userinfo close

  ,

آخرین و مهمترین خبرها


last_news

تاسیس: 2 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمد حسین - معاونان
امتیاز 5 ستاره فراموش نشه واقعا معاون كلوب زحمت می كشن معاون کلوب:مباحثی که دارای فونت بسیار ریز ادامه »
امتیاز 5 ستاره فراموش نشه واقعا معاون كلوب زحمت می كشن
معاون کلوب:مباحثی که دارای فونت بسیار ریز هستند در wordبرده و با فونت دلخواه مطالعه کنید
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
51
935
90/2/31 (18:49)
15
129
89/11/11 (20:51)
202
2463
89/10/30 (15:19)
1125
3449
89/10/24 (14:07)
675
1769
89/3/1 (14:11)
3
67
88/9/24 (15:30)
138
477
88/7/12 (00:07)
117
1289
88/4/26 (08:56)
18
85
88/4/16 (12:42)
909
4567
87/11/4 (20:23)
2
167
87/8/27 (22:47)
76
559
87/8/4 (16:13)
231
2337
87/7/14 (14:04)
34
296
87/7/13 (13:14)
120
537
87/5/26 (21:23)
66
231
87/5/20 (01:32)
1
45
87/5/8 (11:23)
4
30
87/5/3 (02:16)
2
55
87/4/30 (17:10)
36
133
87/4/25 (17:25)

عنوان بحث

مهدخت خانم , mahdokht7
مهدخت خانم - 09:58 1385/09/28

سخنان نغز و زیبا

inam baray dostani ke  harfay ziba daran ta hame bebinan va lezat bebaran

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مهدخت خانم , mahdokht7
مهدخت خانم - 22:20 1387/08/16
202

هر کجا که تو باشی، هوای من آن جاست...

مهدخت خانم , mahdokht7
مهدخت خانم - 13:43 1387/04/13
201

Winston Churchill

امروز چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وینستون چرچیل خوندم که به نظرم بد نیومد شماهام بخونیدش. در کل اینطوری به نظرم اومد که این چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده. و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانمها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه.


نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!


در مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)
(در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید..!
چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانید محترم!) شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى ..! (منبع)


میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم… (منبع)


در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچیل با خونسردى گفت: «عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولینى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید از من خواهد بود» (منبع)

محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 19:39 1387/01/22
200

یه سخن نغز:

كی این كلوب باز می شه

بچه ها به سایت همصدا www.hamseda.ir هم سر بزنید

مهدخت خانم , mahdokht7
مهدخت خانم - 18:03 1387/01/21
199

همه چیز را بخاطر تو دوست دارم

من غم را در سكوت ،

سكوت را در شب،

شب را در بستر ،

بستر را برای اندیشیدن به تو دوست میدارم

من عشق را در امید ،

امید را در تو ،

تو را در دل،

دل را در موقع تپیدن به خاطر تو دوست دارم

ای دوست من خزان را به خاطر رنگش،

و بهار را به خاطر شكوفه هایش

و خدایی كه دل را برای تپش ،

تپش را در پاسخ ،

پاسخ را در چشمان قشنگ تو برای عصیان زندگی آفرید دوستدارمَ

مهدخت خانم , mahdokht7
مهدخت خانم - 23:18 1386/11/28
198
خرسند شدیم از اینكه امروز/ رنگی دگر است، نه رنگ دیروز...
محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 04:41 1386/11/28
197

بهتز بود بجای داشتن دو تا بحث سخنان نغز و زیبا یكیش تبدیل می شد به متن های جالب و زیبا

-       آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .
-       آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه .
-       آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است .
-       آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .
-       آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .
-       آسان ترین راه پول در آوردن ، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی .
-       آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .
-       آسان ترین راه جلب محبت ، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی .
-       آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار .
-       آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .
-       آسان ترین دوستی ، همیشه بهترین دوستی نیست . این را به خاطر بسپار .
-       آسان ترین بحث ، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است .
-       آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .
-       آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است .
-       آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری .
-       آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق ، بی ریا ترین آن است .
-       آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .
-       آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .
 
