userinfo close

  ,

خوی


khoyliclub

تاسیس: 27 خرداد 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: غنی امین - معاونان
ای سر سبز وطن آذرآبادگان من از تو جدا یک نفس مبادا ایران من روزگارت در امان دور از دست گزند پشت ت ادامه »
ای سر سبز وطن آذرآبادگان من

از تو جدا یک نفس مبادا ایران من

روزگارت در امان دور از دست گزند

پشت تو می لرزه باز همچنان کوه سهند

سرافراز یاور ایران من پر غرور خاک ستار خان من

آنکه دلش می زند نبض جدایی در باد

با او سخن می گویم تا نگه دارد به یاد

آذرآبادگان من جان جانان من است قیمت رود ارس رگ ایران من است



(بچه ها این ایدی کلوب خوی هست که معاونان کنترلش میکنند برای گذاشتن کنفرانس تو یاهو ادد کنید ممنون میشیم از اونایی که برای بالا رفتن و پیشرفت کلوب قدم بر میدارند )

ID:ata_zaman
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
142
893
91/3/1 (13:48)
790
3084
91/3/11 (17:09)
6
61
91/3/11 (17:07)
22
228
91/2/30 (15:48)
115
617
91/1/31 (11:09)
978
3185
91/1/11 (10:37)
46
245
91/1/11 (10:35)
205
875
90/12/4 (21:19)
0
3
90/12/4 (11:07)
691
2395
90/12/3 (02:09)
155
644
90/12/3 (02:04)
11
50
90/11/25 (02:25)
218
927
90/9/26 (10:08)
1
11
90/9/11 (19:44)
1
20
90/9/11 (19:37)
252
1030
90/9/8 (14:14)
451
2020
90/9/8 (14:05)
260
1104
90/7/30 (21:23)
2
54
90/6/30 (17:45)
134
833
90/4/11 (18:07)

عنوان بحث

فاطی ترک قیزی , rosalinda_1369
فاطی ترک قیزی - 21:32 1387/11/8

***** تریبون ازاد*****

اینجا بحثی به عنوان تریبون ازاد داریم که هر کی هر چی دوست داره بنویسه تا دوستانم استفاده کنن.البته چیزای مفید بنویسین.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
رها مهر , nazaninama
رها مهر - 20:17 1388/08/24
44

 

 

شخصیت خود را با استفاده از رنگ چشم بشناسیم

پایگاه خبری تقریب-سرویس اجتماعی: اگر بتوانیم شخصیت افراد را پیش از داشتن رابطه با آنها بشناسیم و یا حداقل در مورد چگونگی رفتار و اخلاق آنها حدس هایی بزنیم بدون شک این شناخت تاثیرات زیادی در رابطه ما داشته و کمک های فراوانی به ما خواهد کرد.


معمولا انسان ها برای به دست آوردن شناخت بیشتر از دوستان و اطرافیان خود و یا شناخت سطحی از کسانی که برای اولین بار با آنها رو به رو می شوند به گزینه های مختلفی پناه می برند که حدس زدن شخصیت طرف مقابل از روی لباس پوشیدن ،امضا و یا شیوه دست دادن او از جمله این امور است.


شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم
گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بی تاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را حل خواهد کرد . مطلب زیر که توسط یکی از انجمن های اینترنتی عربی منتشر شده است به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازد.


رنگ
چشم سبز

رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده ای بالا دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا حدی خود رای و مغرور هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به دیگران سعی می
کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.


رنگ چشم آبی

دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و شخصیتی حساس و شفاف دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران تحمیل می کنند و به همین نسبت جرات و شجاعت وی‍ژه ای هم به خرج می زنند. قابل توجه است که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس دارند.


رنگ چشم مشکی

صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی
هستند که در فضای شاعرانه ای زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند. بسیار سعی می کنند با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین دارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند.


رنگ چشم قهوه ای

چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه
را که می خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که این افراد معنای عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.


رنگ چشم خاکستری

صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از شخصیتی آرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند و همیشه به دنبال آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و سنگین دل هستند.


رنگ چشم عسلی

با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند ولی با دیگران صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند. چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به دیگران تکیه کنند.



رها مهر , nazaninama
رها مهر - 20:14 1388/08/24
43
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو" اثر اگزوپری" را می‌شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد.
 
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می‌جنگید. او تجربه‌های حیرت آور خود را در مجموعه‌ای به نام لبخند گرد آوری كرده است.
 
در یكی از خاطراتش می‌نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند. او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان‌ها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد می‌نویسد:
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم.
 
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود.
 
فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد. نزدیك‌تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم ونمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم.
 
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دل‌های ما را پر كرد. می‌دانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد... ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم‌هایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود.
 
پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم: "اره ایناهاش"
 
او هم عكس بچه‌هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه‌ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشم‌هایم هجوم آورد. گفتم كه می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند.
 
چشم‌های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی‌آنكه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می‌شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنكه كلمه‌ای حرف بزند.
 
یك لبخند زندگی مرا نجات داد!

