userinfo close

  ,

خرافات و بدعتها


khorafati

تاسیس: 11 اسفند 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سید محمد کاظم ابطحی - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
6
89/12/26 (23:26)
1
7
89/10/9 (15:59)
1
4
88/8/10 (13:48)
0
3
88/5/18 (18:03)
0
3
88/5/18 (17:26)
0
5
88/5/14 (12:16)
2
19
88/2/20 (07:35)
68
118
88/2/8 (10:17)
23
152
88/2/8 (10:13)
0
15
87/1/14 (14:49)
0
16
86/11/2 (15:01)
0
38
86/8/24 (23:55)
0
13
86/4/8 (01:00)
13
114
86/2/1 (02:16)
1
22
86/1/22 (18:14)
8
57
86/1/13 (05:37)
1
31
85/12/23 (21:25)
0
27
85/5/26 (07:57)
0
15
85/5/10 (16:57)
1
9
85/2/27 (09:39)

عنوان بحث

ماریا  , hamrahi
ماریا - 22:50 1385/03/1

سعد یا نحس؟

 

درباره سعد و نحس امور چه می دانیم؟

 

 



پیام در تاریخ 85/9/6 ویرایش شده است.
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
نرگس د ن , nargess_dn
نرگس د ن - 05:37 1386/01/13
8

به نام خدا

بی نهایت ممنونم ، عالی بود... =D>=D>=D>

ماریا  , hamrahi
ماریا - 22:38 1385/09/6
7

 

نقل از:
http://www.hawzah.net/Per/F/FDefa.asp?URL=Start/FStart.htm

سعادت و نحوست ایام
: نحوست روز و یا مقدارى از زمان به این معنا است‏كه در آن زمان‏بغیر از شر و بدى حادثه‏اى رخ ندهد، و اعمال آدمى و یا حداقل نوع مخصوصى‏از اعمال براى‏صاحب عمل بركت و نتیجه خوبى نداشته باشد، و سعادت روز درست‏بر خلاف این است.

و ما به هیچ وجه نمى‏توانیم بر سعادت روزى از روزها، و یا زمانى‏از ازمنه و یانحوست آن اقامه برهان كنیم، چون طبیعت زمان از نظر مقدار، طبیعتى است كه اجزا و

..... (1)طیره - شگون بد، فال بد، لغت نامه دهخدا.

صفحه : 116
ابعاضش مثل هم هستند، و خلاصه یك چیزند، پس از نظر خودزمان فرقى میان این روز و آن‏روز نیست، تا یكى را سعد و دیگرى را نحس بدانیم، و اما عوامل و عللى‏كه در حدوث‏حوادث مؤثرند، و نیز در به ثمر رساندن اعمال تاثیر دارند، از حیطه علم و اطلاع ما بیرونند، مانمى‏توانیم تكه‏تكه زمان را با عواملى كه در آن زمان دست در كارند بسنجیم، تا بفهمیم آن‏عوامل در این تكه از زمان چه عملكردى دارند،و آیا عملكرد آنها طورى است كه این قسمت‏از زمان را سعد مى‏كند یا نحس، و به همین جهت است كه تجربه هم بقدركافى نمى‏تواندراه‏گشا باشد، چون تجربه وقتى مفید است كه ما زمان را جداى از عوامل در دست داشته‏باشیم، و با هرعاملى هم سنجیده باشیم، تا بدانیم فلان اثر، اثر فلان عامل است، و ما زمان‏جداى از عوامل نداریم، و عوامل هم براى ما معلوم نیست.

و به عین همین علت است كه راهى به انكار سعادت و نحوست‏هم نداریم، ونمى‏توانیم بر نبودن چنین چیزى اقامه برهان كنیم، همانطور كه نمى‏توانستیم براثبات آن اقامه‏برهان كنیم، هر چند كه وجود چنین چیزى بعید است، ولى بعید بودن، غیر از محال بودن‏است، این از نظر عقل.

و اما از نظر شرع در كتاب خداى تعالى نامى از نحوست ایام آمده، درهمین سوره آیه‏19 فرموده: انا ارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى یوم نحس مستمرو جایى دیگر فرموده:فارسلناعلیهم ریحا صرصرا فى ایام نحسات (1) .

و هر چند از سیاق داستان قوم عاد كه این دو آیه مربوط‏بدانست استفاده مى‏شود كه‏نحوست و شئامت مربوط به خود آن زمانى است كه در آن زمان باد به عنوان‏عذاب بر قوم عادوزید، و آن زمان هفت‏شب و هشت روز پشت‏سر هم بوده، كه عذاب به طور مستمر بر آنان‏نازل مى‏شده‏اما بر نمى‏آید كه این تاثیر و دخالت زمان به نحوى بوده كه با گردش هفته‏هادوباره آن زمان نحس برگردد.این معنابه خوبى از آیات استفاده مى‏شود، و گرنه همه زمانهانحس مى‏بود، بدون اینكه دائر مدار ماهها و یا سالها باشد.

در مقابل زمان نحس نامى‏هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده: و الكتاب المبین‏اناانزلناه فى لیلة مباركة(2) و مراد از آن شب، شب قدر است، كه در وصف آن فرموده: لیلة

...... (1)ما هم براى هلاكت ایشان(قوم‏عاد)بادى سخت را در روزهاى نحس و شوم فرستادیم.سوره‏فصلت، آیه 16. (2)سوگند به‏كتاب مبین كه ما آن را در شبى مبارك نازل كردیم.سوره دخان، آیه 2 و 3.

صفحه : 117
بیان اینكه منظور از سعادت و نحوست بعضى ایام‏در روایات، وقوع حوادث خاصى در آن روزها است نه سعادت و نحوست ذاتى و تكوینى‏القدر خیر من الف‏شهر (1) ، و این پر واضح است كه مبارك بودن آن شب و سعادتش از این‏جهت بوده كه آن شب به نوعى مقارن بوده با امورى‏بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطنى والهى، و تاثیرهاى معنوى، از قبیل حتمى كردن قضاء و نزول ملائكه و روح و سلام بودن‏آن‏شب، همچنان كه در باره این امور فرموده: فیها یفرق كل امر حكیم(2) و نیز فرموده: تنزل‏الملائكة و الروح فیهاباذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر (3) .

و برگشت معناى مبارك بودن آن شب و سعادتش به‏این است كه عبادت در آن شب‏داراى فضیلت است، و ثواب عبادت در آن شب قابل قیاس با عبادت در سایر شبها نیست،ودر آن شب عنایت الهى به بندگانى كه متوجه ساحت عزت و كبریایى شده‏اند نزدیك است.

این بود آن مقدار از معناى سعادت و نحوست كه در قرآن‏آمده بود، و اما در سنت، روایات بسیار زیادى در باره سعد و نحس ایام هفته و سعد و نحس ایام‏ماههاى‏عربى و نیز از ماههاى فارسى و از ماههاى رومى رسیده، كه در نهایت كثرت‏است، و در جوامع حدیث نقل شده،و در كتاب بحار الانوار احادیث زیادى از آنها نقل شده، وبیشتر این احادیث ضعیفند، چون یا مرسل و بدون سندند، و یا اینكه‏قسمتى از سند را ندارند، هر چند كه بعضى از آنها سندى معتبر دارد البته به این معنا كه خالى از اعتبار نیست (4) .

و اما روایاتى كه ایام نحس را مى‏شمارد، و از آن جمله چهارشنبه‏هر هفته، و چهارشنبه آخر ماه، و هفت روز از هر ماه عربى، و دو روز از هر ماه رومى، و امثال آن را نام‏مى‏برد،در بسیارى از آنها و مخصوصا روایاتى كه نحوست ایام هفته و ایام ماههاى عربى رانام مى‏برد، علت این نحوست‏هم آمده، و آن عبارت است از اینكه در این روزهاى نحس‏حوادث ناگوارى به طور مكرر اتفاق افتاده، آن هم ناگواراز نظر مذاق دینى، از قبیل رحلت‏رسول خدا(ص)و شهادت سید الشهداء(ع)و انداختن ابراهیم(ع)درآتش، و نزول عذاب بر فلان امت، و خلق شدن آتش و امثال اینها.

و این ناگفته پیداست‏كه نحس شمردن چنین ایامى استحكام بخشیدن به روحیه

..... (1)شب قدر بهتر است از هزار ماه.سوره قدر، آیه 3. (2)در آن شب هر امرى محكم و پیچیده باز مى‏شود.سوره دخان، آیه 4. (3)ملائكه و روح درآن شب به اذن پروردگارشان هر امرى سالم را تا طلوع فجر نازل مى‏كنند.

سوره قدر، آیه 4 و 5. (4)بحار الانوار، ج‏56، ط جدید، ص 18 - 31، باب 15(باب ما روى فى سعادة ایام الاسبوع ونحوستها)

صفحه : 118
تقوى است، وقتى افرادى فقط به خاطر اینكه در این‏ایام بت‏شكنان تاریخ، ابراهیم و حسین(ع)گرفتار دست بت‏هاى زمان خود شده‏اند، دست بكارى نمى‏زنند، واز اهداف‏و لذتهاى خویش چشم مى‏پوشند، چنین افرادى روحیه دینیشان قوى مى‏گردد، بر عكس، اگر مردم هیچ حرمتى براى چنین‏ایامى قائل نباشند و اعتنا و اهتمامى به آن نورزند، وهمچنان افسار گسیخته سرگرم كوشش در برآوردن‏خواسته‏هاى نفسانى خود باشند، بدون توجه‏به اینكه امروز چه روزى است و دیروز چه روزى بود، و بدون اینكه اصلا روزبرایشان مطرح‏باشد، چنین مردمى از حق رویگردان خواهند بود، و به آسانى مى‏توانند حرمت دین را هتك‏كنند واولیاى دین را از هدایت‏خود نومید و در نتیجه ناراحت‏سازند.بنا بر این، برگشت‏نحوست این ایام به جهاتى از شقاوتهاى‏معنوى است، كه از علل و اسباب اعتبارى منشامى‏گیرد، كه به نوعى از ارتباط، مرتبط به این ایام‏است، و بى‏اعتنایى به آن علل و اسباب‏باعث نوعى شقاوت دینى مى‏شود.

و نیز در عده‏اى از این روایات آمده كه براى دفع نحوست این ایام‏باید به خدا پناه‏برد.یا روزه گرفت‏یا دعا كرد، یا مقدارى قرآن خواند، و یا صدقه‏اى داد، و یا كارى دیگر ازاین قبیل كرد.

مانند روایت ابن الشیخ كه در كتاب مجالس به سند خود ازسهل بن یعقوب ملقب به‏ابى نواس، از امام عسكرى(ع)نقل كرده كه در ضمن حدیثى گفته است: من‏به‏آنحضرت عرضه داشتم: اى سید من در بیشتر این ایام به خاطر آن نحوستها كه دارند، و براى‏دفع وحشتى كه انسان ازاین روزها دارد، و این نحوست و وحشت نمى‏گذارد انسان به مقاصدخود برسد، چه كند؟لطفا مرا به چیزى كه رفع این نگرانى‏كند دلالت بفرما، براى اینكه‏گاهى حاجتى ضرورى پیش مى‏آید، كه باید فورا در رفع آن اقدام كرد، و وحشت از نحوست،دست و پا گیر آدم است، چه باید كرد؟به من فرمود: اى سهل!شیعیان ما همان ولایتى كه از ما در دل دارند حرز و حصنشان‏است،آنها اگر در لجه دریاهاى بى‏كران و یا وسط بیابانهاى بى سر و ته و یا در بین درندگان وگرگان و دشمنان جنى و انسى‏قرار گیرند از خطر آنها ایمنند، به خاطر اینكه ولایت ما را دردل دارند، پس بر تو باد كه به خداى عز و جل اعتمادكنى و ولایت‏خود را نسبت به امامان‏طاهرینت‏خالص گردانى، آن وقت هر جا كه خواستى برو، و هر چه خواستى بكن، (تا آخر حدیث) (1) .

...... (1)بحار الانوار، ج 56، ط جدید، باب 15، ح 7.

صفحه : 119
و سپس در آخر او را دستور مى‏دهد به خواندن مقدارى ازقرآن و دعا، تا به این وسیله‏نحوست و شومى را از خود دفع نموده، به دنبال هر هدفى مى‏خواهد برود.

و در خصال به سند خود از محمد بن ریاح فلاح روایت آورده كه‏گفت: من امام‏ابو ابراهیم موسى بن جعفر(ع)را دیدم كه روز جمعه حجامت مى‏كرد، عرضه‏داشتم: فدایت‏شوم،چرا روز جمعه حجامت مى‏كنید؟فرمود: من آیة الكرسى خوانده‏ام، توهم هر وقت‏خونت هیجان‏یافت چه شب باشد و چه روز آیة الكرسى بخوان و حجامت كن (1) .

باز در خصال به سند خود از محمد بن احمد دقاق روایت كرده‏كه گفت: نامه‏اى به‏امام ابو الحسن دوم(ع)نوشتم، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسیدم،درپاسخم نوشتند: كسى كه در چهارشنبه آخر ماه على رغم اهل طیره(و خرافه‏پرستان)مسافرت‏كند، از هر آفتى ایمن‏خواهد بود، و از هر گزندى محفوظ مانده، خدا حاجتش را هم برمى‏آورد.

همین شخص نوبتى دیگر نامه به آن جناب نوشته‏از حجامت در چهارشنبه آخر ماه‏پرسید، و امام(ع)در پاسخش نوشته است: هر كس على رغم اهل طیره(كه به نفوس‏معتقدندو مى‏گویند: النفوس كالنصوص)حجامت كند، خداوند از هر آفتى عافیتش داده، ازهر گزندى حفظش مى‏كند، ومحل حجامتش كبود هم نمى‏شود (2) (این جمله اشاره است به ردپاره‏اى از روایات كه در آنها آمده:هر كس در روز چهارشنبه آخر ماه و یا هر چهارشنبه‏حجامت كند محل حجامتش كبود مى‏شود و خلاصه عفونت پیدا مى‏كندو در بعضى دیگرآمده كه ترس آن هست كه محل حجامتش عفونت پیدا كند).

و در معناى این حدیث روایتى است كه در تحف العقول‏آمده، كه حسین بن مسعودگفت: روزى خواستم به حضور ابى الحسن امام هادى(ع)شرفیاب شوم، در آن‏روزهم انگشتم به سنگ خورد، و هم سواره‏اى به سرعت از من گذشت، و به شانه‏ام زد و شانه‏ام‏صدمه دید، و هم اینكه وقتى‏مى‏خواستم وارد شوم از بس شلوغ بود لباسم را پاره كردند، با خودگفتم: خدامرا از شرت حفظ كند چه روز شومى هستى، و چون شرفیاب شدم حضرت فرمود: اى حسن این چه پندارى است؟تو كه همواره‏دور و بر ما هستى نباید گناهت را گردن كسى‏كه بیگناه است بگذارى.

..... (1)خصال، ج 2، ص 390، ح 83، و امالى طوسى، ج 1، ص 283، ط نجف اشرف. (2)خصال، ج 2، ص 386، ح 72.

صفحه : 120
رواج عقیده به سعادت و نحوست ایام در بین اهل سنت و حمل روایات‏وارده از طرق شیعه در این باره بر تقیه امام با این گفتارخود عقل مرا بیدار كرد، و فهمیدم كه خطا رفته‏ام، عرضه داشتم: اى مولاى من، از خدا برایم طلب مغفرت كن، فرمود:اى حسن روزها چه گناهى دارند كه‏شما هر وقت به كیفر اعمالتان مى‏رسید آن ناراحتى را به گردن روز گذشته، آن روزرا روزى‏شوم مى‏خوانید؟عرضه داشتم: من به نوبه خود از این گناه و خطا براى ابد استغفار مى‏كنم، وهمین توبه من است‏یا بن رسول الله.

فرمود: این تنها كافى نیست كه شما از تفال به ایام دست‏بردارید و سودى به حالتان‏ندارد، چون خدا شما را از این جهت عقاب مى‏كند كه ایام را به جرمى مذمت كنیدكه‏مرتكب نشده‏اند، اى حسن تا حالا متوجه این معنا نشده‏اى كه این خداى تعالى است كه‏ثواب و عقاب در دست او است،و اوست كه ثواب و عقاب بعضى از كارها را فورى و درهمین دنیا داده، و ثواب و عقاب بعضى دیگر را در آخرت مى‏دهد؟عرضه‏داشتم: بله اى‏مولاى من، فرمود: هیچ وقت تندروى نكنید، و براى ایام هیچ دخالتى در حكم‏خداى تعالى‏قائل مشوید، عرضه داشتم: چشم اى مولاى من (1) .

و از روایات قبلى هم - كه نظایرى دارد - استفاده مى‏شودكه ملاك در نحوست ایام‏نحس صرفا تفال زدن خود مردم است، چون تفال و تطیر اثرى نفسانى دارد، كه بیانش‏مى‏آید، ان شاء الله.و این روایات در مقام نجات دادن مردم از شر تفال(و نفوس)است، مى‏خواهدبفرماید اگر قوت قلبت به‏این حد هست كه اعتنایى به نحوست ایام نكنى كه چه بهتر، و اگرچنین قوت قلبى ندارى دست به دامن خدا شو، و قرآنى بخوان و دعایى بكن.

بعضى از علما آن روایاتى را كه نحوست بعضى از ایام را مسلم‏گرفته حمل بر تقیه‏كرده‏اند، و خیلى هم بعید نیست، براى اینكه تفال به زمانها و مكانها و اوضاع و احوال،و شوم‏دانستن آنها از خصایص عامه است، كه خرافاتى بسیار نزد عوام از امت‏ها و طوایف مختلف‏آنان یافت مى‏شود، و ازقدیم الایام تا به امروز این خرافات در بین مردمان مختلف رایج بوده، و حتى در بین خواص از اهل سنت در صدر اول‏اسلام روایاتى بوده كه آنها را به رسول خدا(ص)نسبت مى‏دادند، در حالى كه احدى جرات نكرده آنها را رد كند، همچنان‏كه در كتاب مسلسلات به سند خود از فضل بن ربیع روایت كرده كه گفت: روزى‏با مولایم مامون بودم، خواستیم به سفرى‏برویم، چون روز چهارشنبه بود مامون گفت امروز سفركردن مكروه است، زیرا من از پدرم رشید شنیدم مى‏گفت: از مهدى شنیدم كه مى‏گفت، از

...... (1)تحف العقول، ص 357، ط بیروت.

صفحه : 121
منصور شنیدم مى‏گفت، از پدرم محمد بن على شنیدم مى‏گفت،من از پدرم على شنیدم‏مى‏گفت، من از پدرم عبد الله بن عباس شنیدم مى‏گفت، از رسول خدا(ص)شنیدم‏مى‏فرمود: آخرین چهارشنبه هر ماه روز نحسى است مستمر (1) .

و اما روایاتى كه دلالت دارد بر سعادت ایامى از هفته و یا غیر هفته،توجیه آنها نیزنظیر اولین توجیهى است كه قبلا در اخبار داله بر نحوست ایام بدان اشاره كردیم،براى اینكه‏در این گونه روایات سعادت آن ایام و مبارك بودنش را چنین تعلیل كرده كه چون در فلان‏روز حوادثى‏متبرك رخ داده، حوادثى كه از نظر دین بسیار مهم و عظیم است، مانند ولادت‏رسول خدا(ص)و بعثتش، همچنان‏كه روایت‏شده كه خود آن جناب‏دعا كرد و عرضه داشت: بار الها روز شنبه و پنجشنبه را از همان صبح براى امتم مبارك‏گردان (2) .

و نیز روایت‏شده كه خداى تعالى‏آهن را در روز سه‏شنبه براى داوود نرم كرد (3) .

واینكه رسول خدا(ص)روز جمعه به سفر مى‏رفت (4) .

و اینكه كلمهاحد- یكشنبهیكى از اسماى خداى تعالى است (5) .

پس از آنچه گذشت هر چند طولانى شد این معنا روشن‏گردید كه اخبارى كه در باره‏نحوست و سعادت ایام وارد شده بیش از این دلالت ندارد كه این سعادت‏و نحوست به خاطرحوادثى دینى است، كه بر حسب ذوق دینى و یا بر حسب تاثیر نفوس یا در فلان روز ایجادحسن كرده، و یا باعث قبح‏و زشتى آن شده، و اما اینكه خود آن روز و یا آن قطعه از زمان‏متصف به میمنت و یا شئامت‏شود، و تكوینا خواص دیگرى‏داشته باشد، كه سایر زمانها آن‏خواص را نداشته باشد، و خلاصه علل و اسباب طبیعى و تكوینى آن قطعه از زمان را غیراز سایرزمانها كرده باشد از آن روایات بر نمى‏آید، و هر روایتى كه بر خلاف آنچه گفتیم‏ظهور داشته‏باشد، باید یا حمل بر تقیه كرد و یا به كلى طرح نمود.

2 - در سعادت‏و نحوست كواكب‏سعادت و نحوست كواكب(از نظر عقل و شرع)
: در این فصل راجع به این مطلب بحث مى‏كنیم‏كه آیااوضاع كواكب آسمانى در سعید بودن و یا نحس بودن حوادث زمین تاثیر دارند یا خیر؟

..... (1)و بحار، ج 56، ص 46، ح 18. (2)خصال، ج 2، ص 394، ح 98. (3)خصال، ج 2، ص 386، ح 69. (4)بحار الانوار، ج 56، ص 34، ح 12. (5)خصال، ج 2، ص 383، ح 61.

صفحه : 122
اقوال منجمین در باره ارتباط كواكب با حوادث زمینى‏و گفتاردر این بحث از نظر عقل همان گفتارى است كه در مساله سعادت و نحوست ایام‏گذشت، در اینجا نیز راهى‏براى اقامه برهان بر هیچ طرف نداریم، نه مى‏توانیم با برهان، سعادت خورشید و مشترى و قران سعدین را اثبات كنیم، ونه نحوست مریخ و قران نحسین وقمر در عقرب را، (و نه نفى اینها را).

بله منجمین قدیم هند معتقد بودند كه حوادث زمین ارتباطى‏با اوضاع سماوى دارند، وبه طور مطلق چه ثوابت آسمان و چه سیاراتش در وضع زمین اثر دارند.و بعضى دیگرازمنجمین غیر هند این ارتباط را تنها میان اوضاع سیارات هفتگانه آن روز و حوادث زمین قائل‏بودند، نه ثوابت،و آنگاه براى اوضاع مختلف آنها آثارى شمرده‏اند كه به آنها احكام نجوم‏مى‏گویند، كه هر یك‏از آن اوضاع پیش آید مى‏گویند به زودى در زمین چنین و چنان‏مى‏شود.

و همین منجمین در باره خود ستارگان اختلاف كرده‏اند: بعضى‏گفته‏اند: این اجرام‏موجوداتى هستند داراى نفوسى زنده، و داراى اراده، و كارهایى كه مى‏كنند به عنوان یك‏علت‏فاعلى مى‏كنند.و بعضى دیگر گفته‏اند: اجرامى هستند بدون نفس، ولى در عین حال‏هر اثرى كه از خود بروز مى‏دهندبه عنوان یك علت فاعلى بروز مى‏دهند.بعضى دیگرگفته‏اند: اصلا علت فاعلى آثار خود نیستند، بلكه زمینه فراهم‏ساز فعل خدایند و فاعل حوادث‏خداى تعالى است.جمعى دیگر گفته‏اند: كواكب و اوضاع آن صرفا علامتهایى هستند براى‏حوادث،و اما خود آنها هیچ‏كاره‏اند، و حوادث نه فعل آنها است و نه آنها زمینه چین فعل خدادر آن حوادثند.بعضى هم‏گفته‏اند: اصلا هیچ ارتباطى میان اوضاع كواكب و حوادث زمینى‏نیست، حتى آن اوضاع علامت‏حدوث آن حوادث هم نیستند،بلكه عادت خدا بر این جارى‏شده كه فلان حادثه زمینى را مقارن با فلان وضع آسمانى پدید آورد.

و هیچ یك از این احكام كه گفته شد دائمى و عمومى نیست،و چنان نیست كه درهنگام پدید آمدن فلان وضع آسمانى بتوان حكم قطعى كرد به اینكه فلان حادثه‏زمینى حادث‏مى‏شود، گاهى این پیشگوییها درست در مى‏آید، و گاهى هم دروغ مى‏شود، و لیكن‏داستانهاى عجیب و حكایات‏غریبى كه از استخراجات این طائفه به ما رسیده، این معنا رامسلم مى‏كند كه چنان هم نیست كه میان اوضاع‏آسمانى و حوادث زمینى هیچ رابطه‏اى‏نباشد، بلكه رابطه جزئى هست، اما همانطور كه گفتیم رابطه جزئى، نه رابطه صد درصد، واتفاقا در روایاتى هم كه از ائمه معصومین(ع)در این باب آمده، این مقدار تصدیق‏شده است.

صفحه : 123
اقسام روایاتى كه در این باره وارد شده‏اندبنا بر این، نمى‏توان حكم‏قطعى كرد به اینكه فلان كوكب یا فلان وضع آسمانى سعداست‏یا نحس، و اما اصل ارتباط حوادث زمینى‏با اوضاع آسمانى را هیچ دانشمند اهل بحثى‏نمى‏تواند انكارش كند، و این مقدار، از نظر دین ضررى به جایى نمى‏رساند حال‏چه اینكه‏بگویند این اجرام داراى نفس ناطقه هم هستند، یا این را نگویند، على اى حال با هیچ یك ازضروریات دینى مخالفت ندارد.

مگر اینكه كسى توهم كند كه اعتقاد به چنین تاثیرى‏شرك است، چون در حقیقت‏كسى كه ستارگان را در پدید آوردن حوادث زمین مؤثر مى‏داند آنها را خالق‏آن حوادث‏مى‏شمارد، و مى‏تواند خلقت‏حوادث را منتهى به خداى تعالى نسازد. لیكن این توهم صحیح‏نیست، چون احدى چنین‏حرفى نزده، حتى وثنى مذهبان از صابئه كه كواكب را مى‏پرستندچنین ادعایى نكرده‏اند.

