| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
596
|
7644
|
91/3/11 (13:42)
|
|
||
|
|
502
|
12281
|
91/3/7 (03:32)
|
|
||
|
|
1478
|
8833
|
91/2/8 (21:19)
|
|
||
|
|
128
|
2109
|
91/2/29 (23:26)
|
|
||
|
|
101
|
776
|
91/2/29 (22:25)
|
|
||
|
|
4
|
44
|
91/2/29 (22:24)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
91/2/26 (12:24)
|
|
||
|
|
18
|
131
|
91/2/8 (01:37)
|
|
||
|
|
89
|
1395
|
91/2/8 (01:34)
|
|
||
|
|
7
|
83
|
90/10/3 (20:00)
|
|
||
|
|
27
|
179
|
90/9/13 (16:47)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
90/9/5 (07:51)
|
|
||
|
|
19
|
165
|
90/8/17 (20:13)
|
|
||
|
|
22
|
218
|
90/8/6 (04:55)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
90/7/15 (16:30)
|
|
||
|
|
7
|
35
|
90/6/14 (22:27)
|
|
||
|
|
29
|
515
|
90/6/1 (02:01)
|
|
||
|
|
4
|
68
|
90/6/1 (01:56)
|
|
||
|
|
4
|
49
|
90/5/16 (03:50)
|
|
||
|
|
7
|
91
|
90/5/15 (10:56)
|
|
سلام
خواهش می كنم كه اثر گذار ترین شعر استاد رو بنویسین
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پس آفرینش، نغمهی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.....
غم دل با تو گویم غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد:
«... آری نیست؟»
موجها خوابیده اند آرام و رام ،
طبل طوفان از نوا افتاه است
چشم های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وایِ جغدی هم نمی آید بگوش
درد مندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه ها در سینه گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده است
هرچه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیل افتاده است
دارها برپیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند
مشت های آسمان کوب قوی
واشده است و گونه گون رسوا شده است
یا نهان سیلی زنان، یا آشکار
کاسه ی پست گدایی ها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
آنچه بود آش دهن سوزی نبود
این شب است آری شبی بس هولناک؛
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وآنچه کفتارست و گرگ و روبه است
گاه می گویم فغانی برکشم
باز میبینم صدایم کوته است
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فریاد ها
گویدم گوئی که :«من لالم ، تو کر»
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم «بنویس و راحت شو-» برمز،
«تو عجب دیوانه و خود کامه ای»
من سری بالا زنم چون ماکیان
از پس نوشیدن یک جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هرچه از آن گوید،این بیند جواب
گوید «آخر...پیرهاتان نیز...هم»
گویمش «اما جوانان مانده اند»
گویم«اینها بس دروغند و فریب»
گویم«آنها بس بگوشم خوانده اند»
گوید « اما خواهرت، طفلت، زنت؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا ز دم کوری زند
گوش کز هرف نخستین بود کر.
می شود چشمش پر از اشک و بخویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده است
باز ما مانیم و خون این وآن
میهمان باده و افیون بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده؛ لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وآنچه گوئی گویدم هرشب زنم
«باز هم ست و تهی دست آمدی»
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده؛ لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هرکه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
زین چه حاصل جز فریب و جز فریب
باز میگویند : فردایی دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد امید!
کاشکی اسکندری پیدا شود.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
كسی سر برنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
كه ره تاریك و لغزان است.
و گر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون،
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریك.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم،
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چركین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی …
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی. در بگشای!
منم من! میهمان هر شبت. لولیوش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه میگویی كه بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یكسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان.
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسكلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است.