مرثیه ای در سوگ زاگرس
کردپرس: درد
چیزی است، احساس و ادراکش چیزی، و بعد گفتنش چیزی و نگفتنش چیزی دیگری
است. چه بنویسیم؟! برای چه بنویسیم؟! چرا بنویسیم؟! اصلاً بنویسیم یا
ننویسیم؟! و .... و اینها همه رنجی و عذابی است که حین نوشتن به سراغت می
آید. این وسواس عجیب و کشنده که ناگزیر و ناخودآگاه حس نوشتن را در تو می
میراند و می خشکاند و چون دیواری سهمناک و سیم خارداری آزارنده در تو و از
درون تو سر بر می دارد و آرام آرام و ناگهان به غول ترسناک و دلهره آوری
تبدیل می شود، به هیولایی بی شاخ و دم که گاه نمی شناسیش و گاه آن را از رگ
گردن هم به خودت نزدیکتر احساس می کنی. می آید و یقه ات را می گیرد، یقه
چه عرض کنم گلویت را می گیرد و می فشارد و می خواهد خفه ات کند. بیشتر
وقتها نیمه راه از نوشتن بازت می دارد؛ اذیتت می کند و چون همزادی بد یمن و
بدجنس دست از سرت بر نمی دارد و تا آخرین نقطه نوشتن-اگر بتوانی به نوشتن
ادامه بدهی- به تو چنگ و دندان نشان می دهد و گاه تهدید و زمانی مسخره ات
می کند.
آری
این بیماری مزمن و دائمی نویسندگان جهان ما و یا بهتر است بگوییم
نویسندگان جامعه ماست، خصوصاً بیماری آنهایی که بیشتر تجربه نوشتن دارند و
در این رابطه استخوان بیشتری خرد کرده اند. هر چقدر بیشتر می نویسی بیشتر
این بیماری آزارات می دهد. سال هاست می نویسیم بدون آنکه نتیجه ای حاصل شده
باشد، بدون آنکه کسی تره هم برایت خرد کرده باشد. زجر و شکنجه ایی بی حاصل
و بی پایان و تازه خطراتی که در پی دارد. اما دریغ از نیم نگاهی به این هم
کاغذ سیاه کردن ها از جانب دیوانسالاران و حتا مردم. مردمی که دردشان را
می نویسی و دل برایشان می سوزانی و خودت را خادم بی جیره و مواجبشان به
حساب می آوری و دیوانسالارانی که روزگاری هیچ چیز نبوده و هیچ چیز نداشته و
امروزه از صدقه سر نوشتن های نسل های گذشته مان همه کس شده اند و همه چیز
دارند و...... بگذریم ... .
دوست
عزیزمان آقای محسن تیز هوش کارشناس محیط زیست خوب نوشته است با ادراک و
احساس درد همراه با مسئولیت و با رنج نوشته است و آگاهانه و تیزهوشانه هم
نوشته است و معلوم است درد این رنج بزرگ را تا ژرفای آن حس کرده است. شاید
فقط یک جا را خوب توجه نکرده است. {یک تیر دیگر به قلب زاگرس؟!} نه این یکی
دیگر در باره زاگرس معنا و مفهوم ندارد. یک تیر دیگر معنا ندارد، چرا که
زاگرس سالیان سال است که تیر باران می شود و دیگر می توان گفت نای و نفس و
رمق آنچنانی برایش نمانده است. نه برای زاگرس و نه برای جنگل هایش و نه
جانداران و گیاهان گونه گونه اش. سنجاب ها خیلی وقتها پیش نسلشان در زاگرس
بر اُفتاد. جوجه تیغی ها مردند و کبک ها دیگر نمی خوانند و چشمه سارها دیگر
نمی جوشند و رودخانه ها خشکیدند، و رودخانه سیمره که در بین مردمان بومی
منطقه به رود خشمگین اشتهار داشت و سالی یک نفر را باید قربانی می گرفت،
دیگر نه خشمی دارد و نه خروشی و نه مهر و رئوفتی، خنثی، فقیر و بدبخت، به
جنازه ای شبیه است که بوی گند مردارش کلافه کننده است و چه بسا خطرناک. هیچ
معلوم نیست از ترکیبات این همه فضولاتی که حجم و مسیر طولانی گستره ی
رودخانه را انباشته است فردا، پس فردا هیولایی عظیم الجثه متولد نشود،
هیولایی خوفناک و خون آشام که خوراکش خون است و استفراغش چرک.