و بالاخره
 
-       آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برا خودت ارزش قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .
 
حالا کمی مکث کنید و ببینید که
به همین راحتی می توانید آسان و ساده
روزگار را به خوشی سپری کنید

منا فرهادی , to_ashegh_nabodi
منا فرهادی - 00:15 1386/11/27
196
محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 06:05 1386/07/12
195

شاهزاده و گدا، نسخه جدید!

امید مهدی نژاد

یكی بود، یكی نبود. و همان‌طور كه تقریباً در تمام داستان‌های قبلی اعلام شده، غیر از شخص خدا هیچ كس نبود. سال‌ها و بلكه قرن‌ها پیش در یكی از ممالك راقیه‌ی مترقیه، یك پادشاه پیرپاتال هاف‌هافو بود كه داشت روزهای آخر عمرش را می‌گذراند؛ اما همچنان با اصرار تمام بر ملت فهیم كشورش سلطنت می‌كرد. این پادشاه از بد روزگار تنها یك پسر ده-دوازده ساله داشت كه آن را هم از طریق همسر صدوسی‌ونهمش به‌دست آورده بود. در نتیجه این پسر تنها گزینه‌ی موجود برای حكومت و سلطنت در كشور بعد از خودش بود. این موضوع علاوه بر امراض لاعلاج پادشاه، قوزی بود كه بر بالای قوز قبلی سبز شده بود؛ اما از آنجا كه در آن زمان‌ها با تقدیر نمی‌شد در افتاد، پادشاه پیر بالاخره رضایت داد كه مملكت را به گل پسرش بسپرد و ریق رحمت را به سلامتی سر بكشد. این اتفاق بالاخره افتاد و به این ترتیب بعد از مراسم خاكسپاری و ترحیم و هفتم و چهلم و... آقاپسر پادشاه طی مراسمی رسمی تبدیل شد به شاه مملكت. 

اما بشنوید از طبقات محروم جامعه‌ی فوق الاشاره، یعنی همان جا كه یك آقاپسر فقیر بیچاره كه روزگارش را با شغل شریف باربری در بازار می‌گذراند و البته پدر و مادرش را هم از دست داده بود و با یك عده فقیر بیچاره‌ی دیگر توی یك بیغوله در خارج شهر زندگی می‌كرد، زندگی می‌كرد. 

( لابد پیش خودتان می‌گویید: خب، این دوتا چه ربطی به هم دارند؟ آنها كه فیلمش را دیده‌اند، می‌دانند كه قیافه و هیكل این آقاپسر فقیر با آن آقاپسر پادشاه مو نمی‌زد. شباهت این دو تا به حدی بود كه بعضی‌ها فكر می‌كردند هر دوتا نقش را یك نفر بازی كرده است و البته درست فكر می‌كردند.) 

روزی از روزها كه پادشاه تازه كار برای سركشی به گوشه و كنار پایتخت به همراه هیئتی متشكل از 500 نفر از ملازمین و 750 نفر از افسران سواره نظام و 300 نفر از محافظین و دوهزار و 700 نفر دیگر از كاخ باشكوهش خارج شده بود، ناگهان در بین خیل عظیم جمعیت چشمش افتاد به خودش كه در یك لباس مندرس و كثیف لابه‌لای جمعیت ایستاده بود و او را نگاه می‌كرد. پادشاه كوچولو كه تا به حال خودش را به‌جز توی آینه ندیده بود، از دیدن خودش لابه‌لای جمعیت كلی ذوق كرد و فی‌الفور بدون این‌كه اطرافیان متوجه شوند، شماره‌ی موبایلش را روی یك تكه كاغذ نوشت طوری كه آقاپسر دومی متوجه بشود و دیگران متوجه نشوند، كاغذ را مچاله كرد و از كالسكه‌اش انداخت بیرون (حالا این‌كه چطور آن همه آدم كه همگی داشتند پادشاه كوچولویشان را نگاه می‌كردند، متوجه این كار پادشاه نشدند، چیزی است كه ذهن تمام مورخین را به خودش مشغول كرده است. ضمن اینكه متعرض این نكته هم كه سالها بلكه قرنها پیش موبایل كجا بوده كه آقاپسر پادشاه شماره¬اش را بدهد به آن یكی آقاپسر، نشوید، چرا كه ممالك راقیه مترقیه به خاطر همین پیشرفتهاست كه راقیه مترقیه هستند دیگر، وگرنه پس چی؟). 