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 08:51 1388/03/10
42
جواب تست:


 

انگشت شماره 1
این انگشت نماد مسایل مادی و ثروت است و كسانی كه این انگشت را انتخاب می‌كنند، اقتصاد دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند.


انگشت شماره 2
این انگشت نماد كار می‌باشد و اشخاصی كه به این انگشت اهمیت بیشتری می‌دهند انسان‌های کاری هستند و بطور كلی وجدان كاری خوبی دارند و موفقیت زیادی در كارها دارند.

انگشت شماره 3
این انگشت میزان اهمیت به خود فرد را نشان می‌دهد، افرادی كه این انگشت را انتخاب می‌كنند، در مورد همه چیز اول به خود اهمیت داده و تا حدودی خودپرست و خودخواه هستند
.

انگشت شماره 4
این انگشت نماد محبت و عشق است و كسانی كه این انگشت را انتخاب می‌كنند، انسان‌های احساساتی و عاطفی هستند و همواره به دنبال محبت و خوشحال كردن دیگران هستند.


انگشت شماره 5
این انگشت نماد خانواده و فرزند هست و كسانی كه به این انگشت علاقمند هستند، افرادی هستند كه به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترك و بطور كلی روابط بین افراد اهمیت می‌دهند
.



غنی امین , ghani_amin
غنی امین - 17:38 1388/02/31
41

من نتونستم بین انگشتام یکی شو انتخاب کنم چون هر کدوم اگه نباشه زیبایی دستام از بین میره توضیحش چیه مشتاقم بدونم ممنون

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 01:08 1388/02/30
40

کدوم انگشتتو بیشتر دوست داری؟(شخصیت شناسی)**



ا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه كرده‌اید؟ تا به حال فكر كرده‌اید كه به کدامیك علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه كنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید.

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 17:19 1388/02/27
39

دیداری از ابیانه

 

یادداشت ها و نگاره ها از شاهین سپنتا

 

روستای سرخ فام ابیانه در ۴۰ کیلومتری شمال غربی نطنز در استان اصفهان و در دامنه کوه کرکس ، دریچه ای است به روی تاریخ و فرهنگ و هنر مردمان این سرزمین کهنسال . ابیانه را نه می توان در این چند سطر توصیف کرد و نه می توان از روزنه تنگ لنز دوربین به تصویر کشید.

برای « دیدن » ابیانه باید این درهای بسته را به روی خود بگشایی . باید هنگام وارد شدن به خانه هایش سرت را خم کنی و کمی زیر تاق های چوبی خانه هایش پای سخن پیرزنان و پیرمردانش بنشینی تا از لابه لای درددل هایشان ناگفته های زندگی مردم این سامان را بشنوی . باید در کوچه پس کوچه های ابیانه قدم بزنی و به هر پستو و آب انبار و زیارتگاه و نیاشگاه سرک بکشی تا بتوانی نادیده های فرهنگ مردم این سامان را ببینی. اگر می خواهی این « رویای شرقی » را با همه زیبایی هایش ببینی ، باید بگذاری آب باران که از ناودان های قدیمی اش شُر شُر به پایین می ریزد تو را خیس کند. باید بگذاری گونه های خیست با وزش نسیم کوهستان گُل بیاندازد . باید « خاکی بشوی » و بگذاری تا مچ پا در خاک خیس و سرخ و چسبناکش فرو بروی . باید برای سیراب شدن از راه پله های تاریک آب انبارهایش پایین بروی و  کاسه دستانت را از آب گوارای برف و باران پر کنی و جرعه ای بنوشی و به ایزد بانوی آب ها درودی بفرستی.

خانه های ابیانه را پله پله روی هم ساخته اند ، توگویی می خواسته اند آدمی را پله پله از خاک تا افلاک بالا ببرند. تن پوش های مردم ابیانه هنوز مُد عوض نکرده اند .هیچ کس نتوانست کلاه دیگری بر سر این مردم بگذارد و هنوز هم همان کلاه های نمدین و چارقد های گُل گُلی را می توان بر سر پیرمردان و پیرزنان ابیانه دید. هنوز هم پرقدرت ترین زیباترین و گران بهاترین وسیله نقلیه در کوچه پس کوچه های ابیانه همان چارپای دراز گوش و سخت کوش است.

بیایید با هم در کوچه های باریک و پیچ پیچ ابیانه قدم بزنیم :

 

                         00000055.jpg

هنوز یکی از کوبه های قدیمی را بر روی این در پیر می توان دید. لولا ها زنگ زده اند اما در را هنوز می توان بست و می توان گشود. شاید اگر گروه های زیادی از جوانان این سامان به برون مرز کوچ نمی کردند امروز این در هنوز باز بود و مردی یا زنی داشت  گرد و خاکش را می زدود. شاید دزدان اشیاء عتیقه به خود اجازه نمی دادند تا کوبه هایش را شبانه بدزدند و در بازار عتیقه فروشان اصفهان و تهران و کشورهای عربی خلیج فارس مفت بفروشند. هنوز راه درازی در پیش داریم بیایید کمی روی سکوهای این درگاه در کنار این مادر ابیانه ای بنشینیم.

