__
عنوان بحث
مرداب
20 بهمن 86 - 01:56

در این جستار به رمز گشایی "مرداب" می پردازیم. این مرداب نماد چیست؟ آیا مرداب و "تاکزاد پاک اتشناک" یک چیز هستند؟ و ...

دوستان مهر کنند نظرشان را بنویسند و اگر از بزرگی هم چیزی در این زمینه شنیده اند مطرح کنند.

نظر به اینکه اخوان دو شعر به نام مرداب دارد متن مرداب مورد نظر را در زیر می آورم:

مرداب

این نه آب است کآ”ش را کند خاموش
 با تو گویم ، لولی لول گریبان چک
 آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
 زلال تلخ شور انگیز
تکزاد پک آتشنک
 در سکوتش غرق
 چون زنی عیران میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب
 بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب
بی تپش و آرام
 مرده یا در خواب مردابی ست
 و آنچه در وی هیچ نتوان دید
 قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
 وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
 زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
 بسته گوناگون پل پیغام
 هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
 می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
 چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وی چون غار
 من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
 باز گوید : طعمه ای دیگر
 اینت وحشتنک تر منقار
 همچو آن صیاد نکامی که هر شب خسته و غمگین
 تورش اندر دست
 هیچش اندر تور
 می سپارد راه خود را ، دور
 تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
 باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
 تورش اندر دست و در آن هیچ
 تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
 و آزماید بخت بی بنیاد
 همچو این صیاد
 نیز من هر شب
 ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
 باز گویم : ساغری دیگر
 تا دهد آن : دیگری دیگر
 ز آن زلال تلخ شورانگیز
پکزاد تک آتشخیز
 هر بهنگام و بناهنگام
 لولی لول گریبان چک
آبیاری می کند اندو زار خاطر خود را
 ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
 چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
1
24 بهمن 1386 ساعت 12:12
مرداب

«مرداب» توصیفی از یك زندگی مردابی است, زندگی بیهوده و عبثی كه گویی تنها كشتن لحظه‌هاست. تنها گذراندن و تباه كردن عمری است كه ما را به مرگ نزدیك و نزدیك‌تر می‌كند؛ و در این میان آنچه به بیهودگی لحظه‌ها معنا می‌بخشد, بی‌خویشی و فراموشی است.
شاعر در بند نخست شعر, خاطر افسرده و اندوهگین خود را به كشتزاری تشبیه كرده كه از آن اندوه و افسوس می‌روید. اما « آبی » كه شاعر « اندوه زار خاطر»‌ش را با آن آبیاری می‌كند, آبی كه آتش را خاموش می‌كند, نیست.
«آبی» است كه خود آتش است و « آتشگون» . « آب آتشینی» است كه «اندیشه سوز» است و « بیشه سوز» . « تلخ وش»‌ی است زاده تاك.

این نه آن آبست كاتش را كند خاموش.
با تو گویم, لولی لول گریبان چاك!
آبیاری میكنم اندوه‌زار خاطر خود را ؛
ز آن زلال تلخ شورانگیز,
تاكزاد پاك آتشناك.

اخوان سپس مردابی را توصیف می‌كند كه نه جنبشی دارد, و نه تپشی؛ گویی كه مرده و یا در خوابی مرگ‌بار است.
مردابی پهناور كه هیچ رفتار و حركتی در آن نیست و شاعر در كنار سكون و سكوت این مرداب نشسته و دشنام می‌گوید.

بی‌تپش, و آرام,
مرده یا در خواب مردابی‌ست.
و آنچه در وی هیچ نتوان دید,
قلّه پستان موجی, ناف گردابی‌ست.
من نشسته‌م بر سریر ساحل این رود بی‌رفتار,
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام.
و بسوی آسمانها بسته گوناگون پل پیغام.

