userinfo close

  ,

کوروش صفوی


korosh_safavi

تاسیس: 13 خرداد 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: تتیکا - معاونان
کوروش صفوی- یه زبانشناسِ گل هستن ایشون.
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
3
61
88/1/5 (19:28)
1
43
87/8/25 (07:25)
a a
1
48
86/12/5 (15:27)
18
149
86/8/19 (23:35)
a a
1
40
86/8/19 (23:32)
a a
5
73
86/8/1 (03:16)
0
34
86/5/31 (15:16)
4
44
89/10/30 (15:10)
0
19
88/2/11 (10:39)
1
22
88/2/10 (10:20)
0
5
88/2/3 (09:45)
0
12
88/1/16 (13:20)
0
5
87/12/19 (18:38)
1
25
87/9/13 (20:23)
21
83
87/9/10 (08:48)
0
15
87/9/2 (08:59)
0
12
87/9/2 (08:54)
0
8
87/9/2 (08:50)
0
4
87/9/2 (08:48)
0
9
87/9/2 (08:36)

عنوان بحث

تتیکا   , tetikaa
تتیکا - 12:02 1386/06/29

کارگاه ترجمه ادبی

فرصتی هست  اینجا که ترجمه هامون از اشعار، قطعات ادبی و ... از زبانهای مختلف رو با هم به اشتراک بگذاریم-  همچنین در جهت بهبود کیفیت ترجمه هامون هم رو یاری بکنیم.

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
a a , nnaderi
a a - 23:35 1386/08/19
18

به دلیل اجابت شدن خواهش ها و اعلام نظر زیاد بچه ها:

دیگه ادامه نداره!

a a , nnaderi
a a - 02:45 1386/08/8
17

خوب... آقای قاسمی ترجمه رو به صورت خصوصی برای من فرستادن... احتمالا منظورشون این بوده که من با استناد به ترجمه‌شون ادعاهام رو ثابت کنم... البته فکر می‌کنم برای اینکه اعضای دیگر هم بتونن در جریان قضاوت شریک بشن بهتره که من ترجمه رو دوباره این‌جا بذارم تا یک‌جانبه به قضا نرفته باشم.

 

پس اول یک بار دیگه ترجمه رو بخونیم و با متن اصلی مقایسه کنیم:

 

طفلکی بودم آنگه که مادرم مرد

مرا آنجا که آدم می فروشندم پدر برد

زبانم قاصر از گفتن دودکش و پاک

شدم جارچی " می کنیم دودکش و لوله ها پاک"

شدم جاروکش دالان دوده و خاک

بستر خوابم همان دوده و خاک

کوچک آن تام، موبره آن تام

بشد گریان بهر مویش آن خام

که میخواهد ببرّد موی بورش

همان سلمان سلاخ با چشم کورش

گفتم او را: غم مدار!

حاجتیست ما را زین قرار

غم مخور گر سرت شد پاک پاک

زلف سپیدت از سیاهی می شود پاک پاک

او خموشید و شب هنگام

بدیدا قصه ای، بین سرانجام!

همان جاروکشان دالان، هزاران

از آن دیک و از آن جو، هر چه یاران

جملگی به تابوت های تیره و تار

اسیرند همچو آهو در چنگ کفتار

از آن سو مَلَک می آمدا دستش کلیدی

که نورش بسوزاند چشم هر گونه پلیدی

مَلَک قفل تابوت ها باز کرد

همه طفلان معصوم آزاد کرد

دگرگاه، کودکان خرّم و ساز

دوان گشتند بروی پهنه ی باز

به جست و خیز و خنده همچو آهو

بشستند روی خویش بر لب جو

به زیر نور پاک خورشید

برخشیدند به زیبایی چو ناهید

وان دگرگاه، بی جامه و چاک

کوله بارهاشان مانده بر خاک

بروی ابرها می شوند و راکب باد

همان بادی که دادارش دهد زاد

ملک تام را خواند و گفت: ای پسر!