00000048.jpg

اکنون شاید هنگام آن باشد که بیشتر در کوچه های ابیانه قدم بزنیم. شاید کسی در انتهای آن دالان چشم به راه من و تو باشد. آن بالا را نگاه کن شاید کسی از پشت آن پنجره دارد به من و تو نگاه می کند. کسی چه می داند او کیست؟! درست است که این روز ها در کوچه ها و پشت این درها و پنجره ها بیشتر پیرزنان و پیرمردان را می توان دید اما شاید روزگاری از پشت همین پنجره یک پسربچه بازیگوش یا یک دختر دَم بخت یا یک زن خانه دار در حالی که کودکش را به پشتش بسته و برایش لالایی می خواند ، دزدکی به بیرون نگاه می کرد و وقتی نگاهش به نگاه رهگذری دوخته می شد با شرم و به آرامی پرده را می انداخت و می رفت.

00000053.jpg

نگفتم شاید در آخر آن دالان کسی منتظر من و تو باشد! آن پیرزن را ببین ! نشسته تا من و تو برویم سرکه سیب و برگه سیب و عروسک و بازیچه و اسفند دانه از او بخریم. او هم مثل خیلی از پیرزن های قدیمی اینجا زیاد دلش نمی خواهد که هر گردشگری از گرد راه می رسد از او عکس بگیرد و توی مجله ها و کتاب ها و تارنماها به نمایش بگذارد. اما مهمان نوازی اش مانع از آن می شود تا خواهش من را برای عکس برداری رد کند . او لبخند همیشگی اش را بر لب دارد و زیر لب با من شوخی می کند و می گوید زودتر عکست را بگیر و برو تا همه مردم برای عکس گرفتن نریختند اینجا !

00000047.jpg

بیا برای سپاس از این همه مهربانی او هم که شده ، یک بطری سرکه سیب و یک بسته سیب خشک از او بخریم . می گوید خوردنش خیلی مفید است ، آدم را لاغر می کند و از سرماخوردگی پیشگیری می کند.

آن سوتر را نگاه کن ، همان چارپای سخت کوش و سربه زیر دارد از راه می رسد. به راستی در این کوچه های باریک و شیب دار خیلی به درد می خورد. شاید اجداد او نسل ها یاری رسان مردمان اینجا بوده اند و امروز او نیز هر باری را که بر روی دوشش بگذارند می برد و صدایش هم در نمی آید. شاید حداقل حُسن این مَرکب بی ادعا این باشد که هوا را آلوده نمی کند و کارت هوشمند سوخت هم نمی خواهد !

 

                       

آن سوی کوچه ، آن خانه دو طبقه را می بینی؟ آن خانه زمانی برای خودش یکی از اعیان نشین ترین خانه های ابیانه بوده. آنجا زمانی برای خودش برو بیایی داشته. چه میهمانی ها که در این خانه داده اند و چه آدم های سرشناسی که به این خانه آمده اند. با این همه قدمت مثل مردم صبور اینجا ، هنوز هم پابرجاست.

00000058.jpg

این سوی کوچه را هم نگاه کن ! خانه ای دیگر اما با پنجره های بسته ! چرا هیچ کس پشت این پنجره ها نیست !؟ چرا هیچ کس نمی خواهد نور آفتاب از این پنجره ها به داخل خانه بتابد؟! آیا درون خانه کسی هست ؟! این خانه هم مثل خیلی از خانه ها یک کوبه دارد. خدا پدرشان را بیامرزد که همین یک کوبه را هم نکنده اند. بیا در بزنیم و به داخل برویم.

در را می کوبم اما کسی در را باز نمی کند. آیا این خانه خالی است؟! سرزمین مادری و خانه پدری را رها کره اند و کجا رفته اند؟! آیا در همین کشور نمی شد کار کرد و درس خواند و درس داد و زندگی کرد و پژوهش کرد ؟! آیا همه این ها که خود را در گوشه ای از دنیا تبعید کرده اند مشکل سیاسی داشته اند و از دست تعقیب دولتی ها گریخته اند ؟! چگونه است که این خانه پدری را رها می کنند و می روند و در یک جای دور از وطن می نشینند و  از کیلومتر ها دورتر برای این خانه پدری دل می سوزانند؟! چرا نمی آیند پنجره های این خانه را بگشایند؟!

00000059.jpg

آتشکده اینجا که « هارپاک » نام دارد ، سالهاست خاموش شده است.  اما پیرمرد مسجدی هر روز کف مسجد را آب و جارو می کند و در را به روی نمازخوانان می گشاید. من هم به داخل می روم تا کمی با خودم و خدای خودم خلوت کنم. سوی پرستش من نور است کوه و درخت و شکوفه های زیبای بهاری ابیانه و صدای راز و نیاز من در زمزمه نسیم صیحگاهی آنجا گم می شود. از فراز ایوان این مسجد قدیمی بیا با اهورای ایران نجوا کنیم و با هم برای این سرزمین کهنسال و مردمش دعا کنیم . شاید ...

