| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
3
|
61
|
88/1/5 (19:28)
|
|
||
|
|
1
|
43
|
87/8/25 (07:25)
|
|
||
|
|
1
|
48
|
86/12/5 (15:27)
|
|
||
|
|
18
|
149
|
86/8/19 (23:35)
|
|
||
|
|
1
|
40
|
86/8/19 (23:32)
|
|
||
|
|
5
|
73
|
86/8/1 (03:16)
|
|
||
|
|
0
|
34
|
86/5/31 (15:16)
|
|
||
|
|
4
|
44
|
89/10/30 (15:10)
|
|
||
|
|
0
|
19
|
88/2/11 (10:39)
|
|
||
|
|
1
|
22
|
88/2/10 (10:20)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
88/2/3 (09:45)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
88/1/16 (13:20)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
87/12/19 (18:38)
|
|
||
|
|
1
|
25
|
87/9/13 (20:23)
|
|
||
|
|
21
|
83
|
87/9/10 (08:48)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
87/9/2 (08:59)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
87/9/2 (08:54)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
87/9/2 (08:50)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
87/9/2 (08:48)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
87/9/2 (08:36)
|
|
فرصتی هست اینجا که ترجمه هامون از اشعار، قطعات ادبی و ... از زبانهای مختلف رو با هم به اشتراک بگذاریم- همچنین در جهت بهبود کیفیت ترجمه هامون هم رو یاری بکنیم.
خوب... آقای قاسمی ترجمه رو به صورت خصوصی برای من فرستادن... احتمالا منظورشون این بوده که من با استناد به ترجمهشون ادعاهام رو ثابت کنم... البته فکر میکنم برای اینکه اعضای دیگر هم بتونن در جریان قضاوت شریک بشن بهتره که من ترجمه رو دوباره اینجا بذارم تا یکجانبه به قضا نرفته باشم.
پس اول یک بار دیگه ترجمه رو بخونیم و با متن اصلی مقایسه کنیم:
مورد پنجمی که نوشتید فقط یک سوال بود و کاملا هم جدی بود. یک بار دیگه سوال من رو بخونید: با توجه به نحوِ و انتخاب واژگان به شدت آشفته ی این ترجمه من یک سوال برام پیش اومده که باور کنید شوخی نمی کنم. شما زبان مادریتون فارسیه؟ در محیط فارسی زبان بزرگ شدید؟ یا اینکه فارسی رو تازه یاد گرفتید؟ با توجه به واکنشتون الان فهمیدم که شما زبان مادری/اولتون فارسیه و در جامعه ی زبانی فارسی هم رشد کردید. ولی وقتی ترجمتون رو خوندم با توجه به نحوِ و انتخاب واژگان آشفته ی ترجمه تون حدس زدم که شاید شما فارسی زبان نباشید یا اینکه دوره ی بحرانی یادگیری زبانتون (یعنی تقریبا از 3.5 سالگی تا 12 سالگی) رو خارج از ایران گذرونده باشید. خوب این فقط یک سوال بود و تاکید هم کرده بودم که شوخی نمی کنم. اما به هر حال زبان همیشه منشا سوء تفاهمه!
این رو هم فراموش نکنید که نقدی که ارزشگذاری نکنه نقد نیست!
---------------------------------------------------------------------------------------
بعد از تحریر: خوندن عقیده ی رنه ولک به عنوان یکی از بزرگترین منتقدان دوره ی ما می تونه راهگشا باشه :
I hope that I have preserved my integrity and a core of convictions: That the aesthetic experience differs from other experiences and sets off the realm of art, of fictionality, from life; that the literary work of art, while a linguistic construct, at the same time refers to the world outside; that it cannot therefore be described only by linguistic means but has a meaning telling of man, society, and nature; that all arguments for relativism meet a final barrier; that we are confronted with an object, the work of art, out there which challenge us to understand and interpret it; that there is thus no complete liberty of interpretation. Analysis, interpretation, evaluation are interconnected stages of a single procedure. Evaluation grows out of understanding. We as critics learn to distinguish between art and nonart and should have the courage of our convictions. The lawyer knows or thinks he knows what is right and what is wrong; the scientist knows what is true and what is false; the physician knows what is health and what is illness; only the poor humanist is floundering, uncertain of himself and his calling instead of proudly asserting the life of the mind which is the life of reason,"
Rene Wellek (1903-1995
خب آقای محسن قاسمی، جنبه ی شما در شنیدن نظرات دیگران منو حیرت زده کرد حقیقتا... متشکرم از این همه الطاف بی شمار شما! گمان کنم جواب سوالات خالی از اهانت من این همه توهین نبود... نخوت زاده ی شرایط سنی شماست ولی به هر حال امیدوارم که با گذشت زمان و کبر سن اندکی از تفرعنتون کم بشه و به تفکرتون اضافه بشه. امیدوارم بازهم از خوندن ترجمه های خودتون سرشار از لذت بشید ولی جایی هم برای یادگرفتن باز بگذارید چرا که رضایت از خود غالبا آغاز بازایستادن از راهه.