فردای آن شب، آقاپسر دومی با موبایل آقاپسر اولی تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی قرار گذاشتند كه همدیگر را دم یكی از درهای مخفی كاخ ملاقات كنند. یكی دو ساعت بعد هم آقاپسر پادشاه و آقاپسر گدا داشتند توی راهروهای مخفی كاخ قدم می‌زدند و با هم اختلاط می‌كردند.
آقاپسر اولی گفت:
- دوست ارجمندم! نمی‌دانی چقدر مشعوف شدم كه دیدم همزادی دارم كه با من چونان سیبی است كه از میان به دو نیم شده باشد.
آقاپسر دومی گفت:
- آره، خیلی باحاله. انگاری تو منی، من توام. منتها توفیرش اینه كه تو شاهی و من گدام.
آقاپسر اولی گفت:
- آری، اما نمی‌دانی من چه مایه از پادشاهی بیزارم. من دوست دارم كه آزاد و رها در كوچه‌ها بدوم و موهایم را به دست باد بسپارم و با همسالانم بازی كنم.
آقا پسر دومی گفت:
- راس می‌گی؟ من هم عشقم اینه كه جای تو باشم. خیلی حال می‌كنم كه شاه بشم و اینجا زندگی كنم. 

اینجا بود كه فكری واحد در ذهن هر دوتا آقا پسر جرقه زد. آنها تصمیم گرفتند كه برای مدتی جایشان را با هم عوض كنند. منتها از آنجا كه آقاپسر پادشاه یك چیزهایی هم از رسوم مملكت داری از جمله اهمیت رسانه های جمعی در حفظ پایه های قدرت سرش می‌شد، تصمیم گرفت به جای این كه مثل قدیم این كار را مخفیانه انجام بدهند، این تعویض جا را به اطلاع عموم برسانند. ضمن اینكه چند وقت بود اقشار آسیب‌پذیر جامعه به‌علت نرخ بالای تورم و بیكاری و پدیده‌هایی از این قبیل كه معمولاً در ممالك راقیه‌ی مترقیه پیش می‌‌آید، مشغول اعتراض و عدالت‌خواهی و كارهای بدی از این دست بودند و داشتند كم كم شورش را در می‌آوردند.
چند روز بعد، یك كنفرانس خبری در محل كاخ برگزار شد و طی آن، دوتا آقاپسر در مقابل دوربین‌های خبرنگاران جایشان را با هم عوض كردند. آقاپسر پادشاه، لباس‌های مندرس آقاپسر گدا را تنش كرد و آقاپسر گدا هم تاج جواهرنشان آقاپسر پادشاه را گذاشت سرش. بعد از اتمام كنفرانس هم آقاپسر پادشاه (گدای فعلی) رفت تا توی بازار به شغل شریف باربری اشتغال پیدا كند و آقاپسر گدا (پادشاه كنونی) هم رفت تا امورات مماكت را سامان بدهد. به این ترتیب یك گردش قدرت در مملكت فوق الذكر اتفاق افتاد كه بسیاری از مورخین همین گردش قدرت تفریحی را دستمایه اصلی دموكراسی پنداشته اند كه البته خیلی بیجا كرده اند. 

