| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
3
|
45
|
91/3/3 (11:52)
|
|
||
|
|
13
|
101
|
91/1/31 (01:48)
|
|
||
|
|
506
|
5697
|
91/1/11 (23:00)
|
|
||
|
|
839
|
8164
|
90/11/9 (11:08)
|
|
||
|
|
0
|
170
|
89/10/11 (12:32)
|
|
||
|
|
3
|
116
|
89/9/17 (21:56)
|
|
||
|
|
603
|
7067
|
89/9/9 (07:36)
|
|
||
|
|
10
|
115
|
91/1/11 (22:39)
|
|
||
|
|
10
|
52
|
91/1/11 (00:22)
|
|
||
|
|
1
|
28
|
90/12/10 (12:14)
|
|
||
|
|
4
|
43
|
90/11/27 (22:12)
|
|
||
|
|
4
|
71
|
90/11/9 (10:54)
|
|
||
|
|
2
|
58
|
90/10/15 (20:30)
|
|
||
|
|
9
|
103
|
90/10/7 (20:09)
|
|
||
|
|
2
|
48
|
90/9/24 (10:40)
|
|
||
|
|
6
|
47
|
90/8/26 (22:29)
|
|
||
|
|
0
|
55
|
90/8/13 (21:59)
|
|
||
|
|
6
|
59
|
90/8/13 (20:19)
|
|
||
|
|
1
|
69
|
90/7/13 (00:19)
|
|
||
|
|
1
|
44
|
90/6/30 (01:18)
|
|
خوب دوست عزیز راستش من اصلا باور نمیكنم اونایی كه رفته اند اصلا دوست داشته باشن كه برگردن فقط یه وقتهایی كه كمی دلتنگ میشن دلشون میخوان برگردن اونم فقط در حد حرفش . كه اگر اینطور بود راه بازگشت را بر رویشان نبسته اند ( به استثناء سیاسیون كه اونا هم وضعشون اون ور آب بهتر از اینوره شك نكن ) .
بحث اونور آب اصلا مطرح نیست . مهم اینه كه وقتی آدم از یه محیط بسته میره به یه محیط بازتر دیگه عمرا به اون محیط بسته برگرده حتی به زور . نمونه اش همین داخل كشور خودمون . كسانی كه از شهرهای كوچكتر و بی دردسر تر ولی بسته اومدن به شهرهای بزرگ تر ولی پر دردسر تر اما بازتر هرگز به ذهنشون خطور نمیكنه دیگه به محیط قبلی برگردن . این اتفاق فقط و فقط ممكنه در سن كهنسالی رخ بده و بس .


می خواهم یه برنامه پینت بال بگذارم ولی برای تعیین تاریخ برنامه
از نظرات شما استفاده می کنم....تاریخ پیشنهادی من پنج شنبه 21 بهمن و جمعه 6 اسفند هستش که برنامه در یکی از این دو تاریخ برگذار خواهد شد! چند توصیه ی پزشکیحرص نخورید. ناراحتی را نبلعید. همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز میکنید از جذب کردن و بلعیدن حرفهای مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرفهایی که به نظر خودتان صحیح نمیآید و چرند است، ذهنتان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید. اگر دلخورید بیان کنید. اگر میترسید ترستان را به زبان بیاورید.اگر عصبانی هستید عصبانیتتان را نشان دهید. گریه دارید؟ گریه کنید. مفاهیمی مثل خویشتنداری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار. اینها ارزشهایی ست که حکومتهای دیکتاتوری تبلیغ میکنند که بتوانند فرد را از همان آغاز، در خانواده سرکوب کنند و یک مشت آدم ترس خورده تحویل جامعه بدهند. ناراحتیها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس. می شود تیک عصبی. تنگینفس. خارشِتن. می شود دسیسهچینی و بهانهجویی. ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن. نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند. با نگاه. با لبخند معنیدار. با کنایه. با حرف و طعنه. سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید. با خودتان صلح کنید. خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید. چهرهتان را، اندامتان را. صلح کردن با خود آغاز زندگیست. از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلتها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتن گاه برای بعضی میشود همهی محتوای زندگی شان. سالها در عزای خود مینشینند و هیچ چیز هم تغییر نمیکند. از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ روزهای خوب از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذابتر از زمان حال نیست. از خودتان به اندازهی تواناییتان انتظار داشته باشید. سعی کنید حد تواناییتان را بشناسید. بیشتر ما حد توانایی خود را نمیشناسیم و به همین خاطر همیشه از حد توانایی خود فراتر میرویم. ممکن هم هست در کاری موفق بشویم اما چون از توان خود بیشتر مایه گذاشتهایم، زود دچار خستگی و دلزدگی میشویم. سعی نکنید دختر و پسر خوب برای پدر و مادر، خواهر خوب، برادر خوب، عروس خوب، داماد خوب، پدر خوب، مادر خوب باشید. این خیلی خوب بودنها عاقبت کار دست آدم میدهد. آدم گاهی میرود توی نقشهایی که نقش واقعیاش نیستند و از من واقعیاش خیلی فاصله گرفته اند. بهتر است دیگران شما را نپسندند تا اینکه هر روز به جای خود در آینه چهرهی کسی را ببینید که از شما سوال میکند: راستی تو کی هستی؟ اگر دوست دارید ورزش کنید، ورزش کنید. اگر هم از ورزش بیزارید، ورزش نکنید.اتفاقی نمیافتد. اگر دوست دارید غذای چرب و پرکالری بخورید، بخورید. اگر دوست دارید سیگار بکشید و مشروب بنوشید به جایی از دنیا بر نمیخورد. عشق ورزیدن را در زندگی فراموش نکنید. هرچه هست و میماند عشق است و دیگر هیچ.
|
گفت: ناز نفست . گفتم چی. گفت هر چی تو بگی.گفتم من چیزی نمیگم
گفت باشه اما ما خیلی دوست داریم .خیلی.گفتم شما لطف داری گفت مرامت عشق است.گفتم با محبت شدی. گفت بودیم اما کسی ما رو درک نمیکرد.گفتم خوبه. گفت ما بچه پائین هستیم مثل خودت این چیزها رو درک میکنیم. گفتم خوب.گفت تا ته خط باهتیم هر کی بد تورو بخواد حالشو جا میارم.گفتم چرا؟ گفت از مرامت خوشم اومده از حرف زدنات از تیکیه کلامات دیگه از همه چیزت بابا.گفتم. نه بابا ما اینقدر هم که تو میگی نیستیم. گفت شکسته نفسی میکنی. گفتم نه اما این چیزهای که تو میگی. گفت نه دیگه. هر چی تو بگی ما مرید تو. یه نگاهی بهش انداختم و گفتم این راه خیلی سخته. خیلی. گفت باشه.اصلا" یه چیزی بگو هر چی میخواد باشه من همین الان انجام بدم ببینی چقده خووبم..
اصلا" امشب شام مهمون من میخوام رفاقتم رو بهت ثابت کنم.
تازه حال بعضی هم بگیرم. گفتم چی ؟حال کی رو بگیری ؟ خوب حال بعضیه رو خیلی قیافه میگرن برام میخوام بگم که آره ما هم هستیم.
خوب تو هم هستی مگه غیر از اینه. نه با تو باشم میتونم بگم آره ما هم هستیم.اصلا" اگه با هم باشیم میتونیم حال خیلیها رو بگیریم.گفتم: چرا؟
گفت خوب دیگه اون موقع حساب میبرنند از ما .اصلا" بیا بترکونیم !!!
گفتم کجا را.گفت نمیدونم. گفتم .ا ببخشید. گفت: چیچی رو ببخشید کفشمو لغد کردی. گفتم ببخشید.گفت چیچی رو ببخشید تازه خریدمشون خاکی شد. گفتم که ببخشید .گفت میدونی چقدر پول بابتش دادم.گفتم نه. گفت: تو اصلا" نمیفهمی تو از این چیزا چیزی سر در نمیاری که. گفتم خوب حالا چکار کنم.گفتم که ببخشید. گفت: هیچی بابا حالمونو گرفتی. تو دیگه کی هستی... بعد سرشو انداخت پائین وبدون خدا حافظی رفت....................!!!!!!!!!!!!!!!!

آنهایی که رفته اند ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند
آنهایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام تهران و درکه می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود..
