userinfo close

  ,

كوه و تور


kooh_tour

تاسیس: 30 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: جواد طواف - معاونان
دوستان بحث مربوط به قوانین و معرفی گروه کوه و تور را مطالعه کنند
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
3
45
91/3/3 (11:52)
13
101
91/1/31 (01:48)
506
5697
91/1/11 (23:00)
839
8164
90/11/9 (11:08)
0
170
89/10/11 (12:32)
3
116
89/9/17 (21:56)
603
7067
89/9/9 (07:36)
10
115
91/1/11 (22:39)
10
52
91/1/11 (00:22)
1
28
90/12/10 (12:14)
4
43
90/11/27 (22:12)
4
71
90/11/9 (10:54)
2
58
90/10/15 (20:30)
9
103
90/10/7 (20:09)
2
48
90/9/24 (10:40)
6
47
90/8/26 (22:29)
0
55
90/8/13 (21:59)
6
59
90/8/13 (20:19)
1
69
90/7/13 (00:19)
1
44
90/6/30 (01:18)

عنوان بحث

جواد طواف , ranginkamaan
جواد طواف - 19:31 1384/11/18

.

.

پیام در تاریخ 84/11/18  ساعت: 11:02 توسط جواد طواف ویرایش شد.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
سیما سپهی , amis
سیما سپهی - 11:08 1390/11/9
839

خوب دوست عزیز راستش من اصلا باور نمیكنم اونایی كه رفته اند اصلا دوست داشته باشن كه برگردن فقط یه وقتهایی كه كمی دلتنگ میشن دلشون میخوان برگردن اونم فقط در حد حرفش . كه اگر اینطور بود راه بازگشت را بر رویشان نبسته اند ( به استثناء سیاسیون كه اونا هم وضعشون اون ور آب بهتر از اینوره شك نكن ) .

بحث اونور آب اصلا مطرح نیست . مهم اینه كه وقتی آدم از یه محیط بسته میره به یه محیط بازتر دیگه عمرا به اون محیط بسته برگرده حتی به زور . نمونه اش همین داخل كشور خودمون . كسانی كه از شهرهای كوچكتر و بی دردسر تر ولی بسته اومدن به شهرهای بزرگ تر ولی پر دردسر تر اما بازتر هرگز به ذهنشون خطور نمیكنه دیگه به محیط قبلی برگردن . این اتفاق فقط و فقط ممكنه در سن كهنسالی رخ بده و بس .

ب ک , bahador_joony
ب ک - 12:52 1389/11/16
838
سلام

دوستان تا جایی که من خبر دار شدم،برنامه باتلاق گاو خونی برای تاریخ 28-29 بهمن برنامه ریزی شده.که متاسفانه من و ونوس نمیتونیم توی این تاریخ بیایم.....

حالا جدا از تور باتلاق؛ می دونید که جمعه این هفته 22 بهمنه و تا الان کسی برنامه ای واسه این هفته اعلام نکرده....

به خاطر همین من به فکر یه برنامه افتادم که فکر می کنم ازش استقبال بشه!  می خواهم یه برنامه پینت بال بگذارم ولی برای تعیین تاریخ برنامه از نظرات شما استفاده می کنم....تاریخ پیشنهادی من پنج شنبه 21 بهمن و جمعه 6 اسفند هستش که برنامه در یکی از این دو تاریخ برگذار خواهد شد!

هزینه پینت بال حدوداً بین 15 تا 20 هزار تومان هست که بستگی به مقدار تیری که می خواهیم! مدت زمان برنامه هم 2 ساعت هست.

حالا از شما می خواهم که هر چه سریعتر نظرات خودتونو درباره تاریخ برنامه بگید تا بتونیم زمین رزرو کنیم.
نازنین مریم شکیبا , mery_nazanin
837

چند توصیه ی پزشکی

حرص نخورید. ناراحتی را نبلعید. همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می­کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف­های مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرف­هایی که به نظر خودتان صحیح نمی­آید و چرند است، ذهن­تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.

