userinfo close

  ,

هادی خرسندی


khorsandiclub

تاسیس: 24 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: کوچولو بازیگوش - معاونان
 

عنوان بحث

شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 23:39 1384/10/18

شعر های طنز هادی خرسندی...

بر سر من خورده دوش – کتیبهَ داریوش
خواب نه ؛ کابوس بود – شاد از اینم که زود – زخم سرم خورده جوش

کتیبهَ داریوش – پی سی تاریخی است
مونیتورش مرمری – فونت در آن میخی است – بدون کیبورد و موش

کتیبهَ مستطاب – کرده خدا را خطاب
گفته که عالیجناب – مرا سه باشد عذاب – بکن به این هر سه گوش

< یکی که بادا امان – مملکت از دشمنان >

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 12:29 1387/05/3
24

زیر گنبد کبود، پیرزنک رفته بود ....

" تو نوازنده ‌ی به آن خوبی - تار را حیف شد که میکوبی "

مژده ای دل که تارزن آمد
صاف از جانب وطن آمد

زیر آن «گنبد کبود» نشستبا سر و وضع پیرزن آمد

آنچنان داشت ژست و باد و بروت
که گمان میکنی شوپن آمد

یا مگر او جلیل شهناز است
که به نخوت به انجمن آمد

یا که ایشان شریف (فرهنگ) است
که چو بلبل به این چمن آمد

این همان است که پیمبر را
یاد آورد و در سخن آمد

گفت در یک پروسه روحی
حضرتش توی قلب من آمد!

نیز فرمود عاشقم به علی
در دلم عشق این دو تن آمد!

***************

تارزن جان تو هم درین کشور
بهر ملت نرو سر منبر

صبح تا شب حکومت آخوند
از علی گفته است و پیغمبر

نیستی شیخ تو؛ هنرمندی
پس بگو بهر مردمان ز هنر

به دلت عشق کس اگر آمد
نبرش توی کوچه و معبر

هست در جان هر هنرمندی
عشقی و شوری و شرار و شرر

علنی کردن و تظاهر را
نپسندند اهل فهم و نظر

پیش از این هم تو در دل و جانت
بوده انگیزه ی کسان دگر

هیچ از عشق آن کسان گفتی
قصه و داستان و نقل و سمر؟

کردی اعلام توی مطبوعات
که چه داری به دل؟ به سینه؟ به سر؟

پس چرا این زمان شدی شفاف؟
ناگهانی زده کلاغت پر؟

فاشگوئی کنی به اینترنت
که شدی پایبوس آن دو نفر

چیست این حالت گلاسنوستی؟
راستی از رفیق ها چه خبر؟

هست لابد یکی به مسجد مجد
شاغل روضه ی علی اکبر

آن یکی سینه زن به هیئت هاست
زینب تعزیه است آن دیگر

سومی میرود که بفروشد
داس و چکش به مارکت محشر

تو هم آنقدر دور چرخیدی
که فتادستی و تلنگت در!

تار با نرخ روز میزنی و
گاه از نرخ روز ارزانتر

با خود البته هرچه خواهی کن
این میان آبروی ساز مبر

تو نوازنده ‌ی به آن خوبی
تار را حیف شد که میکوبی
 
 
جوابیه :
 
نامه سرگشادهء م.سحرـ محمد جلالیبه : ـ هادی خرسندی
در بارهء : محمد رضا لطفی

این مثنوی پس از خواندن یک شعر طنز آمیز از هادی خرسندی و اطلاع از روش و اظهارات اخیر هنرمند نوازندهء بسیارخوب و خوش پنجه ، محمد رضا لطفی سروده شد. امیدوارم این دوست پیشین و همدورهء دانشکدهء من در سالهای پنجاه چندان دلخور نشود و اگر شد ، ظاهر شعر را نبیند و اندکی به باطن و حقیقت مکنون در آن بیاندیشد زیرا هم برای هنر و فرهنگ خوب خواهد بود و هم برای شخص هنرمند که جناب ایشان باشند.ـ

