| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
104
|
435
|
87/5/30 (18:49)
|
|
||
|
|
110
|
740
|
87/5/20 (23:55)
|
|
||
|
|
64
|
460
|
87/5/5 (19:11)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
87/4/25 (18:43)
|
|
||
|
|
6
|
59
|
87/5/29 (12:58)
|
|
||
|
|
62
|
266
|
87/5/21 (00:05)
|
|
||
|
|
5
|
49
|
87/3/27 (12:25)
|
|
||
|
|
37
|
167
|
87/3/25 (10:57)
|
|
||
|
|
1
|
26
|
87/3/10 (09:30)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
86/11/11 (00:28)
|
|
عنوان بحثلیلی و مجنون 16 بهمن 86 - 09:58 | |
نظرتون رو در باره لیلی و مجنون بگین : بنظرتون لیلی عاقلتر بود یا مجنون ؟
| |
پاسخ ها1 10 خرداد 1387 ساعت 09:30 | |
مردها در ذهن خود پاكترین زنهای اسطوره ای تاریخ را خلق كردند بدون اینكه بفهمند زنها چگونه با عشق خود چون زمین بی منت و بی سفر، تنها زندگی میبخشند، تا مردشان جسارت سفر پیدا كند!
مردهای رهرو با تمام عارفانه های خویش، عاشقانه ای نیز دارند! عاشقانه ای كه به زنیست دست نیافتنی، مقدستر از آنكه بتوان با او چون 2 جفت زمینی زندگی كرد! اینان عاشقانه خویش را اسب سپید بالدار رویایی میببند كه با ان سفر بسوی آسمان و عارفانه های خویش میكنند! و چه زجری میكشد شیرزنی كه میداند باید چون زمین بی منت و بی سفر، زندگی بخشد تا مردش با رویایی از عاشقانه اش سفر بسوی عارفانه هایش كند! ننه جون سختر از همه برای زن اینه كه مردش بهش بگه باهام زندگی كن بهم شوق زندگی بده ! ولی عاشقم نشو! چون من عاشق زن دیگه ای هستم! زنی كه نذاشتند ما به هم برسیم! گمونم اون زن لیلی بود! و مرد من مجنون لیلی! لیلی كه از عشق مرد دیگری دست شوهرش را هم نگرفت! سخته ننه! من نخواستم كه لیلی بشم! گمونم فرهاد شدم كه عشق معشوقش را به پادشاهی پر قدرت و پر مكنت تحمل كرد! و یا درنده های حافظ مجنون! دل من برای لیلی آتیش گرفت! اما هیچوقت لیلی نخواستم بشم! چون لیلی هیچوقت مادر نشد! نه طعم بوسه را چشید و نه گذاشت مجنون بچشه! عشق لیلی فقط مجنون را نسبت به دنیا بی اعتنا كرد! اما آیا بی نیازش هم كرد؟ من نخواستم لیلی بشم تا مردم را دیوونه كنم ! خودم شدم تا مردم را عاقل كنم !من تحمل لیلی شدن را نداشتم! اما بیشتر از لیلی زجر كشیدم! چون از مردم گذشتم تا بدون نگران شدن از من به سفر بره! من بیشتر از لیلی زجر كشیدم! منرا هیچكسی نمیشناسه یك ننه ساخته ذهن الهام كه از لیلی ذهن نظامی واقعی تره. نظامی هیچوقت زن نبود كه بفهمه برای زن تن دادن به مردی كه دوستش نداره سختتر از اینه كه چون لیلی به مردی كه دوستت داره ولی دوستش نداری تن ندی! نظامی از لیلی اسطوره ای ساخت كه كمتر كسی بتونه تو عالم واقعیت مثل اون بشه! هر چند زنان در آغوش مردانی كه آنها را دوست نداشتند و چشمشان دنبال زنهای دیگر بود زجرهای بسیار كشیدند! لیلی شدن آسونه خیلی آسونتر از یك زن شدن و بخاطر بقای نسل از تیره عشق جانسوز با بوسه های زندگی بخش جنگیدن! و مرد را به سفر راهی كردن تا به بسوی آرزوهایش برود! نگو ننه چرا؟ چرا غرور زنونت را شكستی و سختترین زجری كه یك زن میكشه را تحمل كردی! ( فقط زنها میدونند بزرگترین زجر زن اینه كه با بوسه ها و هم آغوشیها به مردشون عشق به زندگی بدند و مرد عشق نثار شده را در ذهنیتش به زن دیگه ای نثار كنه! یعنی كه همسرش را نه برای خودش، برای خودخواهیش بخواد! و خودش را مال زنی بدونه كه مال اون نیست)ننه سخت غرور زنونش را زیر پا له كرد! چرا؟ آخه ! لیلی مرد من داشت از غصه آب میشد مرگ را لحظه به لحظه سختتر در آغوش میگرفت، و مرد من هم... لیلی با خدا بود ! همیشه شاكر! با غرور و با صلابت! لیلی عابدی بود كه بسختی راه میرفت ولی نمازش ترك نمیشد! لیلی عاشقترین زن عاشق زمینی بود! لیلی مظهر عشق بود! زیبا و جسور و پرمكنت! ماه تمام! جمالش چون جمال یوسف كه همگان ناخودآگاه شیفته اش میشدند و دستها بجای نارنج میبریدند! لیلی مظهر كمالات بود! آنقدر جسور و با شهامت كه مردی نمیتوانست از او دل بركند! حتی شوهرش ابن سلام كه عاشقانه با او میزیست بدون آنكه دستش را در دست گیرد و توان آن نداشت تا لیلی زجر كشیده را رها كند، مگر نمیرد! اما ایكاش كه لیلی میخواست كه نمیرد...! زندگی كند...! همگان در جسارت و شهامت لیلی انگشت بدهان مانده بودند! اما آه من از این بود كه لیلی تنها شهامت زنده ماندن و زندگی كردن نداشت...! مرد من نیز در غم لیلی میسوخت! مرد من لحظه لحظه زندگیش را بگور غم عشقی زمینی میسپرد و مرگ را در آغوش میگرفت! مرد من نه توان دعا داشت و نه امیدی به اجابت آن...! پس سر سپرد به ویرانه سرای غم عشقی زمینی...! مرد عابد! مردی كه به عشق علی تربیت شده بود! علی را در كنج خانقاه سر سپردگی لیلی مدفون كرد! عابدی كه از كودكی در برابر حق بنماز ایستاده بود، نماز را ترك كرد و شد بیابانگردی كه از كینه آدمیان با درندگان هم خانه شد،درندگان را رام كرد ولی خود آرام نیافت! ایكاش قصه لیلی و مجنون اینگونه تمام نمیشد! لیلی از غم دوری مجنون می میرد! و مجنون سنگ مزار لیلی را با اشكهایش میشوید! آنقدر میگرید! میسوزد! تا جان بر سر مزارش میدهد! درندگان دور مجنون حلقه زدند مبادا كسی او را حتی در این حال از لیلیش جدا كند! هر كه میخواست به این خلوت مقدس پا نهد او را میدریدند! ننه آقاجونت از همون اول به من گفته بود عاشق لیلیه! آقاجونت معتقد به یك عشق زمینی بود! اما من میدونستم عشق حق فقط یكیه! ولی حقانیتش حق یك انسان نیست! ننه بزرگ معتقده به اندازه مصلحت باید عاشق شد ! اگر خدا یا همون تقدیر نخواست كه عشقی در زمین بوصل برسه ،از اون عشق زمینی باید گذشت! نه یه بار ! نه دوبار! اونقدر كه یاد بگیری از دنیا باید گذشت و بفهمی مرگ فقط برای یكی ارزش داره! كسی كه بهت زندگی داده! ننه جون آقاجونت رفت نمیدونم رفت دنبال لیلیش یا راه حق را گرفت و رفت! ولی شاید هیچوقت نفهمه قبل آشنایی منم عاشق بودم ولی نه عاشق 1 فرد! عاشق همه كس و همه چیز و هیچكس و 1 چیز! فقط زندگی میخواستم و زندگی بخشیدن بنام آن 1 چیز! ننه جون اقا بزرگ شاید برگرده ولی وقتی برمیگرده كه عاشق همه كس و همه چیز و هیچكس و 1 چیز بشه! فقط زندگی بخواد و زندگی بخشیدن بنام آن 1 چیز! ننه جون من برای سلامتی لیلیش دعا میكنم تا چشمم به آسمون باشه! نكنه بدر خشك بشه تا آقا بزرگ برگرده! آره ننه جون! ملیجكم بار سفر رو بست!ملیجك دیگر تحمل هوای گر گرفته از دم حاكم را نداشت! زرق و برق قصر حاكم چشمهایش را كم سو میكرد! ملیجك بار سفر میبنده! شاید هم حاكم از نگاهش عشق علی را دیده و ترسیده كه مقام خلیفة اللهیش را بباد دهد! كمر به كشتن او بسته! و او باید بار سفر ببندد! تا از تبار عاشقان واقعی ولایت علی تنها چند نفر تا آخر زمان باقی بماند! ولی كسی جز من نفهمید مدتی لیلا پرست شده بود و شرمنده مولا و بخاك افتاده حق! این نوشته بخشی از داستانهای همه و هیچ ننه بزرگ بقلم منه كه در واقع تفاوت عشق حقیقی یك زن و عشق ایده آلیست و رویایی رادر غالب داستان بیان میكنه |