ساکنان
گونه گون جاندار و نبات خطه ی نام آشنای ایران باستان، زاگرس همگی یا
مردند و یا آخرین نفسهایشان را می کشند و ما فرزندان زاگرس، فرزندان بلوط،
فرزندان سیمره و کوه و سفید، کبیر کوه، پراو، مخمل کوه، بیستون، طاق بستان،
گرین، پاتاق و باوه یال و ..... ما که نیک آگاهیم اجدادمان نسل ها اندر
نسل پیشینیانمان در سایه سار جنگلهای بلوط در سال های بحرانی و در سال های
جنگ و خشکسالی و تنگ دستی تنها قوت لایموتشان را نان بلوط جنگلهای زاگرس
فراهم می کرد و زاگرس طی قرن های طولانی با گشاده دستی برکت خود را بر
مردمان این دیار دریغ نکرده است، امروزه روز با چشمان خود می بینیم زاگرس
چقدر فقیر و بیچاره شده و به چه فلاکتی گرفتار آمده است. آری شمارش معکوس
مرگ زاگرس از سال ها پیش شروع شده است . از زمانی که همه ی سیم خاردارهای
گُله گُله ی مناطق غرق شده اش را غارت کردند، جنگلبان هایش اخراج و از کار
بیکار شدند. متولیانش روی پنهان کردند و شاید هم دق مرگ شدند.
زاگرس
در حال احتضار و مرگ است و همت فرزندانش را نظاره می کند تا از مرگ و
نیستی حتمی نجاتش بدهند تا آخرین رمق هایش را دریابند و قبل از آنکه زاگرس
سرسبز و همیشه خرم به کویری خشک و بی آب و علف تبدیل گردد، به نجاتش کمر
همت بر بندند. مرگ زاگرس یعنی مرگ ایران زمین، دستکم یعنی مرگ ایران باختری
و این سرزمین بعد از زاگرس دیگر سرزمین نخواهد بود، این را با چه زبانی و
به کی باید تفهیم کرد. به کی باید تفهیم کرد که آتش سوزی های پی در پی و
گسترده در سراسر جنگل های زاگرس طی این سالها به صورت عمدی و غیر عمدی مو
بر بدن انسان راست می کند!
به
کی باید گفت، هم اکنون دهها دستگاه گریدر و لودر و کوفت و زهر مار در حال
تخریب جنگل های زاگرس در گوشه و کنار آن شب و روز مشغول تخریب و نابودی
درختان بلوط اند. همین چند روز پیش بود که شاهد دود شدن پانصد هکتار از
جنگلهای انبوه پلدختر بودیم . به کی باید گفت، زغال سازی از جنگلهای زاگرس
در هیچ برهه ی تاریخ با چنین حجم و گستردگی نبوده است.
به
کی باید گفت شریان حیات مردمان این خطه آخرین قطره های خونش را هدر می دهد
و کسی کمترین توجهی به آن نمی کند. براستی مگر چه اتفاقی افتاده است؟!
قرار است چه بلایی بر سرمان بیاید. بعد از مرگ و ناکامی جوانانمان به دست
هیولای اعتیاد و بعد از مصایب بیشمار دیگری که طی این سال ها بر سرزمینمان
رخ نموده است، این بار گویا هیولای مرگ و نیستی اساس حیات ما را، سرمنشاء
زندگی و تنفس ما را نشانه رفته است. نشانه های نابودی زاگرس را در همه ی
ابعاد آن، همگی ما آشکارا شاهد و ناظریم، تا دیر نشده باید کاری کرد والا
به زودی شاهد سیل آوارگان مردمانمان چون مردم سومالی در این حیاتی ترین
شاهرگ سرزمینمان خواهیم بود. باید کاری کرد.
زاگرس
را باید نجات داد والا خورشید زاگرس در کوتاه ترین زمانی که حتی نمی توان
تصورش را کرد برای همیشه غروب خواهد کرد. باید کاری کرد خلایق. بایدکاری
کرد و زاگرس این ریه ی تنفسی زادگاه و موطنمان را قبل از آنکه برای همیشه
از کار بیافتد نجات بدهیم. ضروری است دولت تمامی امکانات خود را برای نجات
زاگرس و جنگلهای بلوط به کار گیرد. وقت آن رسیده مسئولین ذیربط از خواب
خرگوشی و بی تفاوتی بیدار شوند و ضروری است تک تک اهالی و ساکنین خطه زاگرس
به پا خیزیم و با چنگ و دندان از جنگلهای زاگرس از حیات وحش آن و از
کلیتهای این اکوسیستم بزرگ حیاتی نگهداری کنیم. در غیر این صورت بایستی
منتظر عواقب وحشتناک نابودی آن در همه ی ابعاد طبیعی اش باشیم و با لطبع
نابودی نسل زاگرس نشینان.
کیومرث امیری کُله جوبی (لک امیر)