اگر دلخورید بیان کنید. اگر می­ترسید ترس­تان را به زبان بیاورید.اگر عصبانی هستید عصبانیت­تان را نشان دهید. گریه دارید؟ گریه کنید. مفاهیمی مثل خویشتن­داری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار. این­ها ارزش­هایی ست که حکومت­های دیکتاتوری تبلیغ می­کنند که بتوانند فرد را از همان آغاز، در خانواده سرکوب کنند و یک مشت آدم ترس خورده تحویل جامعه بدهند. ناراحتی­ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس. می شود تیک عصبی. تنگی­نفس. خارشِ­تن. می شود دسیسه­چینی و بهانه­جویی. ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن.

نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند. با نگاه. با لبخند معنی­دار. با کنایه. با حرف و طعنه.  سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید. با خودتان صلح کنید. خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید. چهره­تان را، اندام­تان را. صلح کردن با خود آغاز زندگی­ست.

از گذشته­ فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت­ها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتن گاه برای بعضی می­شود همه­ی محتوای زندگی شان. سالها در عزای خود می­نشینند و هیچ چیز هم تغییر نمی­کند.  از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ روزهای خوب از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذاب­تر از زمان حال نیست.

از خودتان به اندازه­ی توانایی­تان انتظار داشته باشید. سعی کنید حد توانایی­تان را بشناسید. بیشتر ما حد توانایی خود را نمی­شناسیم و به همین خاطر همیشه از حد توانایی خود فراتر می­رویم. ممکن هم هست در کاری موفق بشویم اما چون از توان خود بیشتر مایه گذاشته­ایم، زود دچار خستگی و دلزدگی می­شویم.

سعی نکنید دختر و پسر خوب برای پدر و مادر، خواهر خوب، برادر خوب، عروس خوب، داماد خوب، پدر خوب، مادر خوب باشید. این خیلی خوب بودن­ها عاقبت کار دست آدم می­دهد. آدم گاهی می­رود توی نقش­هایی که نقش واقعی­اش نیستند و از من واقعی­اش خیلی فاصله گرفته­ اند.  بهتر است دیگران شما را نپسندند تا اینکه هر روز به جای خود در آینه چهره­ی کسی را ببینید که از شما سوال می­کند: راستی تو کی هستی؟

اگر دوست دارید ورزش کنید، ورزش کنید. اگر هم از ورزش بیزارید، ورزش نکنید.اتفاقی نمی­افتد.

اگر دوست دارید غذای چرب و پرکالری بخورید، بخورید.

اگر دوست دارید سیگار بکشید و مشروب بنوشید به جایی از دنیا بر نمی­خورد.

عشق ورزیدن را در زندگی فراموش نکنید. هرچه هست و می­ماند عشق است و دیگر هیچ.

 

 

 

 

نازنین مریم شکیبا , mery_nazanin
836
اند رفاقت !!!                                  

  گفت: ناز نفست . گفتم چی. گفت هر چی تو بگی.گفتم من چیزی نمیگم

گفت باشه اما ما خیلی دوست داریم .خیلی.گفتم شما لطف داری گفت مرامت عشق است.گفتم با محبت شدی. گفت بودیم اما کسی ما رو درک نمیکرد.گفتم خوبه. گفت ما بچه پائین هستیم مثل خودت این چیزها رو درک میکنیم. گفتم خوب.گفت تا ته خط باهتیم هر کی بد تورو بخواد حالشو جا میارم.گفتم چرا؟ گفت از مرامت خوشم اومده از حرف زدنات از تیکیه کلامات دیگه از همه چیزت بابا.گفتم. نه بابا ما اینقدر هم که تو میگی نیستیم. گفت شکسته نفسی میکنی. گفتم نه اما این چیزهای که تو میگی. گفت نه دیگه. هر چی تو بگی ما مرید تو. یه نگاهی بهش انداختم و گفتم این راه خیلی سخته. خیلی. گفت باشه.اصلا" یه چیزی بگو هر چی میخواد باشه من همین الان انجام بدم ببینی چقده خووبم..

اصلا" امشب شام مهمون من میخوام رفاقتم رو بهت ثابت کنم.

