| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
142
|
893
|
91/3/1 (13:48)
|
|
||
|
|
790
|
3084
|
91/3/11 (17:09)
|
|
||
|
|
6
|
61
|
91/3/11 (17:07)
|
|
||
|
|
22
|
228
|
91/2/30 (15:48)
|
|
||
|
|
115
|
617
|
91/1/31 (11:09)
|
|
||
|
|
978
|
3185
|
91/1/11 (10:37)
|
|
||
|
|
46
|
245
|
91/1/11 (10:35)
|
|
||
|
|
205
|
875
|
90/12/4 (21:19)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/12/4 (11:07)
|
|
||
|
|
691
|
2395
|
90/12/3 (02:09)
|
|
||
|
|
155
|
644
|
90/12/3 (02:04)
|
|
||
|
|
11
|
50
|
90/11/25 (02:25)
|
|
||
|
|
218
|
927
|
90/9/26 (10:08)
|
|
||
|
|
1
|
11
|
90/9/11 (19:44)
|
|
||
|
|
1
|
20
|
90/9/11 (19:37)
|
|
||
|
|
252
|
1030
|
90/9/8 (14:14)
|
|
||
|
|
451
|
2020
|
90/9/8 (14:05)
|
|
||
|
|
260
|
1104
|
90/7/30 (21:23)
|
|
||
|
|
2
|
54
|
90/6/30 (17:45)
|
|
||
|
|
134
|
833
|
90/4/11 (18:07)
|
|

شخصیت خود را با استفاده از رنگ چشم بشناسیم
پایگاه خبری تقریب-سرویس اجتماعی: اگر بتوانیم شخصیت افراد را پیش از داشتن رابطه با آنها بشناسیم و یا حداقل در مورد چگونگی رفتار و اخلاق آنها حدس هایی بزنیم بدون شک این شناخت تاثیرات زیادی در رابطه ما داشته و کمک های فراوانی به ما خواهد کرد.
معمولا انسان ها برای به دست آوردن شناخت بیشتر از دوستان و اطرافیان خود و یا شناخت سطحی از کسانی که برای اولین بار با آنها رو به رو می شوند به گزینه های مختلفی پناه می برند که حدس زدن شخصیت طرف مقابل از روی لباس پوشیدن ،امضا و یا شیوه دست دادن او از جمله این امور است.
شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بی تاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را حل خواهد کرد . مطلب زیر که توسط یکی از انجمن های اینترنتی عربی منتشر شده است به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازد.
رنگ چشم سبز
رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده ای بالا دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا حدی خود رای و مغرور هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به دیگران سعی می کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.
رنگ چشم آبی
دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و شخصیتی حساس و شفاف دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران تحمیل می کنند و به همین نسبت جرات و شجاعت ویژه ای هم به خرج می زنند. قابل توجه است که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس دارند.
رنگ چشم مشکی
صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی هستند که در فضای شاعرانه ای زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند. بسیار سعی می کنند با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین دارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند.
رنگ چشم قهوه ای
چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه را که می خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که این افراد معنای عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.
رنگ چشم خاکستری
صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از شخصیتی آرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند و همیشه به دنبال آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و سنگین دل هستند.
رنگ چشم عسلی
با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند ولی با دیگران صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند. چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به دیگران تکیه کنند.
انگشت شماره 1
این انگشت نماد مسایل مادی و ثروت است و كسانی كه این انگشت را انتخاب میكنند، اقتصاد دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند.
انگشت شماره 2
این انگشت نماد كار میباشد و اشخاصی كه به این انگشت اهمیت بیشتری میدهند انسانهای کاری هستند و بطور كلی وجدان كاری خوبی دارند و موفقیت زیادی در كارها دارند.
انگشت شماره 3
این انگشت میزان اهمیت به خود فرد را نشان میدهد، افرادی كه این انگشت را انتخاب میكنند، در مورد همه چیز اول به خود اهمیت داده و تا حدودی خودپرست و خودخواه هستند.
انگشت شماره 4
این انگشت نماد محبت و عشق است و كسانی كه این انگشت را انتخاب میكنند، انسانهای احساساتی و عاطفی هستند و همواره به دنبال محبت و خوشحال كردن دیگران هستند.
انگشت شماره 5
این انگشت نماد خانواده و فرزند هست و كسانی كه به این انگشت علاقمند هستند، افرادی هستند كه به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترك و بطور كلی روابط بین افراد اهمیت میدهند.
من نتونستم بین انگشتام یکی شو انتخاب کنم چون هر کدوم اگه نباشه زیبایی دستام از بین میره توضیحش چیه مشتاقم بدونم ممنون
|
کدوم انگشتتو بیشتر دوست داری؟(شخصیت شناسی)* * |
|
ا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه كردهاید؟ تا به حال فكر كردهاید كه به کدامیك علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه كنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید. |
دیداری از ابیانه
یادداشت ها و نگاره ها از شاهین سپنتا
روستای سرخ فام ابیانه در ۴۰ کیلومتری شمال غربی نطنز در استان اصفهان و در دامنه کوه کرکس ، دریچه ای است به روی تاریخ و فرهنگ و هنر مردمان این سرزمین کهنسال . ابیانه را نه می توان در این چند سطر توصیف کرد و نه می توان از روزنه تنگ لنز دوربین به تصویر کشید.
برای « دیدن » ابیانه باید این درهای بسته را به روی خود بگشایی . باید هنگام وارد شدن به خانه هایش سرت را خم کنی و کمی زیر تاق های چوبی خانه هایش پای سخن پیرزنان و پیرمردانش بنشینی تا از لابه لای درددل هایشان ناگفته های زندگی مردم این سامان را بشنوی . باید در کوچه پس کوچه های ابیانه قدم بزنی و به هر پستو و آب انبار و زیارتگاه و نیاشگاه سرک بکشی تا بتوانی نادیده های فرهنگ مردم این سامان را ببینی. اگر می خواهی این « رویای شرقی » را با همه زیبایی هایش ببینی ، باید بگذاری آب باران که از ناودان های قدیمی اش شُر شُر به پایین می ریزد تو را خیس کند. باید بگذاری گونه های خیست با وزش نسیم کوهستان گُل بیاندازد . باید « خاکی بشوی » و بگذاری تا مچ پا در خاک خیس و سرخ و چسبناکش فرو بروی . باید برای سیراب شدن از راه پله های تاریک آب انبارهایش پایین بروی و کاسه دستانت را از آب گوارای برف و باران پر کنی و جرعه ای بنوشی و به ایزد بانوی آب ها درودی بفرستی.
خانه های ابیانه را پله پله روی هم ساخته اند ، توگویی می خواسته اند آدمی را پله پله از خاک تا افلاک بالا ببرند. تن پوش های مردم ابیانه هنوز مُد عوض نکرده اند .هیچ کس نتوانست کلاه دیگری بر سر این مردم بگذارد و هنوز هم همان کلاه های نمدین و چارقد های گُل گُلی را می توان بر سر پیرمردان و پیرزنان ابیانه دید. هنوز هم پرقدرت ترین زیباترین و گران بهاترین وسیله نقلیه در کوچه پس کوچه های ابیانه همان چارپای دراز گوش و سخت کوش است.
بیایید با هم در کوچه های باریک و پیچ پیچ ابیانه قدم بزنیم :

هنوز یکی از کوبه های قدیمی را بر روی این در پیر می توان دید. لولا ها زنگ زده اند اما در را هنوز می توان بست و می توان گشود. شاید اگر گروه های زیادی از جوانان این سامان به برون مرز کوچ نمی کردند امروز این در هنوز باز بود و مردی یا زنی داشت گرد و خاکش را می زدود. شاید دزدان اشیاء عتیقه به خود اجازه نمی دادند تا کوبه هایش را شبانه بدزدند و در بازار عتیقه فروشان اصفهان و تهران و کشورهای عربی خلیج فارس مفت بفروشند. هنوز راه درازی در پیش داریم بیایید کمی روی سکوهای این درگاه در کنار این مادر ابیانه ای بنشینیم.

اکنون شاید هنگام آن باشد که بیشتر در کوچه های ابیانه قدم بزنیم. شاید کسی در انتهای آن دالان چشم به راه من و تو باشد. آن بالا را نگاه کن شاید کسی از پشت آن پنجره دارد به من و تو نگاه می کند. کسی چه می داند او کیست؟! درست است که این روز ها در کوچه ها و پشت این درها و پنجره ها بیشتر پیرزنان و پیرمردان را می توان دید اما شاید روزگاری از پشت همین پنجره یک پسربچه بازیگوش یا یک دختر دَم بخت یا یک زن خانه دار در حالی که کودکش را به پشتش بسته و برایش لالایی می خواند ، دزدکی به بیرون نگاه می کرد و وقتی نگاهش به نگاه رهگذری دوخته می شد با شرم و به آرامی پرده را می انداخت و می رفت.

نگفتم شاید در آخر آن دالان کسی منتظر من و تو باشد! آن پیرزن را ببین ! نشسته تا من و تو برویم سرکه سیب و برگه سیب و عروسک و بازیچه و اسفند دانه از او بخریم. او هم مثل خیلی از پیرزن های قدیمی اینجا زیاد دلش نمی خواهد که هر گردشگری از گرد راه می رسد از او عکس بگیرد و توی مجله ها و کتاب ها و تارنماها به نمایش بگذارد. اما مهمان نوازی اش مانع از آن می شود تا خواهش من را برای عکس برداری رد کند . او لبخند همیشگی اش را بر لب دارد و زیر لب با من شوخی می کند و می گوید زودتر عکست را بگیر و برو تا همه مردم برای عکس گرفتن نریختند اینجا !

بیا برای سپاس از این همه مهربانی او هم که شده ، یک بطری سرکه سیب و یک بسته سیب خشک از او بخریم . می گوید خوردنش خیلی مفید است ، آدم را لاغر می کند و از سرماخوردگی پیشگیری می کند.
آن سوتر را نگاه کن ، همان چارپای سخت کوش و سربه زیر دارد از راه می رسد. به راستی در این کوچه های باریک و شیب دار خیلی به درد می خورد. شاید اجداد او نسل ها یاری رسان مردمان اینجا بوده اند و امروز او نیز هر باری را که بر روی دوشش بگذارند می برد و صدایش هم در نمی آید. شاید حداقل حُسن این مَرکب بی ادعا این باشد که هوا را آلوده نمی کند و کارت هوشمند سوخت هم نمی خواهد !
آن سوی کوچه ، آن خانه دو طبقه را می بینی؟ آن خانه زمانی برای خودش یکی از اعیان نشین ترین خانه های ابیانه بوده. آنجا زمانی برای خودش برو بیایی داشته. چه میهمانی ها که در این خانه داده اند و چه آدم های سرشناسی که به این خانه آمده اند. با این همه قدمت مثل مردم صبور اینجا ، هنوز هم پابرجاست.

این سوی کوچه را هم نگاه کن ! خانه ای دیگر اما با پنجره های بسته ! چرا هیچ کس پشت این پنجره ها نیست !؟ چرا هیچ کس نمی خواهد نور آفتاب از این پنجره ها به داخل خانه بتابد؟! آیا درون خانه کسی هست ؟! این خانه هم مثل خیلی از خانه ها یک کوبه دارد. خدا پدرشان را بیامرزد که همین یک کوبه را هم نکنده اند. بیا در بزنیم و به داخل برویم.
در را می کوبم اما کسی در را باز نمی کند. آیا این خانه خالی است؟! سرزمین مادری و خانه پدری را رها کره اند و کجا رفته اند؟! آیا در همین کشور نمی شد کار کرد و درس خواند و درس داد و زندگی کرد و پژوهش کرد ؟! آیا همه این ها که خود را در گوشه ای از دنیا تبعید کرده اند مشکل سیاسی داشته اند و از دست تعقیب دولتی ها گریخته اند ؟! چگونه است که این خانه پدری را رها می کنند و می روند و در یک جای دور از وطن می نشینند و از کیلومتر ها دورتر برای این خانه پدری دل می سوزانند؟! چرا نمی آیند پنجره های این خانه را بگشایند؟!

آتشکده اینجا که « هارپاک » نام دارد ، سالهاست خاموش شده است. اما پیرمرد مسجدی هر روز کف مسجد را آب و جارو می کند و در را به روی نمازخوانان می گشاید. من هم به داخل می روم تا کمی با خودم و خدای خودم خلوت کنم. سوی پرستش من نور است کوه و درخت و شکوفه های زیبای بهاری ابیانه و صدای راز و نیاز من در زمزمه نسیم صیحگاهی آنجا گم می شود. از فراز ایوان این مسجد قدیمی بیا با اهورای ایران نجوا کنیم و با هم برای این سرزمین کهنسال و مردمش دعا کنیم . شاید ...

آنجا را نگاه کن ! آن پنجره هنوز باز باز است ! آن مادر را نگاه کن دارد برای کودکش داستان می خواند. آن شمع روشن را کنار دستش ببین ! چراغ خانه آن ها هنوز روشن است! فکر می کنی آن مادر چه داستانی را دارد برای کودکش می خواند؟! هری پاتر می خواند یا مرد عنکبوتی یا آلیس در سرزمین عجایب یا سیندرلا یا تن تن و میلو !؟ ای کاش از جایی داستان های زندگی آرش و کاوه و رستم و بابک و آریوبرزن و کورش و آرتمیس و سیاوش به دستش می رسید و این ها را برای کودکش می خواند. کسی چه می داند شاید هم همین داستان ها را بخواند ! بیا برویم و خلوتشان را به هم نزنیم.
خسته شدی؟ تشنه ای ؟ آن آب انبار که می گفتم همین جاست. اگر نمی ترسی بیا از این پله ها پایین برویم و چند جرعه آب بنوشیم . تاق ورودی این آب انبار را ببین چقدر زیباست. آن دوردست ها روی آن کوه ها را ببین ، پُر از برف است. این آب انبار همیشه آب خواهد داشت و مردم اینجا اگر اینجا می ماندند ، هیچ گاه تشنه نمی ماندند.

ایوان آن خانه را می بینی ؟ آن سازه چوبی که آنجاست نشان می دهد که در اینجا هم در محرم به یاد شهدای کربلا مراسم نخل گردانی دارند . برخی پژوهشگران می گویند که ریشه این آیین بر می گردد به استوره سیاوش و سوگواری برای او . هرچه که هست امروز خیلی ها به اینجا می آیند تا این آیین را ببینند.

این کوچه کمی پهن تر از بقیه است. اینجا خودرو ها را هم راه می دهند. یکی به بالا می رود و یکی به پایین. یکی سنتی و یکی مدرن. یکی پر شتاب و یکی کم شتاب. من هر دو را در کنار هم و هر یک را در جای خود می پسندم . شما چطور ؟

دبستان دانشوری ابیانه امسال 60 ساله شد ، اما افسوس که درش بسته است و دیگر از آن هیاهوی کودکانه در آن خبری نیست. تنها کاری که برای این دبستان کرده اند این است که نامش را عوض کرده اند و نام یکی از شهدای عزیز ابیانه را که برای پاسداشت مرزهای این کهن بوم و بر جان سپرده بر رویش گذاشتند. زنده نگهداشتن یاد و نام آنانی که در راه میهن جان سپردند خیلی زیباست اما بهتر بود این کار زیبا را به روشی زیباتر انجام می دادند نه این که این نام پر افتخار را بر روی یک دبستان 60 ساله بگذارند. من مطمئنم اگر امروز شهید خلیلی هم زنده بود و از او می پرسیدیم در کدام دبستان درس خواندی می گفت : « دبستان دانشوری ابیانه » .

همین کار را با اردوگاه مختلط دانش آموزی ابیانه هم انجام داده اند و نامش را گذاشته اند « اردوگاه شهید قربانزاده ابیانه » . اما شوربختانه متروک و ویران رهایش کرده اند . شیشه ها شکسته. روی دیوارهایش شعارهای سیاسی - مذهبی نوشته اند . کاشیکاری سردرش را سوزانده اند و رهایش کرده اند و رفته اند . با خودم گفتم آیا دعوا تنها سر یک نام بود ؟ با هر نامی این ساختمان می توانست به محلی برای استراحت گردشگران ابیانه تبدیل شود. ای کاش می آموختند که سازندگی به معنی تعویض نامِ ساخته دست دیگران نیست. تو بساز و نامی را که دوست داری بر آن بگذار ، اما ویران نکن.

