userinfo close

  ,

صدای شعر خراسان


khorasanpoem

تاسیس: 12 اسفند 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: تیام کریمی - معاونان
برادر جان خراسان است اینجا.......... سخن گفتن نه آسان است اینجا
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
1
90/8/25 (08:41)
0
2
90/5/3 (01:08)
981
514
89/7/13 (12:12)
3
111
89/3/27 (15:09)
2
30
89/3/27 (15:08)
2
49
89/3/27 (15:08)
2
57
89/3/27 (15:08)
0
3
89/3/7 (14:57)
0
5
89/2/27 (17:05)
0
0
88/11/24 (12:26)
4
183
88/6/13 (23:02)
0
3
87/9/30 (01:45)
0
35
86/4/16 (03:32)
11
149
85/11/23 (21:59)
8
47
85/10/19 (05:20)
0
129
85/10/18 (03:41)
0
10
85/9/23 (08:56)
0
15
85/7/30 (10:04)
1
30
85/7/29 (04:05)
0
9
85/5/29 (20:02)

عنوان بحث

تیام  کریمی , lawyer_tiam
تیام کریمی - 10:41 1385/01/1

با اینها زمستونو سر میکنم

بوی عیدی، بوی توت

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب


فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینها زمستونو سر میکنم

با اینها خستگی‌مو در میکنم !
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
مجتبی جم , jam42
مجتبی جم - 05:20 1385/10/19
8

شیرین شب یلدای تو گلباران باد

کین محفل انس جمله ی یاران باد

سوزم پر_ یاد تو بیاید سیمرغ

آتشکده در میانه ی باران باد

--------

اهالی این شب یلدایتان خوش

امید روشن فردایتان خوش

نیاکان را به نیکی یادشان باد

به آیینی چنین دلهایتان خوش

---------

بیاد مرحوم ناصر عبدالهی
---------
اونکه گاهی نصف شب سر می رسید

پشت پا به صبح یلدا زد و رفت

---------

می نوش ، گناه خوردنت گردن من

مسرور ، خدا سپردنت گردن من

هر چه نبود درو ستم بر تو رواست

مستی تو ؟بهشت بردنت گردن من

محسن عباسی , pipo99_11
محسن عباسی - 03:41 1385/01/15
7
ربطی نداره ولی من این شعرو خیلی دوست دارم

دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر سحر نزدیك است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریك است
خنده ای كو كه به دل انگیزم ؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم ؟
صخره ای كو كه بدان آویزم ؟
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیك غمی غمناك است


»ســــهـــراب«
نیلوفر ا , niloofar1
نیلوفر ا - 21:28 1385/01/14
6
من به تنهایی باغ

بعد یك خواب زمستانی می اندیشم

و به گلهای فروخفته به دامان سكوت



من به یك كوچه گیج

گیج ازعطراقاقیها می اندیشم

و به یك زمزمه عابرمست

كه ز تنهایی خود ناشاد است



من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی ماندن خود از شادی

بازمی اندیشم بازمی اندیشم!



ذهنم از خاطره ها سرشار است

وفروآمدن معجزه در هستی من

مثل خوشبختی من

دورترین حادثه است!

من به خوشبختی ماهیها می اندیشم

كه درآن وسعت آبی با هم

باز هم همراهند

من به یك خانه می اندیشم یك خانه دور

كه درآن فانوسی میسوزد

و به گلهای فراموشی آن گلدان می اندیشم

كه ز بی آبی پژمرده شدند!



من به تنهایی خویش

و به تنهایی باغ

و به یك معجزه می اندیشم.
مجتبی جم , jam42
مجتبی جم - 21:00 1385/01/14
5
نمی دانم چرا تنهایی ای دل
اسیر پنجه غمهایی ای دل