گر تو خوب باشی و به پسر

خداوندگاران تو را باشد پدر

زین چه بهتر که خدایت باشد پدر؟

ز جا برخاست تام در تیرگی

به گِرد آورد اسباب رفع تیرگی

همان کوله بار و همان دوده زدا

به پشتش کرد و شد رو به راه

صبح سردی بود و پر زغم

تام ما گرم بود و عاری ز غم

گر به کار خویش هر کسی بهتر رسد

ضیعت و زخمی بر کسی آیا رسد؟

 

 

اول به این چند عبارت توجه کنید و بگید که آیا به نظر شما و بر اساس شم زبانی‌تون آیا این جمله‌ها "دستوری" هستند؟

 

مرا آنجا که آدم می فروشندم پدر برد

---------------------

می کنیم دودکش و لوله ها پاک

-----------------------

کوچک آن تام، موبره آن تام

-------------------------

زلف سپیدت از سیاهی می شود پاک پاک

--------------------------

از آن دیک و از آن جو، هر چه یاران

-------------------------

مَلَک قفل تابوت ها باز کرد

همه طفلان معصوم آزاد کرد

------------------------

بروی ابرها می شوند و راکب باد

--------------------------

گر تو خوب باشی و به پسر

خداوندگاران تو را باشد پدر

--------------------------

 

بنا بر شم زبانی من به عنوان یک فارسی زبان این جمله‌ها همه مغلوط و "نادستوری" هستند. یکی از دلایل غیرقابل نقد بودن این ترجمه همین است؛ یعنی من وقتی با جمله‌هایی از این دست روبه‌رو می‌شوم نمی‌توانم از امکان انتخابی بهتر حرف بزنم، بلکه باید به مغلوط بودن، نادستوری بودن و مبهم یا غیرقابل‌فهم بودن این جملات اشاره کنم: پس در این شرایط کار من "نقد" نیست بلکه تصحیح و غلط‌گیری است. حالا خواهش می‌کنم که اعضای دیگر کلوب قضاوت شمی‌شان را در مورد دستوری یا نا‌دستوری بودن این عبارات اعلام کنن.

 

نکته‌یِ بعدی راجع به انتخاب واژگان و کاربرد افعاله:

 

موبره/ سلمان/ خموشید/ بدیدا/ می آمدا/ خرّم و ساز/ برخشیدند/ به گِرد آورد/ دوده زدا/ ضیعت (بر کسی) رسیدن/

 

بعضی از این کلمات و ترکیبات کلا مجعول هستن: سلمان [احتمالا به جای سلمانی]/ ضیعت (بر کسی) رسیدن [ تا آن‌جا که می‌دانم "ضیعت" در عربی به معنای "تباهی" است از "ضیع" و در فارسی ترکیب "در ضیعت افتادن" به کار رفته که البته خیلی هم مهجور و نادر است؛ اما "ضیعت بر کسی/چیزی رسیدن" به نظرم غیرطبیعی است. اگر اشتباه می‌کنم تصحیح کنید. البته این را هم اضافه کنم که هم‌آوا-هم‌نویسه homonym یِ این کلمه که به معنای "زمین مزروع" است بیشتر در فارسی کاربرد داشته. در ضمن از واژگان خیلی آشناتر و زیباتری هم می‌شد استفاده کرد.] / موبره [احتمالا به معنای آنکه مویش مانند بره‌ است! اگر مراد این معنا باشد ساخت ترکیب نارسا ست: مقایسه کنید با "موگوسفند!"/ "موگاو!" و ...]

ترکیب "دوده‌زدا" با آنکه از نظر ساختی نارسا نیست اما ثقیل است و البته برابرنهادهای brush در فارسی کم نیستند!

 در ترکیب "خرم و ساز"، "ساز" احتمالا در معنای توانا/شایسته/ به‌رونق/ به کار رفته که از معانی بسیار دور این کلمه است و با گونه‌ی زبانی به‌کاررفته در ترجمه ناسازگار است.

 

  گونه‌های آرکائیکی مثل "خموشید/ بدیدا/ می آمدا/ برخشیدند/ به گِرد آورد" هم با زبان کل ترجمه ناسازگارند و هم با زبان متن اصلی. کمی به زبان متن اصلی دقت کنید؛ هیچ نشانی از آرکائیسم در آن هست؟

   حالا بازهم خواهش می‌کنم که اعضای دیگر کلوب رای‌شان را اعلام کنند...