سعی کنید از فرافکنی سرکوفتگی های روانی خودتون به دیگران پرهیز کنید چون این کار به سرعت مشتتون رو باز می کنه و بی دفاعتون می کنه.
تمایل شما به ترجمه قابل تحسینه ولی باز هم میگم که بهتره سعی کنید بیشتر بخونید و تمرین کنید که هم زبان مبدا رو خوب یاد بگیرید هم زبان مادریتون رو. (راستی چرا ترجمه ی شعر رو برداشتید؟)
---------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از تحریر: پست شماره یِ 3 در بحثِ حرفهایِ تو می تونه برایِ شما آموزنده باشه به شرطی که با "کین توزی" نخونیدش.
راستش من کاملا با شکوفه موافقم که این ترجمه اصلا قابل نقد نیست؛ چون به نظرم هیچ چارچوب مشخصی نداره. ترجمه ای قابل نقده که حداقل مشکلات دستوری و زبانیِ بدیهی نداشته باشه... در مواجهه با چنین ترجمه ای من ترجیج می دم به جای نقد ترجمه به مترجمش پیشنهاد کنم که اول زبان مبدا و همین طور زبان مادریِ خودش رو خوب یاد بگیره بعد ترجمه کنه...
علاوه بر مشکلات بدیهیِ زبانی، در این ترجمه یک چیز دیگر هم هست که خیلی توی ذوق می زنه و خواننده رو به شدت آزار می ده و اونم تلاش مذبوحانه ای ست که در جهت موزون و مقفا کردن ترجمه شده... بنا بر چیزی که اینجا می بینم تنها چیزی که می تونم بگم اینه که مترجم هیچ درکی از نظام قاعده افزایی ای که سبب به وجود آمدن وزن و قافیه در زبان فارسی می شه نداره.
و یک سوال از آقایِ محسن قاسمیِ عزیز:
با توجه به نحوِ و انتخاب واژگان به شدت آشفته ی این ترجمه من یک سوال برام پیش اومده که باور کنید شوخی نمی کنم. شما زبان مادریتون فارسیه؟ در محیط فارسی زبان بزرگ شدید؟ یا اینکه فارسی رو تازه یاد گرفتید؟
قابل نقد نیست این ترجمه عزیزم-
مگر اینکه دیگر دوستان صاحبنظر خانم محبت و آقای نوید به ما کمکی بکنند!
لیکو(liku)شعرِ شفاهی قومِ بلوچ است. هربلوچی لیکو میگوید. در مراسمِ لیکوخوانی پهلوان (نوازندهی بومی بلوچ) سرود (قیچک) میزند و لیکو میخواند و اهلِ مجلس بر بدیهه لیکو میگویند و با پهلوان همراهی میکنند.
لیکو حاصلِ یک لحظه است. بلوچ میبیند, اندوه جانش را فرامیگیرد و دیگر چارهای نیست جز سرریزِ لیکو:
کبوترِ چاهی بال میزند
مینشیند
دلم را بر میآرد از ریشه!
(ترجمهی منصور مومنی)
لیکو حاصلِ عشقهای نهان و ممنوع است, اما بیپروا:
جمعه
هر جمعه می آیم
نیست مادرت
آدامسِ لبانت را پیش آر
جستجو کن مرا.
(ترجمهی منصور مومنی)
لیکو حدیث دلتنگی بلوچ است؛ حدیثِ دلگیریش از خاک... حدیثِ ناامیدی بلوچ است از سامان:
ابرها کبودند و انباشته
میبارد باران
کفشهای علیجان اما
پوتینِ سربازی ست.