ممكن است كسى اشكال كند كه وقتى ستارگان پدید آورنده‏حوادث زمینند پس درحقیقت مدبر نظام كون و مستقل در تدبیر آن هستند، در نتیجه داراى‏ربوبیت هستند، كه خودمستوجب معبودیت نیز هست، و این همان شرك در پرستش است، كه صابئه ستاره‏پرست‏بر آنند.

و اما روایات وارده در اینكه اوضاع ستارگان در سعادت‏و نحوست اثر دارند و یا ندارندبسیار زیاد و بر چند قسمند: بعضى از آن روایات به ظاهرش مساله سعادت‏و نحوست را پذیرفته، مانند روایتى كه‏صاحب رسالة الذهبیه در كتاب خود از حضرت رضا(ع)نقل كرده، كه فرمود: بدان‏كه‏جماع با زنان در وقتى كه قمر در برج حمل(فروردین)و یا برج دلو(بهمن) است بهتراست، و از آن بهتروقتى است كه قمر در برج ثور(اردیبهشت)باشد، كه شرف قمر است (1) .

و در بحار از نوادر و او به سند خود از حمران از امام صادق(ع)روایت‏كرده‏كه فرمود: كسى كه مسافرت و یا ازدواج كند، در حالى‏كه قمر در عقرب باشد، هرگز خوبى‏نخواهد دید(تا آخر حدیث) (2) .

و ابن طاووس در كتاب نجوم از على(ع)روایت كرده كه فرمود:مسافرت‏كردن در هر ماه وقتى كه قمر در محاق است، و همچنین وقتى كه در عقرب است‏خوب

...... (1)بحار الانوار، ج 58، ص 268، ح 52. (2)بحار الانوار، ج 58، ص 268، ح 55.

صفحه : 124
نیست (1) .

حمل آن دسته روایات كه بر سعد و نحس بودن بعضى كواكب‏دلالت دارند بر تقیه و وجوهى دیگر در این باره‏و ممكن است امثال این روایات را حمل كنیم بر تقیه‏كه البته دیگران هم اینطورحمل كرده‏اند، و نیز ممكن است‏حمل شود بر مقارنه این اوقات با تفالى كه عامه مى‏زنند، همچنان‏كه عده‏اى از روایات نیز به آن اشعار دارد، چون در آن روایات دستور داده‏اند براى‏دفع نحوست صدقه دهید،مانند روایتى كه راوندى به سند خود از موسى بن جعفر از پدرش ازجدش نقل كرده كه در حدیثى فرمود: در هر صبحگاه‏به صدقه‏اى تصدق ده تا نحوست آن روزاز تو بر طرف شود، و در هر شامگاه به صدقه‏اى تصدق ده تا نحوست آن شب از تو دور گردد، (تا آخر حدیث) (2) .

ممكن هم هست بگوییم: این روایات نظر به ارتباط خاص داردكه بین وضع آسمان‏و حادثه زمینى به نحو اقتضا هست، نه به نحو علیت.

دسته دوم از روایات آن روایاتى است كه به كلى تاثیرات نجوم‏در حوادث را انكار وتكذیب نموده و به شدت از اعتقاد بدان و نیزاشتغال به علم نجوم نهى مى‏كند، مانند كلام‏امیر المؤمنین‏در نهج البلاغه كه مى‏فرماید: و المنجم كالكاهن و الكاهن‏كالساحر و الساحركالكافر و الكافر فى النار (3) .

و از اخبارى دیگر بر مى‏آید كه آن را تصدیق كرده، و اجازه داده كه‏در نجوم نظركنند و فرموده‏اند: نهى از اشتغال به علم نجوم براى این‏است كه مبادا كسى آنها را مستقل درتاثیر بپندارد، و كارش منجر به شرك شود.

دسته سوم از آن روایات، احادیثى است كه دلالت داردبر اینكه نجوم در جاى خودحق است چیزى كه هست اندك از این علم فایده ندارد و زیادش هم به دست كسى نمى‏آید،همچنان كه در كافى به سند خود از عبد الرحمان بن سیابه روایت كرده كه گفت: به امام‏صادق(ع)عرضه داشتم: فدایت‏شوم،مردم مى‏گویند تحصیل علم نجوم حلال‏نیست، و من این علم را دوست مى‏دارم، اگر به راستى مضر به دین‏من است، دنبالش نروم، چون مرا به چیزى كه مضر به دینم باشد حاجتى نیست، و اگر مضر به دینم نیست بفرما، كه‏به‏خدا قسم خیلى به آن علاقه‏مندم، و خیلى اشتهاى تحصیل آن را دارم؟ فرمود: اینطور كه مردم

..... (1)بحار الانوار، ج 58، ص 254، ح 42. (2)بحار الانوار، ج 58، ص 257، ح 48. (3)یعنى: منجم مثل كاهن است، و كاهن‏چون ساحر، و ساحر چون كافر، و كافر هم در آتش‏است.نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 78، ص 177.

صفحه : 125
مى‏گویند نیست، نجوم ضررى به دینت نمى‏زند، آنگاه فرمود:لیكن شما مى‏توانید مختصرى‏از این علم را به دست آورید و یك قسمت از آن را تحصیل كنید، كه تازه‏زیاد همان قسمت راهم نمى‏توانید به دست آورید، و اندكش هم به دردتان نمى‏خورد(تا آخر حدیث) (1) .

و در بحار از كتاب نجوم ابن طاووس از معاویة بن حكیم ازمحمد بن زیاد از محمدبن یحیى خثعمى روایت كرده كه گفت: من از امام صادق(ع)از علم نجوم‏پرسیدم،كه آیا حق است‏یا نه؟فرمود: بله حق است.عرضه داشتم: آیا در روى زمین كسى‏را سراغ دارید كه این علم را داراباشد؟فرمود: بله، در روى زمین كسى هست كه آن رامى‏داند (2) .

و در عده‏اى از روایات آمده كه كسى به جز یك خانواده‏هندى و خانواده‏اى از عرب‏از آن آگهى ندارد (3) .

و در بعضى از آن‏روایات به جاى خانواده‏اى از عرب خانواده‏اى از قریش آمده.

و این روایات مطلب سابق ما را تایید مى‏كند كه‏گفتیم بین اوضاع كواكب وحوادث زمین ارتباطى جزئى هست.

بله در بعضى از این روایات آمده كه خداى تعالى مشترى‏را به صورت مردى به زمین‏فرستاد، و او در زمین به مردى از عجم(غیر عرب)برخورد، و علم نجوم را به او تعلیم‏كرد، تاآنجا كه پنداشت كه كاملا فرا گرفته، بعد از او پرسید: حالا ببین مشترى كجا است؟آن مردگفت: من ستاره مشترى‏را در فلك نمى‏بینم، و نمى‏دانم كجا است، مشترى فهمید كه اودرست نیاموخته او را عقب زد، و دست مردى از هند را گرفته‏علم نجوم را به او تعلیم داد، تاجایى كه پنداشت كاملا یاد گرفته، آنگاه پرسید: حالا بگو ببینم مشترى كجااست؟او گفت‏محاسبات من دلالت دارد بر اینكه مشترى خود تو هستى، همین كه این را گفت صیحه‏اى زدو مرد، و علم او به اهل‏بیتش به‏ارث رسید، و علم نجوم در آن خانواده است (4) .ولى این روایت‏خیلى شباهت دارد به روایات جعلى.

در تفال خوب و بدتفال خوب و بد
: و این تفال را كه اگر خیر باشد تفال، و اگر شرباشد تطیرمى‏خوانند، عبارت است از استدلال به یكى از حوادث به حادثه‏اى دیگر، كه بعدا پدید

...... (1)روضه كافى، ج 8، ص 168، ح 233. (2)بحار الانوار، ج 58، ص 249، ح 30. (3)بحار الانوار، ج 58، ص 250، ح 34. (4)بحار الانوار، ج 58، ص 271، ح 58.

صفحه : 126
مى‏آید، و در بسیارى از مواردش مؤثر هم واقع مى‏شود،و آنچه را كه انتظارش دارند پیش‏مى‏آید، چه خیر و چه شر، چیزى كه هست فال بد زدن مؤثرتر از فال‏خیر زدن است(و این تاثیرمربوط به آن چیزى كه با آن فال مى‏زنند نیست، مثلا صداى كلاغ و جغد نه اثر خیر دارد و نه‏اثرشر بلكه)، این تاثیر مربوط است به نفس فال زننده، حال ببینیم در شرع در باره این مطلب‏چه آمده؟قبل از این رسیدگى‏باید بگوییم كه: اسلام بین فال خوب و فال بد فرق گذاشته، دستور داده مردم همواره فال نیك بزنند، و از تطیر یعنى‏فال بد زدن نهى كرده، و خود این‏دستور شاهد بر همان است كه گفتیم اثرى كه در تفال و تطیر مى‏بینیم مربوط به نفس صاحب‏آن است.

اما در باره تفال در روایاتش این جمله از رسول خدا(ص)نقل‏شده كه‏فرموده: تفالوا بالخیر تجدوه - همواره فال نیك بزنید تا آن را بیابید.

و نیز از آن بزرگوار نقل شده كه بسیار تفال مى‏زده، همچنان‏كه در داستان حدیبیه‏دیدیم كه وقتى سهیل بن عمرو از طرف مشركین مكه‏آمد رسول خدا(ص)فرمود: حالا دیگر امر بر شما سهل و آسان شد (1) .

و نیز در داستان نامه نوشتنش به خسرو پرویز آمده كه وى‏را دعوت به اسلام كرد، و اونامه آن جناب را پاره كرد و در جواب نامه مشتى خاك براى آن حضرت فرستاد،حضرت‏همین عمل را به فال نیك گرفت و فرمود: به زودى مسلمانان خاك او را مالك‏مى‏شوند(2) واین گونه تفال‏ها را در بسیارى از مواقفش داشته.

و اما تطیر و فال بد زدن را در بسیارى از موارد، قرآن كریم‏از امت‏هاى گذشته نقل‏كرده كه آن امت‏ها به پیامبر خود گفتند ما تو را شوم مى‏دانیم، و فال بد به تو مى‏زنیم‏و به‏همین جهت به تو ایمان نمى‏آوریم، و آن پیامبر در پاسخشان گفته كه: تطیر، حق را ناحق وباطل را حق نمى‏كندو كارها همه به دست‏خداى سبحان است، نه به دست فال، كه خودش‏مالك خودش نیست تا چه رسد به اینكه‏مالك غیر خودش باشد و اختیار خیر و شر و سعادت وشقاوت دیگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده: قالوا انا تطیرنا بكم لئن‏لم تنتهوالنرجمنكم و لیمسنكم منا عذاب الیم قالوا طائركم معكم (3) یعنى آن چیزى كه شر را به سوى

..... (1)بحار الانوار، ج 20، ص 333. (2)بحار الانوار، ج 20، ص 381، ح 7. (3)گفتند ما شما را به فال بد گرفته‏ایم، اگردست از دعوت خود بر ندارید سنگسارتان مى‏كنیم، و به طور قطع از ما به شما عذابى دردناك‏خواهد رسید.گفتند: این شئامت با خود شما است.سوره یس، آیه 18 و 19.

صفحه : 127
بیان اینكه تاثیر تفال و تطیر مربوط به حالت نفسانى كسى‏است كه تفال و تطیر مى‏كندشما مى‏كشاند با خود شما است نه با ما،و نیز فرموده: قالوا اطیرنا بك و بمن معك قال‏طائركم عندالله (1) یعنى آن چیزى كه خیر و شر شما به وسیله آن به شما مى‏رسد نزد خداست، و این خداست كه در میان‏شما تقدیر مى‏كند آنچه را كه مى‏كند، نه من و نه این همراه من، ما مالك هیچ چیزى نیستیم.این چند شاهد از قرآن كریم بود.

و اما در روایات اخبار بسیار زیادى در نهى از آن و اینكه براى دفع‏شومى آن‏بى‏اعتنایى نموده و به خدا توكل كنید، و به دعا متوسل شوید، رسیده، و این روایات نیز بیان‏گذشته‏ما را تایید مى‏كند، كه گفتیم: تاثیر تفال و تطیر مربوط به نفس صاحب آن است، ازآن جمله در كافى به سندخود از عمرو بن حریث روایت كرده كه گفت: امام صادق(ع)فرمود: طیره و فال بد زدن را اگر سست بگیرى و به آن بى‏اعتنا باشى‏و چیزى‏نشمارى سست مى‏شود، و اگر آن را محكم بگیرى محكم(2) مى‏گردد (3) .پس دلالت این حدیث‏براینكه فال چیزى نیست هر چه هست اثر نفس خود آدمى است بسیار روشن است.

و نظیر این روایت‏حدیثى است كه از طرق اهل سنت نقل‏شده كه فرمود: سه چیزاست كه احدى از آن سالم نیست، یكى طیره است، و دوم حسد و سوم ظن.پرسیدند: پس‏ماباید چه كار كنیم؟فرمود: وقتى فال بد زدى بى‏اعتنایى كن و برو، و چون دچار حسد شدى‏در درون بسوز ولى‏ترتیب اثر عملى مده و ظلم مكن، و چون ظن بد به كسى بردى در پى تحقیق‏برمیا، (و یا ظن خودت را مپذیر) (4) .

و نیز در این معنا روایت كافى است كه از قمى از پدرش از نوفلى‏از سكونى از امام‏صادق(ع)نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص)فرمود: كفاره

...... (1)گفتند ما به تو و به آنكه همراه تو است‏فال بد زده‏ایم، او گفت طائر و سرنوشت بدتان نزدخداست.سوره نمل، آیه 47. (2)روضه كافى، ج 8، ص 169، ح 235. (3)خود اینجانب تجربه كرده‏ام كسانى كه‏سیزده را نحس مى‏دانند اگر سیزده بدر نروند به طورجدى صدمه مى‏خورند، و یا اگر در كارى كه مى‏خواهند شروع كنندكسى عطسه بزند، و این را بطور جدى‏علامت آن بدانند كه این كار صدمه دارد، اگر به آن كار اقدام كنند سخت صدمه مى‏خورند،و كسانى كه‏هیچ اعتنایى به سیزده و عطسه ندارند هیچ ضررى نمى‏بینند.مترجم. (4)نهایه ابن اثیر، ج 3، ص 152.

صفحه : 128
نهى از فال بد زدن و توصیه به توكل بر خدا در موارد تطیرفال‏بد زدن توكل به خداست (1) (تا آخر حدیث)و جهتش روشن است، براى اینكه معناى توكل‏این است كه تاثیرامر را به خداى تعالى ارجاع دهى، و تنها او را مؤثر بدانى، و وقتى چنین‏كردى دیگر اثرى براى فال بد نمى‏ماند تا از آن متضرر شوى.

و در معناى این حدیث روایتى است كه از طرق اهل سنت نقل‏شده، و به طورى كه‏در كتاب نهایه ابن اثیر آمده فرموده: طیره شرك است، و هیچ یك از ما خالى از طیره نیستیم، ولیكن خداى تعالى اثر آن را به وسیله توكل خنثى مى‏كند (2) .

..... (1)روضه كافى، ج 8، ص 170، ح 236. (2)نهایه ابن اثیر، ج 3، ص152.

و باز در معناى حدیث‏سابق روایتى است كه از موسى بن‏جعفر(ع)نقل‏شده كه فرمود: آنچه براى مسافر در راه سفرش شوم است هفت چیز است: 1 - اینكه كلاغى‏ازطرف دست راستش بانگ بر آورد 2 - اینكه سگى جلو او در آید و دم خود افراشته باشد3 - اینكه گرگى گرسنه و درنده‏در روى او زوزه بكشد، در حالى كه روى دم نشسته باشد، وسپس سه مرتبه دم خود را بلند كند و بخواباند 4 - اینكه‏آهویى پیدا شود، و از طرف راست او به‏طرف چپش بگریزد 5 - اینكه جغدى بانگ بر آورد 6 - اینكه زنى با موى جو گندمى‏در برابرش‏قرار گیرد و چشمش بصورتش افتد 7 - اینكه الاغ عضبان یعنى گوش بریده(و یا بینى بریده)اى‏ببیند، پس‏اگر از دیدن اینها در دل احساس دلواپسى كرد بگوید: اعتصمت بك یا رب من‏شر ما اجد فى نفسى - پروردگارا از شر آنچه دردل خود احساس مى‏كنم به تو پناه مى‏برمكه اگر این را بگوید از شر آن محفوظ مى‏ماند (3) .

و این خبر آنطور كه در بحارالانوار آمده به همان عبارت در كافى(4) و خصال(5) ومحاسن(6) و فقیه(7) نیز آمده، ولى با عبارتى كه ما نقل كردیم در بعضى از نسخه‏هاى فقیه آمده‏است.

بحث دیگرى هست كه آن نیز ملحق به این بحث‏هایى است‏كه گذشت و همه‏حرفهایى كه زده شد در آن بحث نیز مى‏آید، و آن بحث از سایر امورى است كه در نظر عامه

...... (3)بحار الانوار، ج 55، ص 325، ح 15. (4)روضه كافى، ص 261، ح 493. (5)خصال، ص 272، ح 14. (6)محاسن، ص 348، ح 21. (7)فقیه، ج 2، ص 175، ح 15.

صفحه : 129
مقصود از تكذیب قوم ثمود بهنذرمردم، شوم و نحس‏است، مانند شنیدن یكبار عطسه در هنگام تصمیم گرفتن بر كارى ازكارها (1) ، و در روایات از تطیر به آنها نهى‏شده، و دستور داده‏اند كه در برخورد با آنها به خداتوكل كنید، و روایات این امور در ابواب مختلفى متفرق است،مثلا در حدیثى نبوى كه ازطریق شیعه و سنى نقل شده آمده كه: رسول خدا(ص)فرمود: عدوى، طیره، هامه، شوم،صفر، رضاع بعد از فصال، تعرب بعد از هجرت، روزه از سخن در یك شبانه‏روز، طلاق قبل از نكاح،عتق قبل از ملك و یتیمى بعد از بلوغ، در اسلام نیست (2) .

ومراد ازعدوىسرایت مرضهاى مسرى مانند جرب، وبا، آبله و امثال‏آن است، چون‏كلمه عدوى مانند كلمهاعداءمصدر و به معناى تجاوز است، و منظور از اینكه فرموده: عدوى در اسلام نیست، به طورى كه از مورد روایت‏استفاده مى‏شود این است كه: ما خودواگیرى را عامل مستقل بیمارى بدانیم،به طورى كه خداى تعالى و مشیت او در آن هیچ‏دخالتى نداشته باشد.

و مراد ازهامهیك اعتقاد خرافى در بین مشركین و اهل‏جاهلیت است كه معتقدبودند اگر كسى كشته شود روحش به شكل مرغى در مى‏آید، و در قبر او لانه مى‏كند، وهمواره‏مى‏نالد، و از عطش شكوه مى‏كند، تا انتقامش را از قاتلش بگیرند. و مراد ازصفر، سوت زدن در هنگام آب دادن به حیوان‏است، ورضاع بعد از فصالیعنى طفل را بعد ازآنكه از شیر گرفتند دوباره شیرخوارش كنند.وتعرب بعداز هجرتبه معناى بازگشتن به زندگى‏بدوى است بعد از آنكه از آنجا مهاجرت كرده(و این كنایه است از كفر بعد از اسلام).

...... (1)كه اینگونه امور از حد شمار بیرون است، زیراهر طایفه‏اى و اهل هر محلى براى خود تطیرهایى‏دارد، كه شاید در بین مردم سایر محلها نباشد.مترجم. (2)روضه كافى، ج 8، ص 169، ح 234.

علامه سید محمد حسین طباطبایى قدس سره ترجمه تفسیر المیزان جلد 19 صفحه 115

 

ماریا  , hamrahi
ماریا - 01:20 1385/03/2
6
نقل از:
http://www.hawzah.net/Per/F/FDefa.asp?URL=Start/FStart.htm

دو نقطه ضعف مردم در مجالس عزادارى

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 128
نویسنده: شهید مطهرى

یكى از نقاط ضعف این است كه معمولا،هم صاحبان مجالس یعنى مؤسسین مجالس-چه آنهایى كه در مساجد تاسیس یك مجلس مى‏كنند و چه آنهایى كه در منازلشان،بالخصوص كسانى كه در منازلشان-و هم مستمعین[خواهان زیادى جمعیت هستند]و این در حدودى كه من تجربه دارم استثنا ندارد.گر چه من یكى دو سال است كه دیگر منبر نمى‏روم و بحثهایم منحصر است‏به همین جلسات محدودى كه اینجا بحث مى‏كنم یا در انجمن اسلامى مهندسین سالى دو سه جلسه بحث مى‏كنم،ولى در چند سالى كه گاهى مى‏رفتم،این را احساس مى‏كردم و مى‏توانم بگویم براى این امر استثنا ندیدم كه هم مؤسسین و هم حتى مستمعین آن چیزى را كه مى‏خواهند ازدحام جمعیت است.اگر جمعیت ازدحام بكند راضى است،اگر جمعیت ازدحام نكند راضى نیست.این،نقطه ضعف است. این جلسات كه براى این نیست كه جمعیت ازدحام بكند یا نه!مگر ما مى‏خواهیم سان ببینیم؟مگر ما مى‏خواهیم رژه برویم؟هدف چیز دیگرى است.هدف آشنا شدن با حقایق و مبارزه كردن با تحریفات است.این مى‏شود یك نقطه ضعف.گوینده در مقابل این نقطه ضعف قرار مى‏گیرد،چه بكند؟با این نقطه ضعف مبارزه كند یا مثل تاج نیشابورى از این نقطه ضعف استفاده كند؟اگر بخواهد با این نقطه ضعف مبارزه كند،حقایق را به مردم بگوید،با تحریفات مبارزه كند،با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعین كه از جمع شدن دور یكدیگر و از شلوغ شدن و از اینكه خودشان را با هم زیاد ببینند خوششان مى‏آید،جور در نمى‏آید.و اما اگر بخواهد از این نقطه ضعف استفاده كند،فقط در این فكر است كه ما چه كار بكنیم كه جمعیت‏بیشتر جمع بشود.اینجاست كه یك عالم سر دو راهى قرار مى‏گیرد:از این نقطه ضعف استفاده كنم،بهره بردارى كنم،به عبارت دیگر روى دوش این جمعیت‏سوار بشوم،حالا كه اینها این قدر احمق و نادان هستند و چنین نقطه ضعفى دارند،من هم از همین نقطه ضعف استفاده كنم؟یا علیرغم این نقطه ضعف،من با آن مبارزه كنم،بروم دنبال حقیقت،چه كار دارم به اینكه اجتماع مى‏شود یا اجتماع نمى‏شود.

نقطه ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزادارى-كه خوشبختانه باید بگوییم كمتر شده است-این مساله شور و واویلا بپا شدن است.باید منبرى حتما در آخر ذكر مصیبت كند و در این ذكر مصیبت هم نه تنها مردم اشك بریزند،اشك بریزند قبول نیست،باید مجلس از جا كنده بشود،باید شور و واویلا بپا بشود.من نمى‏گویم مجلس از جا كنده نشود، من مى‏گویم این نباید هدف باشد.من مى‏گویم اگر كسى در آن مسیر صحیح با بیان حقایق و واقعیات بدون آنكه یك روضه دروغى بخواند،بدون اینكه جعلى بكند،بدون اینكه تحریفى بكند،بدون اینكه براى امام حسین اصحابى بسازد كه در تاریخ نبوده و خود امام حسین آنها را نمى‏شناسد چون وجود نداشته‏اند،بدون آنكه براى امام حسین فرزندانى ذكر كند كه چنین فرزندانى در دنیا وجود نداشته‏اند،بدون اینكه براى امام حسین دشمنانى در كربلا با نام و نشان بسازد مثل ازرق شامى و بچه‏هاى ازرق شامى كه كاكلشان چگونه بود،كه اصلا چنین كسانى وجود نداشته‏اند،اگر اشكى از روى صداقت و حقیقت ریخت،شور و واویلا هم بپا شد،مجلس هم كربلا شد،بسیار خوب،ولى وقتى كه نبود،آن وقت ما باید با امام حسین بجنگیم،دشمنى كنیم؟دروغ ببندیم؟دروغ بگوییم؟

یادم هست در فریمان خودمان،سالهاى اولى كه من از قم مى‏آمدم و به آنجا مى‏رفتم و گاهى منبر مى‏رفتم،آمده بودیم مشهد،روضه خوان قهارى بود كه در مشهد خیلى معروف بود،شبى ما در مسجد گوهرشاد در یكى از شبستانها رفته بودیم پاى روضه او و یكى از هم ولایتى‏هاى ما هم آنجا بود.یك روضه صد در صد دروغى آنجا خواند،خودش هم گفت از بزرگان شنیدم(به قول مرحوم آیتى نگو از بزرگان،بگو از دروغگویان،مگر مقصود«از بزرگان دروغگویان‏»باشد)چون خودش مى‏فهمید كه این در هیچ كتابى نیست. آمد یك بچه‏اى براى امام حسین درست كرد كه چنین بچه‏اى امام حسین نداشته است.گفت طفلى امام حسین داشتند كه جزء اسرا بود.یكى از لشكریان عمر سعد،خودش سوار بود و طنابى به گردن این طفل بسته بود و او را با زور شلاق مى‏آوردند و مى‏كشیدند. او سرگرم رفتن بود و این طفل مجبور به دویدن.یك وقت متوجه شد كه این طناب فشار آورده و سنگینى مى‏كند.بعد متوجه شدند كه این طفل خفه شده است.این را گفت و واویلایى بپا شد.وقتى كه آمدیم بیرون،یادم است آن هم ولایتى من آمد به من توصیه كرد گفت آقا جان بیایید پاى این منبرها،از این روضه‏ها یاد بگیرید،اینها را براى مردم بخوانید!