حق دارید باور نکنید. کمی از نزدیک تر نگاه کنید :

ای وای این در هنوز بسته است . انگار سال هاست که بسته است. آیا کسی به این خانه خواهد آمد ؟ آیا باز صدای مردان و زنان و کودکان ابیانه ای در این خانه طنین انداز خواهد شد؟ من هنوز صدای آن درودگری را که این تخته ها را برش داده می شنوم. چه هنری داشته آن استادکاری که این در زیبا را ساخته است . دستش درد نکند . خودش که نیست اما ای کاش نوادگانش بودند و ما لذت دیدن و باز و بسته کردن این در زیبا را با هم تقسیم می کردیم.

اگر از من بپرسید که زیبا ترین و ماندگارترین جلوه ای که در ابیانه دیدم و گویا ترین عکسی که گرفتم چه بود ؟ من این درخت پیر را به شما نشان می دهم که بریده شده و زخم زمان بر پیکرش نشسته اما از کنارش پاجوش های جوان را می شود دید که سبز شده اند و دارند رشد می کنند تا درختی سرسبز و تنومند شوند. این صحنه زیبا من را به یاد فرهنگ و تاریخ این ملت کهنسال می اندازد ، حتا اگر هزاران زخم بر پیکرش بزنند ، چون ریشه هایش در این خاک است باز هم سبز خواهد شد. شاید بهترین ارمغانی که من با خودم از ابیانه آوردم همین نکته باشد. ریشه را فراموش نکنیم تا دوباره سبز شویم .