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

a a , nnaderi
a a - 16:21 1386/08/1
16
خوشحالم از اینکه فارسی حرف زدید و البته ادب نوشتار رو کمی بیش از پیش رعایت کردید.  آنچه که در مورد ترجمه ی شما نوشتم صرفا نظر شخصی من درباره ی اون ترچمه بود و نه نقد اون ترجمه چرا که چنان که همانجا هم گفتم ترجمه ی شما اساسا قابل نقد نبود. بازهم تکرار می کنم که  ترجمه ای قابل نقده که حداقل مشکلات دستوری و زبانیِ بدیهی نداشته باشه و ترجمه ی شما پر از این دست مشکلات بود و در صورت دسترسی دوباره به متن ترجمتون -که فعلا نمی دونم به چه دلیلی از اینجا برش داشتید- می تونم این مشکلات بدیهی رو نشونتون بدم و اعضای دیگر گروه هم می تونن با شم زبانی شون در مورد وجود یا عدم ایرادات بدیهی نحوی در ترجمه ی شما قضاوت کنن. با توجه به همین مشکلات بدیهی نحوی بود که من گفتم به مترجمش پیشنهاد کنم که اول زبان مبدا و همین طور زبان مادریِ خودش رو خوب یاد بگیره و این پیشنهاد همچنان پابرجاست اگر توانایی شما در تولید جملات دستوری فارسی به همان اندازه ای ست که در ترجمتون دیدیم.  عبارت خیلی توی ذوق می زنه و خواننده رو به شدت آزار می ده در مورد وزن و قافیه ی تصنعی ترجمه ی شما بود که به نظر من ناشی از عدم آگاهی شما از نظام قاعده افزایی ای ست که سبب به وجود آمدن وزن و قافیه در زبان فارسی می شه. ترجمه ی شما اگر قراره موزون و مقفا باشه بهتره که از یکی از نظام های پذیرفته ی وزنی زبان مقصد تبعیت کنه تا گوش اهل زبان رو آزار نده. باز هم اگر ترجمه ی شما در دسترس باشه می تونم چیزهایی که نظام موسیقایی ترجمتون رو کاملا مختل کرده و سبب آزار گوش مخاطب می شه رو گوشزد کنم.

مورد پنجمی که نوشتید فقط یک سوال بود و کاملا هم جدی بود. یک بار دیگه سوال من رو بخونید: با توجه به نحوِ و انتخاب واژگان به شدت آشفته ی این ترجمه  من یک سوال برام پیش اومده که باور کنید شوخی نمی کنم. شما زبان مادریتون فارسیه؟ در محیط فارسی زبان بزرگ شدید؟ یا اینکه فارسی رو تازه یاد گرفتید؟ با توجه به واکنشتون الان فهمیدم که شما زبان مادری/اولتون فارسیه و در جامعه ی زبانی فارسی هم رشد کردید. ولی وقتی ترجمتون رو خوندم  با توجه به نحوِ و انتخاب واژگان آشفته ی ترجمه تون حدس زدم که شاید شما فارسی زبان نباشید یا اینکه دوره ی بحرانی یادگیری زبانتون (یعنی تقریبا از 3.5 سالگی تا 12 سالگی) رو خارج از ایران گذرونده باشید. خوب این فقط یک سوال بود و تاکید هم کرده بودم که شوخی نمی کنم. اما به هر حال زبان همیشه منشا سوء تفاهمه!

این رو هم فراموش نکنید که نقدی که ارزشگذاری نکنه نقد نیست!

---------------------------------------------------------------------------------------

بعد از تحریر: خوندن عقیده ی رنه ولک به عنوان یکی از بزرگترین منتقدان دوره ی ما می تونه راهگشا باشه :

I hope that I have preserved my integrity and a core of convictions: That the aesthetic experience differs from other experiences and sets off the realm of art, of fictionality, from life; that the literary work of art, while a linguistic construct, at the same time refers to the world outside; that it cannot therefore be described only by linguistic means but has a meaning telling of man, society, and nature; that all arguments for relativism meet a final barrier; that we are confronted with an object, the work of art, out there which challenge us to understand and interpret it; that there is thus no complete liberty of interpretation. Analysis, interpretation, evaluation are interconnected stages of a single procedure. Evaluation grows out of understanding. We as critics learn to distinguish between art and nonart and should have the courage of our convictions. The lawyer knows or thinks he knows what is right and what is wrong; the scientist knows what is true and what is false; the physician knows what is health and what is illness; only the poor humanist is floundering, uncertain of himself and his calling instead of proudly asserting the life of the mind which is the life of reason,"