تازه حال بعضی هم بگیرم. گفتم چی ؟حال کی رو بگیری ؟ خوب حال بعضیه رو خیلی قیافه میگرن برام میخوام بگم که آره ما هم هستیم.

خوب تو هم هستی مگه غیر از اینه. نه با تو باشم میتونم بگم آره ما هم هستیم.اصلا" اگه با هم باشیم میتونیم حال خیلیها رو بگیریم.گفتم: چرا؟

گفت خوب دیگه اون موقع حساب میبرنند از ما .اصلا" بیا بترکونیم !!!

گفتم کجا را.گفت نمیدونم. گفتم .ا ببخشید. گفت: چیچی رو ببخشید کفشمو لغد کردی. گفتم ببخشید.گفت چیچی رو ببخشید تازه خریدمشون خاکی شد. گفتم که ببخشید .گفت میدونی چقدر پول بابتش دادم.گفتم نه. گفت: تو اصلا" نمیفهمی تو از این چیزا چیزی سر در نمیاری که. گفتم خوب حالا چکار کنم.گفتم که ببخشید. گفت: هیچی بابا حالمونو گرفتی. تو دیگه کی هستی... بعد سرشو انداخت پائین وبدون خدا حافظی رفت....................!!!!!!!!!!!!!!!!


بابک ساسانی , oo7
بابک ساسانی - 11:11 1389/09/28
835

آنهایی که  رفته اند ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند

آنهایی که  مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام تهران و درکه می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.

 

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود..

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.

آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی و صدای آمریکا بدون پارازیت  کلافه می شوند و دائم پشت دیش هستند

آنهایی که رفته اند پای اینترنت، دنبال شبکه 3فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی  و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند

 

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند

 

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.

آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.

 

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند دریک چیز مشترکند :

 

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

 باید زندگی کردن را بیاموزیم این چندان به ماندن و رفتن ربطی ندارد 

 

به امید دیدار

بابک

محمد ش , mohammad_1403
محمد ش - 12:08 1389/08/24
834
ندگی یک آرزوی دور نیست؛ زندگی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله پروانه چیست؟ زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست گوش کن ! دریا صدایت میزند؛ هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تو را؛ با صدایی سبز میخواند تو را زیر باران آتشی در جان توست؛ قمری تنها پی دستان توست پیله پروانه از دنیا جداست؛ زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛ این تمامش ماجرای زندگیست...
وحید منصوری , vahid_ma27
وحید منصوری - 23:05 1389/08/23
833

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

شعری از زنده یاد فریدون مشیری

ساناز تولایی , sanaz_tavallai
ساناز تولایی - 00:37 1389/07/26
832

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.


وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند".

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟


زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟".

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

ساناز تولایی , sanaz_tavallai
ساناز تولایی - 18:45 1389/07/22
831
 
 



x-large;"> یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. 

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده

************************************

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار 

عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.


*****************************************

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه

بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و

بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.


***********************************************
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر

شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود

بچه‌ها گفتند: بله 

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟ 

یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست

***********************************************
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته

بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید

بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

------------------------------------------------------

چشم هارا باید شست جوردیگر باید دید!


یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا میکردن


انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!!

مطمئنم که اینا انگلیسیند!

 

فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا و هم رفتار عاشقانه ای دارند !!

حتماً فرانسویند!

 

ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر هم میکنن توی بهشتن!!!

صد در صد ایرانیند!

-----------------------------------------------

موضوع  انشاء : مهندس بهتر است یا مدیر؟
.
.
.
.
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید : "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدوداً ۷ متری در طول جغرافیایی " ۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
اطلاعات دقیق هم به دردتان نمیخورد

شورش آزاد , shooresh1024
شورش آزاد - 19:13 1389/07/6
830
نقل قول از : ساناز تولایی

رکوردهای جهانی ایران - منبع ویکیپدیا


 

 