شاید اگر زنده یاد فریدون مشیری امروز بود با هم این بخش از سروده اش را زمزمه می کردیم :
... من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقیست می مانم.
من از اینجا چه می خواهم ، نمی دانم !
امید روشنایی گرچه دراین تیرگی ها نیست ،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک ، با دست تهی
گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید
سرود فتح می خوانم ،
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت .
با سلام
جناب آرای هر نوشته و کتابی قابل اعتماد نیست. بسیاری از انها تحریف شده هستند.
نقل قول کردن بدون دلیل و مدرک کار بسیار آسانیست .من هرگز وارد بحث های قومی و تعصبی نشده و نخواهم شد اما تا اونجایی که به من مربوط میشه سعی در شناساندن فرهنگ اصیل آریایی به هموطنانم دارم چه شما و امثالهم بپسندید چه آن را اراجیف بدانید گرچه نوشته هایتان آنقدر افسانه ای و دور از ذهن میاید که کمتر عقل سلیمی انرا میپذیرد
اما من به ایرانی بودنم و اینکه از نسل آریاییها هستم افتخار میکنم. و این هم میدانم که هر قوم و قبیله ای دارای نقاط ضعف و منفی می باشد و هیچ ملیتی صد در صد ایده آل نیست. و من با علم به این موضوع به هویتم افتخار میکنم.به قول حافظ بزرگوار
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
امید که با تکیه بر فهم عمیق خود از مسائل سخن برانید نه به تقلید از دیگران
از اسکندر که در قران به ذوالقرنین نام برده می شود ، در کتاب خود می نویسد :
دستور دادم تمامی مردان پارس را بکشند و به زنان و دخترانشان تجاوز کنند تا نسل این قوم وحشی برای همیشه از روی زمین برداشته شود تا مردم در آسایش و خوشی زندگی کنند .
پوروچیستا (نماد آزادی زن در ایران باستان)
پوروچیستا نام کوچکترین دختر از سه دختر زرتشت، بود
نام و نام خانوادگی پوروچیستا بطور کامل پوروچیستا اسپنتمان هیچداسپان بود
پوروچیستا که در ایران باستان نام دختر بوده در دین یشت به معنای دانش والا آمده است
به عبارت دیگر واژه پوروچیستا به معنی پُربینش است
پوروچیستا از نخستین ایمان آورندگان به اهورا مزدا بوده است
در گات ها از هفت نفر به عنوان نخستین ایمان آورندگان یاد می شود که پوروچیستا نیز یکی از آنهاست
( این هفت نفر عبارتند از میدیوماه (پسر عموی اشو زردشت)، پوروچیستا (دختر کوچک اشو زردشت)، فرشوشتره (از خاندان ایرانی هوگو، پدر همسر اشو زردشت)، فریانا (از خاندان های تورانی) جاماسپ (از خاندان هوگو و همسر پوروچیشتا)، کی گشتاسپ و همسرش بانو هوتوسا (هر دو از خاندان های برجسته ایرانی) )
نحوه ازدواج پوروچیستا نیز بسیار جالب و نشان دهنده آزادی دختران ایران باستان در انتخاب همسرشان است
داستان پیوند دختر زرتشت، پوروچیستا در اوستا بخش یسنا، هات 53 (گات 53) آمده است که این داستان از دیدگاهای گوناگونی دارای ارزش فراوانی است. نحوه ازدواج پوروچیستا، بیانگر حقوق والای یک زن در نزر ایرانیان باستان است
در گات 53 نوشته شده است :
" ای پورچیستای اسپنتمان
ای جوانترین دختر زرتشت
اهورا مزدا آن کس را که به اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است به همسری تو می دهد ، پس با خرد خود همه پرسی کن و با پارسایی و دانش نیک رفتار کن "
این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد
ایرانیان باستان (زرتشتیان) خرد مقدس و حق انتخاب را از نعمت های خدا به انسان می دانستند و بنابراین دختران خود را به صورت تحمیلی وادار به ازدواج نمی کردند
در قسمتی دیگر از گات 53 شاهد گواه گیری زرتشت از پوروچیستا و جاماسب (جاماسپ وزیر گشتاسب شاه بودهاست. جاماسپ را از نخستین فیلسوفان ایرانی میدانند ) هستیم
این گواه گیری نمایان گر این است که ایرانیان برای ازدواج نزد موبدی می رفتند و او آنها را به همسری هم در می آورد
وسخن آخر این که پوروچیستا را می توان به عنوان نماد آزادی زن ایرانی در نظر گرفت . و داستان هایی که از وی نقل شده است نیز نمایانگر این است زنان نزد ایرانیان باستان دارای ارزش و احترام می بوده اند
میشه بگین این نماد آزادی زن ایرانی تا بحال کجا بوده ؟؟؟؟؟؟؟
