__
عنوان بحث
سلام.هر چه میخواهد دل تنگت بگو. آری ، بگووو تا آروم بشی. بگووو
23 آبان 85 - 07:23

سلام.هر چه میخواهد دل تنگت بگو. آری ، بگووو تا آروم بشی. بگووو


m32.jpg

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
139
8 اسفند 1386 ساعت 13:13

 

آنگاه كه ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس می كنی ،

به خاطر بیاور كه زیبایی شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است ...

 

138
27 بهمن 1386 ساعت 20:54

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

 

137
14 بهمن 1386 ساعت 16:57

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت دیدن فیلم و خوردن  3  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

Pic(17).jpg
 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

6cdpm36.gif


" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ............ .. با خودم فکر می کردم و گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

136
10 بهمن 1386 ساعت 19:13

salam bacheha man vahean lezat mibaram az inke ozve in cloob oshagh hastam

chon vaghean bachehaye khobo madabo mehrabon ozvehsan

kheili dooseton daram

135
8 بهمن 1386 ساعت 17:59

شروعی تازه است ...

آری...!

تازه تر از شکوفه های بهاری...

 

من بی پر پرواز را شروع کردم واز بلندی های پرتگاه هیچ

 

هراسی ندارم...من در مه آلودترین شبها راه خودم را پیدا خواهم کرد.

 

نمی ترسم از این که پایان به من نزدیک شود...چون شروع عشق

 

در دل من ماندگار است و هیچ گاه کهنه نمی شود...

 

 حتی اگر پری برای پرواز نداشته باشم

 

gy

 

134
8 بهمن 1386 ساعت 17:07

فقط باور كن...

من امشب،باز امشب،گرمی دستاتو كم دارم

من از عاشق شدن با دلهره،با ترس بیزارم

دلم می گیره وقتی تو می گی لایق نبودم من

می گی دنیای من تنها شده،تنها سفر كردن

همیشه فاصله تلخه،ولی امید باقی هست

نگو آسون خداحافظ،تحمل كن،یه راهی هست

یه راهی كه تو اون شاید پناه تازه ای باشه

فقط باور كن امشب،می شه بی خورشید فردا شه!

من امشب،باز امشب،با تو از عاشق شدن می گم

من از آغاز تا پایان جنگ تن به تن می گم

تو هم فردا به احساس غم دلتنگی عادت كن

اگه سخته،نمی تونی،بگو،راحت شكایت كن

همیشه فاصله...

133
8 بهمن 1386 ساعت 14:09

پرنده اولین زخم زندگی اش را چشید.در اغاز پرواز به زمین خورد.اما پرواز را از یاد نبرد.با خود گفت به باغبان می گویم تا سیم ها را بردارد.به او می گویم اندازه ی اسمان زمین هست.و اندازه ی اسمان پرواز هست.باغبان را از دور دید.خواست دردش را بگوید.خواست زخمش را نشان دهد.ولی هرچه فریاد زد باغبان او را ندید.صدایش را نشنید.باغبان داشت درختان را می برید تا هیزم بردارد برای روشنی خانه ی خود.

باغبان او را ندید.باغبان به فکر خانه اش بود.خانه ی باغبان گرم بود.خانه اش روشن بود.پرنده فکر کرد چه خوب است خانه ای گرم و روشن.چه خوب است در پی دانه نبودن و مثل پدر و مادر رنج نکشیدن.

پرنده پشت پنجره ی خانه ی باغبان نشست.و شد پرنده ی قفس باغبان.و شد مثل صدها پرنده ی دیگر باغبان.و سالها هر روز برای باغبان خواند و از او دانه گرفت.سالها گذشت.پرنده پیر و ناتوان شده بود.در لحظه های اخر عمر بدون زندگی اش دید پرهایی که از پرندگان جوان بر سیم خاردار به یادگار مانده.پر انهایی که به اوج رفته بودند تا زندگی کنند و دانست که خود را ارزان فروخته است.

پرهای سرخ از خون.سرخ از شوق پرواز.سرخ از شوق امید.

و بالهایی که انقدر به سیم خاردار خورد تا سیم های خاردار را از هم باز کرد

تا پرواز کرد..........