آمار جالب از ویکیپدیا در مورد رکوردهای جهانی ایران در جهان (هم مثبت و هم منفی): بزرگترین صادر کننده پسته، زعفران، آلو، خانواده berries و خاویار. حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین (کویر لوت با 70.7 درجه سلسیوس)، بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی (مرگ 4000 نفر در سال 1972)، بزرگترین واردکننده گندم، بیشترین فرار مغزها، بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و مؤسسات آموزش عالی، بیشترین تشعشع زمینه ای، بیشترین تعداد زمین لرزه های بزرگ، دقیق ترین تقویم، بیشترین مصرف مشتقات تریاک، بیشترین تعداد تغییر پایتخت، باقدمت ترین کشور جهان، میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثراً عراق و افغانستان)، بزرگترین تولید کننده فیروزه، بزرگترین منابع معدنی روی در جهان، بزرگترین تولید کننده و صادرکننده فرشهای دست باف، بیشترین شتاب پیشرفت در علم و تکنولوژی (00 در عرض 9 سال) 

 

خیلی جالبه !!..... باورتون میشه؟

البته بعید میدونم كه خیلی از این آمارها درست باشند.
قدیمی ترین كشور دنیا (یا بهتره بگم قدیمی ترین شهر دنیا) شهر دمشقه با بیش از 8هزار سال سابقه شهر نشینی
ساناز تولایی , sanaz_tavallai
ساناز تولایی - 20:41 1389/07/5
829

یک جایی خواندم که کلمه "آکبند" یک کلمه من درآوردی از خطه آبادان است.

قدیم‌ها که آبادان، بندر مشهوری بود و درگاه ورودی اجناس انگلیسی، گویا روی بسته‌هایی که در انگلیس بسته‌بندی شده بودند مینوشته‌اند "UK Band" که به مرور زمان و با خلاقیت آبادانی‌های همیشه در صحنه، این کلمه به "آکبند" تغییر هویت داده است. چیزی که سفت بسته بندی شده است.

ساناز تولایی , sanaz_tavallai
ساناز تولایی - 20:27 1389/07/5
828

 

گای دویچر، در روزنامه «هرالد تریبیون» در مقاله‌ای با عنوان «آیا زبان شما چگونگی فکر شما را شکل می‌دهد؟» می‌نویسد: پژوهش‌های چندسال اخیر نشان می‌دهد که هنگامی که ما زبان مادری خود را می‌آموزیم همراه آن رفتارهای فکری مشخصی را هم یاد می‌گیریم و این رفتارهای فکری تأثیر مهمی در شکل‌گیری نوع تجربیات ما از جهان پیرامون دارند.

بررسی‌ها نشان می‌دهد هر زبان به خاطر ساختار ویژه‌ای که دارد متکلمانش را ناچار می‌کند در افکار خود رفتارها و چارچوب‌های مشخصی را دنبال کنند.

برای نمونه هنگامی که کسی به زبان انگلیسی می‌گوید: «I spent yesterday evening with a neighbor» (دیروز عصر با یکی از همسایه‌ها بودم) این اجازه را داشته که مشخص نکند همسایه‌اش زن بوده یا مرد. اما اگر کسی همین جمله را بخواهد در زبان آلمانی یا فرانسوی بیان کند به‌ناچار معلوم می‌شود که جنسیت همسایه‌اش چه بوده، زیرا برای نمونه در آلمانی واژه همسایه مرد (Nachbar) با همسایه زن (Nachbarin) تفاوت دارد و واژه‌ای خنثی برای همسایه وجود ندارد.

زبان‌هایی مانند آلمانی و فرانسوی که واژه‌ها در آن‌ها دارای حروف تعریف مذکر و مؤنث و پسوندهای جنسیتی هستند، متکلمانِ خود را ناچار می‌کنند تا در صحبت‌ها، جنسیت همسایه، معلم، دوست و دیگر افراد را لو بدهند ولی گروهی دیگر از زبان‌ها که دستور زبان جنسیت‌نما ندارند این‌طور نیستند.

از سوی دیگر، زبانی مانند انگلیسی، فرد را ناچار می‌کند تا در بازگویی خبری مانند «خوردن شام با همسایه» حتماً زمان رخ دادن این عمل را هم در جمله بگنجاند. در فعل‌های انگلیسی ناچاریم زمان رخ دادن عمل «گذشته، حال، آینده» را مشخص کنیم ولی برای نمونه در زبان چینی چنین نیست و در این زبان برای همه زمان‌ها فقط یک شکل از فعل به‌کار می‌رود.