Rene Wellek (1903-1995   

a a , nnaderi
a a - 19:27 1386/07/30
15

خب آقای محسن قاسمی، جنبه ی شما در شنیدن نظرات دیگران منو حیرت زده کرد حقیقتا... متشکرم از این همه الطاف بی شمار شما! گمان کنم جواب سوالات خالی از اهانت من این همه توهین نبود... نخوت زاده ی شرایط سنی شماست ولی به هر حال امیدوارم که با گذشت زمان و کبر سن اندکی از تفرعنتون کم بشه و به تفکرتون اضافه بشه.  امیدوارم بازهم از خوندن ترجمه های خودتون سرشار از لذت بشید ولی جایی هم برای یادگرفتن باز بگذارید چرا که رضایت از خود غالبا آغاز بازایستادن از راهه. 

    سعی کنید از فرافکنی سرکوفتگی های روانی خودتون به دیگران پرهیز کنید چون این کار به سرعت مشتتون رو باز می کنه و بی دفاعتون می کنه.

 

 تمایل شما به ترجمه قابل تحسینه ولی باز هم میگم که بهتره سعی کنید بیشتر بخونید و تمرین کنید که هم زبان مبدا رو خوب یاد بگیرید هم زبان مادریتون رو. (راستی چرا ترجمه ی شعر رو برداشتید؟)

---------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از تحریر:  پست شماره یِ 3 در بحثِ حرفهایِ تو  می تونه برایِ شما آموزنده باشه به شرطی که با "کین توزی" نخونیدش.

تندیس ب , aroosakesokhangoo
تندیس ب - 12:25 1386/07/30
14
بسیار خوب. فکر میکنم آقای نوید جواب سوالشونو گرفتن. مشخص شد که تسلط ایشون به زبان فارسی اینقدری نیست که بتونن چند خط فارسی روان رو بخونن و مفاهیم تو ذهنشون رو بیان کنن-
a a , nnaderi
a a - 01:08 1386/07/30
13

راستش من کاملا با شکوفه موافقم که این ترجمه اصلا قابل نقد نیست؛ چون به نظرم هیچ چارچوب مشخصی نداره. ترجمه ای قابل نقده که حداقل مشکلات دستوری و زبانیِ بدیهی نداشته باشه... در مواجهه با چنین ترجمه ای من ترجیج می دم به جای نقد ترجمه به مترجمش پیشنهاد کنم که اول زبان مبدا و همین طور زبان مادریِ خودش رو خوب یاد بگیره بعد ترجمه کنه...

علاوه بر مشکلات بدیهیِ زبانی، در این ترجمه یک چیز دیگر هم هست که خیلی توی ذوق می زنه و خواننده رو به شدت آزار می ده و اونم تلاش مذبوحانه ای ست که در جهت موزون و مقفا کردن ترجمه شده... بنا بر چیزی که اینجا می بینم تنها چیزی که می تونم بگم اینه که مترجم هیچ درکی از نظام قاعده افزایی ای که سبب به وجود آمدن وزن و قافیه در زبان فارسی می شه نداره.

و یک سوال از آقایِ محسن قاسمیِ عزیز:

با توجه به نحوِ و انتخاب واژگان به شدت آشفته ی این ترجمه  من یک سوال برام پیش اومده که باور کنید شوخی نمی کنم. شما زبان مادریتون فارسیه؟ در محیط فارسی زبان بزرگ شدید؟ یا اینکه فارسی رو تازه یاد گرفتید؟

تتیکا   , tetikaa
تتیکا - 18:14 1386/07/28
12

 

قابل نقد نیست این ترجمه عزیزم-  

مگر اینکه دیگر دوستان صاحبنظر  خانم محبت و آقای نوید  به ما کمکی بکنند!

a a , nnaderi
a a - 01:05 1386/07/26
11

خوب حالا یکی بیاد بررسی کنه

a a , nnaderi
a a - 01:03 1386/07/26
10
When my mother died I was very young,
And my father sold me while yet my tongue
Could scarcely cry ‘ 'weep! 'weep! 'weep! 'weep!’
So your chimneys I sweep, and in soot I sleep.

There’s little Tom Dacre, who cried when his head,
That curl'd like a lamb’s back, was shav'd: so I said
‘Hush, Tom! never mind it, for when your head’s bare
You know that the soot cannot spoil your white hair.’

And so he was quiet, and that very night,
As Tom was a-sleeping, he had such a sight!—
That thousands of sweepers, Dick, Joe, Ned, and Jack,
Were all of them lock'd up in coffins of black.

And by came an Angel who had a bright key,
And he open'd the coffins & set them all free;
Then down a green plain leaping, laughing, they run
And wash in a river, and shine in the Sun.

Then naked & white, all their bags left behind,
They rise upon clouds, and sport in the wind;
And the Angel told Tom, if he’d be a good boy,
He’d have God for his father, & never want joy.

And so Tom awoke; and we rose in the dark,
And got with our bags & our brushes to work.
Tho' the morning was cold, Tom was happy & warm;
So if all do their duty, they need not fear harm.
a a , nnaderi
a a - 19:43 1386/07/19
9

لیکو(liku)شعرِ شفاهی قومِ بلوچ است. هربلوچی لیکو میگوید. در مراسمِ لیکوخوانی پهلوان (نوازنده‌ی بومی بلوچ) سرود (قیچک) می‌زند و لیکو می‌خواند و اهلِ مجلس بر بدیهه لیکو می‌گویند و با پهلوان همراهی می‌کنند.

لیکو حاصلِ یک لحظه است. بلوچ می‌بیند, اندوه جانش را فرا‌می‌گیرد و دیگر چاره‌ای نیست جز سرریزِ  لیکو:

کبوترِ چاهی بال میزند
می‌نشیند
دلم را بر میآرد از ریشه!

                                     (ترجمه‌ی منصور مومنی)


لیکو حاصلِ عشق‌های نهان و ممنوع است, اما بی‌پروا:

جمعه
هر جمعه می آیم
نیست مادرت
آدامسِ لبانت را پیش آر
جستجو کن مرا.

‌                                   (ترجمه‌ی منصور مومنی)

 

لیکو حدیث دل‌تنگی بلوچ است؛ حدیثِ دل‌گیریش از خاک... حدیثِ ناامیدی بلوچ است از سامان:

ابرها کبودند و انباشته

می‌بارد باران

کفش‌های علی‌جان اما

پوتینِ سربازی ست.

                               (ترجمه‌ی منصور مومنی)

 

لیکو نمودارِ تمام‌عیارِ زندگی بلوچ است... تشنگی را در لیکو حس می‌کنی اگر هم‌دلِ بلوچ شوی: 

باهمان سطلِ کوچک آبم ده.
برای چشمانِ توست
فقط برای چشمانِ توست
اگر قاتلم من.

                                 (ترجمه‌ی منصور مومنی)

 

دردِ بی‌فرزندی استخوانت را می‌جَوَد اگر بلوچ را بفهمی:

خرگوشکی گرفته‌ام

چرا که پسرکی ندارم!

                            (ترجمه‌ی نوید فیروزی)

 

پستانِ بی‌شیرِ گوسفندان دلت را مچاله می‌کند و کوچ تجلی سخت‌ترین دردِ عالَم است:

گوسفندان به چشم‌انداز در‌می‌رسند

می‌دانم آه

پستان‌های پلاسیده

                           (ترجمه‌ی نوید فیروزی)

 

مردمان خانه‌به‌دوش راهی کوهستانند

بادِ شمال بوزد ای کاش

بویتان را بیاورد

                             (ترجمه‌ی نوید فیروزی)    

لیکو حاصلِ تأثرِ شاعرانه‌ی اُمّی‌مردِ بلوچ است از جهان. در لیکو از عرفان خبری نیست؛ هم چیز ملموس است و در دست‌رس. لیکو ثبتِ لحظه است در کلام؛ و از همین رو ست که اغلب فقط لحظه در لیکو دیده می‌شود: بلوچ توضیح نمی‌دهد؛ آه‌وناله نمی‌کند؛ پیوندِ تصاویرش را بازنمی‌گشاید؛ چه که اصلاً به پروای شنونده نیست و در بندِ حدودِ خیالِ او:

در سایه می‌نشینی صبح

سایه می‌رَوَد

تو را می‌بیند خورشید

                           (ترجمه‌ی منصور مومنی)

 

لیکو همیشه یک بیت است. وزنش هم هجایی است. ایماژهای لیکو به طرزِ عجیبی زنده و تازه هستند. صورخیالِ لیکو از روزمره‌ترین عناصرِ زندگی بلوچ گرفته ‌شده : تویوتا85، آدامس، موتورِ روسی، سیگاری، مسواک، بلیطِ اتوبوس،کاروانِ قاچاق، شترهای معتاد...
گاهی تاریخِ حدودی لیکوها را می‌توان از روی همین عناصر حدس زد.


لیکوها چندانمکتوب نشده‌اند. فقط یک مقاله‌ی چندصفحه‌ای ، اما خیلی غنی، سالِ 77 در "کلک" به قلمِ آقای منصورِ مومنی در این باره چاپ شده. پارسال هم یک کتاب به نامِ "صد لیکو" با ترجمه‌ی آقای مومنی توسط انتشاراتِ "مشکی" چاپ شد. 


ساختارِ لیکو شباهتِ عجیبی به شعرِ ژاپن دارد و این شدیداً گیج کننده است چون هیچ سرِ نخِ تاریخی دقیقی که بتواند این شباهتِ عجیب را توجیه کند پیدا نمی‌شود - یا حداقل من تا به حال نتوانسته‌ام پیداکنم-






ترجمه‌ی این لیکوها با احترام هدیه می‌شود به صفای منصورِ مؤمنی


 


benzina ričân superi bâkâ
to mņa dor kn ča irâni xâkâ

بنزین می‌ریزم در باکِ سوپر
تو فقط دورَم کن
از این خاک دورَم کن

(سوپر= تویوتا سوپر85)

bon gerey sarbâz gwan wati pičân
mņ wati bahtâ gwan benzinâ sučân

گُر بگیرد سرباز با پیچ درپیچِ جاده‌اش
بختم را به بنزین بشویید
بسوزانیدش.

(سرباز= نامِ گردنه‌ایست در بلوچستان)

mņ buten te da'vat  magrebi teymâ
mņ 'azâb dârân ta biyâ pa mņi deymâ

تاریک‌روشنِ غروب میهمانت شدم
بیا
دچارَم شو
به‌رنجم

mahreyi dâron nâmi nâzikent
dohtari neštag šakko âdikent

تیزتَک شتری دارم "نازیک" نام؛
آن سو نشسته دختر
شانه و
آینه!


sigârâ koššân doti čarsinent
trâ jatag mâsâčam-ti arsinent

سیگاری می کشم
رها می شوم در دودِ چَرس
تو را زده است
زده است
مادرت ترا زده است
آخ!
چشمانِ اشکت.

(چرس= گِرَس)

now katon mņ pâri embari kuhnag
sâli darden mņi delâ gorohnag

پارسال نو
امسال کهنه؛
گره خورده بر دلم
سالی درد.


mņ belit kortin bandar abbâsi

suhtagin xâkâ sakkin bi-brâsi

بلیط خریده‌ام.
راهی بندرعباسم من



بر این خاکِ سوخته
چه سخت
سخت است
بی برادری!

šap ke čâr pâsẽn mņ xiyâleygun

par tẽ didârâ con morâdeygun

 

خیالی‌ام

تمامِ چارپاسِ شب

چه مشتاقانه می‌خواهمت

ša kojâ yâyi? ša kohe taptânâ

delbarun yahtag, gwan sohrin gomtânâ

 

- از کجا می‌آیی؟

                  - از کوهِ تفتان

دلبرم آمده ست

با سرخ گُمتانی

 

(گُمتان: لباسِ بومی زنانِ بلوچ است)

 

 

se o čâr dotag mẽtagâ gardi

ĵuĵukeš de kant, bonakanat mardi

 

خانه‌به‌خانه می‌گردند دختران

پستان‌هاشان برآمده

مردی شده‌اند!

 

("ی" در "مردی" یای نسبت است)

 

sarbâzi pičân bâz xatarnâkent

burĵâni mudân, limbuyi tâkent

 

چه هول‌ناک است پیچ در پیچِ سرباز

موهای دلبرم

برگِ لیمو.