حال،این،نقطه ضعف مردم عوام است.با این نقطه ضعف چه باید كرد؟آیا باید از این نقطه ضعف مردم استفاده كرد؟باید بهره‏بردارى كرد؟باید سوارشان شد؟باید مثل تاج گفت‏حالا كه اینها احمقند من از همین حماقتشان استفاده مى‏كنم؟نه،بزرگترین رسالت و وظیفه علما مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است.این است كه پیغمبر اكرم فرمود:

«اذا ظهرت البدع فى امتى فلیظهر العالم علمه و الا فعلیه لعنة الله‏» (1)

آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مى‏شود،آنجا كه چیزهایى ظاهر مى‏شود كه در دین نیست،مسائلى پیدا مى‏شود كه من نگفته‏ام،بر عهده دانایان است كه حقایق را بگویند و لو مردم خوششان‏نمى‏آید.آن كسى كه كتمان مى‏كند،لعنت‏خدا بر او باد.بالاتر از این را خود قرآن كریم فرموده است:

ان الذین یكتمون ما انزلنا من البینات و الهدى من بعد ما بیناه للناس فى الكتاب اولئك یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون (2)

آن دانایانى كه حقایقى را ما گفته‏ایم و آنها مى‏دانند،ولى كتمان مى‏كنند، مى‏پوشانند،اظهار نمى‏كنند،لعنت‏خدا بر آنها و لعنت هر لعنت كننده‏اى بر آنها باد.

من در مقاله‏«ختم نبوت‏»نوشتم وظیفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحریف است و خوشبختانه ابزار این كار هم در دست است و باز هم خوشبختانه هستند و بوده‏اند در میان علما افرادى كه با این نقاط ضعف مبارزه كرده‏اند.كتاب لؤلؤ و مرجان كه من در همین موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام مى‏بردم از مرحوم حاجى نورى(رضوان الله علیه)،درست‏یك قیام به وظیفه بسیار مقدسى است كه این مرد بزرگ كرده است،مصداق قسمت اول این حدیث است كه‏«اذا ظهرت البدع فلیظهر العالم علمه‏».در این طور موارد وظیفه علماست كه حقایق را بدون پرده به مردم بگویند ولو مردم خوششان نمى‏آید.وظیفه علماست كه با اكاذیب مبارزه كنند و مشت دروغگویان را باز كنند.

پى‏نوشت‏ها:

1) اصول كافى،ج 1/ص 54.

2) بقره/159.
ماریا  , hamrahi
ماریا - 01:10 1385/03/2
5
نقل از:
http://www.hawzah.net/Per/F/FDefa.asp?URL=Start/FStart.htm

قمه زنى

از مراسمى است كه در بعضى شهرستانها و بلاد شیعى و توسط برخى از عزاداران امام‏حسین‏«ع‏»اجرا مى‏شود و در تاسى به مجروح و شهید شدن سید الشهدا«ع‏»و شهیدان‏كربلا و بعنوان اظهار آمادگى براى خون دادن و سر باختن در راه امام حسین‏«ع‏»انجام‏مى‏دهند.صبح زود عاشورا،با پوشیدن لباس سفید و بلندى همچون كفن،بصورت دسته‏جمعى قمه بر سر مى‏زنند و خون از سر بر صورت و لباس سفید جارى مى‏شود.بعضى‏هم براى قمه زنى نذر مى‏كنند،برخى هم چنین نذرى را در باره كودكان خردسال انجام‏مى‏دهند و بر سر آنان تیغ مى‏زنند،در حدى كه از محل آن خون جارى گردد.

قمه زنى نیز،مثل زنجیر زنى و شبیه خوانى و...از دیر باز مورد اختلاف نظر علما وپیروان و مقلدین آنان بوده و به استفتا و افتاء مبنى بر جواز یا عدم جواز آن مى‏پرداخته‏اند.

این مراسم،از نظر شرعى پایه و مبناى دینى ندارد و صرفا روى علاقه شیعیان به ابا عبد الله‏الحسین‏«ع‏»انجام مى‏گیرد. فقها نیز آن را در صورتى كه ضررى نداشته باشد،مجازمى‏دانند.برخى از فقها نیز به خاطر تاثیر نامطلوب آن بر افكار دیگران و موجب وهن‏مذهب بودن،آن را ممنوع دانسته‏اند.البته شرایط زمانى در این مساله بى‏تاثیر نیست. امام‏خمینى‏«ره‏»در پاسخ به استفتایى كه در سالهاى اول پیروزى انقلاب اسلامى در این زمینه‏از ایشان شده بود،فرمودند: «در وضع موجود،قمه نزنند...»آیة الله خامنه‏اى نیز در دیداربا روحانیون،در آستانه ایام عاشورا(سال 1373 شمسى)در ضمن بیانات مبسوطى درخرافه زدایى از عزادارى سید الشهدا«ع‏»فرمودند:«قمه زدن هم از آن كارهاى خلاف‏است...این یك كار غلطى است كه عده‏اى قمه‏ها را بگیرند و بر سر خود بزنند و خون‏بریزند...كجاى این كار،حركت عزادارى است؟ این جعلى است.اینها چیزهایى است كه‏از دین نیست...».آن را بدعت،خلاف و خرافه دانستند.و در پاسخ به نامه امام جمعه‏اردبیل،نوشتند:امروز این ضرر بسیار بزرگ و شكننده است و لذا قمه زدن علنى و همراه‏با تظاهر،حرام و ممنوع. (1) علماى دیگر نیز در تایید موضع و سخن رهبر انقلاب،آن راموجب وهن مذهب و نامشروع دانستند. (2) البته این احساس مذهبى و عواطف دینى كه سبب مى‏شود به عشق حسین‏«ع‏»چنین‏كارهایى كنند،باید در مسیر صحیح هدایت‏شود و مورد بهره‏بردارى قرار گیرد تا شور وانگیزه جهاد و شهادت بیافریند.بعلاوه،آنان كه به خاطر حسین‏«ع‏»حاضرند خون بدهند،چه بهتر كه خون خویش را به درمانگاهها و مراكز انتقال خون اهدا كنند یا با تاسیس بانك‏خون،از فداكاران و ایثارگران داوطلب،در روز عاشورا خون گرفته شود و نگهدارى‏گردد،تا از این طریق،جان انسانهاى بسیارى كه نیازمند خونند،نجات یابد.گر چه این‏كار،شاید مثل قمه زنى،تامین كننده احساس عاطفى فرد نباشد،ولى قطعا رضایت‏خداوندو پسند سید الشهدا«ع‏»را بیشتر در پى دارد.كاش روزى صدقه دادن خون نیز،مثل صدقه‏و كمك مالى و لباس و غذا و... مرسوم گردد و با قصد قربت انجام گیرد.

كى گفت‏حسین،بر سر خویش بزن؟ با تیغ،به فرق خویشتن نیش بزن تیغى كه زنى بر سر خود،اى غافل بر فرق ستمگران بد كیش بزن

پى‏نوشتها

1-در تاریخ 7 محرم 1415،22 خرداد 1373.

2-مجموعه سخنان ایشان و استفتاها و جوابها در جزوه‏اى به نام‏«پیرامون عزادارى عاشورا»در 71 صفحه در محرم‏1415 از سوى دفتر تبلیغات اسلامى چاپ شد.

فرهنگ عاشورا صفحه 358 جواد محدثى
ماریا  , hamrahi
ماریا - 23:32 1385/03/1
4
نقل از:
http://www.hawzah.net/Per/F/FDefa.asp?URL=Start/FStart.htm

استخاره در اسلام
كتاب: كندو كاوى درباره استخاره و تفال، ص 13
نویسنده: ابوالفضل طریقه‏دار
باز در اعتقادات اسلامى به عواملى كه در تصمیم سازى خردمندانه دخیل‏اند و عقل را در حقیقت‏یابى و شفاف اندیشى، مدد مى‏رسانند، تاكید فراوان شده است كه مهم‏ترین آن‏ها «مشورت‏» است.مشورت - كه همان «اندیشه جمعى‏» است - بسیارى از گره‏هاى كورى را كه عقل فردى، قادر به گشودن آن‏ها نیست‏به راحتى مى‏گشاید و بر نقاط تاریك، نور مى‏تاباند.پیامبر خدا صلى الله علیه و آله - كه عقل كل نامیده شده - از طرف خدا موظف بود كه در برخى از كارها با اصحاب خود مشورت كند: «

و شاورهم فى الامر (1) ; اى پیامبر، در كارها با آنان مشورت كن‏» .در احادیث نیز مشورت، بهترین پشتیبان و برترین عامل دل گرمى است: «لا ظهیر كالمشاورة‏» (2) .

با مشورت، نقص عقل فردى تا حدود زیادى، جبران مى‏شود و مجموعه‏اى از اطلاعات و تجربیات گران‏بها، كه دیگران در طى سال‏هاى بسیارى بدان‏ها دست‏یافته‏اند، به آسانى در دسترس قرار مى‏گیرد.كسانى كه به مشورت معتقدند و حاصل آن را در عمل به كار بسته‏اند از زیان‏هاى مادى و معنوى فراوانى جسته‏اند.

در این مشورت‏ها ما در واقع، خیر و خوبى خود را مى‏جوییم; كارى را در نظر گرفته و درباره آن، اندیشه كرده‏ایم ولى از یك سو به خاطر پیچیدگى موضوع و از سوى دیگر، برد محدود تفكر، هنوز درتردیدیم، پس به ناچار، عقل‏هاى دیگر را هم به یارى مى‏طلبیم تا ما را در جهت ادراك و هشیارى، كمك كنند:

مشورت ادراك و هشیارى دهد.عقل‏ها مر عقل را یارى دهد (3)

امر شاورهم براى آن بود.كز تشاور، سهو و كژ كمتر شود (4)

اما بسیار اتفاق افتاده است كه پس از تفكر و مشورت، باز هم در تردیدیم و توان تصمیم قاطع را در خود نمى‏بینیم، در این هنگام، و در این حالت‏شك و دودلى عذاب دهنده، عقل و شرع توصیه مى‏كنند كه به مشورتى دیگر، دست زنیم ولى این بار با عقل بى‏نهایت و آگاه مطلق و خداوندگار هستى; همو كه بر نیك و بد بندگان، آگاه است و خیر همگان را مى‏خواهد.این گونه مشورت و خیرطلبى، همان چیزى است كه در فرهنگ اسلامى، «استخاره‏» نام دارد.

هنگام استخاره
استخاره در میان تعداد كثیرى از اقشار مختلف جامعه از زن و مرد، شهرى و روستایى از پزشك و مهندس تا روحانى و مرجع تقلید، از كارگر و تاجر و كاسب تا حقوق‏دان و نویسنده و معلم و روشن‏فكر، معتقدان پروپا قرصى دارد.ولى تعداد قابل ملاحظه‏اى از این افراد، اولا: هنگام رجوع به استخاره را نمى‏دانند و یا به پیش شرطهاى آن، وقوف و توجه چندانى ندارند، به طورى كه قبل از تفكر و سنجش‏و مشورت، فورا به استخاره متوسل مى‏شوند.ثانیا: از انواع استخاره، فقط استخاره با قرآن و تسبیح و كاغذ (رقعه) را مى‏دانند و از گونه‏هاى دیگر آن; یعنى، استخاره مطلق، قلبى و مشورتى بى‏اطلاع‏اند.شاید از همین روست كه استخاره در نزد مخالفان، دعوت به ترك اندیشه و مشورت، تلقى شده است، حال آن كه استخاره به موقع و به جا و با رعایت تمامى آداب و پیش‏شرطهاى آن، مرحله نهایى خردورزى است و به هیچ رو، ذبح تفكر و ترك مشورت و دعوى غیب‏دانى و آینده خوانى نیست; خصوصا سه نوع استخاره مطلق، قلبى و مشورتى - كه روش و آداب آن‏ها در همین كتاب آمده است - مرحله تكمیلى و ضرورى هر تصمیم‏گیرى عاقلانه و سنجیده است.عقل سلیم حكم مى‏كند كه كارها با اراده قوى و دل گرمى و «گواهى خاطر» آغاز شود تا فرجامى نیكو داشته باشد; به قول صائب:

مرا ز خضر طریقت، نصیحتى یاد است كه بى «گواهى خاطر» به هیچ راه مرو

دیدگاه‏ها درباره استخاره
اساسا باید گفت كه در باب استخاره و تفال، سه دیدگاه وجود داشته و دارد: افراطى، تفریطى و معتدل.

دیدگاه نخست، از آن كسانى است كه با عقل از سر خصومت درآمده‏اند و در هر كار جزئى، پیش از سنجش و استشاره به تفال و استخاره، رو آورده‏اند.این دسته عملا مى‏گویند: عقل محدود، قادر نیست‏خیرما را نشان دهد، و مشورت نیز در واقع، رایزنى با عقل‏هاى محدود دیگر است، پس چه بهتر كه در همان ابتداى كار، با گشودن مصحف و یا چنگ زدن به تسبیح، از آگاه مطلق و خداوندگار هستى، راه درست و خیر واقعى خود را بخواهیم.

معتقدان این روش، از اشارت‏هاى صریح و روشن خداوندگار هستى و آگاه مطلق، در جهت ایمان به پیامبر باطنى (عقل) (5) ، كه یاور نیرومند پیامبر بیرونى (شریعت) است، غافل شده و از توان‏هاى عظیم آن، چشم پوشیده‏اند، از این رو به كم تدبیرى، گرفتار آمده و در پیچ و تاب‏هاى زندگى روزمره، زمین‏گیر شده‏اند، كه این خود، جزاى نادیده گرفتن عقل است و خداوند، پشت‏به عقل كنندگان را دوست ندارد.

متاسفانه آن چه استخاره و تفال را در چشم برخى، ضعف عقل و نیاز غیب‏دانى، جلوه داده، كردارهاى نسنجیده همین متشرع مآبانى است كه به پیامبر باطنى - كه همان عقل است - ایمان محكمى نداشته و رسالت آن را در هدایت و رهبرى بشر، نادیده انگاشته‏اند.

دیدگاه دوم به كلى منكر استخاره و تفال است و این دو را دریچه‏هایى مى‏داند كه دست پندار آدمى به روى دنیاى غیب گشوده است.این دیدگاه معتقد است: «تا وقتى انسان ظلوم جهول، دیوان طالع خود را به دست منشیان قضا و قدر مى‏داند و از توان‏هاى خویش، بى‏اطلاع است و تاهنگامى كه انسان، سرنوشت‏خود را فرآورده «كارگاه غیب‏» و به هم بافته «تقدیر و گناه‏» مى‏شناسد و از تاثیر وجود خود، غافل است، در هر جا كه دریچه‏اى به دنیاى غیب سراغ گیرد چاره‏اى ندارد جز آن كه گردن دراز كند و از آن جا با بیم و امید، نقش سرنوشت ناپیداى خویش را در آفاق دور دست دنیاى دیگر، جست و جو كند» . (6)

این دیدگاه، نسبت‏به استخاره و تفال، تصورى به مراتب پراشتباه‏تر از دیدگاه اول، دارد، زیرا اولا: انسانى كه پس از تعقل و مشورت، و در حالت تردید و دودلى، استخاره مى‏كند، دست پندار به سوى دنیاى غیب نگشوده است و سر غیب دانى و راز دانى ندارد بلكه براى انجام و یا ترك كار خود، گواهى خاطر و اطمینان قلب و قوت اراده مى‏طلبد.ثانیا: گذشته از استخاره، هر انسان با ایمانى، دیوان طالع خود را به دست منشیان قضا و قدر و فرآورده كارگاه غیب مى‏داند، و این از اصول اولیه ایمان به خداست.

دیدگاه سوم، با وقوف بر منزلت عقل و شناخت از جایگاه مشورت، به گونه‏اى استخاره و تفال را تبیین و سپس تایید مى‏كند كه عین خردورزى و در راستاى اندیشه گرى است.یكى از طرفداران دانشمند و خرافه ستیز این دیدگاه، علامه طباطبائى، فیلسوف و مفسر بزرگ اسلامى است، كه نظریه خود را این گونه تبیین مى‏كند:

«حقیقت امر این است كه انسان وقتى بخواهد، دست‏به كارى بزندناچار است زیر و روى آن را بررسى نماید و تا آن جا كه مى‏تواند فكر خود را - كه موهبتى خدادادى است - به كار اندازد و چنان چه از این راه نتوانست صلاح خود را در آن كار، تشخیص دهد ناگزیر باید از دیگران، كمك فكرى بگیرد و تصمیم خود را با كسانى كه صلاحیت مشورت و قوه تشخیص صلاح و فساد دارند در میان بگذارد تا به كمك فكر آن‏ها خیر خود را در انجام و یا ترك آن كار، تشخیص دهد.و اگر از این راه هم چیزى دستگیرش نشد، چاره‏اى ندارد جز این كه به خداى خود متوسل شده، خیر خود را از او مسئلت نماید، كه این همان «استخاره‏» است.و نباید این كار را «دعوى علم غیب‏» دانست و نیز نباید آن را «تعریض به شئون الوهیت پروردگار» نام نهاد، هم چنان كه مشورت را هم نباید، به خیال این كه تشریك غیر خداى متعال در امور خود است، شرك نامید.

خلاصه این كه: هیچ مانع و محذور دینى در استخاره و مشورت نیست، چون استخاره، كارى جز تعیین یكى از دو طرف تردید را انجام نمى‏دهد; نه غیر واجبى را واجب، نه حلالى را حرام، نه حكمى از احكام خدا را تغییر مى‏دهد و نه آدمى را به آن چه در پس پرده غیب است، خبردار مى‏كند، بلكه فقط و فقط مى‏گوید: خیر صاحب استخاره در فعل است‏یا در ترك، و بدین وسیله او را از تردید، نجات مى‏دهد.ولى این كه اثر فعل و ترك كار، در آینده چه خواهد بود و چه حوادثى را به بار خواهد آورد از عهده استخاره بیرون است و استخاره از تعیین این جهت، ساكت است و آینده صاحب استخاره از خیر و شر، عینا مانند كسى است كه استخاره نكرده و كار خود را با فكر و مشورت، انجام داده است.

همین اشكال را ممكن است كسى در استخاره با قرآن هم بكند، به توهم این كه: «استخاره با قرآن، به دست آوردن عالم غیب است، چرا كه نفس صاحب استخاره از استخاره با قرآن و تفال به آن و امثال آن، نحوست و میمنتى را احساس مى‏كند كه اگر استخاره‏اش خوب بود، انتظار خیر و نفعى را مى‏كشد و اگر بد بود، مترصد شر و ضررى مى‏شود.»

این اشكال نیز، توهمى بیش نیست، زیرا به طریق صحیح - هم از شیعه و هم از اهل سنت - روایاتى داریم كه پیغمبر صلى الله علیه و آله خودش تفال به خیر مى‏زد و مردم را هم به این عمل، توصیه مى‏فرمود و از فال بد زدن، نهى مى‏نمود و مى‏فرمود: «هر جا كه فال بد زده شد، به خدا توكل كنید و در پى كار خود بروید» .بنابر این، هیچ مانعى از تفال زدن با قرآن كریم و امثال آن، به نظر نمى‏رسد، چون اگر استخاره، خوب بود، صاحب استخاره، عمل را با طیب نفس و دل پاك، انجام مى‏دهد و اگر بد بود، به خدا توكل كرده، در پى كار خود مى‏رود.

پس استخاره با قرآن جز همان طیب نفس و رفع تردید و سرگردانى و امید به نفع و سعادت، اثر دیگرى ندارد» . (7)

چه كسى استخاره كند؟
این اشاره‏اى بود به سه دیدگاه مهم در خصوص استخاره و تفال.ولى در این مورد یك نكته ظریف را - كه در واقع اصل و اساس استخاره است - همیشه باید در نظر داشت و آن، این كه: استخاره، صرفا یك تضرع شدید درونى و شخصى و یك نوع حالت عرفانى است كه در لحظه تردید و دودلى به فرد استخاره كننده دست مى‏دهد، به طورى كه با همه وجود، خود را از درون با مبدا اعلى پیوند مى‏زند و از او راه و چاره مى‏طلبد.از همین روست كه در احادیث معصومین علیهم السلام وارد شده است كه: «هر كس خودش استخاره كند.» چنان كه علامه مجلسى - رحمة الله علیه - مى‏گوید: «سید بن طاووس (ره) گفته است: «من حدیث صریحى ندیده‏ام كه كس براى دیگران استخاره كند و اصل، آن است كه هر كس براى خودش، استخاره نماید» . (8)

علامه مجلسى در بیان این مطلب مى‏گوید: «اولى و احوط آن است كه هر كس براى خودش استخاره كند، زیرا ما هیچ حدیثى نداریم كه شخصى به وكالت از دیگرى استخاره نماید، و اگر وكالت در استخاره، جایز و یا بهتر بود، شایسته و سزاوار بود كه اصحاب، از امامان علیهم السلام تقاضاى استخاره نمایند و اگر چنین چیزى مى‏بود، نقل مى‏شد و دست كم، یك روایت در این مورد به ما مى‏رسید.به علاوه آن كس كه مضطر و حاجت‏مند است، اگر خودش استخاره كند به اجابت، نزدیك‏تر است و دعاى او به اخلاص در نیت، نزدیك‏تر است‏» . (9)

استخاره با قرآن
همین جا باید گفت: كسانى كه با قرآن، انس و الفتى ندارند و محكم و متشابه آن را نمى‏شناسند و از علم تفسیر، بهره‏اى ندارند، باید از استخاره و تفال با قرآن، سخت‏بپرهیزند و آیات خدا را به بازى نگیرند.شاید این حدیث‏شریف در اصول كافى خطاب به این دسته از افراد باشد كه: «به قرآن، تفال مزن‏» (10) .در جایى كه فقیه بزرگ شیعى، آیة الله العظمى حاج شیخ عبد الكریم حائرى یزدى (ره)، از استخاره با قرآن مى‏پرهیخت و مى‏فرمود: «من درست نمى‏فهمم مثلا

یسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض (11) » نسبت‏به موضوع استخاره، خوب است‏یا بد» (12) دیگران باید صد چندان بترسند و تا مى‏توانند از این كار دورى جویند.

انواع دیگر استخاره، خصوصا استخاره‏هاى مطلق، قلبى و مشورتى، استخاره‏هاى آسان و عقل پسندى است كه در مورد آن‏ها هم احادیث‏بسیارى از جانب معصومین علیهم السلام رسیده است و براى هر فردى - با هر درجه از علم و ادراك - انجام آن‏ها میسر است; كافى است كه همان حالت تضرع و اتصال درونى ایجاد شود.

عجیب است كه ما از انواع دیگر استخاره، غافل شده‏ایم و فقط به استخاره با تسبیح و قرآن پرداخته‏ایم.شاید علت این باشد كه این دو نوع استخاره، محسوس‏تر و راحت‏ترند و ما با حذف مقدمات آن‏ها، راه را براى خود نزدیك كرده‏ایم، و یا این كه مى‏خواهیم جملاتى را با چشم خود ببینیم كه به طور مستقیم، فرمان كارى را به ما مى‏دهد.حال آن كه باید معتقد شد: انسانى كه عمیقا از درون با خدا پیوند برقرار كرده، در وقت اضطرار، نه فقط با آیات قرآن و یا دانه‏هاى تسبیح بلكه با تمامى پدیده‏هاى هستى، خود را از تردید مى‏رهاند و خداوند با تك تك پدیده‏ها و با جزئى‏ترین آن‏ها راه را به او نشان مى‏دهد.

امید آن كه قلوب ما با یاد خدا مانوس گردد تا در هنگام تردید، اتصال و ارتباط قلبى، آسان شود و لغزشگاه‏هاى تردید و دودلى را به سلامت، پشت‏سر بگذاریم.

دیدگاه‏ها درباره استخاره
امام خمینى «ره‏»
امام خمینى - قدس الله سره - در كتاب كشف اسرار مى‏فرماید:

آیا ما مى‏توانیم به وسیله استخاره یا غیر آن، با خدا ارتباط پیدا كنیم و از نیك و بد آینده با خبر شویم یا نه؟ اگر مى‏توانیم پس باید از این راه، سودهاى بزرگ مالى و سیاسى و جنگى ببریم و از همه دنیا جلو باشیم.پس چرا مطلب، به عكس شده:

و لو كنت اعلم الغیب لاستكثرت من الخیر و ما مسنى السوء (13) و اگر نمى‏دانیم پس چرا با نام خدا و جان و مال مردم بازى مى‏كنند.

پس از آن كه ما مورد استخاره و معناى آن را روشن كنیم، جواب این سؤال هم معلوم مى‏شود.و واضح است كه مخالفان با طرح چنین موضوع ساده و روشنى، ندانسته با دین داران به نبرد برخاسته‏و بزرگان دین را هدف ناسزاها قرار داده‏اند و یا دانسته و از روى تعمد براى بدبین كردن مردم به بزرگان آیین، چنین دروغى را به آن‏ها بسته و نتیجه‏هایى كودكانه از پیش خود گرفته‏اند و آن چه آن‏ها مى‏گویند، علما از آن بركنارند.

معناى استخاره: براى استخاره دو معنا است: یكى از آن‏ها معناى حقیقى استخاره است [یعنى استخاره مطلق] و در اخبار و روایات (14) ما از آن بیش‏تر نام برده شده و پیش خواص، متعارف است و آن، طلب خیر نمودن از خداست.این نوع از استخاره در تمام كارهایى كه انسان مى‏كند، خوب و مستحب است.هم چنین این نوع استخاره، یكى از رشته‏هاى دعاست كه خداوند متعال در قرآن، به آن اهمیت‏شایانى داده است، حتى در سوره فرقان مى‏فرماید:

«قل ما یعبؤا بكم ربى لو لا دعاؤكم فقد كذبتم فسوف یكون لزاما» (15) .

خلاصه كلام آن كه: این قسم از استخاره - كه اخبار، بیش‏تر در اطراف و آداب آن دستور دادند - صرف دعا و از خدا طلب خیر كردن است.شاید یاوه سرایان و طعن زنندگان به استخاره، این طور، استخاره را ندیده یا نشنیده باشند، چون پیش عامه مردم به عنوان استخاره، معروف نیست تا به گوش مثل این‏ها برسد.

