ها و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها و گزمه ها و گشتی ها...]
*** _[سخن بسیار یا كم،وقت بیگاه ست نگه كن،روز كوتاه ست هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك. شنیدم قصه ی این پیر مسكین را بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟ دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت. كجایی ای حریق؟ای سیل؟ای آوار؟ اشارت ها درست و راست بود،اما بشارت ها ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم،غار! درخشان چشمه پیش چشم من خورشید فروزان آتشم را باد خاموشید فكندم ریگ ها را یك به یك در چاه همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیك به جای آب دود از چاه سر بركرد،گفتی دیو می گفت:آه.
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟ مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟ زمین گندید،آیا بر فراز آسمان كس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر از آن كه در بند [دماوند است پشوتن مرده است آیا؟ و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی [كرده است آیا؟...]
*** سخن می گفت،سر در غار كرده،شهریار شهر سنگستان سخن می گفت با تاریكی خلوت تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش ز بیداد انیران شكوه ها می كرد. ستم های فرنگ و ترك و تازیرا شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد غمان قرن ها را زار می نالید حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد.
_[...غم دل با تو گویم ،غار! بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟] صدا نالنده پاسخ داد: [...آری نیست؟]
روان شاد:مهدی اخوان ثالث
|
266 11 مرداد 1387 ساعت 23:47 | |
تو را ای گرانمایه دیرینه ایران تو را ای گرامی گهر دوست دارم صفاهان نصف جهان تو را من، فزونتر ز نصف دگر دوست دارم |
265 8 مرداد 1387 ساعت 10:34 | |
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو رنجور میکند نفس پیر من تو را حق داشتی برو |
264 3 مرداد 1387 ساعت 02:08 | |
از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاریست |
263 27 تیر 1387 ساعت 22:26 | |
گفته ام آری و می گویم این دگر نقل و حكایت نیست حسب حال است این شكایت نیست. هر حكایت دارد آغازی و انجامی جز حدیث رنج انسان ، غربت انسان آه ، گویی كه این غمگین حكایت را هر چه ها باشد نهایت نیست. |
262 26 تیر 1387 ساعت 07:01 | |
من ز تو باور نکنم ، این تویی ؟ دوش چه دیدی ، چه شنیدی ، به خواب ؟ بر تو ، دلا ! فرخ و فرخنده باد دولت این لرزش و این اضطراب زنده تر از این تپش گرم تو عشق ندیده ست و نبیند دگر پاکتر از آه تو پروانه ای بر گل یادی ننشیند دگر |




















