| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
5
|
90/11/9 (21:39)
|
|
||
|
|
11
|
42
|
89/9/22 (18:08)
|
|
||
|
|
8
|
10
|
89/1/19 (17:38)
|
|
||
|
|
35
|
183
|
87/12/8 (23:19)
|
|
||
|
|
47
|
35
|
87/12/1 (17:33)
|
|
||
|
|
54
|
245
|
87/8/21 (15:38)
|
|
||
|
|
11
|
32
|
87/8/21 (15:29)
|
|
||
|
|
2
|
5
|
87/8/21 (15:28)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
86/8/30 (23:50)
|
|
||
|
|
17
|
32
|
86/7/26 (10:51)
|
|
||
|
|
30
|
124
|
86/7/20 (03:58)
|
|
||
|
|
6
|
23
|
86/7/19 (10:19)
|
|
||
|
|
8
|
46
|
86/7/16 (10:25)
|
|
||
|
|
19
|
23
|
85/4/18 (06:55)
|
|
||
|
|
3
|
5
|
85/3/4 (18:17)
|
|
این داستان خدایی نیست . ولی در مورد بخشش و کمک به همدیگره
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری
هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من
هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما
باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی
من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون
میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم
این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...
مروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی
.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی
.قطاری كه به مقصد خدا می رفت
قطاری كه به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد و پیامبر رو به جهانیان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كیست كه با ما سفر كند؟
كیست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندكی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد ، كسی كم می شد قطار می گذشت و سبك می شد ، زیرا سبكی قانون راه خداست .
قطاری كه به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی كه پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندكی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن كه مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری...
|
روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود
كه به كوه نظری انداخت و از اونجا كه با خدا خیلی دوست بود
گفت: خدایا این كوه رو برام تبدیل به طلا كن. در یك چشم بر هم زدن كوه تبدیل به طلا شد.
مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدایا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد.........
و خداوند گفت عده ای خواهان دنیا و عده ای خواهان آخرتند...
پس خواهان من کیانند؟

راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای کهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای کهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
به موسی نبی وحی شد كه شش چیز را در شش جای قرار دادم ، مردم در ششجای دیگر به دنبال آن میگردند .
1- من آسایش را در بهشت خلق كردم ، مردم در دنیا به دنبال آن میگردند .
2- من رفعت و بزرگی را در تواضع قرار دادم ، مردم در تكبر آن را میجویند .
3- من عزت را در بیداری شب قرار دادم ، مردم در دربار سلاطین طلب میكنند .
4- من دعای مستجاب را درغذای حلال قرار دادم ، مردم در سروصدا دنبال میكنند .
5- من علم را در غربت قرار دادم ، مردم در وطن جستوجو میكنند .
6- من رضای خود را مخالفت با هوای نفس قرار دادم ، مردم در تبعیت از نفس میطلبند
از دور صدای صور اسرافیل به گوش رسید
همگی دوان دوان
به سوی روز قیامت
آدمهای خوب و بد
همگی رسیدند ز راه
آدمهای خوب ، همگی با خوشحالی
شنیدند صدای شیپور
آدمهای بد هاج و واج
می نگریستند این سو و آن سو
همگی پشیمان از كارهاشون
دیگه فرصتی نبود
هر چه فرصت داشتند
همگی از دست داده بودند
رسیده بود روز جزا
رسیده می شد حسابها
راه برگشتی نبود
یهو از خواب پریدند
با خودشون عهد كردند
كه دیگر همگی خوب بشوند
به سخنان آفریدگارشان گوش دهند
به تهیدستان برسانند كمك
عادل و راستگو باشند
مهربان و با عشق باشند
دوست یكدیگر شوند
برادر بشند با هم
پشت همدیگر باشند
و این شعر را بسپرند به خاطرشون
بنی آدم اعضای یكدیگرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
راستی كه چه زیباست ، راستی كه چه زیباست
زندگی نه یک مکافات ،
بلکه یک پاداش است .
آری ، فرصتی مغتنم یافته ای تا
ببالی ،
ببینی ،
بدانی ،
بفهمی ،
و باشی .
زندگی را من الهی می خوانم .
در حقیقت ، زندگی و خداوند ، معنای یگانه ای دارند
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم
خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید.
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شمارا سخت متعجب میسازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان.
اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند,
عجله دارند که بزرگ شوند,
و بعد دوباره پس از مدتها, آرزو میکنند که کودک باشند.
... اینکه آنها سلامتی خودرا از دست میدهند تا پول به دست آورند.
و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خودرا بدست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده مینگرند
و حال را فراموش میکنند.
و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند.
و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
به عنوان یک پدر,
میخواهی کدام درس های زندگی را
فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد,
همه ی کاری که آنها میتوانند بکنند این است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند,
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سال ها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد,
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند,
فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.
بیاموزند که دونفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند,
و آنرا متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند,
بلکه آنها باید خودرا نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم,
----------...همیشه...
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود شنید پدرو مادرش در باره برادر
کوچکش صحبت می کنند . فهمید که برادر کوچکش سخت بیمار
است و آنها پولی برای مداوای او ندارد. پدر به تازگی کارش را از
دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را
بپردازد .سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت :فقط معجزه می تواند
پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تختت قلک کوچکش را
درآورد . قلک را شکست سکه ها رو روی تختریخت و آنها را شمرد
فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به دارو خانه
رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارو ساز به او توجه کند ولی
دارو ساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای 8 ساله شود .
دخترک پا هایش را به هم می زد و سرفه می کرد ولی دارو ساز تو
جهی نمی کرد بالا خره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
دارو ساز جا خورد رو به دخترک کرد و گفت : چه می خواهی ؟
دخترک جواب داد : برادرم مریض است می خواهم معجزه بخرم.
دارو ساز با تعجب پرسید : ببخشید ؟!
دخترک توضیح داد : برادر کوچک من داخل سرش چیزی رفته وبابایم می گوید که فقط معجزه
می تواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است ؟
دارو ساز گفت : متاسفام دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا او خیلی مریض
است بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی گوشه ایستاده بود و لباس تمیزو مرتبی داشت از دخترک پرسید
که چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و نشان داد . مرد لبخندی زد و
گفت آه چه جالب فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر والدینت
را ببینم فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .
آن مرد دکتر آرامسترانگ فوق تخصص مغز واعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغزپسرک با موفقیت انجام یافت .
پس از جراحیپدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم نجات پسرم
یک معجزه واقعی بود می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر
باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت 5 دلار !!!