__
لیست بحث ها
  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
16
54
87/4/9 (12:14)
41
212
87/4/13 (01:03)
18
92
87/4/11 (00:58)
0
1
87/4/11 (00:38)
28
132
87/4/8 (22:44)
8
57
87/4/8 (22:43)
8
26
87/4/8 (22:39)
11
34
87/4/8 (22:37)
130
622
87/4/8 (22:33)
117
393
87/4/8 (08:52)
عنوان بحث
**کوچه باغ آشنایی کجاست**
8 بهمن 86 - 10:00

امروز که آمدم کلوب دیدم این بحث پاک شده جاش خالی بود یکی دیگه ایجاد کردم .

به نظر شما کوچه باغ آشنایی چه جاییست؟

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
11
8 تیر 1387 ساعت 22:37
شبی در امتداد سحر  ...

 

 شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

10
10 اردیبهشت 1387 ساعت 14:06
هر جا که صلح و صفا و صمیمیت باشه
9
10 اردیبهشت 1387 ساعت 10:17
ته این کوچه زه تاریکی شب بم بست است
سر این کوچه رقیبی دارم
که مرا می خواند
تن من راهی نیست
تن من خسته تراز پاییز است
تن من چرخش ایام کبودش کرده
یک صدا می خوانند
همه اعضاء کبود
که تو را راهی نیست
که تو را کاری نیست
می زنم نعره که فرو رفته اید به مرداب خیال
هست امید از این چرخش ایام سیاه
با همه تیرگی این شب سرد
با خودم می گویم
که امید است به صبحی روشن
که مرا باز برد به سر کوچه تنگ
تا ببینم رخ یاری
که به او می بالم
8
29 فروردین 1387 ساعت 00:16
گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه ای باش و به دشت آب بنشین.
گل باغ آشنایی ، گل من ، كجا شكفتی
كه نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتری كه پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی خط آبی پیامی.
نه بنفشه یی،
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه كبوتران پیغام
نه باغ های روشن!
گل من ، میان گلهای كدام دشت خفتی؟
به كدام راه خواندی
به كدام راه رفتی؟
گل من
تو راز ما را به كدام دیو گفتی؟
كه بریده ریشه مهر، شكسته شیشه ی دل.
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به امیدها نشستیم و به یادها شكفتیم.
در آن سیاه منزل،
به هزار وعده ماندیم
به یك فریب خفتیم...
7
8 اسفند 1386 ساعت 01:06

در کوچه باغ های تنهایی دل، در کنج دیوارهای ترک خورده،کنار جوی آبی که دیرزمانی است خشکیده،نشسته ام.آسمان در عزای غروب خورشید به خون نشسته است. دلم گرفته، دوست دارم گریه کنم، اما چه کنم که عقده دلم جز به دست او باز نمی شود. دلم می خواهد فریاد بکشم ، بگریم،زاری کنم،اما چه کنم که جز با دیدن روی او نمی توانم!

هم چنان منتظر با چشمانی نگران به آسمان چشم دوخته ام، چشمانم می گوید : وه چه زیباست، پنهان شدن خورشید در پشت کوه های مغرب و چه زیباست سرخی شفق در بیکران آبی رنگ آسمان!

دلم می گوید: چگونه می توان بدون او از این زیبایی لذت برد، غروب خورشید به اندازه ی طلوع آن زیبا نیست! چگونه می توان اشک همسایگان را دید و از دیدن غروب لذت برد؟!

در کوچه باغ های تنهایی دل، در کنج دیوارهای ترک خورده،کنار جوی آبی که دیرزمانی است خشکیده،نشسته ام. بوی خون همراه با غروب خورشید به مشام می رسد،دلم از هر چه غروب است به تنگ می آید، دوست دارم زبان بگشایم و نفرین کنم! بر کسانی که پشت کوه های مغرب برای آرامش شبانه و خواب غفلت خویش خورشید را قربانی می کنند! دوست دارم زمین و زمان را نفرین کنم اما چه کنم که زبانم نمی چرخد.

دیر زمانی است که آب جوی ما خشکیده،زبانم خشکیده، باغم خشکیده؛ آیا می شود که با آمدن خورشید دگرباره همه چیز رنگ و بوی حیات بگیرد؟! آیا می شود که با آمدنش حیات را برایمان به ارمغان آورد؟! آیا می شود…

در کوچه باغ های تنهایی دل، در کنج دیوارهای ترک خورده،کنار جوی آبی که دیرزمانی است خشکیده،نشسته ام… چشمانم را اشک پر کرده است

6
6 اسفند 1386 ساعت 01:01

گل من، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر.
مه من، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین.

گل باغ آشنایی، گل من، کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد.

نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه بدست مست بادی گل آتشین جامی
نه بنفشه یی نه بویی نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ های روشن

گل من، میان گل های کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی ، مه من
تو راز ما را به کدام دیو گفتی ؟
که بریده ریشه ی مهر ، شکسته شیشه ی دل
منم این گیاه تنها،
                       به گلی امید بسته...

همه شاخه ها شکسته!
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل
                    به هزار وعده ماندیم
                    به یک فریب خفتیم

5
27 بهمن 1386 ساعت 18:20

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

4
20 بهمن 1386 ساعت 16:55
بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 درون خود می بلعد ،
 تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
 در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
 و هرگاه تنها شدی تورا ببینم
 و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
 هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم
3
14 بهمن 1386 ساعت 18:59
کوچه باغ آشنایی جاییست که ما را به معشوق حقیقمان وصل می کند .
2
8 بهمن 1386 ساعت 14:57
چه سکوتی
وچه تاریکی دهشتناکی
عمق کوچه باغ برفیست
ردٌ پایی بر تن ِ برفِ سفید
رفته تا تهِ تاریکی کوچه
ردٌ پای عابری خسته وتنها
عابری بی خبراز سردی ِ این شب
بی خبراز سردی ِ این برف
عابری که به ما پشت کرده
می رود تا گم شود
تا به رنگِ تاریکی ِ تهِ آن کوچه شود
بی توجه به نگاه من وتو
به آن تابلوی برفی
سالهاست که می رود
و نمی رسد به مقصدی
او اسیر است
 
اسیر تابلویی برفی...
1
8 بهمن 1386 ساعت 10:29

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه ی عشق گذرانست

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم : حذر از عشق! ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

__