اما تعویض مناصب دوتا آقاپسر باعث تغییرات زیادی در مملکت شد. آقاپسر گدا (فکر می کنم لازم نباشد هربار توضیح بدهیم که گدای فعلی همان پادشاه قبلی و پادشاه فعلی همان گدای قبلی است) که توی عمرش فقط خورده بود و (بعد از خوردن آروغ زده بود و) خوابیده بود و روی کول نوکرهای بابایش تمرین سوارکاری کرده بود، رساندن هر بار را از مبدا تا مقصد نصف روز طول می داد و صاحبان بار هم چون می دانستند این باربر کوچولو پادشاه مملکت است رویشان نمی شد یعنی می ترسیدند چیزی بهش بگویند (چون با خودشان می گفتند کسی که قبلاً حاکم ما بوده از کجا معلوم که بعداً دوباره حاکم نشه؟). تازه بعضی وقتها هم که از فشار کار (!) خسته می شد به همان صاحبان بار دستور ملوکانه می داد که خودشان بارشان را تا مقصد ببرند و کرایه بار را هم به خزانه مملکتی واریز کنند. 

از آنطرف در دربار هم اتفاقات جالبی افتاد. تا چند روز اول که کارها طبق روال سابق انجام می شد همه چیز روی حساب بود. اما همین که پادشاه جدید کارها را دست گرفت و تصمیم گرفت که تصمیمات بنیادی بگیرد داستان شروع شد. پادشاه جدید اولین کاری که کرد این بود که با صدای بلند اعلام کرد از این به بعد هیچکس حق ندارد بارش را به دوش دیگری بگذارد و هرکس باید خودش بار خودش را این طرف و آن طرف بکند. و به این ترتیب طی طرحی پنج فوریتی که در تاریخ مملکت به لحاظ تعداد فوریت بی سابقه بود، همه باربرها و خدمتکاران دربار را مرخص کرد. بعد از آن تصمیم گرفت اقداماتی در جهت کاهش نرخ تورم و پایین آوردن آمار بیکاری انجام بدهد، اما برای اینکه تصمیماتش یک جانبه نباشد، به پیشنهاد مشاور اعظم (که همان مشاور اعظم پادشاه مرحوم بود) دستور داد مشاوران اقتصادی پادشاه سابق را احضار کنند تا به او در امر اتخاذ تصمیمات اقتصادی کمک کنند. 

یک روز صبح همه مشاوران دربار در حالی که خوب دست و صورتشان را شسته بودند و کلی هم عطر و ادکلن به خودشان زده بودند در محضر پادشاه جدید حاضر شدند و دست به سینه و مودب نشستند روبروی اعلیحضرت.
پادشاه بعد از اینکه با همه شان دست داد و روبوسی کرد گفت:
ببین داداش! این نشد وضع. معنی نداره که یکی صب تا شب جون بکنه و بار ببره و همیشه هشتش گرو نهش باشه، اون وقت یکی بار نبره و با یه تلفن روزی دو سه میلیون کاسب باشه. باهاس این چیزا... چی؟ حل بشه.
مشاوران با صدای بلند گفتند: بعله.
پادشاه گفت: آباریکلا، حالا بگید طرحهاتونو. هر کی طرحش توپ تر باشه جایزه می دم. می گی نه؟ نیگا کن. 

مشاور اول گفت: اعلیحضرتا! بنده عرض می کنم باید مواجب عمال و مستمری بگیران را افزایش دهیم تا رعایا دچار رفاه شوند و اندکی از سروصدایشان بخوابد.
مشاور دوم گفت: پادشاها! به نظر بنده باید به رعایای مملکت وام های گوناگون اعم از وام ازدواج، وام مسکن، وام مرکب، وام زیرانداز، وام جهیزیه، وام کفن و دفن، وام بربری و... بدهیم تا رعایا با دریافت آنها پس از گذراندن مراحل شصت و هفت گانه اداری احساس خوشبختی کنند و اینقدر عدالتخواهی نکنند.
مشاور سوم گفت: سرورم! پیشنهاد من این است که امور رعایا را به خودشان که همان خودمان باشیم واگذار کنیم تا به این ترتیب احساس کنند در اداره مملکت سهم دارند و دیگر این قدر به ما انتقاد نکنند.
مشاور چهارم گفت : سلطانا! باید با فیلم های قشنگ آموزنده کشور دوست و برادرزاده هند و موسیقی های باحال کشور دشمن و باجناق فرنگ روح امید و نشاط را در جوانان این مرز و بوم بدمیم تا آگاه شوند که وضعشان چقدر شبیه وضع بلبل در جوار گل است و سرشان به کار خودشان باشد.
مشاور پنجم گفت: [...] 