 

         00000060.jpg

 

آنجا را نگاه کن ! آن پنجره هنوز باز باز است ! آن مادر را نگاه کن دارد برای کودکش داستان می خواند. آن شمع روشن را کنار دستش ببین ! چراغ خانه آن ها هنوز روشن است! فکر می کنی آن مادر چه داستانی را دارد برای کودکش می خواند؟! هری پاتر می خواند یا مرد عنکبوتی یا آلیس در سرزمین عجایب یا سیندرلا یا تن تن و میلو !؟ ای کاش از جایی داستان های زندگی آرش و کاوه و رستم و بابک و آریوبرزن و کورش و آرتمیس و سیاوش به دستش می رسید و این ها را برای کودکش می خواند. کسی چه می داند شاید هم همین داستان ها را بخواند ! بیا برویم و خلوتشان را به هم نزنیم.

 

        

 

خسته شدی؟ تشنه ای ؟ آن آب انبار که می گفتم همین جاست. اگر نمی ترسی بیا از این پله ها پایین برویم و چند جرعه آب بنوشیم . تاق ورودی این آب انبار را ببین چقدر زیباست. آن دوردست ها روی آن کوه ها را ببین ، پُر از برف است. این آب انبار همیشه آب خواهد داشت و مردم اینجا اگر اینجا می ماندند ، هیچ گاه تشنه نمی ماندند.

 

                           

                            00000061.jpg

 

ایوان آن خانه را می بینی ؟ آن سازه چوبی که آنجاست نشان می دهد که در اینجا هم در محرم به یاد شهدای کربلا مراسم نخل گردانی دارند . برخی پژوهشگران می گویند که ریشه این آیین بر می گردد به استوره سیاوش و سوگواری برای او . هرچه که هست امروز خیلی ها به اینجا می آیند تا این آیین را ببینند.

 

00000052.jpg

این کوچه کمی پهن تر از بقیه است. اینجا خودرو ها را هم راه می دهند. یکی به بالا می رود و یکی به پایین. یکی سنتی و یکی مدرن. یکی پر شتاب و یکی کم شتاب. من هر دو را در کنار هم و هر یک را در جای خود می پسندم . شما چطور ؟

00000049.jpg

دبستان دانشوری ابیانه امسال 60 ساله شد ، اما افسوس که درش بسته است و دیگر از آن هیاهوی کودکانه در آن خبری نیست. تنها کاری که برای این دبستان کرده اند این است که نامش را عوض کرده اند و نام یکی از شهدای عزیز ابیانه را که برای پاسداشت مرزهای این کهن بوم و بر جان سپرده بر رویش گذاشتند. زنده نگهداشتن یاد و نام آنانی که در راه میهن جان سپردند خیلی زیباست اما بهتر بود این کار زیبا را به روشی زیباتر انجام می دادند نه این که این نام پر افتخار را بر روی یک دبستان 60 ساله بگذارند. من مطمئنم اگر امروز شهید خلیلی هم زنده بود و از او می پرسیدیم در کدام دبستان درس خواندی می گفت : « دبستان دانشوری ابیانه » .

00000062.jpg

همین کار را با اردوگاه مختلط دانش آموزی ابیانه هم انجام داده اند و نامش را گذاشته اند « اردوگاه شهید قربانزاده ابیانه » . اما شوربختانه متروک و ویران رهایش کرده اند . شیشه ها شکسته. روی دیوارهایش شعارهای سیاسی - مذهبی نوشته اند . کاشیکاری سردرش را سوزانده اند و رهایش کرده اند و رفته اند . با خودم گفتم آیا دعوا تنها سر یک نام بود ؟ با هر نامی این ساختمان می توانست به محلی برای استراحت گردشگران ابیانه تبدیل شود. ای کاش می آموختند که سازندگی به معنی تعویض نامِ ساخته دست دیگران نیست. تو بساز و نامی را که دوست داری بر آن بگذار ، اما ویران نکن.

00000066.jpg

حق دارید باور نکنید. کمی از نزدیک تر نگاه کنید :

00000063.jpg

ای وای این در هنوز بسته است . انگار سال هاست که بسته است. آیا کسی به این خانه خواهد آمد ؟ آیا باز صدای مردان و زنان و کودکان ابیانه ای در این خانه طنین انداز خواهد شد؟ من هنوز صدای آن درودگری را که این تخته ها را برش داده می شنوم. چه هنری داشته آن استادکاری که این در زیبا را ساخته است . دستش درد نکند . خودش که نیست اما ای کاش نوادگانش بودند و ما لذت دیدن و باز و بسته کردن این در زیبا را با هم تقسیم می کردیم.

