| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
263
|
986
|
91/3/11 (22:49)
|
|
||
|
|
1505
|
8658
|
91/3/10 (00:31)
|
|
||
|
|
505
|
2961
|
91/2/19 (00:00)
|
|
||
|
|
281
|
1708
|
91/3/11 (10:34)
|
|
||
|
|
1403
|
2805
|
91/3/12 (03:54)
|
|
||
|
|
225
|
724
|
91/3/12 (02:27)
|
|
||
|
|
1382
|
4541
|
91/3/12 (02:21)
|
|
||
|
|
1149
|
3139
|
91/3/12 (02:20)
|
|
||
|
|
561
|
2612
|
91/3/12 (02:02)
|
|
||
|
|
1652
|
11487
|
91/3/12 (00:19)
|
|
||
|
|
1697
|
9184
|
91/3/12 (00:17)
|
|
||
|
|
211
|
768
|
91/3/11 (23:54)
|
|
||
|
|
1063
|
6557
|
91/3/11 (23:46)
|
|
||
|
|
246
|
1674
|
91/3/11 (23:17)
|
|
||
|
|
1115
|
6887
|
91/3/11 (23:12)
|
|
||
|
|
1744
|
7205
|
91/3/11 (18:17)
|
|
||
|
|
1524
|
6336
|
91/3/11 (16:25)
|
|
||
|
|
1553
|
8010
|
91/3/11 (15:56)
|
|
||
|
|
685
|
5084
|
91/3/11 (12:32)
|
|
||
|
|
1692
|
5101
|
91/3/11 (12:29)
|
|
سلام.....دوباره سلام.....
درست یادم نیست چه روزی رفتم.....اما یادمه رفتن اصلا آسون نبود.....
اون روزا انقدر اتفاقای جورواجور می افتاد که در جوابش من فقط لحظه به لحظه تنهاتر میشدم و دلتنگتر.....
شاید به خاطر یه خودخواهی رفتم.....به خاطر کنکورم.....به بهونه ی کنکورم....اما چقدر خسته بودم .....رفتم که به قول یه مشت مشاور هیچی ندون(از اون اصطلاح های اختراع خودم بود!
)....دغدغه هامو کم کنم....
اما کم که نشد هیچی.....روز به روز بیشتر هم شد.....انقدر زیاد شد که تقریبا همه ی وقتمو پر کرده بود.....همه ی روزم....و همه ی لحظه های قبل از خوابم......رویایی که روز به روز واسه خودم بزرگترش می کردم.....روزی که همه باشن....روزی که همه چی سر جاش باشه....روزی که همه شاد باشیم.....یه رویای مشترک.......
روزی که باهم باشیم.....شاد......بدون نگرانی.....بدون دغدغه......
تو مدتی که من مشغول و غرق تو رویای زیبام بودم......یکم اونور تر خیلی خبرا بود.....خیلی خبرا که خیلیهاشو از من پنهون می کردن که من آروم باشم.....نگران نشم......کسایی که وقتی به من نیاز داشتن این نیازو خفه می کردن که نکنه یکم از تمرکز من روی هدفهام رو کم کنه......اما هیچکی.....حتی خودم نمی دونستیم که تو دل من یه خبرای دیگه ایه.....هدف های من اونایی نبود که به نظر می اومدن.....اونایی نبود که هر آدم عادی توی شرایط سنی و تحصیلی من طبق عرف جامعه باید داشته باشه......هدف های من خیلی متفاوت بودند.....
دور شدم....دورتر و دورتر.....
غرق تر و غرق تر.....اینقدر که دیگه نمیخواستم از خوابم بیدار شم......نکنه این رویا بپره......بره.....می خواستم بمونه......واسه همیشه بمونه....حتی اگه واقعی نباشه.....نمیفهمیدم که با اینکار فقط دارم روز به روز مشکلامو بزرگتر می کنم.....
گذشت....
یه روز رسید که دیگه همه حتی مشاورای هیچی ندون هم گفتند که امروز دیگه روز آخره.....دیگه همه چی تموم شد.....دیگه آزادی......
اما پلکای خسته ی من اینقدر به تاریکی عادت کرده بود که حتی حاضر نشد نور و تجربه کنه.....یه روز آروم گوشه ی چشامو وا کردم دوباره.....دیدم چقدر روشنه......فکر کردم به نور رسیدم....دوباره پیداش کردم.....دوباره برگشتم......سرخوش از پیدا کردن دوباره ی نور بودم و نمی دونستم اینی که می بینم خورشید نیست!!!!!فقط یه روزنه ی کوچیکه........
انقدر دور شدم که دیگه حتی نمی تونم یه دل سیر گریه کنم....
کاش چرا بزگترها رو هیچ وقت تموم نمی کردم......آره درست بود.....من خودخواهانه تصمیم گرفتم.....من دفتر خاطراتمونو بستم نکنه یکی بد خط توش بنویسه....اما نمی دونستم با بستنش فقط راهو واسه پوسیدن و نم خوردنش باز کردم......
الان دارم از این کابوس رنج می برم که خودت بودی!خودت بودی که بنیان این ویرانیو گذاشتی.....تو بودی که اون جمع پاک و مهربونو از هم جرا کردی......فقط یه بحثو نبستی......تو همه چیو ویران کردی......اگه الان واسه اومدن به اینجا تردید می کنیم....مایی که اونوقتا اینجا رو دنیای خودمون می دونستیم.....مقصر منم....منم که خودخواه بودم.....منم که بد کردم.....به همه......به همه ی اونایی که اون بحثو یه جا واسه جداشدن از این دنیای قانون زده!(مثل سرما زده!یعنی دنیای که قانون ویرانش کردنه!قانونهای بیخود.....قانونهایی که ریشه شون فقط افکار یه دسته آدم بوده که حتی یه ذره به ما شباهت ندارن و ما فقط طبق یه عادت تسلیم افکارشون هستیم و نمیپرسیم اگه این قانون نقض بشه مگه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)میدونستد......به همه ی اونایی که یه تیکه از قلبشونو تو اون بحث جا گذاشتند......و....شاید.... به خودم(که برام از همه فراموش شده تره....).......که شماها می دونید اون بحث همه ی دنیام بود!.......
خیلی وقت بود ننوشته بودم....خیلی وقت بود جرات تایپ کردن پیدا نکرده بودم.....
اگه با این بحث ناراحتتون کردم یا نظم و آرامشیو که دوباره به نظر میاد به این کلوب برگشته رو بهم زدم به مهربونیتون ببخشید.....
بعد از حداقل 1 سال و 8ماه......این جراتو پیدا کردم که بگم....
اینجا تنها جایی بود که اینقدر خودمو ازش دور ندیدم که واسه نوشتن حرفای دلم تردید کنم.....
منو بابت این بحث ببخشید.....می دونم اصلا بحث نیست....
یادمه یه موقع این کلوب جایی بود که هرکس بدون بستن دست و پاش به واژه ها * خودش* بود.....یه شازده ای بود....و شازده ای بودن و شازده ای شدن اصلا سخت نبود.......
دلم می خواد بازم یه شازده ای باشم.....
...