هنگامی که زبان شما دائماً شما را مجبور می‌کند تا داده‌های مشخصی را در گفتار خود بگنجانید در واقع دارد توجه شما را به جزئیات مشخصی از جهان پیرامون جلب می‌کند. چینی‌ها نیاز ندارند در موقع توصیف هر عمل، به زمان رخ دادن آن هم فکر کنند.

چارچوب‌هایی که زبان برای فکر افراد تعیین می‌کند از همان خردسالی بر روی نوع تفکر، احساسات، خاطره‌ها و تجربیات افراد هم تأثیر می‌گذارد.

اگر برای نمونه دوباره به مسئله جنسیت در زبان نگاه کنیم می‌بینیم که وقتی از نظر گرامری برای یک شیء در یک زبان، جنسیت مشخصی تعریف می‌شود نوع حس و نگاه متکلمان آن زبان به آن شیء تفاوت می‌کند.

پل در آلمانی (die Brücke) از نظر دستوری مؤنث است و حرف تعریف مؤنث می‌گیرد در حالی که واژه پل در زبان اسپانیایی (el puente) مذکر با حرف تعریف مذکر است. زمانی که در پرسشنامه‌ای از آلمانی‌زبان‌ها در مورد حس و نظرشان در خصوص پل‌ها سؤال شد آن‌ها پل را شیئی «باریک‌اندام و آراسته» توصیف کردند و در همان پرسشنامه، اسپانیایی‌زبان‌ها پل را «شیئی قدرتمند» نامیدند.
برای نمونه، پل در آلمانی (die Brücke) از نظر دستوری مؤنث است و حرف تعریف مؤنث می‌گیرد در حالی که واژه پل در زبان اسپانیایی (el puente) مذکر با حرف تعریف مذکر است.

زمانی که در پرسشنامه‌ای از آلمانی‌زبان‌ها در مورد حس و نظرشان در خصوص پل‌ها سؤال شد آن‌ها پل را شیئی «باریک‌اندام و آراسته» توصیف کردند و در همان پرسشنامه، اسپانیایی‌زبان‌ها پل را «شیئی قدرتمند» نامیدند.

احساسات ویژه‌ای که گویش‌وران زبان‌هایی مانند آلمانی و اسپانیایی به خاطر «جنسیت» دستوری کلمات نسبت به هر شیء پیدا می‌کنند به طور کامل برای یک انگلیسی‌زبان ناشناخته است زیرا انگلیسی، زبانی است تقریباً بدون جنسیت.

یک اتاق و دو واقعیت

حوزه‌ای که نفوذ زبان بر ذهن، خود را بیش از همه نشان می‌دهد، حوزه جهت‌شناسی است.

در حالی که ما در زبان‌های رایج پیرامون خودمان عادت داریم به هنگام آدرس دادن از «چپ و راست و عقب و جلو» صحبت کنیم در گروهی دیگر از زبان‌های دنیا این‌گونه نیست.

در زبان «گوگو ییمیتهیر» که از زبان بومیان استرالیا است و در زبان‌های مختلف دیگری که از پلی‌نزی تا مکزیک و از نامیبیا تا بالی اندونزی پراکنده‌اند افراد به صورت «چپ و راست» آدرس نمی‌دهند بلکه برای نشانی‌ها از «شمال و جنوب و شرق و غرب» استفاده می‌کنند.

در بیشتر زبان‌های دنیا، خود فرد مرکز و محور جهات پیرامون فرض می‌شود ولی در «گوگو ییمیتهیر» و زبان‌های مشابه این‌طور نیست. یک گویشور «گوگو ییمیتهیر» نمی‌گوید «برو کنار» بلکه می‌گوید: «کمی به طرف شرق برو.»

برای صحبت کردن زبان‌های این‌چنینی، فرد باید در هر لحظه بداند که جهات چهارگانه اطرافش کجاست و بررسی‌ها نشان می‌دهد که متکلمان این زبان‌ها به‌طرز عجیبی هر لحظه از جهات جغرافیایی اطرافشان به‌خوبی آگاهند. گویا این افراد در هر لحظه «حس می‌کنند» شمال، جنوب، غرب و شرق کجاست.