00000065.jpg

اگر از من بپرسید که زیبا ترین و ماندگارترین جلوه ای که در ابیانه دیدم و گویا ترین عکسی که گرفتم چه بود ؟ من این درخت پیر را به شما نشان می دهم که بریده شده و زخم زمان بر پیکرش نشسته اما از کنارش پاجوش های جوان را می شود دید که سبز شده اند و دارند رشد می کنند  تا درختی سرسبز و تنومند شوند. این صحنه زیبا من را به یاد فرهنگ و تاریخ این ملت کهنسال می اندازد ، حتا اگر هزاران زخم بر پیکرش بزنند ، چون ریشه هایش در این خاک است باز هم سبز خواهد شد. شاید بهترین ارمغانی که من با خودم از ابیانه آوردم همین نکته باشد. ریشه را فراموش نکنیم تا دوباره سبز شویم .

00000057.jpg

00000064.jpg

00000067.jpg

شاید اگر زنده یاد فریدون مشیری امروز بود با هم این بخش از سروده اش را زمزمه می کردیم :

 

... من اینجا ریشه در خاکم.

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.

من اینجا تا نفس باقیست می مانم.

من از اینجا چه می خواهم ، نمی دانم !

امید روشنایی گرچه دراین تیرگی ها نیست ،

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک ، با دست تهی

                                                   گل بر می افشانم.

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید

سرود فتح می خوانم ،

                        و می دانم تو روزی باز خواهی گشت .  

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 17:16 1388/02/27
38
7
2 اردیبهشت 1388 ساعت 21:32

این چند روستای ناشناخته بسیار زیبا
 

تقریبا همه ما دست‌كم یك بار ساحل خزر یا غار علی‌صدر یا یكی از بناهای تاریخی شیراز و اصفهان و یزد را دیده‌ایم و نام كندوان و میمند و ماسوله و ابیانه و جواهرده را شنیده‌ایم و می‌دانیم آسیاب‌های آبی شگفت‌انگیز و شهر سوخته و زندان حضرت سلیمان و آرامگاه دانیال نبی(ع) كجاست، اما گردشگری در ایران، تنها در این چند منطقه خلاصه نمی‌شود و برای اثباتش كافی است بدانید تنها در وصف روستاهای هدف گردشگری كشورمان و عشایرش، مجموعه‌ای هشت جلدی نوشته شده و هنوز بسیاری از این روستاها معرفی نشده‌ و گمنام مانده‌اند.
مطالعه همین كتاب‌ها بود كه باعث شد به خیالمان برسد امسال مسافران نوروزی را دعوت كنیم، علاوه بر پاتوق‌های همیشگی سفرشان، به 10 روستای ناشناخته، اما مناسب گردشگری هم سری بزنند، از طبیعت دست‌نخورده لذت ببرند و همان وقت هم یادی از ما كنند.
پیش از آغاز سفرمان، لازم است از این‌كه خیلی از استان‌ها و روستاهایشان را به دلیل محدودیت جا، از قلم انداخته‌ایم، از هموطنانمان عذرخواهی كنیم. اكنون گاه رفتن است، بار سفر را بستید؟ آماده‌اید راه بیفتیم؟


كرمانشاه ـ هجیج
كفش‌هایتان لنگه به لنگه نمی‌شود
 

 
در یكی از وب‌نوشته‌ها درباره هجیج، قصه‌ای هست كه می‌گوید، پانصد سال پیش در هجیج، آسمان خسیس شد و خشكسالی بیداد كرد. اهالی روستا سراغ مردی متدین كه نسبش به امام موسی كاظم(ع) می‌رسید، رفتند تا برای باریدن باران، دعا كند. مرد دعا كرد و چشمه‌ای پر آب، دل خاك را شكافت و مرد از همان وقت، صاحب احترامی ویژه میان مردم شد و حتی پس از مرگش، بقعه‌ای به یادش ساختند به نام «بقعه سیدعبدالله» یا «بقعه كوسه هجیج».
كسی نمی‌داند این ماجرا درباره روستای هجیج و بقعه سیدعبدالله در كنار رودخانه سیروان، راست است یا تنها قصه‌ای ساده است برای سنگین شدن پلك‌های بچه‌های هجیجی، وقت خواب. مهم این است كه اهالی هجیج، اهل تسنن هستند، اما به امامزاده‌شان احترام می‌گذارند واین بقعه از پنج قرن پیش تاكنون سرپا بوده است و زیارتگاه دوستدارانش.
 

 
 

 
چند كار واجب است كه به محض رسیدن به هجیج باید انجام دهید، نخست این كه دست‌كم یك جفت گیوه مرغوب بخرید، چون پیشه بیشتر هجیجی‌ها، دوختن همین گیوه‌های فوق‌العاده است، دوم به چراگاه‌های خوش‌منظره «پیاز دول میشا» و «گاول» و‌ آبشار بل در نزدیكی روستا كه آب معدنی شفابخش دارد، سری بزنید و سوم اگر فرصت كردید از یكی از قدیم‌های ده بپرسید چرا هجیجی‌ها قاب‌های در و پنجره همه خانه‌های روستا را آبی آسمانی می‌كنند؟
ارای م , turk_oglan1320
ارای م - 11:50 1388/02/16
37
نقل قول از : رها مهر

با سلام

جناب آرای هر نوشته و کتابی قابل اعتماد نیست. بسیاری از انها تحریف شده هستند.