به صحرا می روی نالی ز هجران
به آبادی نداری جایی ای دل

مثال بچه بی مادری تو
به غم آیی برای كاهی ای دل

اگر یاری بسویت می كند رو
به سالی و به ماهی گاهی ای دل

برنجی و برنجانی نگارت
بگو از من چه را می خواهی ای دل

بسی ایام برنایی گذر شد
زمان عیش و بی پروایی ای دل

مرا موی سرم خاكستری شد
دگر راهی نمی پیمایی ای دل

بگو كی خانه ات سامان بگیرد
مگر با گور عهدی داری ای دل

خرابم كرده ای ای خانه بر باد
به عشقی بس كهن می پایی ای دل

نمی گنجد سه دلدارت به یك دل
اگر سر بر فلك می سایی ای دل

به ایران عاشق پیوسته ای تو
گرفتار رخ زهرایی ای دل

از این دو مقصد پاك اهورا
به تثلیث آمدی ترسایی ای دل

نه عمر نوح و آدم حاصل آید
نه من را نعمت موسایی ای دل

نه ایوبم كه صبر او توانم
نه بر من تو ید بیضایی ای دل

چو سر شد عمر فانی فرصتی نیست
نمی آید دم عیسایی ای دل

چو یوسف از ته چاهی رسیدم
ذلیخایم تو بر این راهی ای دل

نی داوودی و عشق سلیمان
تو بلقیسم نمایی گاهی ای دل

ترا نفرین كه جانم را بسوزی
كه هر دم عمر جم می كاهی ای دل
امیر آلین , alainamir
امیر آلین - 22:39 1385/01/3
4
زمستان عشق
کوچهء تنگ و تاریکی بود، کوچه ای که از هر دو طرف به بینهایت منتهی می شد، درست در وسط این کوچه خانه ای بزرگ و زیبا وجود داشت، خانه ای بزرگ و زیبا با تمامی امکانات ممکن. سالها بود که پسرکی تنها، در کنار پنجرهء نزدیک به شومینه ای همیشه گرم نشسته بود و به دانه های سپید رنگ برفی که از دل آسمان بی انتها می بارید نگاه می کرد، مدتها بود که اشک چشمانش را فرا گرفته بود و زمزمه ای بر لبانش جاری، در آن سوی پنجره گل بود و بلبلانی جفت جفت که پشت پنجره می نشستند و دانه های خیالی بر می چیدند، دانه هایی که هر کدام با طلوع خورشیدی جوانه می زد با غروب خورشیدی دیگر پشت پنجره می افتاد، اما پسرک فقط برف را می دید، خاطرات از خیالش می گذشت و همچنان اشک می ریخت. ناگهان کسی خانه را صدا زد، تا کنون چنین اتفاقی نیفتاده بود، صورت پر از اشکش را خشک نمود و به آرامی و با نا امیدی به سوی در روانه شد و در را باز کرد، اما او داشت می رفت.


- که هستی؟ چرا در زدی؟
- ببخشید فقط می خواستم! ...


هر دو در چشمان یکدیگر خیره شدیم، وای خدای من خودش بود، همانی که سالها انتظارش را می کشیدم، وجود نورانش قلبم را و نور وجودش کوچهء همیشه تاریک را روشن کرده بود، لبخندی زد، لبخندی زدم، دستم را گرفت و به طرف نوری که در سوی از کوچه دیده می شد شروع به دویدن کرد...
از خود بی خود شده بودم و فقط به در کنار او بودن می اندیشدم، وقتی به خود آمدم میان دریایی از گلهای سرخ لاله بودم، تا چشم کار می کرد گل بود گل و تنها کلبه ای کوچک در گوشه ای از لاله زار، دخترک دستم را رها کرد و جلوی من ایستاد، از ترس اینکه تنهایم نگذارد دستش را گرفتم، اما دستانش گرمی دقایق پیش را نداشت، چشمانم را بستم و دعا کردم، اما وقتی چشمانم را باز کردم به جای دست او تکهء شکستهء شاخه ای در دستم بود و با آن آتشی را زیر و رو میکردم که دیگر دوامی نداشت، ناراحت شدم و با خود گفتم چرا؟ آتش هم نفسهای آخرش را کشید و رو به خاموشی رفت، هر چه به اطرافم نگاه کردم خانه ای ندیدم، نه خانه ای بود و نه شومینه ای گرم، ای کاش در خانه می ماندم، ای کاش که آن چشمها را نمی دیدم.


پسرک دیگر نا امید شده بود ولی تصمیم خود را گرفت، بلند شد، ایستاد، به خود قامتی استوار گرفت و در جادهء بی انتها به سوی بینهایت به حرکت در آمد، اما استواری قامتش مدت زیادی به طول نینجامید، تکه چوب که برایش نمادی از او بود از دستش رها شد و مدتی بعد خودش نیز به روی زمین افتاد...


دریای گل زیباتر شده بود، دست او هنوز در دستم بود و دعا می کردم، دستش را کشید و به سوی کلبه روانه شد، من نیز به دنبال او دویدم، او خود را به کلبه رسانید و بدون اینکه از من یادی کند داخل شد، اما من هر چه می رفتم کلبه دورتر و دورتر می شد، خستگی راه توانم را بریده بود، گویا هزاران سال در راه بودم، دیگر وجودش را در قلبم احساس نمی کردم، تنها احساس من درختانی خشک و بی برگ در بیابانی بی آب و علف بود و چشمانم فقط پرندگانی را می دید که سالها بر روی این درختان نشسته بودند و انتظار بهار را می کشیدند، اما زمستان در این کویر پایانی نداشت.
در کویر برف می بارید، اما زمین خشکتر از همیشه بود، چندین خورشید در آسمان، اما سرما و سردی قلب پسرک، کبوتری به روی شانه اش نشست و گفت: به گذشته ات بیاندیش، لحظه هایی تلخ و همه سرشار از افکاری پوچ و آرزوهایی دست نیافتنی، تو اکنون به سوی سرنوشتی نا معلوم قدم بر می داری، ما نیز سالهاست که بر روی این درختها نشسته ایم و انتظار می کشیم، این جمله را گفت و پرید، پریدن کبوتر همانا و به روی زمین افتادن آن عاشق دل خسته همانا...
برف کم کم تمام می شد و هوا رنگ صبح به خود می گرفت، صدای اذان هم به گوش می رسید، مردم نیز نم نمک به رفت و آمد در می آمدند، تکه چوبی که ساعاتی پیش در آنجا افتاده بود دیگر به چشم نمی خورد، گویی قرار بود در دست دیگری جای گیرد، پسرکی هم که در گوشه ای افتاده بود کم کم ناپدید شد و تنها قلب مملو از نورش که از نور وجود کسی که فریب چشمانش را خورده بود روشن شده بود به طرف آسمان به حرکت در آمد و خورشیدی دیگر در آسمان شد، آری دیگر وجودش از بین رفته بود، اما هرگز نتوانسته بود، بگوید، نتوانسته سکوتش را بشکند و در آسمان ها فریاد بر آورد که چقدر او را دخترک را دوست دارد، هرگز نتوانسته بود خودش را از پشت میله های زندان عشق آزاد سازد، زندانی که تنها کلیدش در قلب صاحب چشمانی زیبا بود و تنها او می توانست از پشت شبهای غم آزادش کند. از تمام گذشته اش تنها خاکستر آتشی مانده بود که سالها می سوخت اما دیگر برای همیشه خاموش گشته و به فراموشی سپرده شده بود، کمی بعد نسیمی وزید و خاکسترش را نیز به دست باد داد.


اکنون، هر وقت تنها می شوم، توی کوچه های تنگ و تاریک خیالم قدم می زنم، اما وقتی به حقیقت نداشتن او می رسم اشک از چشمانم جاری می شود، گلهای خیالی از دریای گلهای همیشه سرخ لاله بر می چینم و با خیال بوی خوش آنها خوشم. در این دنیا مردم زیادی زندگی می کنند، هر یک از آنها سرنوشتی دارد، و تنها رفتار و اعمال و تصمیم گیری های صحیح یا اشتباه آنهاست که در تعیین سرنوشت شان و شاید هم سرنوشت دیگران نقش مهمی را ایفا می کند، سر نوشتی تلخ یا شیرین...


- که هستی؟ چرا در زدی؟
- ببخشید فقط می خواستم!، سردم بود فقط می خواستم دقایقی اینجا بمانم و زود بروم...

امیر آلین , alainamir
امیر آلین - 22:31 1385/01/3
3
مسافر

روزی که می خواستم از شهرمون برم
پیش هزاران چشم تو گریه میکردی
میگفتی با حسرت دیگه بر نمی گردی
حالا که بر گشتم با آرزوهایم
دست قشنگ تو در دست من سرده
میگه نگاه تو کاش کی که بر گرده
دل را اگر دادی به دیگری بگو بگو
از من تو پیدا کردی بهتری بگو بگو
دل را به این و آن سپردن خود بوود گناه
از بام من میخوای که بپری بگو بگو
دل را اگر دادی به دیگری بگو بگو
از من تو پیدا کردی بهتری بگو بگو
دل را به اینو آن سپردن خود بوود گناه
از بام من میخوای که بپری بگو بگو
گفتم که عمر این سفر کوتاه کوتاهه
گفتی که یاد من همیشه با تو همراهه
گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد
گفتی که منتظر نشستن آخرین راه
حالا که بر گشتم با آرزوهایم
دست قشنگ تو در دست من سرده
میگه نگاه تو کاش کی که بر گرده
(به یاد افشین)
a b , shamim_lone2
a b - 11:08 1385/01/3
2
شهر برفی رو می بینم از كنار پنجره
بی تو گم میشم تو بغض كوچه های خاطره
تو خیالم می بینم مثل قدیما با همیم
سایه ها مون داره از كنار جاده میگذره
تو اتاقم همه جا سایه ی توست
سایه ی پاك تو ای همیشه خوب
بوی خوب تورو میده هر نسیم
غم چشم تورو داره هر غروب
تو نیستی اما اسمت همیشه رو لبامه
بهانه ای برای شروع گریه هامه
صدای پات می پیچه تو كوچه های خلوت
چه انتظار تلخی تو غربت شبامه
بی تو برلب قصه ای جز غم نداشت
اونكه تنها موند و غم رو غم گذاشت
روزای قشنگمون چه زود گذشت
كاش می شد روزای رفته بر می گشت.......
امیر آلین , alainamir
امیر آلین - 20:20 1385/01/2
1

زمستون
تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببینی تلخه روزهای جدایی
چه سخته
چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون

(به یاد افشین)
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.