| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
17
|
79
|
88/8/21 (12:00)
|
|
||
|
|
35
|
158
|
88/12/7 (18:49)
|
|
||
|
|
28
|
68
|
86/9/26 (17:50)
|
|
||
|
|
146
|
866
|
90/1/9 (13:15)
|
|
||
|
|
15
|
77
|
90/1/9 (13:08)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/9/10 (13:00)
|
|
||
|
|
3
|
17
|
89/6/17 (18:20)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/5/23 (17:39)
|
|
||
|
|
28
|
129
|
89/5/20 (18:45)
|
|
||
|
|
7
|
51
|
89/5/20 (18:19)
|
|
||
|
|
139
|
539
|
89/5/20 (18:18)
|
|
||
|
|
13
|
59
|
89/3/16 (14:32)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
89/3/16 (14:30)
|
|
||
|
|
79
|
433
|
89/3/16 (14:24)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
89/2/27 (15:29)
|
|
||
|
|
135
|
778
|
89/1/5 (16:23)
|
|
||
|
|
51
|
291
|
88/7/22 (02:26)
|
|
||
|
|
1
|
20
|
88/7/4 (22:30)
|
|
||
|
|
2
|
5
|
88/6/28 (15:07)
|
|
||
|
|
72
|
290
|
88/6/26 (00:51)
|
|
اى نور! اى نجابت زیباى ماندنى! *** اى شعر نابِ چشمِ تو پرشور و خواندنى!
اى اهل آسمان! نه! زمین! نه! خداىِ من *** دیوانه اى شدم كه شنیدى صداى من!
اى آبروى هرچه اقاقى است در جهان! *** اى مثل آبهاى جهان پاك و بیكران!
نه! تو بدورى از همه این زوالها! *** یادم نبود، پادشهِ بى مثالها!
باید تو را به اسم خودت خواند بى بدیل! *** نه اسمِ دیگرى بجز آن و از این قبیل!
باید به دامنِ تو توسّل كنم خدا! *** تنها به قدرتِ تو توكّل كنم خدا!
راهم نمى دهى كه بیایم ببینمت؟! *** راضى نمى شوى كه بیایم ببینمت؟!
این نامه را به اسمِ شما من نوشته ام *** قبل از شروعِ شعر سرودن نوشته ام
تا پاسخت به خانه لیلا نیامده است *** این زائرِ شكسته دل آنجا نیامده است!
سوگند مى خورم به خودت، دوست دارمت! *** هر روز روى دفترِ دل مى نگارمت
این شعر هم شبیه همیشه پر از غم است *** «چیزى شبیه عطرِ حضورِ شما كم است»
باور نمى كنم كه بخوانیش نازنین! *** لطفى بكن و شاعرِ این شعر را ببین
عرضم تمام! منتظرِ پاسخ شماست! *** این بنده حقیر كه كارش خدا خداست!
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت: اگر چه من همیشه در کنار تو هستم اما فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک در آن هنگام دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمییت ندارد ولی می توانی او را صدا کنی
مادر






چی بگم از کجا بگم دردم و با کیا بگم
از اون روزی که از دبیرستان اومدم دانشگاه فقط یک بار دیدمش اونم روز تولدم 2 سال پیش بوده تازه فهمیدم دنیا خیلی بی وفاست
راستی اسمش یادم رفت اسمش امین , امین احمدی