یك معناى استخاره آن است كه: پس از آن كه انسان به كلى در امرى متحیر و وامانده شد، به طورى كه نه عقل، او را به خوبى و بدى آن، راهنمایى كرد و نه عاقل دیگرى، راه خیر و شر را به او فهماند و نه خداى جهان درباره آن كار، تكلیفى و فرمانى داشت كه راهنماى او باشد، در این صورت كه هیچ راهى براى پیدا كردن خوب و بد در كار نیست، و دین‏دار و بى‏دین به ناچار، یك طرف را اختیار مى‏كند و كوركورانه و متحیرانه و دو دل، آن را انجام مى‏دهند، در این حال بى‏چارگى و دو دلى و تحیر - كه باید آن را از بدترین حالات بشر شمرد - اگر یكى پیدا شود و انسان را به یك سوى كار، دل گرم كند و با اراده راسخ و امیدوارانه، به كار وادار كند، چه منت‏بزرگى به انسان دارد.

این جا دین داران مى‏گویند: خداى عالم كه پناه بى‏چارگان و دادرس افتادگان است، در حالت تحیر و دو دلى - كه در آن حال، انسان بیش‏تر از همه حالات، محتاج به دستگیرى است - خداوند متعال از عالم رافت و رحمت و مهربانى‏اش، یك راه امیدى بر روى انسان باز كرده و اگر انسان با این حال اضطرار به او پناه ببرد و از او راهنمایى جوید و عرض كند: «بار الها، این وقتى است كه عقل ما و دیگران در پیدا كردن راه خوب و بد، وامانده است و راه چاره براى ما نیست، تو كه چاره ساز بى‏چارگان و عالم به اسرار پنهانى، ما را به یك سوى كار، راهنمایى كن و اراده ما را به یك طرف قوى كن، تو به ما دل گرمى ده و از ما دست گیرى كن‏» .

در این صورت، خداى جهان - كه قادر بر پیدا و نهان است - یا دل او را به یك سو مى‏كشاند و راهنماى قلب او مى‏شود [در استخاره قلبى] كه او مقلب القلوب است، یا دست او را به یك طرف تسبیح مى‏اندازد [در هنگام استخاره با تسبیح] یا به وسیله قرآن، دل او را گرم مى‏كند [در استخاره با قرآن] .

اكنون یاوه سرایان باید به این پرسش، پاسخ دهند كه: آیا در ایام زندگانى و در روزگار پرآشوب جهان، براى انسان، چنین حالى پیش نمى‏آید؟

جواب آن‏ها به ناچار، مثبت است، زیرا كه تمام دانش‏مندان عالم هم، گاهى راه تاریكى براى آن‏ها پیش مى‏آید كه نور عقل و چراغ خرد آن‏ها، پیش پاى‏شان را روشن نمى‏كند.آیا در این حال دو دلى و تحیر، انسان وامانده متحیر، كه از عقل دیگران نیز استمداد جسته و راهى پیش پاى او نگذاشته‏اند، نیازمند به یك راهنمایى نیست كه راه چاره براى او باز نماید.آیا پس از خاموشى چراغ عقل‏ها و واماندن تدبیر عاقلانه خردمندان غیر از خداى جهان - كه همه پیدا و نهان، پیش او آشكار است - كسى راهى به مقصود خود دارد.

در این جا یك پرسش دیگر، گفتار ما و مخالفان [استخاره] را به پایان مى‏رساند و آن این است كه: آیا خداوند كه خود را به رحمت و رافت و مهربانى، معرفى كرده و سفره رحمت و خوان نعمت او بر جهانیان باز است و شیوه راهنمایى و سنت او دستگیرى است، در چنین حالى اگر بنده بیچاره او با روى نیازمندى و دست گدایى، در خانه او رود او را محروم مى‏كند؟

دین داران مى‏گویند ما آن خدایى را شناختیم كه دستگیر بى‏چارگان و راهنماى واماندگان است.شما در این جا چه جواب دارید؟ من مى‏گویم در آن محبس تاریك، مختارى [ظاهرا زندان‏بان سنگ‏دلى بوده است] هم اگر چنین حالى از انسان ببیند و به قلب انسان، آگاه باشد كه امیدش به غیر او به كس دیگرى نیست، او هم از انسان، دست گیرى مى‏كند، شما اگر خدا را دست كم به قدر مختارى بدانید، آن گاه با دین داران آشتى خواهید كرد.

گواه قرآنى براى گفته ما: ما براى این امر روشن ساده، كه عقل هر خردمندى به آن ایمان دارد و هر كس كوچك‏ترین ایمانى به خداى جهان داشته باشد در قبول آن ناگزیر است، خود را نیازمند به دلیل دیگرى جز راهنمایى عقل نمى‏دانیم، ولى براى آن كه خوانندگان بدانند در این گفتار، دین داران از آیات قرآن، گواه دارند، ما خود را به ذكر آن نیازمند دیدیم:

خداوند متعال در قرآن مى‏فرماید:

«امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف السوء...» (16) .

خداوند متعال در ضمن آیاتى كه قدرت‏ها و نعمت‏هاى خود راشمارش مى‏كند، مى‏فرماید: آیا غیر از خداى جهان كیست كه جواب بى‏چارگان را بدهد و خواهش و دعاى آنان را اجابت كند و بدى‏ها را از آن‏ها بردارد و دور كند، مگر خداى دیگرى در كار است كه مردم به او پناه ببرند و از او جواب بگیرند و به واسطه او بدى‏ها را رفع كنند; یعنى در حال اضطرار و بى‏چارگى جز خداى جهان كسى نمى‏تواند، خواهش بى‏چارگان متحیر را اجابت كند و بدى را از آن‏ها رفع كند; مثلا جوانى بیمار شده است، براى درمان او شوراى عالى طبى، متشكل از پزشكان و دانش‏مندان طراز اول، تشكیل شده است.این پزشكان در عمل كردن این جوان، به تردید افتاده‏اند; یعنى مى‏گویند در عمل كردن خطر است و در عمل نكردن هم خطر است.پدر و مادر این بیمار جوان هم با امیدهاى دور و دراز در انتظارند.در این حالت، نور دانش پزشكان، پیش پاى آن‏ها را روشن نكرده، بنابراین تكلیف قطعى براى بیمار، معلوم نكردند.آیا در این حال اضطرار و بى‏چارگى پدر و مادر مهربان، كه تنها در این جهان به آن یك جوان، دلخوش كرده بودند، اگر خداى متعال با دعا و توجه و توسل آنان به پیش گاه او یك راه امید به رویشان باز كند و خوب و بد عمل كردن را به آنان و پزشكان، نشان دهد كجاى عالم به هم مى‏خورد.آیا در این حال، جز خداى جهان، دادرسى هست؟ در این حالت، دین‏داران مى‏گویند به وسیله استخاره و توجه به خداى مهربان، مى‏توان راهى به دست آورد.

این هم ناگفته نماند، اخبارى كه درباره استخاره است وعده‏نكرده‏اند كه همیشه شما را بى كم و كاست‏به مقصود برسانند بلكه آن چه وعده شده این است كه خداى عالم به كسى كه از او خیر بخواهد، خیر مى‏دهد، اگر در این جهان، صلاح باشد این جا مى‏دهد و گرنه براى او ذخیره مى‏كند.

تاثیر قوت اراده: دانش‏مندان جهان و علماى معرفة الروح و روان شناسان قدیم و جدید و شرقى و غربى، این سخن را به خوبى پذیرفته‏اند و در محافل علمى، تلقى به قبول شده است كه انسان با قوت اراده، كارهایى از پیش مى‏برد كه بدون آن، ده یك آن را هم نمى‏تواند انجام دهد بلكه اراده قوى گاهى در خود انسان یا دیگرى كارهاى فوق العاده انجام مى‏دهد، مرضى را كه باید با به كار بردن داروها علاج كرد، اراده قوى خود مریض یا دكتر، علاج مى‏كند.

هم چنین روشن است كه دلگرمى به كارى و امید به پیشرفت امرى، آثار خارق العاده‏اى دارد، چه بسا دو نفر به كارى مشغول‏اند، یكى از آن‏ها از انجام آن كار مایوس است‏یا با دو دلى و تردید، مشغول است ولى دیگرى با خاطر جمعى و اطمینان نفس، مسلم است كه فرد دومى به خاطر قوت اراده و دل چسبى به كار، آن را از پیش مى‏برد و اولى به خاطر تردید و دو دلى، وقت را گذرانده و سرانجام موفق نمى‏شود.

ما مى‏گوییم شما اگر با دلایل قبلى ما - كه از روشن‏ترین احكام خرد بود - موافقت نكنید و خداى جهان را از حال بندگان خود، غافل بدانید یا بگویید به كارهاى مردم كارى ندارد، با این دلیل‏نمى‏توانید مخالفت كنید.

اگر براى استخاره همین یك نتیجه، بیش‏تر نباشد كه مردم دو دل را گاهى قوى الاراده مى‏كند و سردى‏ها و سستى‏ها را مبدل به گرمى و پشت كار مى‏كند، براى خوبى آن، بس بود.شما مى‏گویید ما اشخاصى را كه متحیر و دو دل‏اند، به كار دل گرم كنیم و آن‏ها را از دو دلى و تحیر، بیرون آوریم یا آن‏ها را در همان حال تحیر و دودلى بگذاریم و روزگار را با سستى و سردى بگذرانند.

غلط اندازى ماجراجویان: ماجراجویان بى‏خرد، اشتباه‏كارى و عوام فریبى را از دست نمى‏دهند و به مردم چنین وانمود مى‏كنند كه ملاها یكسره حكم خرد و فرمان عقل را كنار گذاشته تمام كارها را با استخاره انجام مى‏دهند.از این جهت، مى‏گوید: «خوب است ما عالم را با استخاره بگیریم‏» بى‏چاره بى‏خرد، غافل از آن است كه بیش‏تر كسانى كه با روحانیان سر و كار دارند، مى‏دانند كه مورد استخاره كجاست.كار روشنى كه عقل خود انسان یا داناى دیگر به آن راه دارد، نه مردم، پیش روحانى رفته و استخاره مى‏خواهند و نه اگر رفتند و به آن شخص روحانى، كار خود را گفتند، آن‏ها چنگ به تسبیح مى‏زنند.مریض به حكم عقل، محتاج معالجه و نیازمند طبیب است، اگر در این شهر، فقط یك پزشك وجود داشته باشد و كسى مریض باشد، باید نزد او برود و استخاره لازم نیست ولى اگر در همین شهر، دو پزشك دانش‏مند وجود داشته باشد كه یكى را از دیگرى بهتر نمى‏دانیم و راه ترجیح هم نداریم و پاى عقل در گل‏است، در این حالت، دین داران یا از خداى عالم طلب خیر مى‏كنند و با دل گرمى به یكى از آن‏ها رجوع مى‏كنند و این یك نوع استخاره است، و یا با حال بى‏چارگى با خداى جهان، مشورت مى‏كند و قرآن را باز كرده و یك راه امیدى پیدا مى‏كنند. خداى مهربان هم آن‏ها را محروم نمى‏كند و از در خانه رحمت‏بى‏زوال، نمى‏راند.

این دل گرمى به علاج و چشم داشت‏به لطف خداى مهربان، چه قوه روحانى در مریض، تزریق مى‏كند و پرستاران را با چه دل‏گرمى به كار وادار مى‏كند و طبیب را با چه اطمینان به معالجه وامى‏دارد.این خود یكى از راه‏هاى معالجه است كه علماى روان‏شناسى، اكنون پس از سال‏هاى طولانى به آن برخورد كرده‏اند، ما با نور نبوت، بیش از هزار سال است آن را دریافته‏ایم.

پس گفتار بیهوده شما كه مى‏گویید خوب است‏به وسیله استخاره و با چند نفر پیاده و سواره به مملكت انگلستان حمله كنیم و همه جهان را به زیر پرچم بیاوریم، غلط اندازى بى‏خردانه‏اى است كه اگر در عالم، رسوایى، معناى درستى داشته باشد گمان ندارم از گوینده این حرف بیهوده تجاوز كند.

و اما این كه گفتید: موسیلینى (دیكتاتور ایتالیایى) به جاى این كه چند سال جنگ كند و پس از آن همه خسارت‏هاى جانى و مالى بفهمد شكست مى‏خورد، خوب بود به تسبیح چنگ مى‏انداخت، حرف بى‏خردانه‏اى است.ما مى‏گوییم اگر «موسیلینى‏» هم نیروى خود را حریف میدان پهناور جنگ جهانى نمى‏دید، بى استخاره بایداز آن دورى مى‏كرد، زیرا كه عقل در این جا راه به واقع دارد و اگر حقیقتا متحیر بود و خدا هم فرضا براى او وظیفه تعیین نكرده بود و در حال اضطرار و بى‏چارگى در خانه خدا مى‏رفت، خدا به او اجازه نمى‏داد كه وارد چنین جنگ خانمان سوزى شود، لكن ما نمى‏دانیم شما از «موسیلینى‏» پرسیدید و او گفته كه استخاره من خوب آمده تا این نقض شما به دین داران وارد شود یا مثلى بى‏مورد ذكر مى‏كنید.

و اما مثال‏هایى كه زده‏اید: دخترى را براى جوانى پسندیدند، پس از گفت و گو، با بد آمدن استخاره، قضیه به هم خورد.كسى خانه‏اى را براى خریدن مناسب دید، اما استخاره كرد و بد آمد و از خریدن منصرف شد.

جواب این‏ها و هزاران مثال دیگر، با مراجعه به این گفتار و به دست آوردن مورد استخاره، روشن است و جز به بى‏خردى و ماجراجویى نمى‏توان حمل كرد.

در مورد زناشویى، چون انسان غالبا از خصوصیات اخلاقى خانوادگى زن و شوهر، بى خبر است، آن هم مورد تردید و تحیر مى‏شود و خداى عالم در چنین وقت تاریك و پرخطرى، انسان را راهنمایى مى‏كند.

و اما این كه مى‏گویید: خدا مى‏داند چه ضررها و خسارت‏هایى از همین استخاره به ما رسیده و این‏ها از زرنگى مخصوص به خود بر روى همه روپوش گذاشته‏اند.كاش یك مثال روشن با نشانه مى‏زدید كه همان مورد كه دین داران براى استخاره، تعیین كردندزیانى وارد شد تا مورد قبول شود و گرنه با صرف ادعا مى‏شود یكى بگوید خدا مى‏داند از همین استخاره چه سودهاى بزرگى به ما رسیده و این‏ها به روى آن پرده مى‏پوشانند ولى در بازار دانش، گفتار بى‏دلیل، ارجى ندارد. (17)

استاد شهید مطهرى
من خودم استخاره مى‏كنم و با آن مخالف نیستم، ولى بهتر این است كه هر كس خودش استخاره كند، حتى بعضى مى‏گویند استخاره كسى براى كس دیگر درست نیست و هر كس باید خودش استخاره كند نه این كه علما یكى از وظایفشان، استخاره كردن است. (18)

دكتر عبد الحسین زرین كوب
فال و استخاره، دریچه‏هایى است كه دست پندار انسان رو به دنیاى غیبت گشوده است، اما دروازه‏هایى كه به آن دنیاى تسخیر نشده راه مى‏نماید طلسم و افسون و تعویذ و دعا و سحر و جادو و بنگ و حشیش و شعر و عرفان است.تا وقتى انسان «ظلوم جهول‏» دیوان طالع خود را رقم منشیان قضا و قدر مى‏داند و از سر قدرت خویش خبر ندارد، تا وقتى كه مرد آزاده سنج، سرنوشت‏خود را فرآورده «كارگاه غیب‏» و به هم بافته تار و پود تقدیرو گناه مى‏شناسد و از تاثیر وجود خود غافل است، و در هر جا كه دریچه‏اى به دنیاى غیب سراغ مى‏گیرد چاره‏اى جز این ندارد كه گردن دراز كند و از آن جا با بیم و امید، نقش سرنوشت ناپیداى خویش را در آفاق دور دست آن دنیا جست و جو كند...همه جا فقر و جهل و عجز و اسارت است كه آزاده مرد را - اگر هست - به پرستش اوهام محكوم مى‏كنند. (19)

علامه طباطبائى
ایشان در تفسیر آیه:

«یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون‏» (20) مى‏فرماید:

... [در این آیه شریفه] «ازلام‏» همان چوب‏هایى است كه به طرز مخصوصى با آن‏ها قمار مى‏كرده‏اند، و چه بسا اطلاق به چوبه تیرهایى مى‏شده كه در ابتداى هر كار مثلا در موقع عزیمت‏به سفر و امثال آن به آن‏ها تفال مى‏زده‏اند، لكن چون این كلمه در اول همین سوره به معناى اول آمده است، زیرا در بین چیزهایى ذكر شده كه تصرف و خوردنش حرام بود، از این رو، بعید نیست كه در این آیه هم به همان معنا باشد نه به معناى تفال.

خواهید گفت: كلمه «ازلام‏» در این آیه نمى‏شود به معناى قمارباشد، زیرا كلمه «میسر» خود تمامى انحاء قمار - حتى قمار با ازلام - را شامل است و با ذكر «میسر» حاجت‏به این نیست كه «ازلام‏» به معناى قمار ذكر شود، درست است كه اگر ذكر شد از قبیل ذكر خاص بعد از عام است، كه خود تعبیرى است‏شایع، لكن ذكر عام بعد از خاص براى افاده نكته‏اى است و در این جا هیچ فایده‏اى در ذكر «ازلام‏» بعد از «میسر» نیست.پس «ازلام‏» در این جا متعینا به معناى «تفال‏» است كه خیلى در عرب شایع بوده است، بدین صورت كه در ابتداى هر كار بزرگى با پاره چوب‏هایى به نام «ازلام‏» استخاره و فال مى‏گرفته‏اند و به همین معناست این شعر شاعر كه مى‏گوید:

فلئن جذیمة قتلت‏ساداتها فنساؤها یضربن بالازلام

یعنى: اگر بزرگان قبیله جذیمة، بسیار كشتند، بارى زنان آن‏ها در عوض براى ما به «ازلام‏» فال مى‏زنند.

و این فال زدن به ازلام به طورى كه از روایات استفاده مى‏شود این طور بوده كه: سه عدد چوب نازك و شبیه به هم نظیر چوبه تیر، تهیه كرده و به یكى مى‏نوشتند: افعل: (انجام بده) و به دیگرى مى‏نوشتند: لا تفعل (انجام مده)، آن گاه شخص فال گیر، این دو را با چوبه سومى، بدون این كه چیزى در آن نوشته باشند، در «كیسه‏اى‏» كه همراه داشته مى‏ریخته، كسانى كه فال مى‏خواستند به او مراجعه كرده و او یكى از آن سه چوبه را از كیسه، بیرون مى‏كشید، اگر به آن نوشته بود «انجام بده‏» آن شخص تصمیم قطعى مى‏گرفت و در پى انجام آن كار مى‏رفت و اگر نوشته بود: «انجام مده‏» از آن كار، صرف نظر مى‏كرد، و اگر چیزى بر آن نوشته نبود، بار دیگر فال مى‏گرفت و این عمل را آن قدر تكرار مى‏كرد تا یكى از آن چوبه‏ها كه نوشته داشت، بیرون آید.

آنان این عمل را «استقسام‏» مى‏گفته‏اند و وجه تسمیه‏اش هم این بوده كه با این عمل، به خیال خود، قسمت و سهم خود را از روزى و خیرات، طلب مى‏كرده‏اند.

برخى گفته‏اند: آیه شریفه، خود دلیل بر حرمت این عمل است، چه در حقیقت در پى كسب علم غیب بودن است و هم چنین هر عملى كه نظیر این باشد، مانند استخاره با تسبیح یا امثال آن.

جواب این دیدگاه، یكى همان است كه گفتیم: «ازلام‏» در اول سوره، ظهور در استقسام با «قداح‏» دارد كه خود نوعى قمار بوده است و در این جا هم به همان معناست و به فرض این كه اول سوره، شاهد و قرینه براى این جا نباشد، تازه لفظى است مشترك در دو معنا، كه چون در خود آیه، قرینه‏اى بر تعیین یكى از آن دو نیست، تعیین مراد از آن منوط به دلیل خارج و روایت است و خوش‏بختانه روایات زیادى از ناحیه ائمه اهل بیت علیهم السلام داریم كه همه دلالت دارند بر این كه مراد از «ازلام‏» همان قمار است نه تفال; و آن روایاتى است كه در باب استخاره با تسبیح و غیر آن در مواقع حیرت و سرگردانى وارد شده است.و وقتى تفال، جایز شد، متعینا «ازلام‏» به همان معناى قمار خواهد بود.

حقیقت امر این است كه انسان وقتى بخواهد به كارى دست‏بزندناچار است زیر و روى آن كار را بررسى نموده و تا آن جا كه مى‏تواند فكر خود را كه غریزه و موهبتى است‏خدادادى به كار بیندازد و چنان چه از این راه نتوانست صلاح خود را در آن كار، تشخیص دهد ناگزیر باید از دیگران كمك فكرى گرفته و تصمیم خود را با كسانى كه صلاحیت مشورت و قوه تشخیص صلاح و فساد را دارند در میان بگذارد تا به كمك فكر آن‏ها خیر خود را در انجام دادن و ترك آن كار، تشخیص دهد و اگر از این راه هم چیزى دستگیرش نشد، چاره‏اى جز این كه متوسل به خداى خود شده و خیر خود را از او مسالت نماید، ندارد و این همان استخاره است و نباید این عمل را كه عبارت است از اختیار چیزى كه با استخاره تعیین شده، دعوى علم غیب نامید و نیز نباید آن را تعریض به شئون الوهیت پروردگار نام نهاد كما این كه مشورت را هم نباید به خیال این كه تشریك غیر خداى تعالى در امور خود است، شرك نامید.

خلاصه این كه: هیچ مانع و محذور دینى در استخاره و مشورت نیست، چون استخاره، كارى جز تعیین یكى از دو طرف تردید را انجام نمى‏دهد، نه غیر واجبى را واجب و حلالى را حرام و خلاصه، حكمى از احكام خداى را تغییر مى‏دهد و نه آدمى را به آن چه در پس پرده غیب است، خبردار مى‏كند، تنها و تنها مى‏گوید: خیر صاحب استخاره در فعل است‏یا در ترك، و بدین وسیله او را از حیرت و تردید نجات مى‏دهد، ولى این كه اثر فعل و ترك در آینده چه خواهد بود و چه حوادثى را به بار خواهد آورد از عهده استخاره‏بیرون است و استخاره از تعیین این جهت، ساكت است و آینده صاحب استخاره از خیر و شر، عینا مانند آینده كسى است كه استخاره نكرده و كار خود را با فكر و مشورت، انجام داده است.

همین اشكال را ممكن است كسى در استخاره با قرآن هم كرده و توهم كند كه استخاره با قرآن، به دست آوردن عالم غیب است، چه نفس صاحب استخاره از استخاره با قرآن و تفال به آن و امثال آن، نحوست و میمنتى احساس مى‏كند و اگر استخاره‏اش خوب بود انتظار خیر و نفعى را مى‏كشد و اگر بد بود، مترصد شر و ضررى مى‏شود.

این اشكال نیز، توهمى بیش نیست، زیرا به طریق صحیح - هم از شیعه و هم از اهل سنت - روایاتى داریم كه پیغمبر صلى الله علیه و آله خودش تفال به خیر مى‏زد و مردم را هم به این عمل، توصیه مى‏فرمود و از فال بد زدن، نهى مى‏نمود و مى‏فرمود: «هر جا كه فال بد زده شد، توكل به خدا كنید و در پى كار خود روید» .

بنابر این، هیچ مانعى از تفال زدن با قرآن كریم و امثال آن به نظر نمى‏رسد، چه استخاره خوب بود، صاحب استخاره، عمل را با طیب نفس و دل پاك، انجام مى‏دهد و اگر بد بود، توكل به خدا كرده و در پى كار خود مى‏رود.

پس استخاره با قرآن، جز همان طیب نفس و رفع تردید و سرگردانى و امید به نفع و سعادت، اثر دیگرى ندارد.

از آن چه گفته شد، به دست آمد كه: بعضى از مفسران، «ازلام‏» را به معناى تفال، حمل نموده، آن گاه حرمت استخاره را از آن‏استنتاج كرده و آیه را دلیل بر بطلان آن قرار داده‏اند.این استنتاج صحیح نیست و نمى‏توان آن را به آیه، نسبت داد. (21)

آیة الله شهید دستغیب
استخاره یعنى طلب خیر از خدا كردن.پروردگارا، من حیرانم و نمى‏دانم این كار، مورد رضاى توست‏یا نه، تو خود رضاى خویش را برایم پیش‏آور.البته این حالت، دعا لازم دارد، و استخاره در حقیقت، دعاست.

مردم استخاره را بد فهمیده‏اند: چقدر مسلمانان عادت زشتى پیدا كرده‏اند، مى‏خواهد فلان معامله را بكند، استخاره مى‏كند كه اگر منفعت فراوانى مى‏برد، خوب بیاید.این كه استخاره نشد، در حالى كه عرض شد استخاره دعاست كه خدا خیرش را برایش پیش آورد.مانند امام حسین علیه السلام كه بر سر قبر پیغمبر صلى الله علیه و آله آمده و پس از گریه فراوان عرض كرد: پروردگارا، تو شاهدى كه من مى‏خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم، تو رضاى خودت را براى من پیش آور.

این بود كه در عالم واقع، رسول خدا صلى الله علیه و آله خیرش را برایش تعیین فرمود كه باید به كربلا بروى.