طبق یک گزارش، محققان چشم‌های یکی از گویشوران زبان «تزلتال» از جنوب مکزیک را با چشم‌بند بستند و بیش از ۲۰ بار او را چرخاندند و او بعد از باز شدن چشمش باز هم توانست جهات جغرافیایی را درست تشخیص دهد.

متکلمان «زبان‌های جغرافیایی» از کودکی می‌آموزند تا از طریق توجه به محل قرار گرفتن خورشید، جهت وزش باد و غیره، چهار جهت جغرافیایی را تشخیص بدهند.

بنابر این زمانی که یک گویش‌ور زبانی مانند «تزلتال» یا «گوگو ییمیتهیر» خاطره‌ای را به یاد می‌سپارد، حس جغرافیایی رویدادی که به یاد سپرده را نیز حفظ می‌کند تا بتواند بعداً آن خاطره را به درستی بازگو کند.

وقتی شما به دو اتاق مشابه ولی رودررو در هتلی سر بزنید بعداً نقشه داخلی این دو اتاق را به یک شکل به یاد می‌آورید ولی دوست «گوگو ییمیتهیر-زبان» شما که به این دو اتاق سر زده به یاد خواهد آورد که نقشه یکی به حالت شمالی-جنوبی و دیگری در جهت عکس قرار داشت.

بررسی زبان‌شناسان و روان‌شناسان رفته‌رفته نشان می‌دهد که تأثیرات زبان بر فکر و اندیشه ما بیش از آن است که فکر می‌کردیم. عادت‌های ذهنی که فرهنگ و زبان ما از زمان کودکی در نهاد ما افکنده مشخص‌کننده نوع تجربه و حس ما نسبت به اشیاء پیرامونی است و این عادت‌ها شاید در شکل‌گیری باورها، ارزش‌ها و ایدئولوژی‌های ما هم تأثیرگذار باشند.

اندازه‌گیری این تأثیرات و ارزیابی میزان دخالت آن‌ها در سوءتفاهم‌های فرهنگی و سیاسی نیاز به بررسی‌های بیشتر دارد
ساناز تولایی , sanaz_tavallai
ساناز تولایی - 20:25 1389/07/5
827

رکوردهای جهانی ایران - منبع ویکیپدیا


 

 

آمار جالب از ویکیپدیا در مورد رکوردهای جهانی ایران در جهان (هم مثبت و هم منفی): بزرگترین صادر کننده پسته، زعفران، آلو، خانواده berries و خاویار. حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین (کویر لوت با 70.7 درجه سلسیوس)، بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی (مرگ 4000 نفر در سال 1972)، بزرگترین واردکننده گندم، بیشترین فرار مغزها، بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و مؤسسات آموزش عالی، بیشترین تشعشع زمینه ای، بیشترین تعداد زمین لرزه های بزرگ، دقیق ترین تقویم، بیشترین مصرف مشتقات تریاک، بیشترین تعداد تغییر پایتخت، باقدمت ترین کشور جهان، میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثراً عراق و افغانستان)، بزرگترین تولید کننده فیروزه، بزرگترین منابع معدنی روی در جهان، بزرگترین تولید کننده و صادرکننده فرشهای دست باف، بیشترین شتاب پیشرفت در علم و تکنولوژی (00 در عرض 9 سال) 

 

خیلی جالبه !!..... باورتون میشه؟
محمد ش , mohammad_1403
محمد ش - 08:51 1389/06/29
826

مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانه‏هاى (روشنى) براى خردمندان است.

محمد ش , mohammad_1403
محمد ش - 09:24 1389/06/28
825

 و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.


 اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند


 هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند


 چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.


 زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند


 اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط


 بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند


 چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری


 حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر


 چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را


 نیازهای انسان در حال دگرگونی است و تنها چیزی که دگرگون نمی شود عشق به اوست ؟ زیرا عشق او باید پاسخگوی نیازهایش باشد


 اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید  ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.