نقل قول کردن بدون دلیل و مدرک کار بسیار آسانیست .من هرگز وارد بحث های قومی و تعصبی نشده و نخواهم شد اما تا اونجایی که به من مربوط میشه سعی در شناساندن فرهنگ اصیل آریایی به هموطنانم دارم چه شما و امثالهم بپسندید چه آن را اراجیف بدانید گرچه نوشته هایتان آنقدر افسانه ای و دور از ذهن میاید  که کمتر عقل سلیمی انرا میپذیرد

اما من به ایرانی بودنم و اینکه از نسل آریاییها هستم افتخار میکنم. و این هم میدانم که هر قوم و قبیله ای دارای نقاط ضعف و منفی   می باشد و هیچ ملیتی صد در صد ایده آل نیست. و من با علم به این موضوع به هویتم افتخار میکنم.به قول حافظ بزرگوار

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی  آن درود عاقبت کار که کشت

امید که با تکیه بر فهم عمیق خود از مسائل سخن برانید نه  به تقلید از دیگران

 


 

 

از اسکندر که در قران به ذوالقرنین نام برده می شود ، در کتاب خود می نویسد :

دستور دادم تمامی مردان پارس را بکشند و به زنان و دخترانشان تجاوز کنند تا نسل این قوم وحشی برای همیشه از روی زمین برداشته شود تا مردم در آسایش و خوشی زندگی کنند .

 

ارای م , turk_oglan1320
ارای م - 11:47 1388/02/16
36
نقل قول از : رها مهر

 

پوروچیستا (نماد آزادی زن در ایران باستان)

 

 

پوروچیستا نام کوچک‌ترین دختر از سه دختر زرتشت، بود

نام و نام خانوادگی پوروچیستا بطور کامل پوروچیستا اسپنتمان هیچداسپان بود

 

 پوروچیستا که در ایران باستان نام دختر بوده در دین یشت به معنای دانش والا آمده است 

به عبارت دیگر واژه پوروچیستا به معنی پُربینش است

 

پوروچیستا از نخستین ایمان آورندگان به اهورا مزدا بوده است

در گات ها از هفت نفر به عنوان نخستین ایمان آورندگان یاد می شود که پوروچیستا نیز یکی از آنهاست

( این هفت نفر عبارتند از میدیوماه (پسر عموی اشو زردشت)، پوروچیستا (دختر کوچک اشو زردشت)، فرشوشتره (از خاندان ایرانی هوگو، پدر همسر اشو زردشت)، فریانا (از خاندان های تورانی) جاماسپ (از خاندان هوگو و همسر پوروچیشتا)، کی گشتاسپ و همسرش بانو هوتوسا (هر دو از خاندان های برجسته ایرانی) )

نحوه ازدواج پوروچیستا نیز بسیار جالب و نشان دهنده آزادی دختران ایران باستان در انتخاب همسرشان است

داستان پیوند دختر زرتشت، پوروچیستا در اوستا بخش یسنا، هات 53 (گات 53) آمده است که این داستان از دیدگاهای گوناگونی دارای ارزش فراوانی است. نحوه ازدواج پوروچیستا، بیانگر حقوق والای یک زن در نزر ایرانیان باستان است

در گات 53 نوشته شده است :

" ای پورچیستای اسپنتمان

 ای جوانترین دختر زرتشت

 اهورا مزدا آن کس را که به اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است به همسری تو می دهد ، پس با خرد خود همه پرسی کن  و با پارسایی و دانش نیک رفتار کن "

این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد

 

ایرانیان باستان (زرتشتیان) خرد مقدس و حق انتخاب را از نعمت های خدا به انسان می دانستند و بنابراین دختران خود را به صورت تحمیلی وادار به ازدواج نمی کردند

 

در قسمتی دیگر از گات 53 شاهد گواه گیری زرتشت از پوروچیستا و جاماسب (جاماسپ وزیر گشتاسب شاه بوده‌است. جاماسپ را از نخستین فیلسوفان ایرانی میدانند ) هستیم

این گواه گیری نمایان گر این است که ایرانیان برای ازدواج نزد موبدی می رفتند و او آنها را به همسری هم در می آورد

 

وسخن آخر این که پوروچیستا را می توان به عنوان نماد آزادی زن ایرانی در نظر گرفت . و داستان هایی که از وی نقل شده است نیز نمایانگر این است زنان نزد ایرانیان باستان دارای ارزش و احترام می بوده اند

 


میشه بگین این نماد آزادی زن ایرانی تا بحال کجا بوده ؟؟؟؟؟؟؟

چرا ما حتی اسم این فرد رو نشنیدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا میشه بگین کلمه آریای از کی تو ایران تو دهنا افتاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قدیمی ترین کتابی را که از کلمه آریای و کوروش و داریوش نام برده را برای ما بیان کنید ؟؟؟؟؟؟

میشه بگین فردوسی فاشیست چرا کلمه ای از آریایی و کوروش و داریوش و ... نیاورده است . ( می دونی که شاهنامه از نظر فاشیستی جزء اولین کتابهای دنیاست )

 

شما اول به این سوالات پاسخ بدید بعد اراجیف بی منبع خود را بیاورید .برای هر چیزی که نمی توان ریشه ای برای آن یافت که نمیان داستان بسرایند عزیزم .