 

bolboli mudân ‘âšeke bâgant

kaddahen čammân mņi delâ dâgant

 

بلبلانِ موهات عاشقانِ باغند

قدحِ چشم‌هات

داغِ دلِ من.

 

âhiya dam kan sar bohâriyyâč

to mņet dar ku ša gohâriyyâ

 

چای را سرِ بخاری دم کن

رهایم کن از این سرما

 

 

 

mņ mariz buton kapton sar taħtâ

gwan benzinâ sučân ti tâleh o baħtâ

 

بیمارم

افتاده در بستر

بنزین می‌کشم بر این طالع

می‌سوزمش!

 

kweytiye bandân gwan čat o kontân

gappe ĵant burĵân gwan rudolin lontân

 

خانه‌ای می‌سازم از تنِ نخل و برگِ نخل

چیزی بگوی نازنین

با همین لبانِ عنّابت

چیزی بگوی

 

donyâ rowetņ to nakane ĵwâni

mņi dele paryâd vâ keyi mâni?

 

دنیا می‌رود و جوانی نمی‌کنی تو

دلم فریاد است

برای که مانده‌ای؟

 

 

a a , nnaderi
a a - 02:57 1386/07/6
8

ادامه ی 6

برابرِ I bathed in the Euphrates when dawns were young آمده است " من تن به فرات زدم آنگاه که سپیده تازه بود"

قطعا این ترجمه غلط نیست ولی به نظر کمی به خرده‌حکایت شعر بی‌دقت است. هنگامی که سیاه تن به آب فرات زده اشاره به آغاز تاریخ بشری دارد؛ اما ترجمه‌یِ فارسی بیشتر این معنی را به ذهن متبادر می‌کند که سیاه در سپیده‌دمی تازه و پاک تن به آب فرات سپرده. در صورتی که young در متن اصلی همان معنایِ جوانی جهان و خردسالیِ انسان را بیشتر منتقل می‌کند.

در ترجمه‌یِ I built my hut near the Congo and it lulled me to sleep آمده است " من کلبه ام را کنار کنگو ساختم، رود مرا با خود برد، باد مرا با خود برد."

راستش اصلا این ترجمه رو نمی‌فهمم... اگر شکوفه در این مورد توضیحی بده ممنون می‌شم! "رود مرا با خود برد، باد مرا با خود برد." از کجا آمده؟ آیا برابرنهادی است برایِ "and it lulled me to sleep

 "and I've seen its muddy bosom turn all golden in the sunset" اینطور ترجمه شده:

و دیدم همۀ طلایی غروب در آغوش گل آلود رود بود

خوب در اینجا فعلِ جمله یعنی turn کاملا نادیده گرفته شده. در ترجمه‌یِ شاملو-فیاد هم همین اتفاق افتاده و به این نکته توجه نشده که این فعل دلالت بر مفهوم "شدن" دارد. (از حالتی به حالتی دیگر، در زمانی خاص)

 Ancient dusky rivers می‌توانست در فارسی هم یک عبارت باشد و نه دو تا، تا ساختارِ صوریِ شعر هم بیشتر رعایت شده باشد.

تتیکا   , tetikaa
تتیکا - 20:40 1386/07/5
7

 

من این شعر رو چند سال پیش از این، زمانیکه تو مقطع کارشناسی بودم ترجمه کردم. خاطرم هست دکتر علی محمد حق شناس، استادم،  پاش نوشتند " بسیار ترجمۀ خوبی بود". البته هیچ ادعای خاصی در موردش ندارم. در حقیقت خواستم مطلعی باشه برای به اشتراک گذاشتن آثاری از این دست از دوستانی که اینجا هستند و دستی در ترجمه دارند و همینطور نظراتشون.

