| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
17
|
79
|
88/8/21 (12:00)
|
|
||
|
|
35
|
158
|
88/12/7 (18:49)
|
|
||
|
|
28
|
68
|
86/9/26 (17:50)
|
|
||
|
|
146
|
866
|
90/1/9 (13:15)
|
|
||
|
|
15
|
77
|
90/1/9 (13:08)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/9/10 (13:00)
|
|
||
|
|
3
|
17
|
89/6/17 (18:20)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/5/23 (17:39)
|
|
||
|
|
28
|
129
|
89/5/20 (18:45)
|
|
||
|
|
7
|
51
|
89/5/20 (18:19)
|
|
||
|
|
139
|
539
|
89/5/20 (18:18)
|
|
||
|
|
13
|
59
|
89/3/16 (14:32)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
89/3/16 (14:30)
|
|
||
|
|
79
|
433
|
89/3/16 (14:24)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
89/2/27 (15:29)
|
|
||
|
|
135
|
778
|
89/1/5 (16:23)
|
|
||
|
|
51
|
291
|
88/7/22 (02:26)
|
|
||
|
|
1
|
20
|
88/7/4 (22:30)
|
|
||
|
|
2
|
5
|
88/6/28 (15:07)
|
|
||
|
|
72
|
290
|
88/6/26 (00:51)
|
|
برای نفر قبلیت یه شعر بگو...
این شعر می تونه براش یه پند یا یه ابراز محبت یا هرچیزه دیگه ای باشه..
چون شعری که قوی باشه هزاران حرف گفته و نا گفته در درون خودش داره...
حالا من واسه اولین نفر این شعر و می گم :
چنین گفت پیغمبر راستگوی ز گهواره تا گور دانش بجوی
می ترسم از فردایی بدون تو
لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با حترام سلامت می گویم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.
و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و
یادآوری خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش
كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.
ولی نیافتمت.
از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟
مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.
شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.
كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.
نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،
نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و
لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.
همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.
زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به
یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.
تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.
حق با تو بود
جدار آرزوهایم را می شکنم
همه را روانه می کنم
به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد
چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را
به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم
و باد پرپر کرد و برد
همیشه حق با تو بود...
می دانم
دستم به خورشید نمی رسد
چشمانم هم كه بیهوده
آسمان سرگردان را می پاید
راستش را بخواهی
حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید
شكل علامت سوال بشوم
تا جوابم را بدهی!
گاهی فراموش می كنم
برای درك فاصله ی من
تا غرور این حروف
اتنظار زیادی از تو دارم!
امان از دزدان واژه
تقصیر من نیست
باور كن قحطی واژه شده است
مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود
مرا چون علامت سوالی واژگون
كنار شعرش می گذاشت
اما تو همچنان ...
مهم نیست
دیگر كار از كار گذشته است
بعد از غروب نمناك نگاه من و تو
خورشید هم درد بی درمان گرفته است
آری حق با تو بود
دستم به خورشید نمی رسید!
قصه دوستی من و تو به قشنگیه خیاله
من و تو ماهی و آبیم که جدایی مون محاله
اگر تو باز نگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چراکه از عشق
رویینه تن ایم(احمد شاملو)
سلام كعبه! سلام آستان سبز سجودم
سلام قبله من! هستى ام! تمام وجودم
سلام عشق نجیبى كه صاف و ساده و پاكى
فداى نیم نگاهت تمام بود و نبودم
شب است و بسته ام احرام اشك را به نگاهم
شب است و منتظر یك طواف، كشف و شهودم
رسیده ام به تو در اوج عشق و شور و تغزّل
رسیده ام به تو در اولین پگاه صعودم
زلال و ساده و بى پرده مى سرایمت امشب
پس از گذشتن عمرى كه پرده دار تو بودم
دلم كبوتركى بود از نژاد تحیر
كه سربریده ام آنرا در آستان ورودم
به زیر بارش چشمان آشناى تو امشب
چه پاك و آبى و آرام و مهربان شده بودم!
مرا كبوتر این گنبد ستاره نشان كن
كه روى بام تو معنا شود فراز و فرودم
رسیده لحظه بدرود و مثل لحظه احرام
دوباره در تب لبّیك درگرفته وجودم!


فریاد من شکایت یه روح بی قراره
روح که خسته از همه زخمیه روزگاره
گلایه من از شماست حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختن پر شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه ادم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من بجز شرمندگی نیست

بی وفایم ، دانم که وفایی ندارم
آمدم تا رسم وفاداری به جای آورم 


دوستان عزیز و قدیمی من در کوچه باغ ، سلام ، من باز آمدم! 
بعد از مدتهای طولانی بار دیگر به کوچه باغ آمدم ، آن هم شرمنده تر از همیشه...
اما به همان خدا که بی تقصیرم ، مدتها درگیر کارهایی بودم که مجالی برای سر زدن به این کوچه باغ زیبا را پیدا نکردم... 
اما حال باز آمدم ، استوارتر و وفادار تر از همیشه..
:-S
کوچه باغ و کوچه باغیان مرا ببخشید... 


واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به اینکه شاید سحر یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه
حالا که رفته ای :
حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته وبی حوصله اند .
ترانه نمی خوانند.
شعر نمی شوند.
حالا که رفته ای پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبه رو
هیچ نمی خواند.
فقط می گویی:
کو کو؟
حالا که رفته ای کنارش می نشینم
گریه نمی کند.
دستش را می گیرم
گریه نمی کند
به پایش می افتم
گریه نمی کند.
نکند اتفاقی افتاده است
که شعر گریه نمی کند.
حالا که رفته ای
تعجب می کنم
همه کلمات مداد بر می دارند
همه ی کلمات شاعر شده اند.
قدرم رو میدونی یه روز
یادم میوفتی شب و روز
صدام تو گوشت می پیچه
مثل یه آه سینه سوز
حسرت یه لحظه نگاه
دلتنگ میشی بدجور برام
اون روزا دور نیست به خدا
حتی به خوابت نمیام