__
عنوان بحث
عاشق خدایی یا معشوق او ؟؟؟
12 خرداد 87 - 13:16
عاشق خدا هستی یا معشوق او ؟؟؟؟
پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
24
14 شهریور 1387 ساعت 17:53
نقل قول از : آزاده آزاد (محبوبه ساسانی)

بادام تلخ را گفتند از خدا بگو ............شکوفه کرد

من عاشق خدام
23
29 مرداد 1387 ساعت 12:39

تا چشم بهم میذاری میببنی عمر تموم شد

بین چهار تا دیوار وجودتو حروم شد

چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده

همین روزا میبینی که فرصتی نمونده

kai60z.jpg

22
27 مرداد 1387 ساعت 14:36

به كعبه گفتم تواز گلی و منم از گل، پس چرا باید به دور تو بگردم؟
 بگفتا تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم

bebknm.jpg

21
10 مرداد 1387 ساعت 18:46
بادام تلخ را گفتند از خدا بگو ............شکوفه کرد
20
29 تیر 1387 ساعت 03:49

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من

که زیک لرزش اشک بر رخ رهگذری

یا زنالیدن مادر به فراق پسری دل من می شکند .

چه دل است این دل من

که زتردی چو یکی ساقه ی بی تاب

به شتابی که تگرگ

بشکند ساقه و از هم بدرد  پیکر برگ

یا به آسانی یک شاخه ی گل می شکند

چه دل است این دل من

هر کجا اشک یتیمی رنجور می چکد برسر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غم زده با یاد پسر ملنده به جا

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من

در مزاری که زنی ناله کند

در عزای پسرش

یا یتیمی که ناله کند  در سوگ پدرش

دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه ی اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

ناله ی پیر زنی غمزده با دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه ی مر غ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد غریبی که برد دیده بسی

دل من می شکند

آن زمانی که به دنبال شهید

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می گرید زار همچنان ابر بهار

یا زمانی که بر سر مزار

به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

زخیال غم مردم دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

19
25 تیر 1387 ساعت 22:45

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست , دگر هیچ مگوی


من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلی , جز تو به سر هیچ مگوی


گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگوی


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگوی


ای نشسته تو در این خانه پر نقش خیال

خیز از آن خانه برون رخت ببند هیچ مگوی


من غلام قمرم, غیر قمر هیچ مگوی

18
17 تیر 1387 ساعت 20:28
نیایش برترین جلوه ی عشق است . نیایش با دعا خواندن تفاوت اساسی دارد . دعا خواندن از سر میجوشد و نیایش از دل . آنها كلمات اند و نیایش ، سكوت محض . خدا همه چیز ما را می داند ، بنابراین ، به كلمات ما احتیاجی ندارد . او پیش از آنكه ما بگوییم ، شنیده است . نیایش ، محاوره نیست ، بلكه ارتباطی است در سكوت و خلوت . نباید چیزی گفت ، نباید چیزی خواست ، نبایدچیزی طلب كرد ، زیرا پیشاپیش همه چیز داده شده است . خدا پیش از آن كه تو او را بخوانی ، تو را خوانده است . مولوی چه خوب گفته است كه ؛ اولیا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نیایش اند . در ساحت نیایش ، حتی فكر نیز باید خاموش شود . آنجا فقط چشمان خویش را ببند ، سر خویش را قدری فرو بیاور و مستغرق دریای او شو . در آن خلوت درون ، جایی كه كلمه ای رد و بدل نمی شود ، برای نخستین بار صدای نجواگر خداوند را می شنوی . این صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظیم می توان شنید . این صدا فقط در قلب طنین می اندازد . هنگامی كه دل را از هیاهوی دل مشغولی ها خالی كردی ، نجوای او به گوش می رسد . در واقع دل توست كه با تو سخن می گوید . دل در این هنگام ، همچون نی بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتی در این ساحت نیز پیام او در قالب كلمات به گوش نمی رسد ، بلكه او بی كلام سخن می گوید . او تو را با احساس سپاس و قدردانی سرشار می سازد و تو را لبریز از حضور حقیقت در ساحت جانت می كند . او همه ی این كارها را بدون واسطه كلمات انجام می دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه .
17
17 تیر 1387 ساعت 20:15

god   only

تو تو آغوش منو من توی آغوش خدا

بی تو نه ستاره  نه قصه و نه شعر صدا

دست تو دستمه انگاری دنیا با منه

آسمون و دریا و لحظه رویا با منه

16
9 تیر 1387 ساعت 12:14

عاشق خدا نفس منه

15
9 تیر 1387 ساعت 11:28

عاشق بزگری و عظمت و خوبی او... زبان قاصر از سخن بیشتر گفتن است

در جواب این مطلب فقط شعری از یکی از بزرگمردان مبارز تاریخ ایران جناب دکتر سعید فاطمی نقل مینمایم:

علت عاشق ز علت ها جداست...

 

14
9 تیر 1387 ساعت 02:11
بهار خانوم میشه اسم خواننده این شعر و بگید یا سرایندشو ممنونم؟
13
30 خرداد 1387 ساعت 23:57

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی ذوال/پرسه ای آغاز كردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال/از جدایی یك دو سالی می گذشت یك دو سال از عمررفت و بر نگشت/دل به یاد آورد اول بار راخاطرات اولین دیدار را/همچورازی مبهم و سربسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود/آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم آشیان شد با من او/دامنش شد خابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی/وای از آن شب زنده داری تا سحروای از عمری كه با او شد هدر/مست او بودم ز دنیا بی خبردم به دم این عشق می شد بیشتر/آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما اغاز شد/گفتمش در عشق پابر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل/گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان/شوق وصلت دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان/گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افزون شده/جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده/بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش/در سرم جز عشق او سودا نبود یهر كس جز او در این دل جا نبود/دیده جز به روی او بینا نبود همچون عشق من هیچ گلی زیبا نبود/روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت/پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت/آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس/یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود/بر سر پیمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود/با من دیوانه پیمان ساده بست .ساده هم آن عهد و پیمان را گسست/عشق من از من گذشتی خوش گذربعد از این حتی تو اسمم را نبر/خاطراتم را تو بیرون كن از سر دیشب از كف برفت فردا را نگر/آخر این یك بار از من بشنو پند بر من و روزگارم دل مبند/عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تارو پود/گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود.

12
29 خرداد 1387 ساعت 23:51

عاشق

11
28 خرداد 1387 ساعت 13:46
من عاشق عاشق شدنش هستم
10
25 خرداد 1387 ساعت 17:55

عاشق اویم که معشوقش هستم.

__