چرا ما حتی اسم این فرد رو نشنیدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا میشه بگین کلمه آریای از کی تو ایران تو دهنا افتاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قدیمی ترین کتابی را که از کلمه آریای و کوروش و داریوش نام برده را برای ما بیان کنید ؟؟؟؟؟؟
میشه بگین فردوسی فاشیست چرا کلمه ای از آریایی و کوروش و داریوش و ... نیاورده است . ( می دونی که شاهنامه از نظر فاشیستی جزء اولین کتابهای دنیاست )
شما اول به این سوالات پاسخ بدید بعد اراجیف بی منبع خود را بیاورید .برای هر چیزی که نمی توان ریشه ای برای آن یافت که نمیان داستان بسرایند عزیزم .
فکر کنم اینجا را با جاهی دیگه اشتباه گرفتی عزیزم .
با سلام
جناب آرای هر نوشته و کتابی قابل اعتماد نیست. بسیاری از انها تحریف شده هستند.
نقل قول کردن بدون دلیل و مدرک کار بسیار آسانیست .من هرگز وارد بحث های قومی و تعصبی نشده و نخواهم شد اما تا اونجایی که به من مربوط میشه سعی در شناساندن فرهنگ اصیل آریایی به هموطنانم دارم چه شما و امثالهم بپسندید چه آن را اراجیف بدانید گرچه نوشته هایتان آنقدر افسانه ای و دور از ذهن میاید که کمتر عقل سلیمی انرا میپذیرد
اما من به ایرانی بودنم و اینکه از نسل آریاییها هستم افتخار میکنم. و این هم میدانم که هر قوم و قبیله ای دارای نقاط ضعف و منفی می باشد و هیچ ملیتی صد در صد ایده آل نیست. و من با علم به این موضوع به هویتم افتخار میکنم.به قول حافظ بزرگوار
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
امید که با تکیه بر فهم عمیق خود از مسائل سخن برانید نه به تقلید از دیگران
بابا فعال مدنی فارسها
ای آشکار کننده واقعیات آریایی
ای شکافنده تاریخ
ای تو که همه چیز را با دلیل بیان می کنی
ای تو همیشه جاوید
بیراهه میری عزیزم رها
اگه اون چشماتو باز کنی می بینی که منابع با رنگ زرد برای شما نئوشته شده است . در ضمن نیازی می بینید من بیا از اول بنویسم آریایی ها چه وحشی هایی بودند ؟ اینا قبلا تو بحثهای مختلف نوشته شده اند و دوستان باسوادتر از شما پا به فرار گذاشتند .
یوتاب (نماد دلیری و بی باکی ِ زن در ایران باستان)
" سپاه دشمن در ایران می تازد...
شهر ها سقوط می کنند ...
شوش و بابل و استخر تسلیم شده اند ...
اسکندر برای فتح پارسه حرکت می کند ...
اما در کوه های کهکیلویه ...
در تنگه های در بند پارس متوقف می شود ...
دشمن راه پیش ندارد ...
سپاهیان آریوبرزن و خواهرش یوتاب راه را بر دشمن بسته اند ...
نبرد در می گیرد ...
دشمن عقب می نشیند ...
و اما ...
خیانت ...
با خیانت یکی از ایرانیان دشمن سپاهیان آریوبرزن و یوتاب را محاصره می کند ...
اما ایرانیان حلقه ی محاصره ی دشمن را می شکنند ...
آریوبرزن و یوتاب به پارسه می روند ...
اما ...
پایتخت قبل از رسیدن آنها سقوط کرده است ...
سپاهیان نا امید ...
در روبرویشان دشمن ...
و در عقب شان هم دشمن ...
خواهر و برادر ...
دلیر و بی باک ...
جنگ با دشمن ...
و مرگ در راه میهن"
یوتاب در لغت به معنی درخشنده و بیمانند است
از یوتاب به عنوان یکی از سردارن زن ایرانی نام برده اند
یوتاب خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است
وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد
از یوتاب به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 پس از میلاد نیز یاد شده است
آریو برزن و یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند
به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار است ، آن سرها که رفته !
ز مستی برسر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسر ها که رفته
پوروچیستا (نماد آزادی زن در ایران باستان)
پوروچیستا نام کوچکترین دختر از سه دختر زرتشت، بود
نام و نام خانوادگی پوروچیستا بطور کامل پوروچیستا اسپنتمان هیچداسپان بود
پوروچیستا که در ایران باستان نام دختر بوده در دین یشت به معنای دانش والا آمده است
به عبارت دیگر واژه پوروچیستا به معنی پُربینش است
پوروچیستا از نخستین ایمان آورندگان به اهورا مزدا بوده است
در گات ها از هفت نفر به عنوان نخستین ایمان آورندگان یاد می شود که پوروچیستا نیز یکی از آنهاست