و بهتر آن است كه به مولاى خود، زین العابدین و سید الساجدین‏اقتدا كنى، دعاى استخاره آقا را در صحیفه بخوان، كه عرض مى‏كند:

«پروردگارا، هر گاه دو خاطره در دلم خطور مى‏كند و یا دو كار به نظرم مى‏آید: كارى كه رضاى تو در آن است و كارى كه سخط تو در آن مى‏باشد (و رضاى شیطان در آن است) خدایا اراده مرا بر طبق رضاى خودت بگردان‏» . (22)

استخاره با تسبیح یا قرآن: اگر چنان چه به این وسیله، [استخاره مطلق و یا قلبى] رفع حیرت نگردید، این جا مانعى ندارد كه براى رفع حیرت، مطابق آن چه در روایات رسیده با تسبیح یا قرآن، رفع حیرت كند، اما به دو شرط: یكى این كه انسان حالت دعا داشته باشد یعنى حالش این باشد كه خدایا، به بركت قرآن مجید، از من رفع حیرت شود.و دیگر آن كه شرط اساسى، فهمیدن مطالب و آیات قرآن و مناسبتش با موضوع مورد استخاره است.

باید دانست كه قرآن مجید براى استخاره، نازل نشده، بلكه كتاب معرفت است كه راه و رسم بندگى را نشان مى‏دهد نه این كه ببینم در این معامله سود مى‏كنم یا حوض خانه را عوض كنم، این فال به قرآن است.البته من منكر استخاره با قرآن نیستم ولى باید آن دو شرط را كه گفتم: رعایت‏شود.

آتیه بینى از قرآن غلط است: بعضى از استخاره‏ها و فال گرفتن‏هابه قرآن، غلط است، چون آتیه بینى (آینده بینى) است; مثلا مادرى مى‏خواهد دخترش را شوهر دهد استخاره مى‏كند كه ببیند پیش آمدش چه مى‏شود.یا كس دیگرى در خانه فلان آقا مى‏رود مى‏گوید بد است دلش آرام نمى‏گیرد، جاى دیگر مى‏رود، مى‏گوید خوب است، آن وقت مى‏گوید این چه جور مى‏شود، یكى مى‏گوید خوب، دیگرى مى‏گوید بد.اصلا كدام روایت‏به تو دستور داده كه این كار را بكنى، دستور شرع را بفهم كه چه مى‏فرماید.

یا هنگام امتحان مدارس كه مى‏شود مكرر جوان‏هایى مى‏آیند كه آقا یك استخاره بگیرید تا ببینم قبول مى‏شوم یا نه [این‏ها آتیه‏بینى و آینده خوانى است كه غلط است] این راه غلط را ترك كنید و دین را با خرافات آلوده نكنید.

تاكیدات رسیده درباره استخاره: استخاره از موضوعاتى است كه خاتم الانبیا حضرت محمد صلى الله علیه و آله بنا به روایات عامه و خاصه، راجع به آن تاكید زیادى به امت فرموده كه در هر كارى - چه كوچك و چه بزرگ - استخاره را ترك نكنید.

امیر المؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: در سفر یمن كه به امر پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‏رفتیم، از جمله سفارش‏هاى ایشان این بود كه فرمود: یا على، در این سفر در هیچ جا استخاره را ترك نكن. «ما حار من استخار و ما ندم من استشار: هر كس با استخاره كارى را انجام داد، حیران و سرگردان نشود و هر كس در كارى مشورت كرد پشیمان نگردد» .

بلكه هر امامى به امام دیگر به استخاره سفارش مى‏فرمود، چنان چه به قرائت قرآن.پس معناى استخاره را باید فهمید، این استخاره كه این قدر درباره آن سفارش شده نه معنایش این است كه [فقط] با تسبیح، یك و دو كن یا [فقط] قرآن را باز كن، بلكه - چنان كه گذشت - طلب خیر از خدا كردن است، یعنى هر كارى كه مى‏خواهى بكنى از خدا بخواه هر چه خیر و رضاى توست‏براى من پیش آور.

خلاصه خیلى سفارش شده كه در سجده - كه حالت قرب بنده به خداست - از خدا خیر خودت را بخواه.حالا اگر شخصى به همین رویه عمل كرد و تردیدى نداشت، كار را انجام دهد و اگر دو دل است‏بالاخره براى رفع حیرت، به راه‏هایى كه در شرع معین شده مراجعه نماید.یكى از راه‏هاى رفع حیرت این است كه مشورت كند و در قرآن مجید آمده است:

«و شاورهم فى الامر (23) ، اى پیامبر، در كارها مشورت كن‏» البته با هر كس نباید مشورت كرد بلكه با كسى كه عاقل، زیرك، دین‏دار، امین، دلسوز و رازدار باشد.

در صورتى كه مشورت، میسر نشد یا نظرهاى افراد مختلفى كه با آن‏ها مشورت كردى، معارض یكدیگر بود; یعنى از یكى پرسیدى گفت: آرى و دیگرى گفت: نه.بهترین راه براى رفع حیرت كه در روایات رسیده استخاره است آن هم استخاره «ذات الرقاع‏» یعنى استخاره با كاغذ (24) ، كه مشهور فقها هم به آن عمل كرده‏اند. (25)

دیدگاه دایرة المعارف تشیع (26)
استخاره در لغت‏به معناى خواستن بهترین امرین، بهترین خواستن، طلب خیر كردن و نیكویى جستن است.اصطلاحا عبارت است از: نوعى دعا و توكل به خداوند در انجام امرى كه خیر و شر آن بر انسان پوشیده است.شیخ مفید در الرسالة العزیة مى‏گوید: استخاره كردن (خیر خواستن از خداوند) در امور منهى عنه (كارهایى كه منهى یا محرم است) یا در اداى فرایض، درست یست‏بلكه استخاره در امور مباح یا براى ترك امر مستحبى به جهت تعارضش با امر مستحب دیگر، وارد است.طبق حدیثى كه در منابع اهل سنت از طریق جابر بن عبد الله و در منابع شیعى از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام از رسول اكرم صلى الله علیه و اله نقل شده است، حضرت پیامبر صلى الله علیه و آله به اصحاب خود استخاره مى‏آموخته، همان طور كه قرآن مجید را تعلیم مى‏داده است.استخاره‏اى كه ایشان تعلیم مى‏داده‏اند به صورت نماز و دعا بوده است.نماز استخاره، نمازى مستحب و دو ركعتى است‏شبیه به نماز صبح.پس از پایان نماز باید صد یا صد و یك بار این دعا را خواند: «استخیر الله برحمته‏» .سپس باید به آن چه به دل الهام شده، از فعل یا ترك فعل مورد نظر، عمل كرد.

ادعیه مخصوصى نیز در اغلب منابع براى نماز استخاره یاد شده است (از جمله نگاه كنید به: «باب الصلاة الاستخاره‏» در متن من لا یحضره الفقیه; وسائل الشیعة; مصباح المتهجد شیخ طوسى و مصباح كفعمى و نیز دعاى سى و سوم از صحیفه سجادیه، دعاى مخصوص استخاره است) غیر از نماز استخاره، سه نوع استخاره دیگر معمول است.... (27)

دیدگاه گلدزیهر
استخاره، دعاى انسان بى تصمیمى است كه مى‏خواهد با الهام و توسل، تصمیمى متبرك در امرى مهم نظیر مسافرت و غیره بگیرد.نماز استخاره سابقه‏اش به حدیثى مندرج در صحیح بخارى مى‏رسد.در منابع و متون كهن، نمونه‏هاى بسیارى از این رسم هست كه قبل از تصمیم گرفتن در امور مهم یا حتى غیر مهم، در كارهاى خصوصى یا اجتماعى، فى المثل امیران پیش از آن كه به جنگ و جهادى بروند، در صدد بر مى‏آمده‏اند كه با استخاره از تایید الهى مطمئن باشند.معروف است كه معاویه قبل از تعیین یزید به جانشینى استخاره كرده است (اغانى، طبع قدیم، ج 18، ص 72) .

خلیفه سلیمان، چون حكم جانشینى فرزندش ایوب، با استخاره موافق نیامد، آن را پاره كرد. (طبقات ابن سعد، ج 5، ص 247) . مامون پیش از سپردن منصب به عبد الله بن طاهر، یك ماه استخاره ورزید....

هم چنین رسم بوده كه اغلب مؤلفان در مقدمه كتاب‏هاى‏شان یاد كنند كه انگیزه نگارش یا تاخیر نگارش‏شان، استخاره بوده است. ..طبرسى به استخاره ذات الرقاع اشاره دارد (مكارم الاخلاق، قاهره، 1303 ق، ص 100) سنى‏ها با این نوع استخاره به كلى مخالف‏اند.

استخاره به قرآن (الضرب...فى المصحف) نیز معمول بوده است (ابن بشكوال، ص 243; الفرج بعد الشدة، ج 1، ص 44; بغیة الوعاة، سیوطى، ص 10، 17)

این نوع سر كتاب باز كردن sortes virg ilianae نزد ایرانیان با دیوان حافظ و مثنوى مولوى هم انجام مى‏گیرد.این نوع تفال به قرآن از سوى اكثر علماى اهل سنت، نهى شده است (اتحاف السادة المتقین، زبیدى، قاهره، 1311 ق، ج 2، ص 28 و به بعد) ابو عبد الله زبیرى در آغاز قرن چهارم هجرى، كتابى به نام الاستخاره و الاستشاره (تهذیب نووى، ص 744) در زمینه استخاره نوشته است. (28)

پى‏نوشت‏ها:

1.آل عمران (3) آیه 159.

2.نهج البلاغه، كلمات قصار 54.

3.مثنوى، دفتر اول.

4.همان، دفتر ششم.

5.ان الله على الناس حجتین: حجة ظاهرة و حجة باطنة; فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمة علیهم السلام و اما الباطنة فالعقول. «بحار الانوار، ج 1، ص 137»

6.دكتر عبد الحسین زرین كوب، یادداشتها و اندیشه‏ها (چاپ چهارم: سازمان انتشارات جاویدان، تهران، 1362)، ص 272.

7.علامه طباطبائى، تفسیر المیزان، ترجمه محمد باقر موسوى همدانى (چاپ سوم: بنیاد علمى و فكرى علامه طباطبائى، تهران، 1367) ج 6، ص 185- 188.

8.بحار الانوار، ج 91، ص 285.

9.همان مدرك، این تذكر لازم است كه: استخاره‏هایى كه علما براى مردم مى‏كنند به عنوان وكالت نیست‏بلكه برآوردن حاجت مؤمن است.

10.اصول كافى، ج 2، ص 29.باید گفت كه: استخاره و فال معمولا معناى یكسانى دارند، چنان كه در دعاى استخاره با قرآن مى‏گ
ماریا  , hamrahi
ماریا - 23:05 1385/03/1
3
نقل از:
http://www.hawzah.net/Per/F/FDefa.asp?URL=Start/FStart.htm

تفال، تطیر و سعد و نحس ایام در تفاسیر

كتاب: كند و كاوى درباره استخاره و تفال، ص 149
نویسنده: ابوالفضل طریقه‏دار

تفال و تطیر در تفسیر المیزان
متفكر بزرگ اسلامى علامه طباطبائى - رضوان الله تعالى علیه - در چند جاى تفسیر گرانقدر المیزان درباره تفال و نیز استخاره، بحث كرده‏اند كه بسیار عمیق و خواندنى است; در این جا به ترتیب، آن مباحث را مى‏آوریم:

1.

فاذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه و ان تصبهم سیئة یطیروا بموسى و من معه الا انما طائرهم عند الله و لكن اكثرهم لا یعلمون. (1)

از ظواهر امر برمى‏آید كه قوم فرعون وقتى پس از قحط سالى به سالى خوش مى‏رسیدند، و نعمت روزیشان فراوان مى‏شده، مى‏گفته‏اند: «این از خود ماست‏» و مقصودشان این بوده كه: «ما تا آن جا كه به یاد داریم هرگز به قحط سالى دچار نشده بودیم، و اگر در گذشته مبتلا به آن خشك سالى شدیم از نحوست موسى بود.» و اگراین حرف را پس از نجات از قحط سالى زده‏اند براى این بوده كه تا آن روز دچار چنین بلایى نشده بودند و معلوم است كه انسان، عادتا وقتى متوجه ارزش و اهمیت نعمتى مى‏شود كه به ضد آن مبتلا شود، قوم فرعون هم اگر به قحط سالى دچار نشده بودند پس از نجات و رسیدن به فراوانى نعمت نمى‏گفتند: «این از ماست‏» گو این كه طبعا و عادتا بایستى قضیه برعكس این كه واقع شده، واقع مى‏شد; به این معنا كه بایستى قبل از تفال بد به موسى زدن مى‏گفتند: «این از ماست‏» ، چون وقتى مردمى قحط سالى و بلا را از نحوست‏شخص معینى مى‏دانند كه بر حسب ارتكاز و عادت دیرینه، نعمت و فراخى روزى و رفاه و عیش را از خود مى‏دانند، زیرا تا به رفاه و راحت، خو نكرده باشند از گرفتارى و بلا، آن طور كه باید، وحشت نمى‏كنند، ولى همان طورى كه گفتیم از ظواهر قضیه برمى‏آید كه تفال بد به موسى زدن، قبل از گفتن «این از ماست‏» بوده است.

و شاید به خاطر همین غرور، قوم فرعون را قبل از فال بد زدنشان ذكر كرده و نیز به همین مناسبت، كلمه «حسنه: رفاه و عیش‏» را با لفظ «اذا» و كلمه «سیئه: قحط سالى‏» را با لفظ «ان‏» آورده و فرموده: «فاذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه و ان تصبهم سیئة یطیروا بموسى و من معه (2) » در نظر فرعونیان، اصل ثابتى بوده و ابتلاى به قحط سالى نادر و بى‏سابقه بوده است.شاهد دیگر این معنا این است‏كه كلمه «حسنه‏» را با الف و لام جنس - كه مفید تعریف است - و كلمه «سیئه‏» را نكره و بدون الف و لام، آورده است.

كلمه «و اطیروا» از «تطیر» و تطیر، مشتق از «طیر» است، و جهت این اشتقاق این بوده كه عرب، به خیلى چیزها از آن جمله به «طیور» تفال مى‏زدند، به همین جهت كلماتى از ماده «ط ى ر» اشتقاق كردند كه معناى تفال و یا بهره‏اى از شر و شآمت را بدهد، مانند تطیر كه به معناى اول و طائر كه به معناى دوم است.

پس این كه فرمود: «الا انما طائرهم عند الله و لكن اكثرهم لا یعلمون‏» معنایش این مى‏شود: «بهره‏اى كه ایشان از شر و شآمت دارند، نزد خداست و آن عذابى است كه خداوند براى آنان، تهیه دیده و لكن بیش‏تر ایشان از این عذاب، غافل‏اند و خیال مى‏كنند از گناهان و جنایاتى كه مرتكب مى‏شوند اثرى باقى نمى‏ماند و در دفترى بایگانى نمى‏شود.

البته براى كلمه «طائر» معناى دیگرى هم از قبیل نامه اعمال و غیر آن ذكر كرده‏اند ولى مناسب با سیاق، همان معنایى است كه ما ذكر كردیم. (3)

2.

قالوا اطیرنابك و بمن معك قال طائركم عند الله بل انتم قوم تفتنون‏» (4)

كلمه «اطیرنا» در اصل «تطیرنا» بوده كه صیغه متكلم مع الغیر از باب تفعل است كه مصدرش «تطیر» مى‏شود، و تطیر به معناى فال بد زدن به چیزى و شوم دانستن آن است.خواهى پرسید: ثلاثى مجرد آن «ط ى ر» است كه به معناى «مرغ‏» است، آن وقت چطور در باب تفعل، معناى فال بد زدن را مى‏دهد؟ در جواب مى‏گوییم: چون مردم غالبا با مرغ، فال مى‏زدند و لذا شوم دانستن چیزى را تطیر خواندند، و هم چنین - به طورى كه گفته‏اند - بهره هر كسى را از شر، طائر او نامیدند.

پس این كه قوم صالح، به وى خطاب كردند كه: «ما به تو تطیر مى‏زنیم و به هر كسى كه با توست‏» ، معنایش این است كه تو و هم مسلكانت را شوم مى‏بینیم از روزى كه تو قیام به دعوت خود كردى ما گرفتار محنت‏ها و بلاها شدیم، پس هرگز به تو ایمان نمى‏آوریم.

صالح در پاسخ تطیر آنان فرمود: «طائرتان نزد خداست‏» ; یعنى بهره‏تان از شر و آن عذابى كه اعمال شما مستوجب آن است نزد خداست.

و به همین جهت دوباره از همین گفته خود اعراض نموده فرمود: «بلكه شما مردمى هستید كه در حال آزمایشید» ; یعنى خداوند شما را با خیر و شر مى‏آزماید، تا مؤمن شما از كافرتان و مطیع شما از عاصى‏تان، متمایز و جدا گردد.

و معناى آیه این است كه قوم صالح گفتند: ما به تو و به آنان كه باتو هستند، فال بد مى‏زنیم و هرگز به تو ایمان نیاورده و استغفار نمى‏كنیم، صالح فرمود: و طائرتان، یعنى نصیبتان از شر، نزد خداست، و آن، نامه اعمال شماست.و من و آن‏ها كه با من هستند اثرى در شما نداریم، تا این ابتلائات را به سوى شما سوق دهیم، بلكه این خود شمایید كه در بوته آزمایش قرار گرفته‏اید و با این ابتلائات، امتحان مى‏شوید، تا مؤمنتان از كافرتان، جدا و مطیعتان از عاصى‏تان، متمایز گردد.

و چه بسا گفته باشند: طائر به معناى شر نیست، بلكه به معناى آن علتى است كه یا به انسان، خیر برساند یا شر، چون مردم صالح یا همه عرب همان طور كه با «طیر» ، فال بد مى‏زدند، با همان، فال خوب هم مى‏زدند، همان طور كه بعضى مرغ‏ها را نحس مى‏دانستند، بعضى دیگر را نیز سعد و داراى میمنت مى‏پنداشتند.پس طائر، در نزد عرب به معناى هر چیزى است كه دنبالش یا خیر بیاورد یا شر، هم چنان كه در قرآن كریم، نامه اعمال را كه یا خیر است‏یا شر، طائر خوانده، و فرموده:

و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له یوم القیمة كتابا (5) ; هر انسانى را طائرش را به گردنش مى‏آویزیم و روز قیامت آن را به صورت كتابى بیرون مى‏آوریم.» و چون آن چه از خیر و شر، كه به انتظار آدمى است، با قضائى از خداى سبحان است و در نامه‏اى نوشته شده، لاجرم، طائر همان‏كتابى خواهد بود كه مقدرات انسان در آن، محفوظ شده است.

لكن این حرف، صحیح نیست، زیرا در ذیل آیه سوره اسرى آمده است كه مراد به طائر، نامه اعمال است نه كتاب مقدرات، هم چنان كه آیه بعدش كه مى‏فرماید:

اقرا كتابك كفى بنفسك الیوم علیك حسیبا (6) ; كتابت را بخوان، امروز خودت براى حساب رسى علیه خود كافى هستى‏» بر این گفته ما دلالت مى‏كند.

بعضى دیگر گفته‏اند: معناى جمله «بل انتم قوم تفتنون‏» (7) این است كه شما مردمى هستید كه عذاب خواهید شد، لكن آن معنا كه ما براى جمله نامبرده كردیم، مناسب‏تر است. (8)

3.

«قالوا انا تطیرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و لیمسنكم منا عذاب الیم‏» (9)

گویندگان این سخن، مردم قریه‏اند و روى سخنشان با رسولان است، و كلمه «تطیرنا» از مصدر «تطیر» كه به معناى شوم دانستن و فال بد زدن به چیزى است و این كه گفته‏اند: «اگر دست از حرفهاى‏تان برندارید شما را سنگ‏سار مى‏كنیم و عذابى دردناك به شما خواهد رسید» تهدیدى است از مردم به آن رسولان.

و معناى آیه این است كه مردم قریه به رسولان گفتند: ما شما رابد قدم و شوم مى‏دانیم و سوگند مى‏خوریم كه اگر دست از سخنان خود برندارید و تبلیغات خود را ترك نكنید و هم چنان به كار دعوت بپردازید، ما شما را سنگ باران مى‏كنیم و از ما به شما عذابى دردناك خواهد رسید.

پاسخ رسولان به اهل قریه این بود كه:

«قالوا طائركم معكم ائن ذكرتم بل انتم قوم مسرفون‏» (10) .كلمه «طائر» در جمله «طائركم معكم‏» در اصل، «طیر» (مرغى چون كلاغ) بوده است كه عرب با دیدن آن، فال بد مى‏زد، و سپس مورد استعمالش را توسعه دادند و به هر چیزى كه با آن، فال بد زده مى‏شد، طیر مى‏گفتند.و اى بسا كه در حوادث آینده بشر نیز استعمال مى‏كنند و اى بسا بخت‏بد اشخاص به اصطلاح بدبخت را طائر مى‏گویند، با این كه اصلا بخت، امرى موهوم است ولى مردم خرافه پرست، آن را مبدا بدبختى انسان و محرومیتش از هر چیزى مى‏دانند.

به هر حال، پس این كه فرمود:

«طائركم معكم‏»

ظاهر معنایش این است كه آن چیزى كه جا دارد با آن، فال بد بزنید آن چیزى است كه با خودتان هست و آن عبارت است از حالت اعراضى كه از حق دارید و نمى‏خواهید حق را - كه همان توحید است - بپذیرید و این كه به سوى باطل یعنى شرك، تمایل و اقبال دارید.

بعضى از مفسران گفته‏اند: معنایش این است كه طائر شما یعنى‏بهره و نصیب شما از خیر و شر با خود شماست، و آن اعمال نیك و بد شماست: اگر خیر باشد، بهره شما خیر مى‏شود و اگر شر باشد، شر مى‏شود (دقت فرمایید) كه این مفسر، طائر را به معناى دوم (حوادث آینده) گرفته و لكن جمله بعدى كه مى‏فرماید:

ائن ذكرتم بل انتم قوم مسرفون (11) با معناى اول، مناسب‏تر است.

استفهام در جمله «ائن ذكرتم‏» استفهامى است توبیخى و مراد به تذكیر، تذكر دادن ایشان است‏به حق; یعنى به وحدانیت‏خداى تعالى و این كه بازگشت همه به سوى اوست و حقایقى نظیر آن‏ها.

و در این جمله كه جمله‏اى است‏شرطیه، جزاى شرط، حذف شده تا اشاره كند به این كه جزاى آن، این قدر شنیع و رسواست كه نمى‏توان گفت و بدان تفوه كرد و تقدیر جمله چنین است: «اگر تذكر داده شوید به حق، این تذكر را با انكار شنیع و تطیر و تهدید رسواى‏تان مقابله مى‏كنید.»

«بل انتم قوم مسرفون‏»

یعنى شما مردمى متجاوز هستید كه معصیت را از حد گذرانده‏اید و كلمه «بل‏» كه به معناى اعراض است، اعراض از مطلب سابق را مى‏رساند و معنایش این است كه: «نه، بلكه علت اصلى در انكار حق و تكذیبشان، این است كه آنان مردمى هستند كه مستمر در اسراف و متجاوز از حدند» . (12) .

«انا ارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى یوم نحس مستمر» (13)

حضرت علامه طباطبائى، در ذیل آیه فوق، در مورد سه مسئله: سعادت و نحوست ایام، سعادت و نحوست كواكب و تفال و تطیر، كه از روزگاران كهن تا به امروز در میان مردم، مطرح بوده و هست، مطالب دقیق و موشكافانه‏اى را آورده‏اند كه در این جا آن‏ها را نقل مى‏كنیم:

الف) تفال خوب و بد
فال اگر خیر باشد تفال و اگر شر باشد، تطیرش مى‏خوانند; و آن عبارت است از: استدلال به یكى از حوادث به حادثه‏اى دیگر كه بعدا پدید مى‏آید و در بسیارى از موارد، مؤثر هم واقع مى‏شود و آن چه را كه انتظارش دارند، پیش مى‏آید، چه خیر و چه شر. چیزى كه هست فال بد زدن، مؤثرتر از فال خیر زدن است، و این تاثیر مربوط به آن چیزى كه به آن فال مى‏زنند، نیست; مثلا صداى كلاغ و جغد، نه اثر خیر دارد و نه اثر شر بلكه این تاثیر مربوط به نفس فال زننده است، حال ببینیم در شرع مقدس درباره این مطلب چه آمده است؟

قبل از این رسیدگى باید بگوییم كه: اسلام بین فال خوب و فال بد، فرق گذاشته و دستور داده مردم همواره فال نیك بزنند، و ازتطیر یعنى فال بد زدن، نهى كرده است.این دستور، شاهد بر همان است كه گفتیم اثرى كه در تفال و تطیر مى‏بینیم مربوط به نفس صاحب آن است.

اما این كه در روایات، مسئله تفال چگونه آمده است: از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود: «تفالوا بالخیر تجدوه; همواره فال نیك بزنید تا آن را بیابید.» و نیز از آن بزرگوار، نقل شده كه بسیار تفال مى‏زده، هم چنان كه در داستان حدیبیه، وقتى كه «سهیل بن عمرو» از طرف مشركین مكه آمد، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: حالا دیگر، امر بر شما سهل و آسان شد.و نیز در داستان نامه نوشتن آن حضرت به خسرو پرویز آمده است كه وى را به اسلام دعوت كرد و او نامه آن جناب را پاره كرد و در جواب نامه، مشتى خاك براى آن حضرت فرستاد، حضرت همین عمل را به فال نیك گرفت و فرمود: به زودى مسلمانان، خاك كشور او را مالك مى‏شوند.آن حضرت، این گونه تفال‏ها را در بسیارى از موارد، داشته است.

و اما تطیر و فال بد زدن: در بسیارى از موارد، قرآن كریم از امت‏هاى گذشته نقل كرده كه آن امت‏ها به پیامبر خود گفتند: ما تو را شوم مى‏دانیم و به تو فال بد مى‏زنیم و به همین جهت‏به تو ایمان نمى‏آوریم، و آن پیامبر در پاسخ‏شان گفته است: تطیر، حق را ناحق و باطل را حق نمى‏كند و كارها همه به دست‏خداى سبحان است نه به دست فال، كه خودش مالك خودش نیست، تا چه رسد به این كه‏مالك غیر خودش باشد و اختیار خیر و شر، سعادت و شقاوت دیگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده است:

«قالوا انا تطیرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و لیمسنكم منا عذاب الیم قالوا طائركم معكم... (14) ; گفتند: ما شما را به فال بد گرفته‏ایم، اگر دست از دعوت خود برندارید سنگ‏سارتان مى‏كنیم و به طور قطع از ما به شما عذابى دردناك خواهد رسید.گفتند: این شومى، با خود شماست.»