به این ترتیب هر دویست و هفتاد و سه مشاور پادشاه اعم از مشاوران جوان، میانسال، سالخورده و رو به موت نظرات پیشنهادی شان را بیان کردند.
پادشاه پس از اینکه حرف های همه مشاوران را شنید دستی پس کله اس کشید و گفت:
خوبه. همینا رو اجرا می کنیم.
و به این ترتیب بود که همه پیشنهاد های جلسه مشورتی پادشاه با مشاوران، در سه سوت تبدیل به مصوبه لازم الاجرا شد و در اختیار تمام دستگاه های اجرایی قرار گرفت. 

(اگر بخواهیم بقیه داستان را هم با همین طول و تفصیل بیان كنیم، باید آنرا در دو یا شاید هم سه قسمت به انتها برسانیم. برای همین از همینجا یكراست می رویم سر پایان ماجرا. یعنی چند ماه بعد از اجرای كلیه مصوبات لازم الاجرا. بله، چند ماه بعد از اجرای مصوبات تازه بود که مشورت مشاوران کار خودش را کرد. قیمت ها به طرز سرسام آوری بالا رفت. مثلاً قیمت هر نان بربری که قبلاً دو چوق بود شد هیفده چوق، کرایه الاغ و قاطر پنج برابر شد، و حتی کافی شاپ ها و کافی نت ها هم نرخ نسکافه و کافه گلاسه را افزایش دادند. چرخ صنعت یواش یواش پنچر شد و تجارت هم بالکل خوابید. در مجموع جان رعایا رسید به اینجایشان (منظور از اینجا در اینجا جایی است بین خرخره و چانه، کمی بالاتر از سیبک گلو). در نتیجه رعایا جمع شدند توی كوچه و خیابان و گفتند چه بکنیم و چه نکنیم و اینها، و بالاخره بعد از اینکه حسابی داد و فریاد کردند، دست آخر همه با هم رفتند پادشاه قبلی را که داشت برای باربران بازار از خاطرات دوران کودکی اش می گفت پیدا کردند و با سلام و صلوات برداشتند و بردندش به کاخ سلطنتی و نشاندندش روی تخت و گفتند بنشین هر جوری دلت می خواهد سلطنتت را بکن. پادشاه جدید را هم با خودشان برداشتند بردند و چرخ دستی اش را بهش تحویل دادند و گفتند تو هم بیا اینجا بارتو ببر. 

بدین ترتیب همه چیز به روال عادی خودش برگشت. دوباره رعایا مشغول کار شدند، امرا مشغول امارت، فقرا مشغول فقر، اغنیا مشغول غنا، تجار مشغول تجارت و سیاحان مشغول سیاحت (این آخری را صرفاً به خاطر قافیه آوردیم. دلیل دیگری نداشت). معترضین و عدالتخواهان هم سرگرم اعتراض و عدالتخواهی شان شدند و کلاغه را به خوبی و خوشی به نزدیكیهای خانه اش رساندند.

در نتیجه پس ما باید از این داستان نتیجه بگیریم که:
1- هر چیز به جای خویش نیکوست. وگرنه پس چی؟
2- پادشاهان جدید باید مشاوران جدید انتخاب کنند.
3- گردش قدرت گاهی باعث تنوع می شود، گاهی باعث تمرد (این یکی را هم صرفاً به خاطر وزن آوردیم. گفتیم که یک وقت فکر بد نکنید.)
محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 17:25 1386/06/30
194
هنگامی كه عشق را ابراز می كنید ' طعم آنرا دوباره می چشید.
-----
  تنها امنیت واقعی در زندگی ' دانستن این نكته است كه بی تردید هر روز در حال پیشرفت هستید.لازم نیست نگران حفظ كیفیت زندگی خود باشید . تنها كافی است هر روز در پیشرفت آن بكوشید.
------
  به خاطر داشته باشید كه هیچ چیز در زندگی معنا ندارد . مگر معنایی كه شما به آن می دهید.
------
  تجربه های خود را همچون فرش عظیمی در نظر بگیرید كه می توان بر روی آن هر نقش و نگار دلخواهی را طراحی كرد.
-------
  باور كنید كه لیاقت به دست آوردن آنچه را كه در جست و جویش هستید ' دارید.
------
می توانیم خودمان را مجددا برای خودمان تعریف كنیم.
-------
  اگر ارزشهای واقعی تان را نمی شناسید ' خود را برای رنج آماده كنید
علیرضا جعفری , alireza1073
علیرضا جعفری - 00:45 1386/06/27
193

دستها... !