(ترجمهی منصور مومنی)
لیکو نمودارِ تمامعیارِ زندگی بلوچ است... تشنگی را در لیکو حس میکنی اگر همدلِ بلوچ شوی:
باهمان سطلِ کوچک آبم ده.
برای چشمانِ توست
فقط برای چشمانِ توست
اگر قاتلم من.
(ترجمهی منصور مومنی)
دردِ بیفرزندی استخوانت را میجَوَد اگر بلوچ را بفهمی:
خرگوشکی گرفتهام
چرا که پسرکی ندارم!
(ترجمهی نوید فیروزی)
پستانِ بیشیرِ گوسفندان دلت را مچاله میکند و کوچ تجلی سختترین دردِ عالَم است:
گوسفندان به چشمانداز درمیرسند
میدانم آه
پستانهای پلاسیده
(ترجمهی نوید فیروزی)
مردمان خانهبهدوش راهی کوهستانند
بادِ شمال بوزد ای کاش
بویتان را بیاورد
(ترجمهی نوید فیروزی)
لیکو حاصلِ تأثرِ شاعرانهی اُمّیمردِ بلوچ است از جهان. در لیکو از عرفان خبری نیست؛ هم چیز ملموس است و در دسترس. لیکو ثبتِ لحظه است در کلام؛ و از همین رو ست که اغلب فقط لحظه در لیکو دیده میشود: بلوچ توضیح نمیدهد؛ آهوناله نمیکند؛ پیوندِ تصاویرش را بازنمیگشاید؛ چه که اصلاً به پروای شنونده نیست و در بندِ حدودِ خیالِ او:
در سایه مینشینی صبح
سایه میرَوَد
تو را میبیند خورشید
(ترجمهی منصور مومنی)
لیکو همیشه یک بیت است. وزنش هم هجایی است. ایماژهای لیکو به طرزِ عجیبی زنده و تازه هستند. صورخیالِ لیکو از روزمرهترین عناصرِ زندگی بلوچ گرفته شده : تویوتا85، آدامس، موتورِ روسی، سیگاری، مسواک، بلیطِ اتوبوس،کاروانِ قاچاق، شترهای معتاد...
گاهی تاریخِ حدودی لیکوها را میتوان از روی همین عناصر حدس زد.
لیکوها چندانمکتوب نشدهاند. فقط یک مقالهی چندصفحهای ، اما خیلی غنی، سالِ 77 در "کلک" به قلمِ آقای منصورِ مومنی در این باره چاپ شده. پارسال هم یک کتاب به نامِ "صد لیکو" با ترجمهی آقای مومنی توسط انتشاراتِ "مشکی" چاپ شد.
ساختارِ لیکو شباهتِ عجیبی به شعرِ ژاپن دارد و این شدیداً گیج کننده است چون هیچ سرِ نخِ تاریخی دقیقی که بتواند این شباهتِ عجیب را توجیه کند پیدا نمیشود - یا حداقل من تا به حال نتوانستهام پیداکنم-
ترجمهی این لیکوها با احترام هدیه میشود به صفای منصورِ مؤمنی
benzina ričân superi bâkâ
to mņa dor kn ča irâni xâkâ
بنزین میریزم در باکِ سوپر
تو فقط دورَم کن
از این خاک دورَم کن
(سوپر= تویوتا سوپر85)
bon gerey sarbâz gwan wati pičân
mņ wati bahtâ gwan benzinâ sučân
گُر بگیرد سرباز با پیچ درپیچِ جادهاش
بختم را به بنزین بشویید
بسوزانیدش.
(سرباز= نامِ گردنهایست در بلوچستان)
mņ buten te da'vat magrebi teymâ
mņ 'azâb dârân ta biyâ pa mņi deymâ
تاریکروشنِ غروب میهمانت شدم
بیا
دچارَم شو
بهرنجم
mahreyi dâron nâmi nâzikent
dohtari neštag šakko âdikent
تیزتَک شتری دارم "نازیک" نام؛
آن سو نشسته دختر
شانه و
آینه!
sigârâ koššân doti čarsinent
trâ jatag mâsâčam-ti arsinent
سیگاری می کشم
رها می شوم در دودِ چَرس
تو را زده است
زده است
مادرت ترا زده است
آخ!
چشمانِ اشکت.
