__
لیست بحث ها
عنوان بحث
داستانهای كوتاه و خواندنی
27 مهر 86 - 20:01

داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد. پــرنده ای که تنها یــک بار در عمرش مــی خواند. اما زیباتر از همه موجودات دیگر روی زمین می خواند ایـــن پرنده از اولین لحظه ای که لانه خود را تــــرک مـــی کند به دنبال یک بـــوته خــار مـــی گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده آرام نمی یابد. بعد در حــالی که در میان شاخه های وخشی آواز می خواند خود را با آن مــی فشارد. سپس در حالی که جان می دهد.آوازی مـــی خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایـــی صوت سبقت مــی گیرد. آوازی خارق العاده که بهای آن زندگـــی است اما تمامـی دنیا به سکوت فـرو می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد، زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد .

 از کتاب پرندگان خارزار از کالین مک كالو   

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
88
8 فروردین 1388 ساعت 15:03

پرنده بود ، " پرنده "

 

                  مردم صدایش میکردند : " کلاغ " .

87
22 اسفند 1387 ساعت 19:06
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که یک پاکت به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته: «پدر». ...با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزیزم ! با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت به خاطر خالکوبی هاش ، لباسهای تنگش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. ما یک رؤیای مشترک داریم. اون چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که هرویین واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برا ایدز پیدا کنه. نگران نباش پدر، من 17 سالمه، می تونم از خودم مراقبت کنم.
با عشق،
پسرت
-----
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که تو دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزنی
86
26 شهریور 1387 ساعت 15:04

از خودت شروع كن

كلمات زیر بر روی سنگ مزار یك اسقف انگلیسی در محراب كلیسای وست مینیستر نوشته شده است :

زمانی كه جوان و آزاد بودم و تصوراتم مرزی نداشت ، رویای تغییر جهان را در سر می پروراندم . هنگامی كه بزرگتر و عاقلتر شدم فهمیدم كه دنیا تغییری نمی كند ، از این رو نظرم را محدود ساختم و تصمیم گرفتم فقط كشورم را تغییر دهم . اما ، آن هم تغییرناپذیر به نظر می رسید .

آن گاه كه به اواخر میانسالی رسیدم ، در آخرین كوشش نا امیدانه بر آن شدم تا فقط خانواده ام ، كسانی را كه به من نزدیكترند ، تغییر دهم ، ولی افسوس ، تلاشم در مورد آنان نیز موثر واقع نشد.

ولی اكنون كه در بستر مرگ آرام گرفته ام ، ناگهان دریافته ام : اگر ابتدا خود را تغییر می دادم ، احتمالا موفق می شدم خانواده ام را تغییر دهم . پس از آن ممكن بود سرزمینم را دگرگون كنم ، و كسی چه می داند ، شاید می توانستم دنیا را نیز تغییر دهم .

                                                                                                                                                نویسنده : ناشناس

85
4 مرداد 1387 ساعت 21:58

آقای کشیش در کلیسا به محل وعظ و خطابه رفته و به حاضرین می گوید :

- بحث امروز ما دربارۀ دروغ است . هفتۀ گذشته من ازشما تقاضا کرده بودم که در منزل فصل هفدهم انجیل که دربارۀ دروغ نوشته شده است را بخوانید . حال اگر درمیان شما کسی هست که آن را نخوانده باشد دست خود را بلند کند.

ولی هیچ کس حرکتی نکرد. دراین موقع کشیش خنده ای کرده و گفت :

- عزیزان من ، حال به تأثیر وعظ درشما پی می برم چون انجیل فصل هفدهم ندارد ! 4.gif

 

http://dj-javad-palang.blogfa.com/

 

 

84
20 تیر 1387 ساعت 16:56

 

 یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!

 

83
28 اردیبهشت 1387 ساعت 09:43
تصمیمش را گرفت دیگر خسته شده بود . کتابهایش را فروخت . بهار آن سال هم خشکسالی بود و کشاورزان بره های تازه به دنیا آمده را به شهر آورده بودند . با پول فروش کتاب هایش هفت بره ی کوچک خرید . و صبح زود با بره های نحیف و گرسنه به سمت سر زمینی دور به راه افتاد .
اما خیلی زود آن اتفاق افتاد ! جسدش را فردای آن شب به شهر آوردند، گرگ ها او را دریده بودند . بره ها بریده بریده بع بع می کردند !!
82
28 اردیبهشت 1387 ساعت 09:43