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار میارزه.
یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.

------------ --------- --------

یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بیارزه.
یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه
.

------------ --------- --------

یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است.
یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه
.

------------ --------- --------

یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه.
یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه.
بستگی داره تو دست کی باشه
.

------------ --------- --------

یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است.
یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده.
بستگی داره تو دست کی باشه
.

------------ --------- --------

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه.
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه.
بستگی داره تو دست کی باشه
.

------------ --------- --------


پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون...
بستگی داره تو دست کی باشه
.

------------ --------- --------

این پیام تو دستای توست.
باهاش چی کار می کنی؟

بستگی داره تو دستای کی باشه!

لبخند بزن، روز خوبی داشته باشی!

 

محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 06:21 1386/06/24
192

1-اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی                          

2- لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصا ل

بیم فراغ                                                                                               

3- آغاز کسی باش که پایان تو باشد                                                                                                                                                                                                                                                     

4- کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید        

5- دوست واقعی كسی است كه اكر ساعتها در كنار او ساكت بشینی و صحبتی بینتون ردوبدل

نشه بعد از  خداحافظی احساس كنی كه ساعتها باهاش دردودل كردی                     

6- کاش میشد سرنوشت را از سرِِ   نوشت

7- برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسكوت

8- اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینكه سگ خائنی پشت سرت باشد

9- همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز

10- مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است

11-  محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد

12- هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قوی ترت میکند

13- این جهان پر از صدای پای مردمی است كه همان طور كه تو را می بوسند

طناب دار تو را می بافند

14- آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد

15- گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست می

گویند

16- هر انسان بیشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببیند از دوستان نادان خود میبیند

17- چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که

بدانیم چرا خار گل دارد؟

18-  خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

19- جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است

20- دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی

21- بادها می وزند، عده ای در مقابل آن دیوار می سازند و تعدادی آسیاب به پا می كنند

22- پریدن كار دل است و قدم زندن كار عقل، اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی آهسته رو

23- زندگی همانند هنر نقاشی كردن است با مداد مشكی ولی بدون پاك كن

24- زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را كم ، خوشی‌ها را ضرب و شادیها را تقسیم كنیم

25- زندگی نكن برای مردن، بمیر برای زندگی كردن

26- زندگی تفریح است میان تولد و مرگ

27- خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد

28- آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است

29- با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فكر می كنند نباش . تعریفی را كه آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف كن

30- دنیا از آن کسی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام برمیدارد

31- زندگی سفر است پس بیایید همسفران خوبی برای دیگران باشیم

32- بزرگترین آزادی بشر ، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است

33- خانمها با گوشهایشان عاشق می شوند و آقایان با چشم هایشان ...

34- زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را كم ، خوشی‌ها را ضرب و شادیها را تقسیم كنیم

35- دنیا آنقدر بزرگ است که برای همه جایی برای زیستن دارد . پس سعی کنیم بجای اینکه جای دیگران را بگیریم و یا خود را جای دیگران جا بزنیم جایگاه واقعی خود را بدست بیاوریم

36- جستجوی حقیقت شیرین تر از پیدا كردن آن است

37- در زندگی خانوادگی،شوم ترین كلمات این دو هستند:مال من،مال تو

38- برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی

39- امکان تغییر در زندگی هست.دیگران این کار را کرده اند

40- از درخت سکوت میوه آرامش آویزان است

41- آن چه را در روشنایی دیده ای در تاریکی به فراموشی نسپار

42- خدایا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهری و نه گفتاری !