(چرس= گِرَس)
now katon mņ pâri embari kuhnag
sâli darden mņi delâ gorohnag
پارسال نو
امسال کهنه؛
گره خورده بر دلم
سالی درد.
mņ belit kortin bandar abbâsi
suhtagin xâkâ sakkin bi-brâsi
بلیط خریدهام.
راهی بندرعباسم من
بر این خاکِ سوخته
چه سخت
سخت است
بی برادری!
šap ke čâr pâsẽn mņ xiyâleygun
par tẽ didârâ con morâdeygun
خیالیام
تمامِ چارپاسِ شب
چه مشتاقانه میخواهمت
ša kojâ yâyi? ša kohe taptânâ
delbarun yahtag, gwan sohrin gomtânâ
- از کجا میآیی؟
- از کوهِ تفتان
دلبرم آمده ست
با سرخ گُمتانی
(گُمتان: لباسِ بومی زنانِ بلوچ است)
se o čâr dotag mẽtagâ gardi
ĵuĵukeš de kant, bonakanat mardi
خانهبهخانه میگردند دختران
پستانهاشان برآمده
مردی شدهاند!
("ی" در "مردی" یای نسبت است)
sarbâzi pičân bâz xatarnâkent
burĵâni mudân, limbuyi tâkent
چه هولناک است پیچ در پیچِ سرباز
موهای دلبرم
برگِ لیمو.
bolboli mudân ‘âšeke bâgant
kaddahen čammân mņi delâ dâgant
بلبلانِ موهات عاشقانِ باغند
قدحِ چشمهات
داغِ دلِ من.
âhiya dam kan sar bohâriyyâč
to mņet dar ku ša gohâriyyâ
چای را سرِ بخاری دم کن
رهایم کن از این سرما
mņ mariz buton kapton sar taħtâ
gwan benzinâ sučân ti tâleh o baħtâ
بیمارم
افتاده در بستر
بنزین میکشم بر این طالع
میسوزمش!
kweytiye bandân gwan čat o kontân
gappe ĵant burĵân gwan rudolin lontân
خانهای میسازم از تنِ نخل و برگِ نخل
چیزی بگوی نازنین
با همین لبانِ عنّابت
چیزی بگوی
donyâ rowetņ to nakane ĵwâni
mņi dele paryâd vâ keyi mâni?
دنیا میرود و جوانی نمیکنی تو
دلم فریاد است
برای که ماندهای؟
ادامه ی 6
برابرِ I bathed in the Euphrates when dawns were young آمده است " من تن به فرات زدم آنگاه که سپیده تازه بود"
قطعا این ترجمه غلط نیست ولی به نظر کمی به خردهحکایت شعر بیدقت است. هنگامی که سیاه تن به آب فرات زده اشاره به آغاز تاریخ بشری دارد؛ اما ترجمهیِ فارسی بیشتر این معنی را به ذهن متبادر میکند که سیاه در سپیدهدمی تازه و پاک تن به آب فرات سپرده. در صورتی که young در متن اصلی همان معنایِ جوانی جهان و خردسالیِ انسان را بیشتر منتقل میکند.
در ترجمهیِ I built my hut near the Congo and it lulled me to sleep آمده است " من کلبه ام را کنار کنگو ساختم، رود مرا با خود برد، باد مرا با خود برد."
راستش اصلا این ترجمه رو نمیفهمم... اگر شکوفه در این مورد توضیحی بده ممنون میشم! "رود مرا با خود برد، باد مرا با خود برد." از کجا آمده؟ آیا برابرنهادی است برایِ "and it lulled me to sleep"؟
"and I've seen its muddy bosom turn all golden in the sunset" اینطور ترجمه شده:
و دیدم همۀ طلایی غروب در آغوش گل آلود رود بود
خوب در اینجا فعلِ جمله یعنی turn کاملا نادیده گرفته شده. در ترجمهیِ شاملو-فیاد هم همین اتفاق افتاده و به این نکته توجه نشده که این فعل دلالت بر مفهوم "شدن" دارد. (از حالتی به حالتی دیگر، در زمانی خاص)
Ancient dusky rivers میتوانست در فارسی هم یک عبارت باشد و نه دو تا، تا ساختارِ صوریِ شعر هم بیشتر رعایت شده باشد.