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی و صدای آمریکا بدون پارازیت کلافه می شوند و دائم پشت دیش هستند
آنهایی که رفته اند پای اینترنت، دنبال شبکه 3فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند دریک چیز مشترکند :
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند
باید زندگی کردن را بیاموزیم این چندان به ماندن و رفتن ربطی ندارد
به امید دیدار
بابک
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
شعری از زنده یاد فریدون مشیری
|
آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.
جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند".
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.
ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟".
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
************************************
|
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. |
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار
عظیمالجثهاى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.
*****************************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه
بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و
بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
***********************************************
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى این که موضوع
براى بچهها روشنتر
شود گفت بچهها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود.
بچهها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟
یکى از بچهها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
***********************************************
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که
روى آن نوشته
بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچهها رویش نوشت: هر چند تا مىخواهید
بردارید! خدا مواظب سیبهاست
چشم هارا باید شست جوردیگر باید دید!
انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه
احترامی!!
مطمئنم که اینا انگلیسیند!
فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا و هم رفتار عاشقانه ای دارند !!
حتماً فرانسویند!
ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر هم میکنن توی بهشتن!!!
صد در صد ایرانیند!
آمار جالب از ویکیپدیا در مورد رکوردهای جهانی ایران در جهان (هم مثبت و هم منفی): بزرگترین صادر کننده پسته، زعفران، آلو، خانواده berries و خاویار. حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین (کویر لوت با 70.7 درجه سلسیوس)، بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی (مرگ 4000 نفر در سال 1972)، بزرگترین واردکننده گندم، بیشترین فرار مغزها، بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و مؤسسات آموزش عالی، بیشترین تشعشع زمینه ای، بیشترین تعداد زمین لرزه های بزرگ، دقیق ترین تقویم، بیشترین مصرف مشتقات تریاک، بیشترین تعداد تغییر پایتخت، باقدمت ترین کشور جهان، میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثراً عراق و افغانستان)، بزرگترین تولید کننده فیروزه، بزرگترین منابع معدنی روی در جهان، بزرگترین تولید کننده و صادرکننده فرشهای دست باف، بیشترین شتاب پیشرفت در علم و تکنولوژی (00 در عرض 9 سال)
خیلی جالبه !!..... باورتون میشه؟
یک جایی خواندم که کلمه "آکبند" یک کلمه من درآوردی از خطه آبادان است.
قدیمها که آبادان، بندر مشهوری بود و درگاه ورودی اجناس انگلیسی، گویا روی بستههایی که در انگلیس بستهبندی شده بودند مینوشتهاند "UK Band" که به مرور زمان و با خلاقیت آبادانیهای همیشه در صحنه، این کلمه به "آکبند" تغییر هویت داده است. چیزی که سفت بسته بندی شده است.
آمار جالب از ویکیپدیا در مورد رکوردهای جهانی ایران در جهان (هم مثبت و هم منفی): بزرگترین صادر کننده پسته، زعفران، آلو، خانواده berries و خاویار. حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین (کویر لوت با 70.7 درجه سلسیوس)، بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی (مرگ 4000 نفر در سال 1972)، بزرگترین واردکننده گندم، بیشترین فرار مغزها، بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و مؤسسات آموزش عالی، بیشترین تشعشع زمینه ای، بیشترین تعداد زمین لرزه های بزرگ، دقیق ترین تقویم، بیشترین مصرف مشتقات تریاک، بیشترین تعداد تغییر پایتخت، باقدمت ترین کشور جهان، میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثراً عراق و افغانستان)، بزرگترین تولید کننده فیروزه، بزرگترین منابع معدنی روی در جهان، بزرگترین تولید کننده و صادرکننده فرشهای دست باف، بیشترین شتاب پیشرفت در علم و تکنولوژی (00 در عرض 9 سال)
خیلی جالبه !!..... باورتون میشه؟
♦ و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.
♦ اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند
♦ هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند
♦ چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.
♦ زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند
♦ اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط
♦ بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند
♦ چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری
♦ حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر
♦ چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را
♦ نیازهای انسان در حال دگرگونی است و تنها چیزی که دگرگون نمی شود عشق به اوست ؟ زیرا عشق او باید پاسخگوی نیازهایش باشد
♦ اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید