| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
17
|
79
|
88/8/21 (12:00)
|
|
||
|
|
35
|
158
|
88/12/7 (18:49)
|
|
||
|
|
28
|
68
|
86/9/26 (17:50)
|
|
||
|
|
146
|
866
|
90/1/9 (13:15)
|
|
||
|
|
15
|
77
|
90/1/9 (13:08)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/9/10 (13:00)
|
|
||
|
|
3
|
17
|
89/6/17 (18:20)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/5/23 (17:39)
|
|
||
|
|
28
|
129
|
89/5/20 (18:45)
|
|
||
|
|
7
|
51
|
89/5/20 (18:19)
|
|
||
|
|
139
|
539
|
89/5/20 (18:18)
|
|
||
|
|
13
|
59
|
89/3/16 (14:32)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
89/3/16 (14:30)
|
|
||
|
|
79
|
433
|
89/3/16 (14:24)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
89/2/27 (15:29)
|
|
||
|
|
135
|
778
|
89/1/5 (16:23)
|
|
||
|
|
51
|
291
|
88/7/22 (02:26)
|
|
||
|
|
1
|
20
|
88/7/4 (22:30)
|
|
||
|
|
2
|
5
|
88/6/28 (15:07)
|
|
||
|
|
72
|
290
|
88/6/26 (00:51)
|
|
درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاه
بخواب نمیرود
همچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی
در تپه های بهشت میرسد.
درهای زندگی همیشه باز است همچنان كه آفتاب
هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را باز
بگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد و
برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی
یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام.
مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك
گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ
خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیر
پای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش از
آنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست
بوده ام اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند
نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه
روز ها مال من باشند اگر همه شبها را در كاسه
من بریزند اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند
باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.
دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون
می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم.
درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای
آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی....
زندگی انسان
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد ب د. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...
************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
نمی دانم چرا زندگی این گونه است
مرا به ژرفای درونش می کشاند
گاه رهایم می کند و گاه درونش حل می کند
می ایستم و نظاره می کنم و گوش فرا می دهم
سخنی نمی گوید
نگاهم نمی کند
می گریم و فغان می کنم
نوازشم نمی کند
بی اختیار به راه خویش می روم
کسی صدایم می کند
این بار هم به حرمت نفسهایی که می کشم می ایستم
اما این بار هم کسی نبود
می دانم که صدای تو همیشه در من فریاد می کشد
با تنی خسته و نفسی بریده و اشکی چکیده بر صورتم باز هم به راه خویش می خزم
در امتداد حزن آلود این زیستن چیست ؟
در انتهای خویشتنم کیست؟
مرا جسم و جانی نیست
بی حرکت خفته ام دراین دریای متلاطم
مرا از این امواج سر کش دیوانه وار نجات ده
مرا به ساحلی آرام ببر
و تا ابد بر من بتاب
چونان خورشیدی که تنم را گرم می کند
و چونان تبسمی که مرا غرق می کند
و چونان بوسه ای که مرا در عطش داغش ذوب می کند
عشقت را ببخش
ارزشت را با مقایسه كردن خود با دیگران پایین نیاور، زیرا همه ما با یكدیگر متفاوتیم.
اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه كه دیگران با اهمیت تصورمی كنند، تعیین نكن ، زیرا فقط تو می دانی كه چه چیزی برایت بهترین است.
با زندگی كردن در گذشته یا آینده زیستن در زمان حال را از دست نده حتی اگر یك روز در زمان حال زندگی كنی همه روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی كه هنوز چیزی را برای بخشیدن داری، هرگز ناامید نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای كه خودت دست از تلاش برداری.
از مواجه شدن با خطرات نترس، زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی كه بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
با گفتن این كه : یافتن عشق غیر ممكن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
سریعترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است.
سریعترین راه از دست دادن آن محكم نگاه داشتن آن است.
رویاهای خود را رها نكن. بدون رویا بودن یعنی نامید بودن و نا امیدی
یعنی این كه هیچ هدفی نداری.
زندگی یك مسابقه نیست، بلكه سفری است كه هر قدم از مسیر آن را باید لمس كرد و چشید.
زندگی شعری ست
که تو باید بسرایی آن را
یا بخوانی آ ن را
بشنوی آن را نیز
دست کم باید آن را تحسین کنی
تا از این راه به اردوی ترنم و طراوت برسی
کاش شاعر باشی... 