97017.bmp

132
7 بهمن 1386 ساعت 23:32
بنازم به این دنیا ! ! !
59198hrthuy4syh.gif
 
 
 
  اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره
 
 
 
.                                                                                                                             
دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی و
 
 
 
 
از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره.
 
 
 
 
بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و
 
 
 
 
از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی.
 
 
 
 
دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ..
 
 
 
 
و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی
 
 
 
 
كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه ......
 
 
 
 
اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه
131
7 بهمن 1386 ساعت 22:22

پرنده کوچک بود.تازه سر از تخم دراورده بود.درختان دوروبرش را دید.گمان کرد در جنگلی است بی انتها.بزرگتر شد و لبریز از شوق پرواز.لبریز از پریدن پر گشودن.همیشه ابی بی انتهای بالای سرش را می دید.روزی رسید که می توانست پرواز کند.برود. تا انجا که می خواهد پر بکشد.بالهایش را با غرور گشود و پرواز کرد.از درختان بالاتر رفت.شوق پرواز در او بیشتر شد.با تمام وجود پرید.با تمام ارزو.با تمام امید پرید.

ناگهان درد عجیبی در بالهایش احساس کرد.دردی که فقط شنیده بود.سیم خاردار پرش را کنده بود.تازه سیم های خاردار را دید.دید که سیم های خاردار باغ بی انتهای کودکیش را محصور کرده.دید دنیایش محدود است.دید نمی تواند برود تا انجا که می خواهد.دید فرقی بین پر داشتن و نداشتن نیست.دید واقعیت را.دید انچه که هست را.دید انچه نباید باشد.

سیم های خاردار جرئت پرواز را از او گرفتند.امید پرواز را در او کشتند.شوق پرواز را از او ربودند.

از پدر و مادر داستان سیم خاردار را نشنیده بود.به یاد اورد انها همیشه در پی دانه بودند و خاشاک برای اشیانه.فهمید حرف سیم های خاردار را که می گویند:پرواز بیش ازین ممنوع.پرواز به اوج ممنوع.

پرواز ممنوع

 

1182074325.jpg

130
7 بهمن 1386 ساعت 20:59

Geda_fakhteh-782913.jpg

129
5 بهمن 1386 ساعت 18:47

من دلم می‌خواد برم تا بینهایت...

گاهی سقف آسمون باز میشه ویه نسیم خنك میاد كه آدم حس میكنه تو دنیا داره شناور میشه...

همون روزها كه حس میكنی آسمون حد نداره و همون شبها كه وقتی از یه ستاره دور میشی. و میخوای به یه ستاره كوچولوی كم نور دیگه نگاه كنی هرچی بیشتر تو عمق آسمون میری بیشتر گم میشی...

اونقدر میری اون تو كه حس میكنی داری وسط 7 تا آسمون گم میشی...

یادت باشه اگه میخوای بیای اون بالاها باید اول برسی به سقف آسمون.

بیا با هم بریم تا بی نهایت. بیا بریم بشیم بی‌نهایت...

بیا تا بی‌نهایت پرواز كنیم...

chera rafti.JPG

گل یخ جان اینام مال شما..

128
5 بهمن 1386 ساعت 17:46

baner.jpg

آراز جون اینا مال شما

127
5 بهمن 1386 ساعت 16:03

cards73.jpg

126
4 بهمن 1386 ساعت 18:40

خیلی وقته منتظرم تا یه نفر منتظرم بشه.

                                                 اما افسوس.

خیلی سخته که هیچکس رو نداشته باشی که منتظرت باشه.

                                                                       خیلی سخته.

اما افسوس که در کوچه پس کوچه های خلوت شهر تنهایی من،کسی به انتظارم ننشسته است.

 

solitude.jpg

125
3 بهمن 1386 ساعت 21:47

فاصله هامو حتی اشک تو چشامو
دیگه فایده ای نداره نداره نداره
بی کسیامو غربت توی صدامو
هیشکسی باور نداره نداره نداره
تنهایی من دیگه پایونی نداره
ویرونه ی دل سروسامونی نداره
باید بمونم تا همیشه تک و تنها
همیشه این دل میشه بازیچه غمها
میشه بازیچه غمها...

 

__