کدخدای ما آدم خوبی ست. او هر سال اجازه می دهد خودمان از زمین هایمان برداشت کنیم. خودمان بکاریم و خودمان آبیاری کنیم. او انسان وارسته و با خدایی ست. درست است که آدم عیال واری ست ، اما او هر سال تنها نیمی از محصولمان را می خواهد و ما با همان چند خمره ی باقی مانده خوشبختیم. می دانی که او هر چند وقت یک بار  یکی از دختران زیبای روستا را به عقد خود در می آورد و به کلفتی می پذیرد. واقعا آدم چقدر می تواند مهربان باشد و ما این چنین بندگان ناشکری باشیم! خودت که بهتر می دانی دخترم ، شانس به تو روی آورده ، آنجا به تو خوش خواهد گذشت و خوشبخت خواهی شد. بیا دخترم ، خوبیت ندارد ، کدخدا را منتظر نگذاریم ..

 

81
28 اردیبهشت 1387 ساعت 09:42
مردی که هر روز به کافه ی ما در خیابان نوفل لوشاتو می آمد . آدم ساکتی بود . او همیشه روی میز دو نفره ی گیشه ی عمومی می نشست و بعد از سفارش مختصری سیگارش را دود می کرد . او چنان عمیق ومتفکرانه به سیگارش پک می زد انگار که در صدد کشف معمای عجیبی است . در تمام دقایقی که آنجا می نشست به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشت . برای مثال یکی از روزها   دختر و پسری با دادو هوار و ناسزا گفتن به یکدیگر کافه را به هم ریختند . اما آن مرد با آن همه قیل و قال حتی به آن ماجرا یک نگاهی هم نکرد چه برسد به اینکه از جایش تکان بخورد . با این ماجرا ها هر روز کنجکاوی من نسبت به آن مرد دو چندان می شد . تا اینکه یکی از روزها سر میز همیشگی اش حاضر شدم اجازه گرفتم و پیش از آن که اجازه بدهد صندلی را به طرف خودم کشیدم  نشستم و بی مقدمه گفتم : می بخشید آقا آیا مشکلی هست ؟ میتونم کمکتون کنم ؟به نظر مرد غمگینی ...!؟ آن مرد با چشمانی متعجب به من ذل زده بود و چون حرفی نزد خواستم  میز را ترک کنم ناگهان دستم را گرفت و با حرکات دست چیزی رو به من فهموند . آن مرد کر و لال بود.
80
23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:21

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،

نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟

سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.

پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟

استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
79
23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:19

نوآموزی از پدر نیستروس، كشیش اعظم صومعه ی استكا، پرسید: برای رضایت خدا چه باید بكنم؟ پدر نیستروس پاسخ داد: ابراهیم غریبان را پذیرفت، خدا خشنود بود. الیاس از بیگانگان خوشش نمی آمد، خدا خشنود بود. داود به آن چه كرد مغرور بود، خدا خشنود بود. باجگیر رومی در برابر محراب از آنچه میكرد شرمنده بود و خدا خشنود بود. یحیی ِ تعمید دهنده به بیابان رفت، و خدا خشنود بود. یونس به شهر عظیم نینوا رفت، وخدا خشنود بود. از روح خودت بپرس كه چه كار دوست دارد بكند. وقتی روحت با رویاهایت در توافق باشد، خداخشنود است


78
23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:18

در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تیبریوی عرضه كردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟

سیبیل ها گفتند: یكصد سكه طلا

تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قیمت همان صد سكه است . تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی كه شش تا و نه تایش یك قیمت دارد بهایی بپردازم؟

سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه كتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سكه است .

تیبریوس با كنجكاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .

مرشد می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است كه با موقعیتها چانه نزنیم .


77
23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:15

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه  وقت و زحمت بیشتری برده است  همان پول گلدان ساده   میگیری؟                                                                                                       

فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .


76
23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:14
مردی زیر باران از دهكده كوچكی می گذشت . خانه ای دید كه داشت می سوخت و مردی را دید كه وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم.         

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میكنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند كسی است كه وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترك کند .
75
23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:12

رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند.زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك ای عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهیم، غافل از اینكه برای به دست آوردن آزادی ، یك عمل جسورانه كافیست . 


74
23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:11

آورده اند که: روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آن جیزهای گرانبها بود و آیه الکرسی هم پیوست آن بود. آن کس بسته را به صاحبش رد کرد. او راگفتند: چرا این همه مال از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشته که این آیت الکرسی مال او را از دزد نگاه می دارد و من دزد مال هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم، در عقیده صاحبان آن خللی راجع به دین روی می داد، آن وقت من دزد دین هم بودم

 
__