یک سلام بزرگ ای هادی
که به ذوق و به طنز استادی

آنچه گفتی تمام خوبی بود
سوزن ِنغزِ خالکوبی بود

این جوان شام ِ توده ای خورده ست
لیموی چپ به ماهی افشرده ست

کرده ضمن ترانه و تصنیف
از امام ِ حرامیان تعریف

توی «خطِ امام ِضد سیا»ـ
خوانده آواز « مرگ بر آمریکا»ـ

ـ«ضد امپریالیسم» ساز زده
نغمه های جگرگداز زده

بعد ، وقتی امام ِ خوش خطـّان
حزب او را نشانده در زندان

ساز یحیی به دوش از کشور
جانبِ غرب کرده عزم سفر

سوی امپریالیسم لغزیده
به همان آمریکا پناهیده

کاسهء تار را دَمر کرده
ریش خود را دراز تر کرده

کرده با اهل خانقه خویشی
رفته در سلک ِ زُهد و درویشی

اندکی با زمانه لـَج کرده
راهِ چپ را به راست کج کرده

خوانده : هو حق مَدد هُوَاَلحق هو
ریش جنبانده پیش ، چون جارو

سالها کرده حالها با ساز
دست در دست اهل ِغمزه و ناز

کرده موی بلند را شانه
شده شمعی به جمع ِ پروانه

یک قبای سفید پوشیده
باده از دست یار نوشیده

خوانده در شور و دشتی و ماهور
زده بر سیم آخر ِ تنبور

ای دل ای خدا خدا کرده
با خدا اندکی صفا کرده

بعد آرام ضمن حُسن ِصفا
دست برده ست لای پای خدا

تا کند روز بعد جای دگر
با خدای دگر ، صفای دگر

اینچنین است این هنرپیشه
سخت خوش ذوق و سخت بی ریشه

پنجه دارد نظیر شهنازی
لیک با پنجه می کند بازی

تا چه پیش آورد خدای غفور
پنجه در موی یار یا تنبور

پنجه هرجا که رفت نیک بود
لطف حق با هنر شریک بود

هرکه ماچی میان چِک دارد
دل اهل هنر نیازارد

ماچ ِامروز جوفِ پاکت ِ دوست
مزدِ مضراب ِ یاحق و یاهوست

مزد مضرابِ بعثتِ استاد
در دل غارِ اهل ِ استبداد

سالها بسته روی شیطان درب
روح پرورده تارزن درغرب

تا به اسلام ِ خویش برگردد
نغمه خوان ِ پیامبر گردد

قصه با چوب وسیم و پوست کند
دست در لای پای دوست کند

حال با دوست هم نشین گشته
مطربِ بزم اهل ِ دین گشته

نغمهء ساز را چو ارث پدر
می کند صرفِ پیر و پیغمبر

غافل از اینکه قصهء دل ساز
نیست کالا به دست تار نواز

تا ردای پیمبری پوشد
پس به هرکس که خواست بفروشد

آنچه در نغمه ها بوَد پنهان
همه راز است ، راز جاویدان

اوستادان که یاد دادندش
سوز در زخمه ها نهادندش

زان ندادند یاد ، ایشان را
تا کند صرف ، قوم و خویشان را

تا بَرد مثل کشک در بازار
بفروشد به زُبدة ُالتجُّار

نورعلیخان اگر شود زنده
ساز کوبد به فرق ِ سازنده

آی شاگردِ آن بزرگ استاد
اوستادت جواز ِ کسب نداد

زان نیاموخت نورعلیخانت
تا متاعش کنی به دکانت

رفت سی سال و رغم ِاهل هنر
یا دراین بزم یا در آن منبر

می فروشی هزار دستان را
بویه و زابل و عشیران را

می فروشی حصار و فیلی را
مویهء بدر و ناز لیلی را

می فروشی حزین و شورانگیز
بوسلیک و کرشمه و نیریز

این تجارتگه است یا هنر است
نکند ارث ِ باقی از پدر است؟

هرکه شاگرد نورعلیخان شد
اوستادی از اوستادان شد ،ـ

گر به دُکـّان نشست و نغمه فروخت
نه هنر ، بلکه تاجری آموخت

آنکه درویش خان مُرادش بود
میرزا عبدالله اوستادش بود

خائن است او اگر کند دُکــّان
زانچه میراث بُرد از استادان

زانکه میراث باستانی ماست
آنچه در ساز او به شور و نواست

حاصل رنج های سی قرنی ست
سوزِعشق است ، بوق ِ منبر نیست

گر درآورده ای به لطفِ هنر
خوش چنین در میان ِ سرها، سر

همه از لطف نغمه های تو اند
نغمه های تو آن خدای تو اند

حق نداری خدای نغمهء خویش
بفروشی به شیخ یا درویش

بفروشی به منقل و قوری
پیش ِ سردفتر کیانوری

نغمه هایی که پرده های تراست
دل ایرانیان در آن به نواست

ما که سی قرن داستان داریم
نغمه از عهدِ باستان داریم

تو نگهبان موزهء هنری
نه به دنبال کسب ، دربه دری !ـ

این امانت نگاه باید داشت
سر عزّت به راه باید داشت


م.سحر
پاریس 22.7.2008

 

بهزاد خدایی , amoo_behzad
بهزاد خدایی - 18:01 1385/05/7
23

خوبه..............................................