فکر کنم اینجا را با جاهی دیگه اشتباه گرفتی عزیزم .

ارای م , turk_oglan1320
ارای م - 11:45 1388/02/16
35
نقل قول از : رها مهر

با سلام

جناب آرای هر نوشته و کتابی قابل اعتماد نیست. بسیاری از انها تحریف شده هستند.

نقل قول کردن بدون دلیل و مدرک کار بسیار آسانیست .من هرگز وارد بحث های قومی و تعصبی نشده و نخواهم شد اما تا اونجایی که به من مربوط میشه سعی در شناساندن فرهنگ اصیل آریایی به هموطنانم دارم چه شما و امثالهم بپسندید چه آن را اراجیف بدانید گرچه نوشته هایتان آنقدر افسانه ای و دور از ذهن میاید  که کمتر عقل سلیمی انرا میپذیرد

اما من به ایرانی بودنم و اینکه از نسل آریاییها هستم افتخار میکنم. و این هم میدانم که هر قوم و قبیله ای دارای نقاط ضعف و منفی   می باشد و هیچ ملیتی صد در صد ایده آل نیست. و من با علم به این موضوع به هویتم افتخار میکنم.به قول حافظ بزرگوار

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی  آن درود عاقبت کار که کشت

امید که با تکیه بر فهم عمیق خود از مسائل سخن برانید نه  به تقلید از دیگران

 


 

 

 

بابا فعال مدنی فارسها

ای آشکار کننده واقعیات آریایی

ای شکافنده تاریخ

ای تو که همه چیز را با دلیل بیان می کنی

ای تو همیشه جاوید

بیراهه میری عزیزم رها

اگه اون چشماتو باز کنی می بینی که منابع با رنگ زرد برای شما نئوشته شده است . در ضمن نیازی می بینید من بیا از اول بنویسم آریایی ها چه وحشی هایی بودند ؟ اینا قبلا تو بحثهای مختلف نوشته شده اند و دوستان باسوادتر از شما پا به فرار گذاشتند .

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 11:19 1388/02/16
34

 

 

یوتاب (نماد دلیری و بی باکی ِ زن در ایران باستان)

" سپاه دشمن در ایران می تازد...

شهر ها سقوط می کنند ...

شوش و بابل و استخر تسلیم شده اند ...

اسکندر برای فتح پارسه حرکت می کند ...

اما در کوه های کهکیلویه ...

در تنگه های در بند پارس متوقف می شود ...

دشمن راه پیش ندارد ...

سپاهیان آریوبرزن و خواهرش یوتاب راه را بر دشمن بسته اند ...

نبرد در می گیرد ...

دشمن عقب می نشیند ...

و اما ...

خیانت ...

با خیانت یکی از ایرانیان دشمن سپاهیان آریوبرزن و یوتاب را محاصره می کند ...

اما ایرانیان حلقه ی محاصره ی دشمن را می شکنند ...

آریوبرزن و یوتاب به پارسه می روند ...

اما ...

پایتخت قبل از رسیدن آنها سقوط کرده است ...

سپاهیان نا امید ...

در روبرویشان دشمن ...

و در عقب شان هم دشمن ...

خواهر و برادر ...

دلیر و بی باک ...

جنگ با دشمن ...

و مرگ در راه میهن"

یوتاب در لغت به معنی درخشنده و بیمانند است

از یوتاب به عنوان یکی از سردارن زن ایرانی نام برده اند

 یوتاب خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است

وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد

از یوتاب به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 پس از میلاد نیز یاد شده است

آریو برزن و یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند

به پاس هر وجب خاکی از این ملک          چه بسیار است ، آن سرها که رفته !

ز مستی برسر هر قطعه زین خاک           خدا  داند  چه  افسر  ها  که  رفته  

 

 

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 11:18 1388/02/16
33

 

پوروچیستا (نماد آزادی زن در ایران باستان)

 

 

پوروچیستا نام کوچک‌ترین دختر از سه دختر زرتشت، بود

نام و نام خانوادگی پوروچیستا بطور کامل پوروچیستا اسپنتمان هیچداسپان بود

 

 پوروچیستا که در ایران باستان نام دختر بوده در دین یشت به معنای دانش والا آمده است 

به عبارت دیگر واژه پوروچیستا به معنی پُربینش است

 

پوروچیستا از نخستین ایمان آورندگان به اهورا مزدا بوده است

در گات ها از هفت نفر به عنوان نخستین ایمان آورندگان یاد می شود که پوروچیستا نیز یکی از آنهاست

( این هفت نفر عبارتند از میدیوماه (پسر عموی اشو زردشت)، پوروچیستا (دختر کوچک اشو زردشت)، فرشوشتره (از خاندان ایرانی هوگو، پدر همسر اشو زردشت)، فریانا (از خاندان های تورانی) جاماسپ (از خاندان هوگو و همسر پوروچیشتا)، کی گشتاسپ و همسرش بانو هوتوسا (هر دو از خاندان های برجسته ایرانی) )

نحوه ازدواج پوروچیستا نیز بسیار جالب و نشان دهنده آزادی دختران ایران باستان در انتخاب همسرشان است

داستان پیوند دختر زرتشت، پوروچیستا در اوستا بخش یسنا، هات 53 (گات 53) آمده است که این داستان از دیدگاهای گوناگونی دارای ارزش فراوانی است. نحوه ازدواج پوروچیستا، بیانگر حقوق والای یک زن در نزر ایرانیان باستان است

در گات 53 نوشته شده است :

" ای پورچیستای اسپنتمان

 ای جوانترین دختر زرتشت

 اهورا مزدا آن کس را که به اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است به همسری تو می دهد ، پس با خرد خود همه پرسی کن  و با پارسایی و دانش نیک رفتار کن "

این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد

 

ایرانیان باستان (زرتشتیان) خرد مقدس و حق انتخاب را از نعمت های خدا به انسان می دانستند و بنابراین دختران خود را به صورت تحمیلی وادار به ازدواج نمی کردند

 

در قسمتی دیگر از گات 53 شاهد گواه گیری زرتشت از پوروچیستا و جاماسب (جاماسپ وزیر گشتاسب شاه بوده‌است. جاماسپ را از نخستین فیلسوفان ایرانی میدانند ) هستیم

این گواه گیری نمایان گر این است که ایرانیان برای ازدواج نزد موبدی می رفتند و او آنها را به همسری هم در می آورد

 

وسخن آخر این که پوروچیستا را می توان به عنوان نماد آزادی زن ایرانی در نظر گرفت . و داستان هایی که از وی نقل شده است نیز نمایانگر این است زنان نزد ایرانیان باستان دارای ارزش و احترام می بوده اند

 

رها مهر , nazaninama
رها مهر - 11:08 1388/02/16
32

با سلام

جناب آرای هر نوشته و کتابی قابل اعتماد نیست. بسیاری از انها تحریف شده هستند.

نقل قول کردن بدون دلیل و مدرک کار بسیار آسانیست .من هرگز وارد بحث های قومی و تعصبی نشده و نخواهم شد اما تا اونجایی که به من مربوط میشه سعی در شناساندن فرهنگ اصیل آریایی به هموطنانم دارم چه شما و امثالهم بپسندید چه آن را اراجیف بدانید گرچه نوشته هایتان آنقدر افسانه ای و دور از ذهن میاید  که کمتر عقل سلیمی انرا میپذیرد

اما من به ایرانی بودنم و اینکه از نسل آریاییها هستم افتخار میکنم. و این هم میدانم که هر قوم و قبیله ای دارای نقاط ضعف و منفی   می باشد و هیچ ملیتی صد در صد ایده آل نیست. و من با علم به این موضوع به هویتم افتخار میکنم.به قول حافظ بزرگوار

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی  آن درود عاقبت کار که کشت

امید که با تکیه بر فهم عمیق خود از مسائل سخن برانید نه  به تقلید از دیگران

 

ارای م , turk_oglan1320
ارای م - 12:59 1388/02/14
31

چون این مباحث بالاتر از سطح این کلوب است من زیاد وارد نمی شوم فقط خواستم به این خانم ( رها ) بفهمانم که از چه نژاد و تیره ای هستند و زیاد به اون چرندیاتی که در مورد قوم وحشی آریایی  به خودش دادند باور نداشته باشند .

 

ارای م , turk_oglan1320
ارای م - 12:55 1388/02/14
30

در حکمت دینی آریایی آمده است : « اهورا مزدا زنان را به نیکوکاری واگذاشت ، اما زنان گریختند و به اهریمن روی آوردند . مزدا چاره ای اندیشید و نرسه خدای نر پانزده ساله را آفرید و او را برهنه در پی اهریمن آویخت تا زنان به او روی کنند و چنین شد و نخستین ختودت اهریمنی حاصل گشت . از این روی زنان زادۀ اهریمن و اهریمنی منش هستند . مزدا یار نیکو مردان است و اهریمن یار زنان . مزدا کوشید تا مردان نیک را از زنان دور دارد. در پی درگیری  مزدا با اهریمن ، اهریمن شکست خورد و بی هوش شد . دیوان نتوانستند اورا به هوش آورند . جهی دختر اهریمن پدر را به هوش آورد . اهریمن سر جهی را بوسید . بازده این بوسه ، خون حیض بود که از جهی پدیدار گشت.. اهورا به زن گفت با آنکه پتیاره هستی و از جنس جهی دختر اهریمن میباشی تورا آفریدم ، تورا یاری میکنم زیرا مرد از تو زاده میشود ، با وجود این مرا آزار خواهی داد . اگر مخلوقی می یافتم که مرد از او زاده شود تو را نمی آفریدم . هرچه گشتم  چیزی نیافتم که مرد از او زاده شود جز زنی که از جنس جهی پتیاره  دختر اهریمن  بود . »

 

وندیداد 2/972 975 1286 ->بندهشن. + زن در میراث آریایی هند        

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.