یعنى آن چیزى كه شر را به سوى شما مى‏كشاند با خود شماست نه با ما، و نیز فرموده:

قالوا اطیرنا بك و بمن معك، قال طائركم عند الله... (15) ; گفتند ما به تو و به آن كه همراه توست، فال بد زده‏ایم، او گفت طائر و سرنوشت‏بدتان نزد خداست.»

یعنى آن چیزى كه خیر و شر شما به وسیله آن به شما مى‏رسد، نزد خداست، و این خداست كه در میانه شما تقدیر مى‏كند، آن چه را مى‏كند، نه من، و نه این همراه من، ما مالك هیچ چیزى نیستیم.

این چند شاهد از قرآن كریم بود.و اما در روایات، اخبار بسیار زیادى در نهى از آن رسیده است و هم چنین این كه براى دفع شومى‏اش به آن، بى اعتنایى نموده و به خدا توكل كنید و به دعا متوسل شوید.این روایات، بیان گذشته ما را تایید مى‏كند كه‏گفتیم: تاثیر تفال و تطیر مربوط به نفس صاحب آن است; از آن جمله در كافى به سند خود از عمرو بن حریث، روایت كرده است كه گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: طیره و فال بد زدن را اگر سست‏بگیرى و به آن، بى‏اعتنا باشى و چیزى نشمارى، سست مى‏شود و اگر آن را محكم بگیرى، محكم مى‏گردد.

(خود نگارنده [مترجم] تجربه كرده‏ام كسانى كه سیزده را نحس مى‏دانند اگر سیزده به در نروند، به طور جدى صدمه مى‏خورند و یا اگر در كارى كه مى‏خواهند شروع كنند كسى عطسه بزند و این را به طور جدى علامت آن بدانند كه این كار، صدمه دارد، اگر به آن كار اقدام كنند، سخت صدمه مى‏خورند و كسانى كه هیچ اعتنایى به سیزده و عطسه ندارند هیچ ضررى نمى‏بینند) .

پس دلالت این حدیث‏بر این كه فال، چیزى نیست، هر چه هست اثر نفس خود آدمى است، بسیار روشن است.

و مانند روایت‏بالا، حدیثى است كه از طرق اهل سنت نقل شده كه فرمود: سه چیز است كه احدى از آن، سالم نیست: طیره، حسد و سوء ظن، پرسیدند: پس چه باید كرد؟ فرمود: وقتى فال بد زدى، بى‏اعتنایى كن و برو، و چون دچار حسد شدى در درون بسوز ولى ترتیب اثر عملى مده و ظلم مكن، و چون ظن بد به كسى بردى در پى تحقیق برمیا (و یا ظن خودت را مپذیر) .

و نیز در این معنا، روایت كافى است كه از قمى از پدرش از نوفلى از سكونى از امام صادق علیه السلام نقل كرده كه فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: كفاره فال بد زدن توكل به خداست...و علتش نیز روشن است، چون معناى توكل این است كه امر تاثیر را به خداى تعالى، ارجاع دهى و تنها او را مؤثر بدانى، و وقتى چنین كردى دیگر اثرى براى فال بد نمى‏ماند تا از آن، متضرر شوى.

و در معناى این حدیث، روایتى است كه از طرق اهل سنت، نقل شده، و به طورى كه در كتاب نهایه ابن اثیر آمده، فرموده است: طیره، شرك است و هیچ یك از ما خالى از طیره نیستیم و لكن خداى تعالى اثر آن را به وسیله توكل، خنثى مى‏كند.

و باز در معناى حدیث‏سابق، روایتى است كه از موسى بن جعفر علیه السلام نقل شده كه فرمود: آن چه براى مسافر در راه سفرش، شوم است هفت چیز است: 1.كلاغى كه از طرف دست راستش بانگ برآورد.2.سگى جلو او درآید كه دمش افراشته باشد.3.گرگى گرسنه و درنده در روى او زوزه بكشد، در حالى كه روى دم نشسته باشد و سپس سه مرتبه، دم خود را بلند كند و بخواباند.

4.آهویى پیدا شود و از طرف راست او به طرف چپش بگریزد.

5.جغدى بانگ برآورد.6.زنى با موى چو گندمى در برابرت قرار گیرد و چشمت‏به صورتش افتد.7.الاغ غضبان (گوش بریده و یا بینى بریده) ببینى.

پس اگر از دیدن این‏ها در دل احساس دلواپسى كردى، بگو: «اعتصمت‏بك یا رب من شرها اجد فى نفسى; پروردگارا، از شر آن چه در دل خود احساس مى‏كنم به تو پناه مى‏برم.» كه اگر این را بگویى از شر آن، محفوظ مى‏مانى.

این خبر، آن طور كه در بحار آمده به همان عبارت در كافى، خصال، محاسن و فقیه نیز آمده است، ولى به عبارتى كه ما نقل كردیم در بعضى از نسخه‏هاى فقیه آمده است.

بحث دیگرى هست كه آن نیز ملحق به این بحث‏هایى است كه گذشت و همه حرف‏هایى كه زده شد در آن بحث نیز مى‏آید و آن بحث از سایر امورى است كه در نظر عامه مردم، شوم و نحس است; مانند یك بار عطسه در هنگام تصمیم گرفتن بر كارى از كارها.

در روایات از تطیر به آن‏ها نهى شده و دستور داده‏اند كه در برخورد با آن‏ها به خدا توكل كنید و روایات این امور در ابواب مختلفى متفرق است; مثلا در حدیثى نبوى كه از طریق شیعه و سنى نقل شده آمده است كه: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: عدوى، طیره، هامه، شوم، صفر، رضاع بعد از فصال، تعرب بعد از هجرت، روزه از سخن در یك شبانه روز، طلاق قبل از نكاح، عتق قبل از ملك و یتیمى بعد از بلوغ، در اسلام نیست.

منظور از «عدوى‏» بیمارى‏هاى مسرى مانند وبا و آبله و امثال آن است، چون كلمه عدوى مانند كلمه «اعداء» مصدر و به معناى تجاوز است.و منظور از این كه فرموده: عدوى در اسلام نیست، این است كه واگیرى را عامل مستقل بیمارى بدانیم، به طورى كه خداى تعالى و مشیت او در آن، هیچ دخالتى نداشته باشد.

«هامه‏» هم یك اعتماد خرافى در بین مشركین و اهل جاهلیت‏بوده كه معتقد بوده‏اند: اگر كسى كشته شود، روحش به شكل مرغى درمى‏آید و در قبر او لانه مى‏كند و همواره مى‏نالد و از عطش، شكوه مى‏كند تا انتقامش را از قاتلش بگیرند.

«صفر» هم سوت زدن در هنگام آب دادن به حیوان است.

«رضاع بعد از فصال‏» یعنى طفل را بعد از آن كه از شیر گرفتند دوباره شیر خوارش كنند.و «تعرب بعد از هجرت‏» به معناى كفر بعد از اسلام است. (16)

ب) سعد و یا نحس بودن ایام
نحوست روز و یا مقدارى از زمان به این معناست كه در آن زمان به غیر از شر و بدى، حادثه‏اى رخ ندهد و اعمال آدمى و یا حداقل نوع مخصوصى از اعمال براى صاحب عمل، بركت و نتیجه خوبى نداشته باشد، و سعادت روز، درست‏بر خلاف این است.

ما به هیچ وجه نمى‏توانیم بر سعادت روزى از روزها و یا زمانى از زمان‏ها، و یا نحوست آن، برهان اقامه كنیم، چون طبیعت زمان از نظر مقدار طبیعتى است كه اجزاء و ابعاضش مثل هم هستند و یك چیزند، پس از نظر خود زمان، فرقى میان این روز و آن روز، نیست تا یكى را سعد و دیگرى را نحس بدانیم و اما علل و عواملى كه در ایجاد حوادث مؤثرند و نیز در به ثمر رساندن اعمال تاثیر دارند، از حیطه علم و اطلاع ما بیرونند، ما نمى‏توانیم تكه تكه زمان را با عواملى كه در آن زمان دست در كارند، بسنجیم تا بفهمیم آن عوامل در این تكه از زمان چه عملكردى دارند و آیا عملكرد آن‏ها طورى است كه این قسمت از زمان را سعد مى‏كند یا نحس، و به همین جهت است كه تجربه هم به قدر كافى نمى‏تواند راه گشا باشد، چون تجربه وقتى مفید است كه ما زمان را جداى از عوامل در دست داشته باشیم و با هر عاملى هم سنجیده باشیم تا بدانیم فلان اثر، اثر فلان عامل است.و ما زمان جداى از عوامل نداریم، و عوامل هم براى ما معلوم نیست.

و به همین علت راهى به انكار سعادت و نحوست هم نداریم و نمى‏توانیم بر نبودن چنین چیزى، برهان اقامه كنیم، همان طور كه نمى‏توانستیم بر اثبات آن، برهان اقامه كنیم، هر چند كه وجود چنین چیزى بعید است، ولى بعید بودن غیر از محال بودن است، این از نظر عقل.

اما از نظر شرع، در كتاب خداى تعالى، نامى از نحوست ایام آمده است، یك جا فرموده:

انا ارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى یوم نحس مستمر (17) و در جایى دیگر فرموده:

فارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى ایام نحسات... (18)

هر چند كه از سیاق داستان قوم عاد - كه این دو آیه مربوط بدان است - استفاده مى‏شود كه نحوست و شئامت، مربوط به خود آن زمانى است كه در آن زمان، باد به عنوان عذاب بر قوم عاد وزید و آن زمان، هفت‏شب و هشت روز پشت‏سر هم بوده، كه عذاب به طور مستمر بر آنان نازل مى‏شده است، اما برنمى‏آید كه این تاثیر و دخالت زمان به نحوى بوده كه با گردش هفته‏ها دوباره آن زمان نحس، برگردد.این معنا به خوبى از آیات، استفاده مى‏شود و گرنه همه زمان‏ها نحس مى‏بود و نیز بدون این كه دائر مدار ماه‏ها و یا سال‏ها باشد.

در مقابل زمان نحس، نامى هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده است:

و الكتاب المبین، انا انزلناه فى لیلة مباركة... (19) كه در این آیه شریفه، منظور «شب قدر» است كه در وصف آن فرموده:

لیلة القدر خیر من الف شهر (20) ; شب قدر بهتر از هزار ماه است‏» .

و پرواضح است كه مبارك بودن آن شب و سعادتش از این جهت‏بوده كه آن شب به نوعى مقارن با امورى بزرگ بوده است; امورى هم چون افاضات باطنى و الهى، تاثیرهاى معنوى، از قبیل حتمى كردن قضا و نزول ملائكه و روح و سلام بودن آن شب، چنان كه درباره این امور فرموده:

«فیها یفرق كل امر حكیم، (21) در آن‏شب، هر امرى، محكم و پیچیده باز مى‏شود.» و نیز فرموده:

«تنزل الملائكة و الروح فیها باذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر; ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امرى سالم را تا طلوع فجر، نازل مى‏كنند» . (22)

و برگشت معناى مبارك بودن آن شب و سعادتش به این است كه عبادت در آن شب، داراى فضیلت است و ثواب عبادت در آن شب، قابل قیاس با عبادت در سایر شب‏ها نیست و در آن شب، عنایت الهى به بندگانى كه متوجه ساحت عزت و كبریایى شده‏اند، نزدیك است.

این بود آن مقدار از معناى سعادت و نحوست كه در قرآن آمده بود.اما در سنت، روایت‏بسیار زیادى درباره سعد و نحس ایام هفته و سعد و نحس ایام ماه‏هاى عربى و نیز از ماه‏هاى فارسى رومى رسیده كه در نهایت كثرت است و در جوامع حدیثى نقل شده و در جلد چهاردهم از كتاب بحار الانوار احادیث زیادى از آن‏ها نقل شده كه بیش‏تر این احادیث ضعیف‏اند، چون یا مرسل و بدون سند هستند و یا این كه قسمتى از سند را ندارند، هر چند كه بعضى از آن‏ها سندى معتبر دارد، البته به این معنا كه خالى از اعتبار نیست.

و اما روایاتى كه ایام نحس را مى‏شمارد و از آن جمله: چهارشنبه هر هفته، و چهارشنبه آخر ماه، و هفت روز از هر ماه عربى، و دو روزاز هر ماه رومى و امثال آن را نام مى‏برد، در بسیارى از آن‏ها مخصوصا روایاتى كه نحوست ایام هفته و ایام ماه‏هاى عربى را نام مى‏برد، علت این نحوست هم آمده و آن عبارت است از این كه: در این روزهاى نحس، حوادث ناگوارى به طور مكرر، اتفاق افتاده، آن هم ناگوار از نظر مذاق دینى، از قبیل رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله و شهادت سید الشهدا علیه السلام و انداختن ابراهیم علیه السلام در آتش و نزول عذاب بر فلان امت و خلق شدن آتش و امثال این‏ها.

تفال و تطیر در تفسیر نمونه
مفسران و محققان سخت كوش تفسیر نمونه در دو جاى تفسیر خود، درباره تفال و تطیر، بحث كرده‏اند: یكى جلد ششم، ذیل آیه 131 سوره اعراف، و دیگرى در جلد پانزدهم، به مناسبت آیات 45- 47 سوره نمل.كه به ترتیب آن‏ها را مى‏آوریم.

فال نیك و بد
شاید همیشه در میان انسان‏ها و اقوام مختلف، فال نیك و بد، رواج داشته است، امورى را به «فال نیك‏» مى‏گرفتند و دلیل بر پیروزى و پیشرفت كار مى‏دانستند و امورى را به «فال بد» مى‏گرفتند و دلیل بر شكست و ناكامى و عدم پیروزى مى‏پنداشتند، در حالى كه هیچ گونه رابطه منطقى میان پیروزى و شكست‏با این گونه امور وجود نداشت، و مخصوصا در قسمت فال بد، غالبا جنبه خرافى‏و نامعقول داشته و دارد.

این دو گرچه اثر طبیعى ندارند، ولى بدون تردید، اثر روانى مى‏توانند داشته باشند.فال نیك، غالبا مایه امیدوارى و حركت است ولى فال بد موجب یاس و نومیدى و سستى و ناتوانى است.

شاید به خاطر همین موضوع است كه در روایات اسلامى از فال نیك، نهى شده، اما فال بد، به شدت محكوم گردیده است.در حدیث معروفى از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده است كه: «تفالوا بالخیر تجدوه; كارها را به فال نیك بگیرید و امیدوار باشید.» جنبه اثباتى این موضوع منعكس است و در حالات خود پیامبر صلى الله علیه و آله و پیشوایان اسلام علیهم السلام نیز دیده مى‏شود كه گاهى مسائلى را به فال نیك مى‏گرفتند; مثلا در جریان برخورد مسلمانان با كفار در مكه در سرزمین «حدیبیه‏» مى‏خوانیم: هنگامى كه «سهیل بن عمرو» به عنوان نماینده كفار مكه به سراغ پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و حضرت از نام او آگاه گردید، فرمود: «قد سهل علیكم اموركم; یعنى از نام «سهیل‏» من تفال مى‏زنم كه كار بر شما سهل و آسان مى‏گردد.»

دانش‏مند معروف، «دمیرى‏» ، كه از نویسندگان قرن هشتم هجرى است در یكى از نوشته‏هاى خود به همین مطلب اشاره كرده و مى‏گوید: این كه پیامبر صلى الله علیه و آله فال نیك را دوست مى‏داشت‏به خاطر آن بود كه انسان هر گاه امیدوار به فضل پروردگار باشد در راه خیر گام برمى‏دارد و هنگامى كه امید خود را از پروردگار قطع كند در راه شر خواهد افتاد و فال بد زدن، مایه سوء ظن و موجب انتظاربلا و بدبختى كشیدن است. (23)

اما در مورد فال بد كه عرب آن را «تطیر» و «طیره‏» مى‏نامد، در روایات اسلامى - همان طور كه گفتیم - شدیدا مذمت‏شده، همان طور كه در قرآن مجید نیز كرارا به آن اشاره گردیده و محكوم شده است; از جمله در حدیثى مى‏خوانیم كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «الطیرة شرك; فال بد زدن (و آن را مؤثر در سرنوشت آدمى دانستن) یك نوع شرك به خداست.»

و نیز مى‏خوانیم: اگر فال بد اثرى داشته باشد، همان اثر روانى است، امام صادق علیه السلام فرمود: «الطیرة على ما تجعلها، ان هونتها تهونت، و ان شددتها تشددت، و ان لم تجعلها شیئا لم تكن شیئا، یعنى فال بد اثرش به همان اندازه است كه آن را مى‏پذیرى، اگر آن را سبك بگیرى، كم اثر خواهد بود و اگر آن را محكم بگیرى پر اثر، و اگر به آن اعتنا نكنى، هیچ اثرى نخواهد داشت.»

در اخبار اسلامى از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده است كه راه مبارزه با فال بد، بى‏اعتنایى است: «ثلاث لا یسلم منها احد: الطیرة و الحسد و الظن، قیل: فما نصنع; قال: اذا تطیرت فامض، و اذا حسدت فلا تبغ، و اذا ظننت فلا تحقق; یعنى سه چیز است كه هیچ كس از آن سالم نمى‏ماند: فال بد، حسد و سوء ظن، عرض كردند: پس چه كنیم؟ فرمود: هنگامى كه فال بد زدى اعتماد مكن و بگذر و هنگامى كه حسد دردلت پیدا شد عملا كارى بر طبق آن انجام مده و هنگامى كه سوء ظن پیدا كردى آن را نادیده بگیر.»

عجیب این است كه موضوع فال نیك و بد حتى در كشورهاى پیشرفته صنعتى و در میان افراد به اصطلاح روشن فكر و حتى نوابغ معروف، وجود داشته و دارد، از جمله در میان غربى‏ها رد شدن از زیر نردبان و افتادن نمك‏دان و هدیه دادن چاقو، به شدت به فال بد، گرفته مى‏شود.

البته فال نیك، همان طور كه گفتیم، مسئله مهمى نیست‏بلكه غالبا اثر مثبت دارد ولى با عوامل فال بد، همیشه باید مبارزه كرد و آن‏ها را از افكار دور ساخت و بهترین راه براى مبارزه با آن، تقویت روح توكل و اعتماد بر خدا در دل‏هاست، همان طور كه در روایات اسلامى نیز به آن اشاره شده است. (24)

تطیر و تفال
«تطیر» - چنان كه مى‏دانیم - از ماده «طیر» به معنى «پرنده‏» است، و چون عرب، فال بد را غالبا به وسیله پرندگان مى‏زد، عنوان «تطیر» به معناى فال بد زدن آمده است، در برابر «تفال‏» كه به معناى فال نیك زدن است.

در قرآن، كرارا این معنا مطرح شده است كه مشركان خرافى در برابر پیامبران الهى به این حربه، متوسل مى‏شدند، چنان كه در مورد موسى علیه السلام و یارانش مى‏خوانیم:

«و ان تصبهم سیئة یطیروا بموسى و من معه... (25) ، هرگاه ناراحتى به فرعونیان مى‏رسید آن را از شوم بودن موسى و همراهانش مى‏دانستند.»

همین عكس العمل را نیز مشركان ثمود در برابر صالح نشان دادند.

اصولا انسان نمى‏تواند در برابر علل حوادث، بى‏تفاوت بماند، سرانجام باید براى هر حادثه‏اى علتى بجوید، اگر موحد باشد و خداپرست و علل حوادث را به ذات پاك او كه طبق حكمتش همه چیز را روى حساب انجام مى‏دهد بازگرداند و از نظر سلسله علل و معلول طبیعى نیز تكیه بر علم كند، مشكل او حل شده است و گرنه یك سلسله علل خرافى و موهوم و بى‏اساس براى آن‏ها مى‏تراشد، موهوماتى كه حد و مرزى براى آن‏ها نیست و یكى از روشن‏ترین آن‏ها همین فال بد زدن است; فى المثل، عرب جاهلى، حركت پرنده‏اى را كه از طرف راست‏به چپ مى‏رفت‏به فال نیك مى‏گرفت و دلیل بر پیروزى و اگر از طرف چپ به راست‏حركت مى‏كرد به فال بد مى‏گرفت و دلیل شكست و ناكامى! و از این خرافات و موهومات، بسیار داشتند.امروز در جوامعى كه به خدا ایمان ندارند - هر چند از نظر علم و دانش پیروزى‏هاى فراوانى كسب كرده‏اند - این قبیل خرافات و موهومات، فراوان است تا آن جا كه گاهى افتادن یك نمك پاش بر زمین آن‏ها را سخت، ناراحت مى‏كند، و منزل و اتاق یا صندلى كه شماره آن سیزده باشد، سخت در وحشتشان فرو مى‏برد، و هنوز هم بازار رمالان و فال‏گیران در میان آن‏ها گرم و داغ است و مسئله موهوم بخت و طالع در میان آن‏ها مشترى فراوان دارد.

ولى قرآن با یك جمله كوتاه مى‏فرماید: «طائركم عند الله‏» (26) یعنى بخت و طالع و پیروزى و شكست و موفقیت و ناكامى شما همه نزد خداست، خدایى كه حكیم است و مواهبش را طبق شایستگى‏ها، تقسیم مى‏كند.

و بدین ترتیب، اسلام پیروان خود را از وادى خرافه به حقیقت و از بى‏راهه به صراط مستقیم، دعوت مى‏كند. (27)

تفال و تطیر در تفسیر نوین
استاد محمد تقى شریعتى در تفسیر نوین كه فقط جزء سى‏ام قرآن را تفسیر كرده است، در ضمن تفسیر سوره «لیل‏» و به ناسبت‏بحث درباره دو واژه «یسرى‏» و «عسرى‏» آورده‏اند: آن چه مفسران با اختلاف در توجیه و تعبیر، عموما در آن متفق‏اند این است كه مقصود از «یسرى‏» كار خیر و منظور از «عسرى‏» عمل شر است.براى فهمیدن این دو معنا از دو لفظى كه به معناى آسان‏تر و دشوارتر است مجبور شده‏اند كه الفاظى مثل «خصله‏» ، «طریقه‏» و غیرها را در تقدیر بگیرند.اما به نظر این جانب، لفظ «یسرى‏» به معناى خیر و لفظ «عسرى‏» به معناى شر است و احتیاجى به تقدیر چیزى نیست; با این توضیح كه:

در زبان عرب، معمول است كه الفاظى را در غیر معانى اصلى حتى در ضد آن‏ها به طور تفال به كار مى‏برند و با این استعمال، فال نیك مى‏زنند (فال بد را تطیر مى نامند) چون در میان ملت عرب، فال زدن، بسیار مرسوم و متداول بوده است و به آن معتقد بوده‏اند; مثلا هر نوزادى علاوه بر اسم مخصوصى كه داشته است‏یك نام تفالى برایش مى‏گذاشته‏اند و آن را «كنیه‏» مى‏گفته‏اند كه در پسر با لفظ اب (پدر) و دختر با لفظ ام (مادر) آغاز مى‏شده است; مثل ابو القاسم و ابو الحسن و یا ام كلثوم و ام السلمه.آنان با وضع این نام، فال مى‏زده‏اند كه این فرزند، بزرگ شده ازدواج نماید و فرزندى به نام حسن یا كلثوم داشته باشد، آن وقت او پدر كلثوم یا مادر حسن شود.هم چنین به مار گزیده، «سلیم‏» و به بیابان پرخطر «مفازه‏» و به باران، «رجع‏» مى‏گویند كه ان شاء الله مار گزیده، سالم خواهد ماند و مسافر در آن بیابان، نجات و رهایى خواهد یافت و باران، رجوع خواهد كرد و خواهد بارید; به عبارت دیگر، این گونه‏نام گذارى با چنان امید و توقعى بوده است.

به عقیده این جانب، در قرآن و حدیث، طبق معمول این زبان، چنین استعمالى - منتها موافق هدف خود دین - وجود دارد; به این معنا كه براى اشخاص و اشیا و معانى اسما و اوصافى مخصوص غیر از آن‏ها كه بر حسب لغت و عرف داشته‏اند، آورده مى‏شود تا به مسلمین بفهمانند كه از امت اسلامى چنین انتظار و توقعى هست، پس خود این گونه نام‏ها و اوصاف به آن‏ها مى‏آموزد كه اعمال و رفتارشان طورى باشد كه از آن‏ها انتظار مى‏رود; مثلا، ثروت را قرآن، «خیر» مى‏نامد:

«و انه لحب الخیر لشدید» (28) یعنى «آدمى عشق شدید به مال دارد» با این كه آیه در مقام مذمت دوستى مال است‏باز هم آن را خیر مى‏نامد و با این نام به مسلمین توان‏گر، حالى مى‏كند كه ثروت باید منشا خیر باشد نه مایه شر.

امیر المؤمنین در نامه مالك اشتر، وقتى طبقات مردم را نام مى‏برد، مى‏فرماید: «فمنها جنود الله، و منها قضاة العدل، و منها عمال الانصاف و الرفق‏» و با این تعبیر مى‏فهماند كه در جامعه اسلامى، قشون باید لشگریان خدا و قضات بایستى دادگر و حكام، اهل انصاف و مدارا باشند.و گرنه قاعده شمردن طبقات این است كه بگوید: بعضى از آن‏ها لشگرى و بعضى حكام‏اند.

به نظر من، اصطلاح «امر به معروف و نهى از منكر» نیز از همین‏قبیل است; یعنى با این نام گذارى مى‏آموزند كه كار خیر در میان مسلمین باید شناخته و رایج و شر و فساد، ناشناس و بیگانه باشد، در آیات مورد بحث نیز از بدى و بدكارى به دشوارتر (عسرى) و از عمل صالح و كار خیر به آسان‏تر (یسرى) تعبیر كردن براى تعلیم این نكته است كه خیرات و حسنات باید در نظر مسلمان، آسان‏ترین كارها و شرور و معاصى، دشوارترین و سخت‏ترین اعمال باشد و از آن‏ها چنین توقع مى‏رود.

امروز این مطلب مورد اتفاق روان شناسان است، از جمله «دیل كارنگى‏» در كتاب آیین زندگى به خوبى تشریح كرده است كه خستگى، معلول كار سخت‏یا زیاد نیست‏بلكه علاقه نداشتن به كار است كه انسان را به زودى خسته و فرسوده مى‏سازد و هرگاه با شوق و علاقه به كار بپردازیم هر چند كارى سخت و دشوار باشد به آسانى آن را انجام خواهیم داد.

مسلمان واقعى در نتیجه ایمان به پروردگار و امیدوارى به نیك فرجامى، وظایف دینى و انسانى را هر چند سخت‏باشد، آسان‏ترین كارها مى‏شمارد، در حالى كه آن‏ها براى غیر معتقد، دشوارترین چیزهاست.روى این مبنا، این اسامى تفالى، ضمن آن كه فال نیكى براى آینده اسلام و جامعه مسلمین است آموزنده نیز مى‏باشد و تكلیف امت اسلامى را تعیین مى‏كند.

ایشان در پاورقى همین مطلب، آورده‏اند:

فال نیك زدن، پسندیده است و به قرآن كریم، تفال جایز است‏فقط تطیر مذموم و ممنوع است، بنابر این محظورى ندارد كه در قرآن، نام‏هاى تفالى به منظور تعلیم باشد. (29)

تفال و تطیر در تفاسیر دیگر
مفسران دیگر - اعم از شیعه و سنى - به مناسبت آیاتى كه به تفسیر آن‏ها پرداختند، درباره تفال و تطیر، به اختصار سخن گفته‏اند كه ما به منظور پرهیز از تطویل، فقط به نام مشهورترین آن‏ها و نیز مواضعى كه از این موضوع، بحث كرده‏اند، اشاره مى‏كنیم:

1.تفسیر مجمع البیان فى تفسیر القرآن نوشته «ابو على فضل بن حسن طبرسى‏» (468- 548 ه.ق) .این تفسیر یكى از تفاسیر مشهور شیعه است كه موشكافانه به طرح مباحث پرداخته است.

مؤلف این كتاب در ذیل آیه 131 سوره اعراف

(یطیروا بموسى و من معه..).

و آیه 3 سوره مائده

(و ان تستقسموا بالازلام)

به بحث تفال و تطیر پرداخته است.

2.التفسیر الكبیر یا مفاتیح الغیب نوشته «محمد بن عمر فخر الدین رازى‏» مشهور به «امام فخر رازى‏» (544- 606 ه.ق) .مؤلف این كتاب كه شافعى مذهب و در عقاید كلامى، اشعرى است‏به سبك كلامى، فلسفى و فقهى، آیات قرآنى را تفسیر كرده و اثرجامعى از خود به یادگار گذاشته است.وى در ذیل آیه 131 سوره اعراف مسئله تفال و تطیر را به بحث گذاشته است.

3.تفسیر الكشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فى وجوه التاویل مشهور به كشاف نوشته «جار الله محمود بن عمر زمخشرى‏» (467- 528 ه.ق) .این تفسیر كه از نظر ادبى و بلاغى، ممتاز است، از معروف‏ترین تفاسیر اهل سنت مى‏باشد.مؤلف این تفسیر در ذیل آیات 18- 19 سوره یس

(قالوا انا تطیرنا بكم..).

موضوع تفال و تطیر را طرح كرده است.

4.تفسیر الجامع لاحكام القرآن مشهور به تفسیر قرطبى تالیف «ابى عبد الله محمد بن احمد انصارى قرطبى‏» (578- 671 ه.ق) . وى اهل قرطبه اندلس (اسپانیا) و مالكى مذهب است.در عقاید خود، تعصب و لجاجت‏به خرج داده و از این رو در مباحث مربوط به تشیع و ولایت، جانب انصاف را فرو گذاشته و به كژراهه گام نهاده است.او در جلد هفتم تفسیر خود در ذیل آیه 131 سوره اعراف، به بحث درباره تفال و تطیر پرداخته است.

5.تفسیر كشف الاسرار و عدة الابرار معروف به تفسیر خواجه عبد الله انصارى تالیف «ابوالفضل رشید الدین میبدى‏» (متوفاى 520 ه.ق) است.مؤلف این كتاب كه شافعى مذهب و در عقاید كلامى، اشعرى است، آیات قرآنى را در سه مرحله، ترجمه، تفسیر و تاویل صوفیانه كرده و بیش از همه به نقل سخنان خواجه عبد الله انصارى پرداخته است.وى نیز در ذیل آیه 131 سوره‏اعراف، تفال و تطیر را مطرح كرده است.

تفاسیر دیگر نیز كم و بیش در ذیل همین آیاتى كه بدان‏ها اشاره رفت‏به این موضوع روانى پرداخته‏اند، ولى خلاصه كلام آن‏ها همان است كه گفتیم.

پى‏نوشت‏ها:

1.اعراف (7) آیه 131.

2.اعراف (7) آیه 131.

3.المیزان (ترجمه فارسى) ج 8، ص 322- 323.

4.نمل (27) آیه 47.

5.اسراء (17) آیه 13.

6.اسراء (17) آیه 14.

7.نمل (27) آیه 47.

8.المیزان، ج 15، ص 580- 582.

9.یس (36) آیه 18.

10.یس (36) آیه 19.

11.یس (36) آیه 19.

12.المیزان، ج 17، ص 114- 115.

13.قمر (54) آیه 19.

14.یس (36) آیه 18- 19.

15.نمل (27) آیه 47.

16.تفسیر المیزان، ج 19، ص 149- 154.

17.قمر (54) آیه 19.

18.فصلت (41) آیه 16.

19.دخان (44) آیه 2- 3.

20.قدر (97) آیه 3.

21.دخان (44) آیه 4.

22.قدر (97) آیه 4- 5.

23.سفینة البحار، ج 2، ص 102.

24.آیة الله مكارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، (چاپ سیزدهم، تهران، انتشارات دار الكتب الاسلامیه)، ج 6، ص 317- 319.

25.اعراف (7) آیه 131.

26.نمل (27) آیه 47.

27.آیة الله مكارم شیرازى، همان، ج 1، ص 491- 493.

28.عادیات (100) آیه 8.

29.محمد تقى شریعتى، تفسیر نوین (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بى‏تا) ص 214- 216.
ماریا  , hamrahi
ماریا - 23:01 1385/03/1
2
نقل از:
http://www.hawzah.net/Per/F/FDefa.asp?URL=Start/FStart.htm

پیامبر اسلام و مبارزه با خرافات

داستانى است كه در كتب حدیث ما آمده است و حتى اهل تسنن هم نقل كرده‏اند.رسول اكرم پسرى از ماریه قبطیه دارد به نام ابراهیم بن رسول الله.این پسر كه مورد علاقه رسول اكرم است در هجده ماهگى از دنیا مى‏رود.رسول اكرم كه كانون عاطفه بود قهرا متاثر مى‏شود و حتى اشك مى‏ریزد و مى‏فرماید:دل مى‏سوزد و اشك مى‏ریزد،اى ابراهیم ما به خاطر تو محزونیم ولى هرگز چیزى بر خلاف رضاى پروردگار نمى‏گوییم.تمام مسلمین،ناراحت و متاثر به خاطر اینكه غبارى از حزن بر دل مبارك پیغمبر اكرم نشسته است.همان روز تصادفا خورشید منكسف مى‏شود و مى‏گیرد.مسلمین شك نكردند كه گرفتن خورشید،هماهنگى عالم بالا به خاطر پیغمبر بود،یعنى خورشید گرفت‏براى اینكه فرزند پیغمبر از دنیا رفته است (1) .

این مطلب در میان مردم مدینه پیچید و زن و مرد یكزبان شدند كه دیدى!خورشید به خاطر حزنى كه عارض پیغمبر اكرم شد گرفت،در حالى كه پیغمبر به مردم نگفته-العیاذ بالله-كه گرفتن خورشید به خاطر این بوده است.این امر سبب شد كه عقیده و ایمان مردم به پیغمبر اضافه شود،و مردم هم در این گونه مسائل بیش از این فكر نمى‏كنند.

ولى پیغمبر چه مى‏كند؟پیغمبر نمى‏خواهد از نقاط ضعف مردم براى هدایت مردم استفاده كند،مى‏خواهد از نقاط قوت مردم استفاده كند.پیغمبر نمى‏خواهد از جهالت و نادانى مردم به نفع اسلام استفاده كند،مى‏خواهد از علم و معرفت مردم استفاده كند.پیغمبر نمى‏خواهد از ناآگاهى و غفلت مردم استفاده كند،مى‏خواهد از بیدارى مردم استفاده كند، چون قرآن به او دستور داده: «ادع الى سبیل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن‏» (2) .وسایلى ذكر كرده.[پیغمبر نفرمود]عوام چنین حرفى از روى جهالتشان گفته‏اند،«خذ الغایات و اترك المبادى‏» (3) ،بالاخره نتیجه خوب از این گرفته‏اند،ما هم كه به آنها نگفتیم،ما در اینجا سكوت مى‏كنیم.سكوت هم نكرد.آمد بالاى منبر صحبت كرد،خاطر مردم را راحت كرد،گفت:اینكه خورشید گرفت‏به خاطر بچه من نبود.

مردى كه حتى از سكوتش سوء استفاده نمى‏كند،این گونه باید باشد،چرا؟

براى اینكه اولا اسلام احتیاج به چنین چیزهایى ندارد.بگذار كسانى بروند از خوابهاى دروغ،از جعلها و از این جور سكوتها استفاده كنند كه دینشان منطق ندارد،برهان و دلیل ندارد و آثار حقانیت دینشان روشن و نمایان نیست.اسلام نیازى به این جور چیزها ندارد.ثانیا همان كسى هم كه از این وسایل استفاده مى‏كند،در نهایت امر اشتباه مى‏كند.مثل معروف: همگان را همیشه نمى‏توان در جهالت نگاه داشت،یعنى بعضى از مردم را همیشه مى‏شود در جهالت نگاه داشت،همه مردم را هم در یك زمان مى‏شود در جهالت و بى‏خبرى نگه داشت،ولى همگان را براى همیشه نمى‏شود در جهالت نگه داشت.گذشته از اینكه خدا اجازه نمى‏دهد [و به عبارت دیگر]اگر این اصل هم در كار نبود،پیغمبرى كه مى‏خواهد دینش تا ابد باقى بماند آیا نمى‏داند كه صد سال دیگر،دویست‏سال دیگر،هزار سال دیگر مردم مى‏آیند جور دیگرى قضاوت مى‏كنند؟!و بالاتر همین كه خدا به او اجازه نمى‏دهد.

پى‏نوشتها: 1- البته این مطلب فى حد ذاته مانعى ندارد.به خاطر پیغمبر ممكن است دنیا زیر و رو بشود.اینها مساله مهمى نیست.

2- نحل/125.[به راه پروردگارت با حكمت(دلایل عقلى)و اندرز نیكو دعوت كن و با بهترین روش با آنان به بحث و مجادله پرداز.]

3-[به هدفها بپرداز و وسایل را رها كن.]

مجموعه آثار جلد 16 صفحه 108 استاد شهید مرتضى مطهرى
ماریا  , hamrahi
ماریا - 22:58 1385/03/1
1
نقل از:
http://www.hawzah.net/Per/F/FDefa.asp?URL=Start/FStart.htm

سعادت و نحوست ایام

گفتارى در چند فصل پیرامون‏سعادت و نحوست ایام و طیره (1) و فال

سعادت و نحوست ایام(از نظر عقل، قرآن و سنت)

1- در سعادت و نحوست ایام

: نحوست روز و یا مقدارى از زمان به این معنا است‏كه در آن زمان بغیر از شر و بدى حادثه‏اى رخ ندهد، و اعمال آدمى و یا حداقل نوع مخصوصى‏از اعمال براى صاحب عمل بركت و نتیجه خوبى نداشته باشد، و سعادت روز درست‏بر خلاف این است.

و ما به هیچ وجه نمى‏توانیم بر سعادت روزى از روزها، و یا زمانى از ازمنه و یانحوست آن اقامه برهان كنیم، چون طبیعت زمان از نظر مقدار، طبیعتى است كه اجزا وابعاضش مثل هم هستند، و خلاصه یك چیزند، پس از نظر خود زمان فرقى میان این روز و آن‏روز نیست، تا یكى را سعد و دیگرى را نحس بدانیم، و اما عوامل و عللى كه در حدوث‏حوادث مؤثرند، و نیز در به ثمر رساندن اعمال تاثیر دارند، از حیطه علم و اطلاع ما بیرونند، مانمى‏توانیم تكه تكه زمان را با عواملى كه در آن زمان دست در كارند بسنجیم، تا بفهمیم آن‏عوامل در این تكه از زمان چه عملكردى دارند، و آیا عملكرد آنها طورى است كه این قسمت‏از زمان را سعد مى‏كند یا نحس، و به همین جهت است كه تجربه هم بقدر كافى نمى‏تواندراه‏گشا باشد، چون تجربه وقتى مفید است كه ما زمان را جداى از عوامل در دست داشته‏باشیم، و با هر عاملى هم سنجیده باشیم، تا بدانیم فلان اثر، اثر فلان عامل است، و ما زمان‏جداى از عوامل نداریم، و عوامل هم براى ما معلوم نیست.

و به عین همین علت است كه راهى به انكار سعادت و نحوست هم نداریم، ونمى‏توانیم بر نبودن چنین چیزى اقامه برهان كنیم، همانطور كه نمى‏توانستیم بر اثبات آن اقامه‏برهان كنیم، هر چند كه وجود چنین چیزى بعید است، ولى بعید بودن، غیر از محال بودن‏است، این از نظر عقل.

و اما از نظر شرع در كتاب خداى تعالى نامى از نحوست ایام آمده، در همین سوره آیه‏19 فرموده: "انا ارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى یوم نحس مستمر"و جایى دیگر فرموده: "فارسلناعلیهم ریحا صرصرا فى ایام نحسات" (2) .

و هر چند از سیاق داستان قوم عاد كه این دو آیه مربوط بدانست استفاده مى‏شود كه‏نحوست و شئامت مربوط به خود آن زمانى است كه در آن زمان باد به عنوان عذاب بر قوم عادوزید، و آن زمان هفت‏شب و هشت روز پشت‏سر هم بوده، كه عذاب به طور مستمر بر آنان‏نازل مى‏شده اما بر نمى‏آید كه این تاثیر و دخالت زمان به نحوى بوده كه با گردش هفته‏هادوباره آن زمان نحس برگردد.این معنا به خوبى از آیات استفاده مى‏شود، و گرنه همه زمانهانحس مى‏بود، بدون اینكه دائر مدار ماهها و یا سالها باشد.

در مقابل زمان نحس نامى هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده: "و الكتاب المبین‏انا انزلناه فى لیلة مباركة" (3) و مراد از آن شب، شب قدر است، كه در وصف آن فرموده: "لیلة‏القدر خیر من الف شهر" (4) ، و این پر واضح است كه مبارك بودن آن شب و سعادتش از این‏جهت‏بوده كه آن شب به نوعى مقارن بوده با امورى بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطنى والهى، و تاثیرهاى معنوى، از قبیل حتمى كردن قضاء و نزول ملائكه و روح و سلام بودن آن‏شب، همچنان كه در باره این امور فرموده: "فیها یفرق كل امر حكیم" (5) و نیز فرموده: "تنزل‏الملائكة و الروح فیها باذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر" (6) .

و برگشت معناى مبارك بودن آن شب و سعادتش به این است كه عبادت در آن شب‏داراى فضیلت است، و ثواب عبادت در آن شب قابل قیاس با عبادت در سایر شبها نیست، ودر آن شب عنایت الهى به بندگانى كه متوجه ساحت عزت و كبریایى شده‏اند نزدیك است.

این بود آن مقدار از معناى سعادت و نحوست كه در قرآن آمده بود، و اما در سنت، روایات بسیار زیادى در باره سعد و نحس ایام هفته و سعد و نحس ایام‏ماههاى عربى و نیز از ماههاى فارسى و از ماههاى رومى رسیده، كه در نهایت كثرت‏است، و در جوامع حدیث نقل شده، و در كتاب بحار الانوار احادیث زیادى از آنها نقل شده، وبیشتر این احادیث ضعیفند، چون یا مرسل و بدون سندند، و یا اینكه قسمتى از سند را ندارند، هر چند كه بعضى از آنها سندى معتبر دارد البته به این معنا كه خالى از اعتبار نیست (7) .

و اما روایاتى كه ایام نحس را مى‏شمارد، و از آن جمله چهارشنبه هر هفته، و چهارشنبه آخر ماه، و هفت روز از هر ماه عربى، و دو روز از هر ماه رومى، و امثال آن را نام‏مى‏برد، در بسیارى از آنها و مخصوصا روایاتى كه نحوست ایام هفته و ایام ماههاى عربى رانام مى‏برد، علت این نحوست هم آمده، و آن عبارت است از اینكه در این روزهاى نحس‏حوادث ناگوارى به طور مكرر اتفاق افتاده، آن هم ناگوار از نظر مذاق دینى، از قبیل رحلت‏رسول خدا(ص)و شهادت سید الشهداء(ع)و انداختن ابراهیم(ع)در آتش، و نزول عذاب بر فلان امت، و خلق شدن آتش و امثال اینها.

و این ناگفته پیداست كه نحس شمردن چنین ایامى استحكام بخشیدن به روحیه‏تقوى است، وقتى افرادى فقط به خاطر اینكه در این ایام بت‏شكنان تاریخ، ابراهیم و حسین(ع)گرفتار دست‏بت‏هاى زمان خود شده‏اند، دست‏بكارى نمى‏زنند، و از اهداف‏و لذتهاى خویش چشم مى‏پوشند، چنین افرادى روحیه دینیشان قوى مى‏گردد، بر عكس، اگر مردم هیچ حرمتى براى چنین ایامى قائل نباشند و اعتنا و اهتمامى به آن نورزند، وهمچنان افسار گسیخته سرگرم كوشش در برآوردن خواسته‏هاى نفسانى خود باشند، بدون توجه‏به اینكه امروز چه روزى است و دیروز چه روزى بود، و بدون اینكه اصلا روز برایشان مطرح‏باشد، چنین مردمى از حق رویگردان خواهند بود، و به آسانى مى‏توانند حرمت دین را هتك‏كنند و اولیاى دین را از هدایت‏خود نومید و در نتیجه ناراحت‏سازند.بنا بر این، برگشت‏نحوست این ایام به جهاتى از شقاوتهاى معنوى است، كه از علل و اسباب اعتبارى منشامى‏گیرد، كه به نوعى از ارتباط، مرتبط به این ایام است، و بى‏اعتنایى به آن علل و اسباب‏باعث نوعى شقاوت دینى مى‏شود.

و نیز در عده‏اى از این روایات آمده كه براى دفع نحوست این ایام باید به خدا پناه‏برد.یا روزه گرفت‏یا دعا كرد، یا مقدارى قرآن خواند، و یا صدقه‏اى داد، و یا كارى دیگر ازاین قبیل كرد.

مانند روایت ابن الشیخ كه در كتاب مجالس به سند خود از سهل بن یعقوب ملقب به‏ابى نواس، از امام عسكرى(ع)نقل كرده كه در ضمن حدیثى گفته است: من به‏آنحضرت عرضه داشتم: اى سید من در بیشتر این ایام به خاطر آن نحوستها كه دارند، و براى‏دفع وحشتى كه انسان از این روزها دارد، و این نحوست و وحشت نمى‏گذارد انسان به مقاصدخود برسد، چه كند؟لطفا مرا به چیزى كه رفع این نگرانى كند دلالت‏بفرما، براى اینكه‏گاهى حاجتى ضرورى پیش مى‏آید، كه باید فورا در رفع آن اقدام كرد، و وحشت از نحوست، دست و پا گیر آدم است، چه باید كرد؟به من فرمود: اى سهل!شیعیان ما همان ولایتى كه از ما در دل دارند حرز و حصنشان‏است، آنها اگر در لجه دریاهاى بى‏كران و یا وسط بیابانهاى بى سر و ته و یا در بین درندگان وگرگان و دشمنان جنى و انسى قرار گیرند از خطر آنها ایمنند، به خاطر اینكه ولایت ما را دردل دارند، پس بر تو باد كه به خداى عز و جل اعتماد كنى و ولایت‏خود را نسبت‏به امامان‏طاهرینت‏خالص گردانى، آن وقت هر جا كه خواستى برو، و هر چه خواستى بكن، (تا آخر حدیث) (8) .

و سپس در آخر او را دستور مى‏دهد به خواندن مقدارى از قرآن و دعا، تا به این وسیله‏نحوست و شومى را از خود دفع نموده، به دنبال هر هدفى مى‏خواهد برود.

و در خصال به سند خود از محمد بن ریاح فلاح روایت آورده كه گفت: من امام‏ابو ابراهیم موسى بن جعفر(ع)را دیدم كه روز جمعه حجامت مى‏كرد، عرضه‏داشتم: فدایت‏شوم، چرا روز جمعه حجامت مى‏كنید؟فرمود: من آیة الكرسى خوانده‏ام، توهم هر وقت‏خونت هیجان یافت چه شب باشد و چه روز آیة الكرسى بخوان و حجامت كن (9) .

باز در خصال به سند خود از محمد بن احمد دقاق روایت كرده كه گفت: نامه‏اى به‏امام ابو الحسن دوم(ع)نوشتم، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسیدم، درپاسخم نوشتند: كسى كه در چهارشنبه آخر ماه على رغم اهل طیره(و خرافه‏پرستان)مسافرت‏كند، از هر آفتى ایمن خواهد بود، و از هر گزندى محفوظ مانده، خدا حاجتش را هم برمى‏آورد.

همین شخص نوبتى دیگر نامه به آن جناب نوشته از حجامت در چهارشنبه آخر ماه‏پرسید، و امام(ع)در پاسخش نوشته است: هر كس على رغم اهل طیره(كه به نفوس‏معتقدند و مى‏گویند: النفوس كالنصوص)حجامت كند، خداوند از هر آفتى عافیتش داده، ازهر گزندى حفظش مى‏كند، و محل حجامتش كبود هم نمى‏شود (10) (این جمله اشاره است‏به ردپاره‏اى از روایات كه در آنها آمده: هر كس در روز چهارشنبه آخر ماه و یا هر چهارشنبه‏حجامت كند محل حجامتش كبود مى‏شود و خلاصه عفونت پیدا مى‏كند و در بعضى دیگرآمده كه ترس آن هست كه محل حجامتش عفونت پیدا كند).

و در معناى این حدیث روایتى است كه در تحف العقول آمده، كه حسین بن مسعودگفت: روزى خواستم به حضور ابى الحسن امام هادى(ع)شرفیاب شوم، در آن روزهم انگشتم به سنگ خورد، و هم سواره‏اى به سرعت از من گذشت، و به شانه‏ام زد و شانه‏ام‏صدمه دید، و هم اینكه وقتى مى‏خواستم وارد شوم از بس شلوغ بود لباسم را پاره كردند، با خودگفتم: خدا مرا از شرت حفظ كند چه روز شومى هستى، و چون شرفیاب شدم حضرت فرمود:اى حسن این چه پندارى است؟تو كه همواره دور و بر ما هستى نباید گناهت را گردن كسى‏كه بیگناه است‏بگذارى.

رواج عقیده به سعادت و نحوست ایام در بین اهل سنت و حمل روایات وارده از طرق شیعه در این باره بر تقیه

امام با این گفتار خود عقل مرا بیدار كرد، و فهمیدم كه خطا رفته‏ام، عرضه داشتم:اى مولاى من، از خدا برایم طلب مغفرت كن، فرمود: اى حسن روزها چه گناهى دارند كه‏شما هر وقت‏به كیفر اعمالتان مى‏رسید آن ناراحتى را به گردن روز گذشته، آن روز را روزى‏شوم مى‏خوانید؟عرضه داشتم: من به نوبه خود از این گناه و خطا براى ابد استغفار مى‏كنم، وهمین توبه من است‏یا بن رسول الله.

فرمود: این تنها كافى نیست كه شما از تفال به ایام دست‏بردارید و سودى به حالتان‏ندارد، چون خدا شما را از این جهت عقاب مى‏كند كه ایام را به جرمى مذمت كنید كه‏مرتكب نشده‏اند، اى حسن تا حالا متوجه این معنا نشده‏اى كه این خداى تعالى است كه‏ثواب و عقاب در دست او است، و اوست كه ثواب و عقاب بعضى از كارها را فورى و درهمین دنیا داده، و ثواب و عقاب بعضى دیگر را در آخرت مى‏دهد؟عرضه داشتم: بله اى‏مولاى من، فرمود: هیچ وقت تندروى نكنید، و براى ایام هیچ دخالتى در حكم خداى تعالى‏قائل مشوید، عرضه داشتم: چشم اى مولاى من (11) .

و از روایات قبلى هم - كه نظایرى دارد - استفاده مى‏شود كه ملاك در نحوست ایام‏نحس صرفا تفال زدن خود مردم است، چون تفال و تطیر اثرى نفسانى دارد، كه بیانش مى‏آید، ان شاء الله.و این روایات در مقام نجات دادن مردم از شر تفال(و نفوس)است، مى‏خواهدبفرماید اگر قوت قلبت‏به این حد هست كه اعتنایى به نحوست ایام نكنى كه چه بهتر، و اگرچنین قوت قلبى ندارى دست‏به دامن خدا شو، و قرآنى بخوان و دعایى بكن.