من این شعر رو چند سال پیش از این، زمانیکه تو مقطع کارشناسی بودم ترجمه کردم. خاطرم هست دکتر علی محمد حق شناس، استادم، پاش نوشتند " بسیار ترجمۀ خوبی بود". البته هیچ ادعای خاصی در موردش ندارم. در حقیقت خواستم مطلعی باشه برای به اشتراک گذاشتن آثاری از این دست از دوستانی که اینجا هستند و دستی در ترجمه دارند و همینطور نظراتشون.
خیلی ممنونم نوید عزیز از کامنت شما. اشارات دقیقی می کنید. استفاده میکنم.
چند نکته دربارهیِ ترجمهیِ پست 3
قبل از هر چیز، باید به عنوان شعر توجه کرد. کلمهیِ Negro که در عنوان شعر آمده بیش از هر چیز دلالت بر رنگِ پوست سیاهان دارد. به هر بردهای Negro نمیگفتهاند و حتا این واژه لزوما به بردهها تعلق نمیگرفته بلکه عنوانی است با بار تحقیر شدید اجتماعی که به سیاهپوستان متنعم هم اطلاق میشده. دو نکتهیِ اساسیِ دیگر نیز هست که دلالت ویژهیِ این واژه بر رنگ پوست را مسجل میکند: یکی توجه به خُردهحکایتِ (mini-saga) موجود در خود شعر است؛ با توجه به این خردهحکایت متوجه میشویم که تمام اقوام نامبرده در شعر ( یعنی حاشیه نشینانِ بومیِ فرات و کنگو و مهاجرِ میسیسیپی) همه سیاهپوست بودهاند. دیگر توجه به جایگاهِ شخص شاعر، یعنی لنگستون هیوز یا پادشاه هارلم، در مبارزه علیه نژادپرستی و سرکوب سیاهان است. با توجه به این نکات میبینید که "برده" برابرنهاد (equivalent) خوبی برای Negro نیست چرا که اگر نه تمام، بخشِ بزرگی از بار عاطفی و اجتماعیِ عنوان شعر را منتقل نمیکند.
در ترجمهیِ سطر دوم شعر یک اشتباه نحوی پیش آمده. متن انگلیسی این است:
I've known rivers ancient as the world and older than the flow of human blood in human veins
حالا به ترجمه نگاه کنید:
"من رودها را به قدمت هستی شناخته ام پیش تر از آنکه
خون بشر در رگهای بشر جاری باشد."
ترجمهیِ فارسی یعنی اینکه "من رودها را در زمانی شناختم که هنوز خون در رگهایِ بشر جاری نبود". در حالی که متن اصلی این را نمیگوید. متن اصلی میگوید "من رودهایی را شناختهام که به قدمتِ جهاناند و قدیمیتر از جریانِ خون در رگهایِ انسان". به زیرساخت تشبیهیِ شعر هم توجه کنید: "پیش از آنکه [رود] خون در [بستر] رگهای بشر جاری شود [ و انسان هست شده باشد] این رودها در بسترِ جهان جاری بودهاند." این ساخت تشبیهی هم در ترجمهیِ فارسی ناقص شده.
برایِ درکِ بهتر ساختارِ نحویِ جمله میتوان اجزایِ محذوف را احیا کرد:
I've known rivers ancient as the world and [I've known rivers] older than the flow of human blood in human veins
حالا به سطرِ سوم توجه کنید:
My soul has grown deep like the rivers
"من، روحم عمیق چون رود رشد کرده"
ترکیب فعلیِ "عمیق رشد کردن" در فارسی کمی عجیب نیست؟! حداقل بنا به شم زبانیِ من خیلی عجیب است!!! بیشتر شبیه گرتهبرداری (calque) است. این ترکیب در ترجمهیِ grown deep آمده. حالا اگر مدخل grow را در یک فرهنگ لغت نگاه کنیم میبینیم که یکی از برابرنهادهایِ ثبت شده برای آن "شدن و گشتن" است. پس این جمله به سادگی یعنی " روحم مانند رودخانهها عمیق شده"؛ اما خوب ترجمهیِ سادهلوحانهای است چرا که در این صورت تمام شبکهیِ معناییِ grow را به یک معنی تقلیل دادهایم. به نظر، پیشنهاد شاملو و فیاد، یعنی "عمق پیدا کردن" قابل تأمل است.
ادامه دارد...!