 

هادی خرسندی , hadikhorsandi
هادی خرسندی - 18:16 1385/04/31
22
به نظر تو قسمت بحث فقط باید بحث باشه چند روز دیگه شعرهای هادی خانو میارم تو مقالات
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 16:21 1385/04/17
21
گفته بودی که «فارسی شکر است»
ولی البته پر ز دردسر است

شکر فارسی گلوگیر است
این زبان واژه واژه اش خطر است

گر دهان را به نقد بگشائی
بهره نقد تو همه ضرر است
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 16:56 1385/02/18
20
گفته بودی که «فارسی شکر است»
ولی البته پر ز دردسر است

شکر فارسی گلوگیر است
این زبان واژه واژه اش خطر است

گر دهان را به نقد بگشائی
بهره نقد تو همه ضرر است
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 16:20 1385/02/3
19
وز صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین روز والنتاین بماند!
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 16:20 1385/02/3
18
وز صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین روز والنتاین بماند!
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 16:15 1385/02/3
17
وز صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین روز والنتاین بماند!
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 16:14 1385/02/3
16
والنتاین، روز عشق و عشقبازیست
حقیقی نیست البته، مَجازیست


کجا یک عاشقی این ادعا کرد
که حق عشق یک روزه ادا کرد

تو سرما میخوری، یک هفته باید
بخوابی تا مگر وقتش سرآید

چگونه عشق را با آن تب و سوز
توان دینش ادا کردن به یک روز

اگر داری خیال رفع تکلیف
بده پنجاه درصد نیز تخفیف

همان یک روزه را هم نیمه اش کن
به کادو دادنی هم بیمه اش کن

بکن با یار عشقی نیمه کاره
بگو باید که برگردم اداره!

ولی گر عاشقی را میشناسی
نباید با والنتاینش بلاسی

نمی مانی که تا یک روز درسال
زنی زنگ و کنی عشق و دهی حال

چو مجنون عاشق لیلا بمانی
در اوج بی زمانی، بی مکانی

که درد عاشقی مدت ندارد
غمش روز و شب و ساعت ندارد

زمان عشق اینسان مختصر نیست
بله عشق است این، سیزده بدر نیست!

***

شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 16:08 1385/02/3
15
فوریه را به همه عاشقان، همه عاشقان بی معشوق، همه معشوق های بی عاشق، همه عشق های بی عاشق و معشوق شادباش میگویم.

این دوبیتی تقدیمشان

ز هجر یار خود دلخونم امشو
پریشون از غم هجرونم امشو
نشستم دست تنها میکنم حال
خودم لیلی خودم مجنونم امشو



شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 23:05 1384/12/21
14
دوستان منتظریما
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 23:05 1384/12/21
13
دوستان منتظریما
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 09:44 1384/12/2
12
دلم میخواهد الزایمر بگیرم
که لبریز از فراموشی بمیرم

دلم خواهد ندانم در چه حال ام
کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام

نخواهم حافظه چندان بپاید
که تاریخ و رقم یادم بیاید

به تاریخ هزار و سیصد و کی؟
بریدند از نیستان ناله زن نی؟

به تاریخ هزار و سیصد و چند؟
ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟

نخواهم سال ها را با شماره
که میسازم به ایما و اشاره

به سال یکهزار و سیصد و غم
اصول سرنوشتم شد فراهم

به سال یکهزار و سیصد و درد
مرا آینده سوی خود صدا کرد

گمانم در هزار و سیصد و هیچ
شدم پویای راه پیچ در پیچ

ندانم در هزار و سیصد و پوچ
به چه امید کردم از وطن کوچ

نمیخواهم به یاد آرم چه ها شد
که پی در پی وطن غرق بلا شد

چگونه در هزار و سیصد و نفت
خودم دیدم که جانم از بدن رفت

ویرایش پیام
هادی  , hadych
هادی - 19:33 1384/11/14
11
دوست عزیز؛ این اسم مال کس دیگری‌ست، مال طنزنویس دیگری با نام هادی است که با همین نام، قبل‌تر کارهایش را در نشریه‌ای در ایران چاپ کرده. هادی خرسندی هم انگار به اشتباه اسم او را برداشته و یکی دو بار استفاده کرده. به نیابت از آن صاحبِ اصلی نام، فکر کنم بهتر باشد این اسم باباهادی عریان را بگذاریم برای آن‌که اول از آن استفاده کرده بود.
شمیم راسخیان , shamim_m_r
شمیم راسخیان - 20:40 1384/11/1
10
شعراشو بنویسین دیگه
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.