| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
17
|
79
|
88/8/21 (12:00)
|
|
||
|
|
35
|
158
|
88/12/7 (18:49)
|
|
||
|
|
28
|
68
|
86/9/26 (17:50)
|
|
||
|
|
146
|
866
|
90/1/9 (13:15)
|
|
||
|
|
15
|
77
|
90/1/9 (13:08)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/9/10 (13:00)
|
|
||
|
|
3
|
17
|
89/6/17 (18:20)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/5/23 (17:39)
|
|
||
|
|
28
|
129
|
89/5/20 (18:45)
|
|
||
|
|
7
|
51
|
89/5/20 (18:19)
|
|
||
|
|
139
|
539
|
89/5/20 (18:18)
|
|
||
|
|
13
|
59
|
89/3/16 (14:32)
|
|
||
|
|
2
|
16
|
89/3/16 (14:30)
|
|
||
|
|
79
|
433
|
89/3/16 (14:24)
|
|
||
|
|
2
|
13
|
89/2/27 (15:29)
|
|
||
|
|
135
|
778
|
89/1/5 (16:23)
|
|
||
|
|
51
|
291
|
88/7/22 (02:26)
|
|
||
|
|
1
|
20
|
88/7/4 (22:30)
|
|
||
|
|
2
|
5
|
88/6/28 (15:07)
|
|
||
|
|
72
|
290
|
88/6/26 (00:51)
|
|
او دلش می خواست بماند
همینجا...
زیر سایه ی مهربانت
اما گاهی...
ماندن، ضمانت بودن نیست
گاهی بودن، دلیلی برای دلتنگ نبودن نمی شود
گاهی هزار فاصله را می شود به یک نگاه، ساده پنداشت
گاهی هزار راه نرفته را، گریه می تواند کرد...
گاهی می شود بود...
می شود ماند...
با یک تبسم... یک نگاه... یک پرواز
ارتفاع دوست داشتنم این روزها، سر به فلک کشیده...
قصیده ی شعرهایم،
ناب ترین واژه ها را در تلاطم خطوط بازی می دهد
حال و هوای دست هایم این روزها،
زیر رعشه ی باد سخت می لرزد
و تو ای ناب ترین شعر حیات !
مبادا شانه هایت خمیده شود،
زیر روزمرگی قدم های من
مبادا شاخه ی نسترن،
در انحصار سکوت پر تلاطمت،
پژمرده ی بی رحمی ایام شود
مبادا بودنم عادت شود...!!
مبادا دلت بلرزد از این همه فاصله،
از این همه رنج، غربت... تنهایی
اختیار قلم پاک از دست رفته...
چه می گویم؟
تو و غربت؟ ...آشنای روزهای غریبم!
تو و رنج؟ .... آرامش نفس های خسته ام!
من و تنهایی...؟ مونس شبهای بی ستاره ام!
ما و دلتنگی؟...
وقتی حتی خدا... واژه ی مقدس دوست داشتن را به بهانه ی
ما مقدر می کند
وقتی حیای آغوش فراخ نرگس ها را، آسمان به یغما می برد
وقتی در جوار بی راهه نرسیدن.... به تو می رسم
به توای یگانه بهانه ی پاک زیستن...
به تو ای صاحبدل باغ نسترن های عاشق...
عهدی با من ببند...
که بمانی منتظرم!
همینجا...
زیر سایه ی خنک دست نوشته هایم...
در جوار سادگی حرف هایم...
و من نیز عهد می بندم...
که رسم عاشقی را سخت بر دیوار دلم بکوبم...
و دوستت بدارم...
از اینجا...
تا خدا...
با خدا....
11-گاهی كه دلم سراغ تو را می گیرد با دیدن جای خالی ات می رود كردی تو چنان كه باورم گشته دلم روزی زهجوم بی كسی میمیرد.
12- تو رفتی و احساس مرا بهانه كردی اشكهای مرا بدرقه و روانه كردی تو چگونه مرا فراموش و اسمان دلم را بی ستاره كردی.
13- در عمق تنهایی ام به گذشته می نگرم و هوای گریه دارم عهد بسته ام گاهی از باران و گاهی از چتر های خیس بنویسم وقتی ترانه هایم زنده می شوند بیشتر دل تنگ می شوم اخر ترانه های تو را به یاد می اورنند تو برام مثل دریایی كه موجهایت را میبینم و به یاد عظمت عشق می افتم.
14- غم اگر سیرم كند غصه اگر پیرم كند دست بزرگ اسمون اگر زمین گیرم كند بازم میگم دوستت دارم
قله خوشبختی
تو چنگ ابرای بهار افتادم و درنمیام
چشمامو سرزنش نکن از پسشون برنمیام
پیر شدم تو این قفس،یه کم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده
فکر نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز
این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خودپسند منقله�ی خوشبختی کجاست؟
ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز ، به پات می افتم که نری
تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن
فکر نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز
این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود
ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز ،به پات می افتم که نری
شاعر:حسین صفا
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی
فریدون مشیری

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سروپا
گفتم که نشانم بده در چمشه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز


سلام به محبوبه عزیزم 
بالاخره عضو شدم 

یكی از نوشته های قدیمی خودم رو هم تقدیم به شما و همه دوستان خوب، با ذوق و احساس این كلوپ میكنم 
البته این هم بگم كه عشق اول همون عشق آخره! عشق آخری كه با عشق ملموس زمینی میشه بهش رسید 
خداوندا
از من تا همه چیز تو گسترده ای،
از درون قلبم تا نی نی چشمانم،
و از چشمانم تا وسعت بیكران آسمان،
تا اشك های نیاز، تا وجودهای بی انتها.
خداوندا
گستره رحمتت را می بینم
در دل های رئوف،
در اشك های ندامت،
در دست های بخشنده،
و در شادی دل های درمانده.
خداوندا
تواناییم ده تا ببینم دیدنی هایی را كه توان دیدنم نیست.
خداوندا
گستره كرمت را می بینم
كه پهنه ی دلم را وسعت می دهد،
وسعتی بی انتها و دور از وصف،
وسعتی كه بتواند ذره ای از بزرگیت را دریابد.
خداوندا
احاطه ات را می فهمم
از من نا چیز من،
تا آفریده های غرق در ابهامت!
خداوندا
نیایشم را به درگاهت دریاب،
و وجود ناچیزم را بپذیر.
سربلند و پاینده باشید 
هنوز غبار بارون رو گونه هات نشسته
چشمات دروغ نمیگن به انتظار نشسته
یه سر سپرده میخاست وقتی که خواست بمیره
چشمات میگن عزیزم نگو که غیر از اینه
نیمه شب آواره و بی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوال
ما را باش خیال می کردیم همیشه یکی را داریم یکی که به وقت گریه سر روی شانه هاش بذاریم. ما را باش خیال می کردیم که یکی به فکرمان هست میان این همه وحشت توی این کوچه بن بست. ما را باش دل به کی بستیم چشم به راه کی نشستیم. ما که واسه خاطر تو قرق ماه را شکستیم وقتی خورشید حقیقت از خواب قصه برآشفت تازه فهمیدم چه آسان چشم تو به من دروغ گفت. هاج و واج رد نگاتو به گلای قالی دوختی بگو اون همه عشقو به چه قیمتی فروختی؟ تو به فکر من نبودی توی گرگ و میش مهتاب
مثل یه آینه شکستم تو ندیدی
صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت میگفتم نمی مونی
دیدی آخرش به حرف من رسیدی
پیچک های باغچمون خشک شد و پژمرد
خاطرات مارو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرف های تو خوش بود
دیدی آخرش چجور تو دست تو مرد