مردابی كه شاعر این گونه از آن سخن می‌گوید, زمان و زندگی است, كه لحظه‌های عمر ما, قطره قطره در كام عمرخوار او می‌چكد و تباه می‌شود.
شاعر از یك سو زمان و زندگی را به مردابی تشبیه می‌كند كه هر لحظه عمر, چون قطره‌ای در آن می‌چكد و نابود می‌شود, و از سوی دیگر آن را همچون مرغی ماهی‌خوار می‌بیند كه لحظه‌های لغزان و گریزان عمر ما را – كه مثل ماهی از میان دستانمان می‌لغزند و می‌گریزند – طعمه خود می‌سازد.

هر نفس لختی زعمر من, بسان قطر‌ئی زرین
می‌چكد در كام این مرداب عمر اوبار.
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه‌ئی خواهد.
بازمانده, جاودان, منقار وی چون غار.
من زعمر خویشتن لاشه‌ئی سازم,
همچو ماهی سویش اندازم,
سیر اما كی شود این پیر ماهیخوار؟

شاعر در اندیشه آن است كه دم را غنیمت شمارد و لحظه‌های ارجمند عمرش را از بیهودگی و تباهی برهاند. اما دریغا كه تلاش او تلاشی است نافرجام و بی‌سرانجام. او خود را مانند صیاد ناكامی می‌بیند كه هر شب با دست خالی به كلبه‌اش باز می‌گردد, و صبح فردا با امیدی بیهوده, باز به دریا رو می‌كند تا بخت خود را دوباره بیازماید؛ اما افسوس كه جز توری تهی بهره‌ای نمی‌برد.
شاعر به بی‌خویشی و فراموشی رو می‌كند, تا این بیهودگی و بی‌سرانجامی را ازیاد ببرد و دمی بیاساید.

همچو آن صیاد ناكامی كه هر شب خسته و غمگین,
تورش اندر دست
هیچش اندر تور,
میسپارد راه خود را, دور
تا حصار كلبه در حسرتش محصور؛
بازبینی باز گردد صبح دیگر نیز,
- تورش اندر دست و در آن هیچ -
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا,
و آزماید بخت بی‌بنیاد ...

به این ترتیب برای رهایی از این گردونه شوم به « زلال تلخ شور انگیز» رو می‌كند؛ او داروی دردش را از ساقی سرد و گرم چشیده می‌جوید و ساغری از پسِ ساغر دیگر می‌طلبد.
همچو این صیاد,
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
بازگویم: « ساغری دیگر»
تا دهد آن: « دیگری دیگر »
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاكزاد تاك آتشخیز.

شاعر به این شیوه می‌كوشد لحظه‌های عمرش را پاس دارد و آنها را از تباهی برهاند. او خود می‌گوید: « من بنده لحظه هستم ... من عاشق لحظاتم. پر لحظه‌ام. مگر آن لحظات, لحظات خیلی خالی و مرگ اندود باشند كه من نتوانم آن لحظه‌ها را از خود كنم ... »(1)
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاك,
آبیاری میكند اندوه زار خاطر خود را.
ماهی لغزان و زرین پولك یك لحظه را شاید,
چشم ماهیخوار را غافل كند, وزكام این مرداب برباید.

گفتنی است كه اخوان در دفتر« زمستان» نیز شعری به همین نام دارد كه در مرداد 1334 – یك سال پیش از این شعر – سروده است. فضای « مرداب » مجموعه زمستان نیز مانند این شعر است و هر دو شعر درونمایه مشابهی دارند.

عمر من دیگر چون مردابی‌ست.
راكد و ساكت و آرام و خموش.
نه ازو شعله كشد موج و شتاب
نه درو نعره زند خشم و خروش.
( مرداب – زمستان )



1- مرتضی كاخی ( گرد آورنده ), صدای حیرت بیدار ( گفت و گوهای مهدی اخوان ثالث ), چاپ اول, انتشارات زمستان, تهران 1371, « دیدار و شناخت م. امید», ص 88.

 http://www.mim-omid.com/home/index.php?option=com_content&task=view&id=40&Itemid=10

 

__