43- هیچ انسانی دوست یا دشمن تو نیست بلکه انسانها معلم تو هستند

44- هیچ مشکلی نیست که محبت کافی نتواند بر آن غلبه کند

45- شما میتوانید بهترین بذر جهان را در اختیار داشته باشید،ولی اگر محل مناسبی برای رشد آنها نداشته باشید،فایده ای نخواهد داشت

46- عشق همانند پروانه ایست كه اگر سفت بگیری له می شود و اگر سست بگیری می گریزد

47- مردها همواره میخواهند اولین عشق یك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یك مرد باشند

48- یك همسر فقط همراه آدم نیست، او كل تقدیر ماست

49- انسان، عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست

50- هیچ مردی،زن را نمی فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است

محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 19:05 1386/06/21
191
تجربه کلمه ایست که انسانها بر خطاهای خویش مینهند

آموخته ام... كه زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
. آموخته ام... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم، بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم
آموخته ام... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال .بالا رفتن از كوه هستیم
آموخته ام... كه فرصتها هیچ گاه از بین نمیروند، بلكه شخص دیگری فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد كرد
.آموخته ام... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم
.آموخته ام... كه لبخند ارزانترین راهی است كه میتوان توسط آن نگاه را وسعت داد
.آموخته ام... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم، اما می توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم

باور کنید
باور کنید ، نیروی آدمی ، بی کران است.
باور کنید ،هیچ کاری از اراده آدمی خارج نیست
باور کنید ،که از عشق آفریده شده اید ، پس عشق را بیافرینید.
باور کنید ،خورشید به خاطر شما ، طلوع می کند.
باور کنید ،خدا هیچگاه از بندگانش ناامید نمی شود ولی بندگان او چرا!
باور کنید ، لایق بودن هستید.
باور کنید ، که اکنون مهم ترین لحظه است.
باور کنید ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنید ، که شما هم می توانید
و تمام باورهای خود را از ته دل باور کنید تا زندگی ، شما را باور کند!

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی
پس از اشک و چراغ راه را داده است

روزنه های امید رادردل تاریکمان روشن کن
////////////////////////////////////////////////

الفبای موفقیت :
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خود داری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گوئی برای اخلاص عمل
ر : رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج....
ص : صداقت داشتن
ض : ضرر را تحمل كردن
ط : طاهر و پاك بودن در راهی كه قدم برداشته ایم
ظ : ظلم نكردن
ع : عمل به این نكته ها
غ : غیر از خودت دیگران را هم دیدن
ف : فكر فردایی بهتر
ق : قدر شناسی
ک : کمال گرایی
گ : گذشت کردن
ل : لزوم ایمان به قدرت لایزال و مهربانی هاش
م : مربی خود بودن
ن : نداشتن ترس و هراس از تلاش
و : وابسته پنداشتن موفقیت خود فقط به 2 نفر...خدا و خودمون
ه : هدف دقیق و مناسب داشتن
ی : یافتن راه درست برای رسیدن به هدف

به امید اینکه این الفبا سرلوحه زندگی همه باشه...
در پناه مهربونترین مهربونا

محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 06:36 1386/05/20
190
 به هم می رسیم 3 نفر میشیم = من و تو و شادی . . . از هم دور میشیم 4 نفر میشیم = تو و تنهایی ، من و خاطره
محمد حسین , hamadani
محمد حسین - 05:49 1386/05/18
189
این بحث هنوزم باز می شه و مشكلی نداره
////////// .. , lp46lp
////////// .. - 15:45 1386/05/9
188

شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست؟))
استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر
خوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور
از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به
عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی
برگشت . استاد پرسید ((چه اوردی؟))
و شاگرد با حسرت جواب داد ((هیچ !هرچه جلو
می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به
امید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زار
رفتم.))
استاد گفت عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید پس(( ازدواج چیست؟))
استاد به سخن امد که به جنگل برو وبلندترین
و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته
باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی
برگشت.
استاد پرسیدچه شد؟))
او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت
بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر
جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت ((ازدواج یعنی همین!!!))

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.