( این هفت نفر عبارتند از میدیوماه (پسر عموی اشو زردشت)، پوروچیستا (دختر کوچک اشو زردشت)، فرشوشتره (از خاندان ایرانی هوگو، پدر همسر اشو زردشت)، فریانا (از خاندان های تورانی) جاماسپ (از خاندان هوگو و همسر پوروچیشتا)، کی گشتاسپ و همسرش بانو هوتوسا (هر دو از خاندان های برجسته ایرانی) )
نحوه ازدواج پوروچیستا نیز بسیار جالب و نشان دهنده آزادی دختران ایران باستان در انتخاب همسرشان است
داستان پیوند دختر زرتشت، پوروچیستا در اوستا بخش یسنا، هات 53 (گات 53) آمده است که این داستان از دیدگاهای گوناگونی دارای ارزش فراوانی است. نحوه ازدواج پوروچیستا، بیانگر حقوق والای یک زن در نزر ایرانیان باستان است
در گات 53 نوشته شده است :
" ای پورچیستای اسپنتمان
ای جوانترین دختر زرتشت
اهورا مزدا آن کس را که به اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است به همسری تو می دهد ، پس با خرد خود همه پرسی کن و با پارسایی و دانش نیک رفتار کن "
این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد
ایرانیان باستان (زرتشتیان) خرد مقدس و حق انتخاب را از نعمت های خدا به انسان می دانستند و بنابراین دختران خود را به صورت تحمیلی وادار به ازدواج نمی کردند
در قسمتی دیگر از گات 53 شاهد گواه گیری زرتشت از پوروچیستا و جاماسب (جاماسپ وزیر گشتاسب شاه بودهاست. جاماسپ را از نخستین فیلسوفان ایرانی میدانند ) هستیم
این گواه گیری نمایان گر این است که ایرانیان برای ازدواج نزد موبدی می رفتند و او آنها را به همسری هم در می آورد
وسخن آخر این که پوروچیستا را می توان به عنوان نماد آزادی زن ایرانی در نظر گرفت . و داستان هایی که از وی نقل شده است نیز نمایانگر این است زنان نزد ایرانیان باستان دارای ارزش و احترام می بوده اند
با سلام
جناب آرای هر نوشته و کتابی قابل اعتماد نیست. بسیاری از انها تحریف شده هستند.
نقل قول کردن بدون دلیل و مدرک کار بسیار آسانیست .من هرگز وارد بحث های قومی و تعصبی نشده و نخواهم شد اما تا اونجایی که به من مربوط میشه سعی در شناساندن فرهنگ اصیل آریایی به هموطنانم دارم چه شما و امثالهم بپسندید چه آن را اراجیف بدانید گرچه نوشته هایتان آنقدر افسانه ای و دور از ذهن میاید که کمتر عقل سلیمی انرا میپذیرد
اما من به ایرانی بودنم و اینکه از نسل آریاییها هستم افتخار میکنم. و این هم میدانم که هر قوم و قبیله ای دارای نقاط ضعف و منفی می باشد و هیچ ملیتی صد در صد ایده آل نیست. و من با علم به این موضوع به هویتم افتخار میکنم.به قول حافظ بزرگوار
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
امید که با تکیه بر فهم عمیق خود از مسائل سخن برانید نه به تقلید از دیگران
چون این مباحث بالاتر از سطح این کلوب است من زیاد وارد نمی شوم فقط خواستم به این خانم ( رها ) بفهمانم که از چه نژاد و تیره ای هستند و زیاد به اون چرندیاتی که در مورد قوم وحشی آریایی به خودش دادند باور نداشته باشند .
در حکمت دینی آریایی آمده است : « اهورا مزدا زنان را به نیکوکاری واگذاشت ، اما زنان گریختند و به اهریمن روی آوردند . مزدا چاره ای اندیشید و نرسه خدای نر پانزده ساله را آفرید و او را برهنه در پی اهریمن آویخت تا زنان به او روی کنند و چنین شد و نخستین ختودت اهریمنی حاصل گشت . از این روی زنان زادۀ اهریمن و اهریمنی منش هستند . مزدا یار نیکو مردان است و اهریمن یار زنان . مزدا کوشید تا مردان نیک را از زنان دور دارد. در پی درگیری مزدا با اهریمن ، اهریمن شکست خورد و بی هوش شد . دیوان نتوانستند اورا به هوش آورند . جهی دختر اهریمن پدر را به هوش آورد . اهریمن سر جهی را بوسید . بازده این بوسه ، خون حیض بود که از جهی پدیدار گشت.. اهورا به زن گفت با آنکه پتیاره هستی و از جنس جهی دختر اهریمن میباشی تورا آفریدم ، تورا یاری میکنم زیرا مرد از تو زاده میشود ، با وجود این مرا آزار خواهی داد . اگر مخلوقی می یافتم که مرد از او زاده شود تو را نمی آفریدم . هرچه گشتم چیزی نیافتم که مرد از او زاده شود جز زنی که از جنس جهی پتیاره دختر اهریمن بود . »
وندیداد 2/972 975 1286 ->بندهشن. + زن در میراث آریایی هند