خیلی ممنونم نوید عزیز از کامنت شما. اشارات دقیقی می کنید. استفاده میکنم.

a a , nnaderi
a a - 12:44 1386/07/1
6

 

چند نکته در‌باره‌یِ ترجمه‌یِ پست 3

 

قبل از هر چیز، باید به عنوان شعر توجه کرد. کلمه‌یِ Negro که در عنوان شعر آمده بیش از هر چیز دلالت بر رنگِ پوست سیاهان دارد. به هر برده‌ای Negro نمی‌گفته‌اند و حتا این واژه لزوما به برده‌ها تعلق نمی‌گرفته بلکه عنوانی‌ است با بار تحقیر شدید اجتماعی که به سیاه‌پوستان متنعم هم اطلاق می‌شده. دو نکته‌یِ اساسیِ دیگر نیز هست که دلالت ویژه‌یِ این واژه بر رنگ پوست را مسجل می‌کند: یکی توجه به خُرده‌حکایتِ (mini-saga) موجود در خود شعر است؛ با توجه به این خرده‌حکایت متوجه می‌شویم که تمام اقوام نام‌برده در شعر ( یعنی حاشیه نشینانِ بومیِ فرات و کنگو و مهاجرِ می‌سی‌سی‌پی) همه سیاه‌پوست بوده‌اند. دیگر توجه به جایگاهِ شخص شاعر، یعنی لنگستون هیوز یا پادشاه هارلم، در مبارزه علیه نژادپرستی و سرکوب سیاهان است. با توجه به این نکات می‌بینید که "برده" برابرنهاد (equivalent) خوبی برای Negro نیست چرا که اگر نه تمام، بخشِ بزرگی از بار عاطفی و اجتماعیِ عنوان شعر را منتقل نمی‌کند.

 

در ترجمه‌یِ سطر دوم شعر یک اشتباه نحوی پیش آمده. متن انگلیسی این است:

I've known rivers ancient as the world and older than the flow of human blood in human veins

 

حالا به ترجمه نگاه کنید:

 "من رودها را به قدمت هستی شناخته ام پیش تر از آنکه

خون بشر در رگهای بشر جاری باشد."

 

ترجمه‌یِ فارسی یعنی اینکه "من رودها را در زمانی شناختم  که هنوز خون در رگهایِ بشر جاری نبود". در حالی که متن اصلی این را نمی‌گوید. متن اصلی می‌گوید "من رودهایی را شناخته‌ام که به قدمتِ جهان‌اند و قدیمی‌تر از جریانِ خون در رگ‌هایِ انسان". به زیرساخت تشبیهیِ شعر هم توجه کنید: "پیش از آنکه [رود] خون در [بستر] رگ‌های بشر جاری شود [ و انسان هست شده باشد] این رودها در بسترِ جهان جاری بوده‌اند." این ساخت تشبیهی هم در ترجمه‌یِ فارسی ناقص شده.

برایِ درکِ بهتر ساختارِ نحویِ جمله می‌توان اجزایِ محذوف را احیا کرد:

 I've known rivers ancient as the world and [I've known rivers] older than the flow of human blood in human veins

 

حالا به سطرِ سوم توجه کنید:

My soul has grown deep like the rivers

"من، روحم عمیق چون رود رشد کرده"

ترکیب فعلیِ "عمیق رشد کردن"  در فارسی کمی عجیب نیست؟!  حداقل بنا به شم زبانیِ من خیلی عجیب است!!! بیشتر شبیه گرته‌برداری (calque) است. این ترکیب در ترجمه‌یِ grown deep آمده. حالا اگر مدخل grow را در یک فرهنگ لغت نگاه کنیم می‌بینیم که یکی از برابرنهادهایِ ثبت شده برای آن "شدن و گشتن" است. پس این جمله به سادگی یعنی " روحم مانند رودخانه‌ها عمیق شده"؛ اما خوب ترجمه‌یِ ساده‌لوحانه‌ای است چرا که در این صورت تمام شبکه‌یِ معناییِ grow را به یک معنی تقلیل داده‌ایم.  به نظر، پیشنهاد شاملو و فیاد، یعنی "عمق پیدا کردن" قابل تأمل است.

ادامه دارد...!

شوکا   , shoko
شوکا - 11:28 1386/07/1
5
شاملو حالا 400 سال شاعر بود بعد هم نشست با یکی دیگه این شعرو ترجمه کرد- خدارو شکر این مهدی (25) هم پیدا شد و  تأییدش کرد- شاملو واقعاً نیاز داشت!
مهدی رستمی , saint_jean_perse
مهدی رستمی - 01:14 1386/07/1
4
خب باید قبول کرد شاملو مترجم شعر فوق العاده ای بوده
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.