بعضى از علما آن روایاتى را كه نحوست‏بعضى از ایام را مسلم گرفته حمل بر تقیه‏كرده‏اند، و خیلى هم بعید نیست، براى اینكه تفال به زمانها و مكانها و اوضاع و احوال، و شوم‏دانستن آنها از خصایص عامه است، كه خرافاتى بسیار نزد عوام از امت‏ها و طوایف مختلف‏آنان یافت مى‏شود، و از قدیم الایام تا به امروز این خرافات در بین مردمان مختلف رایج‏بوده، و حتى در بین خواص از اهل سنت در صدر اول اسلام روایاتى بوده كه آنها را به رسول خدا(ص)نسبت مى‏دادند، در حالى كه احدى جرات نكرده آنها را رد كند، همچنان كه در كتاب مسلسلات به سند خود از فضل بن ربیع روایت كرده كه گفت: روزى‏با مولایم مامون بودم، خواستیم به سفرى برویم، چون روز چهارشنبه بود مامون گفت امروز سفركردن مكروه است، زیرا من از پدرم رشید شنیدم مى‏گفت: از مهدى شنیدم كه مى‏گفت، ازمنصور شنیدم مى‏گفت، از پدرم محمد بن على شنیدم مى‏گفت، من از پدرم على شنیدم‏مى‏گفت، من از پدرم عبد الله بن عباس شنیدم مى‏گفت، از رسول خدا(ص) شنیدم مى‏فرمود: آخرین چهارشنبه هر ماه روز نحسى است مستمر (12) .

و اما روایاتى كه دلالت دارد بر سعادت ایامى از هفته و یا غیر هفته، توجیه آنها نیزنظیر اولین توجیهى است كه قبلا در اخبار داله بر نحوست ایام بدان اشاره كردیم، براى اینكه‏در این گونه روایات سعادت آن ایام و مبارك بودنش را چنین تعلیل كرده كه چون در فلان‏روز حوادثى متبرك رخ داده، حوادثى كه از نظر دین بسیار مهم و عظیم است، مانند ولادت‏رسول خدا(ص)و بعثتش، همچنان كه روایت‏شده كه خود آن جناب‏دعا كرد و عرضه داشت: بار الها روز شنبه و پنجشنبه را از همان صبح براى امتم مبارك‏گردان (13) .

و نیز روایت‏شده كه خداى تعالى آهن را در روز سه‏شنبه براى داوود نرم كرد (14) .

و اینكه رسول خدا(ص)روز جمعه به سفر مى‏رفت (15) .

و اینكه كلمه"احد - یكشنبه"یكى از اسماى خداى تعالى است (16) .

پس از آنچه گذشت هر چند طولانى شد این معنا روشن گردید كه اخبارى كه در باره‏نحوست و سعادت ایام وارد شده بیش از این دلالت ندارد كه این سعادت و نحوست‏به خاطرحوادثى دینى است، كه بر حسب ذوق دینى و یا بر حسب تاثیر نفوس یا در فلان روز ایجادحسن كرده، و یا باعث قبح و زشتى آن شده، و اما اینكه خود آن روز و یا آن قطعه از زمان‏متصف به میمنت و یا شئامت‏شود، و تكوینا خواص دیگرى داشته باشد، كه سایر زمانها آن‏خواص را نداشته باشد، و خلاصه علل و اسباب طبیعى و تكوینى آن قطعه از زمان را غیر از سایرزمانها كرده باشد از آن روایات بر نمى‏آید، و هر روایتى كه بر خلاف آنچه گفتیم ظهور داشته‏باشد، باید یا حمل بر تقیه كرد و یا به كلى طرح نمود.

2 - در سعادت و نحوست كواكب
سعادت و نحوست كواكب(از نظر عقل و شرع)

: در این فصل راجع به این مطلب بحث مى‏كنیم‏كه آیا اوضاع كواكب آسمانى در سعید بودن و یا نحس بودن حوادث زمین تاثیر دارند یا خیر؟

اقوال منجمین در باره ارتباط كواكب با حوادث زمینى

و گفتار در این بحث از نظر عقل همان گفتارى است كه در مساله سعادت و نحوست ایام‏گذشت، در اینجا نیز راهى براى اقامه برهان بر هیچ طرف نداریم، نه مى‏توانیم با برهان، سعادت خورشید و مشترى و قران سعدین را اثبات كنیم، و نه نحوست مریخ و قران نحسین وقمر در عقرب را، (و نه نفى اینها را).

بله منجمین قدیم هند معتقد بودند كه حوادث زمین ارتباطى با اوضاع سماوى دارند، وبه طور مطلق چه ثوابت آسمان و چه سیاراتش در وضع زمین اثر دارند.و بعضى دیگر ازمنجمین غیر هند این ارتباط را تنها میان اوضاع سیارات هفتگانه آن روز و حوادث زمین قائل‏بودند، نه ثوابت، و آنگاه براى اوضاع مختلف آنها آثارى شمرده‏اند كه به آنها احكام نجوم‏مى‏گویند، كه هر یك از آن اوضاع پیش آید مى‏گویند به زودى در زمین چنین و چنان‏مى‏شود.

و همین منجمین در باره خود ستارگان اختلاف كرده‏اند: بعضى گفته‏اند: این اجرام‏موجوداتى هستند داراى نفوسى زنده، و داراى اراده، و كارهایى كه مى‏كنند به عنوان یك‏علت فاعلى مى‏كنند.و بعضى دیگر گفته‏اند: اجرامى هستند بدون نفس، ولى در عین حال‏هر اثرى كه از خود بروز مى‏دهند به عنوان یك علت فاعلى بروز مى‏دهند.بعضى دیگرگفته‏اند: اصلا علت فاعلى آثار خود نیستند، بلكه زمینه فراهم ساز فعل خدایند و فاعل حوادث‏خداى تعالى است.جمعى دیگر گفته‏اند: كواكب و اوضاع آن صرفا علامتهایى هستند براى‏حوادث، و اما خود آنها هیچ‏كاره‏اند، و حوادث نه فعل آنها است و نه آنها زمینه چین فعل خدادر آن حوادثند.بعضى هم گفته‏اند: اصلا هیچ ارتباطى میان اوضاع كواكب و حوادث زمینى‏نیست، حتى آن اوضاع علامت‏حدوث آن حوادث هم نیستند، بلكه عادت خدا بر این جارى‏شده كه فلان حادثه زمینى را مقارن با فلان وضع آسمانى پدید آورد.

و هیچ یك از این احكام كه گفته شد دائمى و عمومى نیست، و چنان نیست كه درهنگام پدید آمدن فلان وضع آسمانى بتوان حكم قطعى كرد به اینكه فلان حادثه زمینى حادث‏مى‏شود، گاهى این پیشگوییها درست در مى‏آید، و گاهى هم دروغ مى‏شود، و لیكن‏داستانهاى عجیب و حكایات غریبى كه از استخراجات این طائفه به ما رسیده، این معنا رامسلم مى‏كند كه چنان هم نیست كه میان اوضاع آسمانى و حوادث زمینى هیچ رابطه‏اى‏نباشد، بلكه رابطه جزئى هست، اما همانطور كه گفتیم رابطه جزئى، نه رابطه صد در صد، واتفاقا در روایاتى هم كه از ائمه معصومین(ع)در این باب آمده، این مقدار تصدیق‏شده است.

اقسام روایاتى كه در این باره وارد شده‏اند

بنا بر این، نمى‏توان حكم قطعى كرد به اینكه فلان كوكب یا فلان وضع آسمانى سعداست‏یا نحس، و اما اصل ارتباط حوادث زمینى با اوضاع آسمانى را هیچ دانشمند اهل بحثى‏نمى‏تواند انكارش كند، و این مقدار، از نظر دین ضررى به جایى نمى‏رساند حال چه اینكه‏بگویند این اجرام داراى نفس ناطقه هم هستند، یا این را نگویند، على اى حال با هیچ یك ازضروریات دینى مخالفت ندارد.

مگر اینكه كسى توهم كند كه اعتقاد به چنین تاثیرى شرك است، چون در حقیقت‏كسى كه ستارگان را در پدید آوردن حوادث زمین مؤثر مى‏داند آنها را خالق آن حوادث‏مى‏شمارد، و مى‏تواند خلقت‏حوادث را منتهى به خداى تعالى نسازد. لیكن این توهم صحیح‏نیست، چون احدى چنین حرفى نزده، حتى وثنى مذهبان از صابئه كه كواكب را مى‏پرستندچنین ادعایى نكرده‏اند.

ممكن است كسى اشكال كند كه وقتى ستارگان پدید آورنده حوادث زمینند پس درحقیقت مدبر نظام كون و مستقل در تدبیر آن هستند، در نتیجه داراى ربوبیت هستند، كه خودمستوجب معبودیت نیز هست، و این همان شرك در پرستش است، كه صابئه ستاره‏پرست‏بر آنند.

و اما روایات وارده در اینكه اوضاع ستارگان در سعادت و نحوست اثر دارند و یا ندارندبسیار زیاد و بر چند قسمند:بعضى از آن روایات به ظاهرش مساله سعادت و نحوست را پذیرفته، مانند روایتى كه‏صاحب رسالة الذهبیه در كتاب خود از حضرت رضا(ع)نقل كرده، كه فرمود: بدان‏كه جماع با زنان در وقتى كه قمر در برج حمل(فروردین)و یا برج دلو(بهمن) است‏بهتراست، و از آن بهتر وقتى است كه قمر در برج ثور(اردیبهشت)باشد، كه شرف قمر است (17) .

و در بحار از نوادر و او به سند خود از حمران از امام صادق(ع)روایت كرده‏كه فرمود: كسى كه مسافرت و یا ازدواج كند، در حالى كه قمر در عقرب باشد، هرگز خوبى‏نخواهد دید(تا آخر حدیث) (18) .

و ابن طاووس در كتاب نجوم از على(ع)روایت كرده كه فرمود: مسافرت‏كردن در هر ماه وقتى كه قمر در محاق است، و همچنین وقتى كه در عقرب است‏خوب‏نیست (19) .

حمل آن دسته روایات كه بر سعد و نحس بودن بعضى كواكب دلالت دارند بر تقیه و وجوهى دیگر در این باره

و ممكن است امثال این روایات را حمل كنیم بر تقیه كه البته دیگران هم اینطورحمل كرده‏اند، و نیز ممكن است‏حمل شود بر مقارنه این اوقات با تفالى كه عامه مى‏زنند، همچنان كه عده‏اى از روایات نیز به آن اشعار دارد، چون در آن روایات دستور داده‏اند براى‏دفع نحوست صدقه دهید، مانند روایتى كه راوندى به سند خود از موسى بن جعفر از پدرش ازجدش نقل كرده كه در حدیثى فرمود: در هر صبحگاه به صدقه‏اى تصدق ده تا نحوست آن روزاز تو بر طرف شود، و در هر شامگاه به صدقه‏اى تصدق ده تا نحوست آن شب از تو دور گردد، (تا آخر حدیث) (20) .

ممكن هم هست‏بگوییم: این روایات نظر به ارتباط خاص دارد كه بین وضع آسمان‏و حادثه زمینى به نحو اقتضا هست، نه به نحو علیت.

دسته دوم از روایات آن روایاتى است كه به كلى تاثیرات نجوم در حوادث را انكار وتكذیب نموده و به شدت از اعتقاد بدان و نیز اشتغال به علم نجوم نهى مى‏كند، مانند كلام‏امیر المؤمنین در نهج البلاغه كه مى‏فرماید: "و المنجم كالكاهن و الكاهن كالساحر و الساحركالكافر و الكافر فى النار" (21) .

و از اخبارى دیگر بر مى‏آید كه آن را تصدیق كرده، و اجازه داده كه در نجوم نظركنند و فرموده‏اند: نهى از اشتغال به علم نجوم براى این است كه مبادا كسى آنها را مستقل درتاثیر بپندارد، و كارش منجر به شرك شود.

دسته سوم از آن روایات، احادیثى است كه دلالت دارد بر اینكه نجوم در جاى خودحق است چیزى كه هست اندك از این علم فایده ندارد و زیادش هم به دست كسى نمى‏آید، همچنان كه در كافى به سند خود از عبد الرحمان بن سیابه روایت كرده كه گفت: به امام‏صادق(ع)عرضه داشتم: فدایت‏شوم، مردم مى‏گویند تحصیل علم نجوم حلال‏نیست، و من این علم را دوست مى‏دارم، اگر به راستى مضر به دین من است، دنبالش نروم، چون مرا به چیزى كه مضر به دینم باشد حاجتى نیست، و اگر مضر به دینم نیست‏بفرما، كه به‏خدا قسم خیلى به آن علاقه‏مندم، و خیلى اشتهاى تحصیل آن را دارم؟ فرمود: اینطور كه مردم‏مى‏گویند نیست، نجوم ضررى به دینت نمى‏زند، آنگاه فرمود: لیكن شما مى‏توانید مختصرى‏از این علم را به دست آورید و یك قسمت از آن را تحصیل كنید، كه تازه زیاد همان قسمت راهم نمى‏توانید به دست آورید، و اندكش هم به دردتان نمى‏خورد(تا آخر حدیث) (22) .

و در بحار از كتاب نجوم ابن طاووس از معاویة بن حكیم از محمد بن زیاد از محمدبن یحیى خثعمى روایت كرده كه گفت: من از امام صادق(ع)از علم نجوم‏پرسیدم، كه آیا حق است‏یا نه؟فرمود: بله حق است.عرضه داشتم: آیا در روى زمین كسى‏را سراغ دارید كه این علم را دارا باشد؟فرمود: بله، در روى زمین كسى هست كه آن رامى‏داند (23) .

و در عده‏اى از روایات آمده كه كسى به جز یك خانواده هندى و خانواده‏اى از عرب‏از آن آگهى ندارد (24) .

و در بعضى از آن روایات به جاى خانواده‏اى از عرب خانواده‏اى از قریش آمده.

و این روایات مطلب سابق ما را تایید مى‏كند كه گفتیم بین اوضاع كواكب وحوادث زمین ارتباطى جزئى هست.

بله در بعضى از این روایات آمده كه خداى تعالى مشترى را به صورت مردى به زمین‏فرستاد، و او در زمین به مردى از عجم(غیر عرب)برخورد، و علم نجوم را به او تعلیم كرد، تاآنجا كه پنداشت كه كاملا فرا گرفته، بعد از او پرسید: حالا ببین مشترى كجا است؟آن مردگفت: من ستاره مشترى را در فلك نمى‏بینم، و نمى‏دانم كجا است، مشترى فهمید كه اودرست نیاموخته او را عقب زد، و دست مردى از هند را گرفته علم نجوم را به او تعلیم داد، تاجایى كه پنداشت كاملا یاد گرفته، آنگاه پرسید: حالا بگو ببینم مشترى كجا است؟او گفت‏محاسبات من دلالت دارد بر اینكه مشترى خود تو هستى، همین كه این را گفت صیحه‏اى زدو مرد، و علم او به اهل‏بیتش به ارث رسید، و علم نجوم در آن خانواده است (25) .ولى این روایت‏خیلى شباهت دارد به روایات جعلى.

در تفال خوب و بد
تفال خوب و بد: و این تفال را كه اگر خیر باشد تفال، و اگر شر باشد تطیرمى‏خوانند، عبارت است از استدلال به یكى از حوادث به حادثه‏اى دیگر، كه بعدا پدیدمى‏آید، و در بسیارى از مواردش مؤثر هم واقع مى‏شود، و آنچه را كه انتظارش دارند پیش‏مى‏آید، چه خیر و چه شر، چیزى كه هست فال بد زدن مؤثرتر از فال خیر زدن است(و این تاثیرمربوط به آن چیزى كه با آن فال مى‏زنند نیست، مثلا صداى كلاغ و جغد نه اثر خیر دارد و نه‏اثر شر بلكه)، این تاثیر مربوط است‏به نفس فال زننده، حال ببینیم در شرع در باره این مطلب‏چه آمده؟

قبل از این رسیدگى باید بگوییم كه: اسلام بین فال خوب و فال بد فرق گذاشته، دستور داده مردم همواره فال نیك بزنند، و از تطیر یعنى فال بد زدن نهى كرده، و خود این‏دستور شاهد بر همان است كه گفتیم اثرى كه در تفال و تطیر مى‏بینیم مربوط به نفس صاحب‏آن است.

اما در باره تفال در روایاتش این جمله از رسول خدا(ص)نقل‏شده كه فرموده: "تفالوا بالخیر تجدوه - همواره فال نیك بزنید تا آن را بیابید".

و نیز از آن بزرگوار نقل شده كه بسیار تفال مى‏زده، همچنان كه در داستان حدیبیه‏دیدیم كه وقتى سهیل بن عمرو از طرف مشركین مكه آمد رسول خدا(ص)فرمود: حالا دیگر امر بر شما سهل و آسان شد (26) .

و نیز در داستان نامه نوشتنش به خسرو پرویز آمده كه وى را دعوت به اسلام كرد، و اونامه آن جناب را پاره كرد و در جواب نامه مشتى خاك براى آن حضرت فرستاد، حضرت‏همین عمل را به فال نیك گرفت و فرمود: به زودى مسلمانان خاك او را مالك مى‏شوند (27) واین گونه تفال‏ها را در بسیارى از مواقفش داشته.

و اما تطیر و فال بد زدن را در بسیارى از موارد، قرآن كریم از امت‏هاى گذشته نقل‏كرده كه آن امت‏ها به پیامبر خود گفتند ما تو را شوم مى‏دانیم، و فال بد به تو مى‏زنیم و به‏همین جهت‏به تو ایمان نمى‏آوریم، و آن پیامبر در پاسخشان گفته كه: تطیر، حق را ناحق وباطل را حق نمى‏كند و كارها همه به دست‏خداى سبحان است، نه به دست فال، كه خودش‏مالك خودش نیست تا چه رسد به اینكه مالك غیر خودش باشد و اختیار خیر و شر و سعادت وشقاوت دیگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده: "قالوا انا تطیرنا بكم لئن لم تنتهوالنرجمنكم و لیمسنكم منا عذاب الیم قالوا طائركم معكم" (28) یعنى آن چیزى كه شر را به سوى‏شما مى‏كشاند با خود شما است نه با ما، و نیز فرموده: "قالوا اطیرنا بك و بمن معك قال‏طائركم عند الله" (29) یعنى آن چیزى كه خیر و شر شما به وسیله آن به شما مى‏رسد نزد خداست، و این خداست كه در میان شما تقدیر مى‏كند آنچه را كه مى‏كند، نه من و نه این همراه من، ما مالك هیچ چیزى نیستیم.این چند شاهد از قرآن كریم بود.

و اما در روایات اخبار بسیار زیادى در نهى از آن و اینكه براى دفع شومى آن‏بى‏اعتنایى نموده و به خدا توكل كنید، و به دعا متوسل شوید، رسیده، و این روایات نیز بیان‏گذشته ما را تایید مى‏كند، كه گفتیم: تاثیر تفال و تطیر مربوط به نفس صاحب آن است، ازآن جمله در كافى به سند خود از عمرو بن حریث روایت كرده كه گفت: امام صادق(ع)فرمود: طیره و فال بد زدن را اگر سست‏بگیرى و به آن بى‏اعتنا باشى و چیزى‏نشمارى سست مى‏شود، و اگر آن را محكم بگیرى محكم (30) مى‏گردد (31) .پس دلالت این حدیث‏بر اینكه فال چیزى نیست هر چه هست اثر نفس خود آدمى است‏بسیار روشن است.

و نظیر این روایت‏حدیثى است كه از طرق اهل سنت نقل شده كه فرمود: سه چیزاست كه احدى از آن سالم نیست، یكى طیره است، و دوم حسد و سوم ظن.پرسیدند: پس ماباید چه كار كنیم؟فرمود: وقتى فال بد زدى بى‏اعتنایى كن و برو، و چون دچار حسد شدى‏در درون بسوز ولى ترتیب اثر عملى مده و ظلم مكن، و چون ظن بد به كسى بردى در پى تحقیق‏برمیا، (و یا ظن خودت را مپذیر) (32) .

و نیز در این معنا روایت كافى است كه از قمى از پدرش از نوفلى از سكونى از امام‏صادق(ع)نقل كرده كه فرمود: رسول خدا(ص)فرمود: كفاره‏فال بد زدن توكل به خداست (33) (تا آخر حدیث)و جهتش روشن است، براى اینكه معناى توكل‏این است كه تاثیر امر را به خداى تعالى ارجاع دهى، و تنها او را مؤثر بدانى، و وقتى چنین‏كردى دیگر اثرى براى فال بد نمى‏ماند تا از آن متضرر شوى.

و در معناى این حدیث روایتى است كه از طرق اهل سنت نقل شده، و به طورى كه‏در كتاب نهایه ابن اثیر آمده فرموده: طیره شرك است، و هیچ یك از ما خالى از طیره نیستیم، و لیكن خداى تعالى اثر آن را به وسیله توكل خنثى مى‏كند (34) .

و باز در معناى حدیث‏سابق روایتى است كه از موسى بن جعفر(ع)نقل‏شده كه فرمود: آنچه براى مسافر در راه سفرش شوم است هفت چیز است: 1 - اینكه كلاغى ازطرف دست راستش بانگ بر آورد 2 - اینكه سگى جلو او در آید و دم خود افراشته باشد3 - اینكه گرگى گرسنه و درنده در روى او زوزه بكشد، در حالى كه روى دم نشسته باشد، وسپس سه مرتبه دم خود را بلند كند و بخواباند 4 - اینكه آهویى پیدا شود، و از طرف راست او به‏طرف چپش بگریزد 5 - اینكه جغدى بانگ بر آورد 6 - اینكه زنى با موى جو گندمى در برابرش‏قرار گیرد و چشمش بصورتش افتد 7 - اینكه الاغ عضبان یعنى گوش بریده(و یا بینى بریده)اى‏ببیند، پس اگر از دیدن اینها در دل احساس دلواپسى كرد بگوید: "اعتصمت‏بك یا رب من‏شر ما اجد فى نفسى - پروردگارا از شر آنچه در دل خود احساس مى‏كنم به تو پناه مى‏برم"كه اگر این را بگوید از شر آن محفوظ مى‏ماند (35) .

و این خبر آنطور كه در بحار الانوار آمده به همان عبارت در كافى (36) و خصال (37) ومحاسن (38) و فقیه (39) نیز آمده، ولى با عبارتى كه ما نقل كردیم در بعضى از نسخه‏هاى فقیه آمده‏است.

بحث دیگرى هست كه آن نیز ملحق به این بحث‏هایى است كه گذشت و همه‏حرفهایى كه زده شد در آن بحث نیز مى‏آید، و آن بحث از سایر امورى است كه در نظر عامه‏مردم، شوم و نحس است، مانند شنیدن یكبار عطسه در هنگام تصمیم گرفتن بر كارى ازكارها (40) ، و در روایات از تطیر به آنها نهى شده، و دستور داده‏اند كه در برخورد با آنها به خداتوكل كنید، و روایات این امور در ابواب مختلفى متفرق است، مثلا در حدیثى نبوى كه ازطریق شیعه و سنى نقل شده آمده كه: رسول خدا(ص)فرمود: عدوى، طیره، هامه، شوم، صفر، رضاع بعد از فصال، تعرب بعد از هجرت، روزه از سخن در یك شبانه‏روز، طلاق قبل از نكاح، عتق قبل از ملك و یتیمى بعد از بلوغ، در اسلام نیست (41) .

و مراد از"عدوى"سرایت مرضهاى مسرى مانند جرب، وبا، آبله و امثال آن است، چون‏كلمه عدوى مانند كلمه"اعداء"مصدر و به معناى تجاوز است، و منظور از اینكه فرموده: عدوى در اسلام نیست، به طورى كه از مورد روایت استفاده مى‏شود این است كه: ما خودواگیرى را عامل مستقل بیمارى بدانیم، به طورى كه خداى تعالى و مشیت او در آن هیچ‏دخالتى نداشته باشد.

و مراد از"هامه"یك اعتقاد خرافى در بین مشركین و اهل جاهلیت است كه معتقدبودند اگر كسى كشته شود روحش به شكل مرغى در مى‏آید، و در قبر او لانه مى‏كند، وهمواره مى‏نالد، و از عطش شكوه مى‏كند، تا انتقامش را از قاتلش بگیرند. و مراد از"صفر"، سوت زدن در هنگام آب دادن به حیوان است، و"رضاع بعد از فصال"یعنى طفل را بعد ازآنكه از شیر گرفتند دوباره شیرخوارش كنند.و"تعرب بعد از هجرت"به معناى بازگشتن به زندگى‏بدوى است‏بعد از آنكه از آنجا مهاجرت كرده(و این كنایه است از كفر بعد از اسلام).

پى‏نوشتها:

(1)طیره - شگون بد، فال بد، لغت نامه دهخدا.

(2)ما هم براى هلاكت ایشان(قوم عاد)بادى سخت را در روزهاى نحس و شوم فرستادیم.سوره‏فصلت، آیه 16.

(3)سوگند به كتاب مبین كه ما آن را در شبى مبارك نازل كردیم.سوره دخان، آیه 2 و 3.

(4)شب قدر بهتر است از هزار ماه.سوره قدر، آیه 3.

(5)در آن شب هر امرى محكم و پیچیده باز مى‏شود.سوره دخان، آیه 4.

(6)ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امرى سالم را تا طلوع فجر نازل مى‏كنند.

سوره قدر، آیه 4 و 5.

(7)بحار الانوار، ج 56، ط جدید، ص 18 - 31، باب 15(باب ما روى فى سعادة ایام الاسبوع ونحوستها)

(8)بحار الانوار، ج 56، ط جدید، باب 15، ح 7.

(9)خصال، ج 2، ص 390، ح 83، و امالى طوسى، ج 1، ص 283، ط نجف اشرف.

(10)خصال، ج 2، ص 386، ح 72.

(11)تحف العقول، ص 357، ط بیروت.

(12)و بحار، ج 56، ص 46، ح 18.

(13)خصال، ج 2، ص 394، ح 98.

(14)خصال، ج 2، ص 386، ح 69.

(15)بحار الانوار، ج 56، ص 34، ح 12.

(16)خصال، ج 2، ص 383، ح 61.

(17)بحار الانوار، ج 58، ص 268، ح 52.

(18)بحار الانوار، ج 58، ص 268، ح 55.

(19)بحار الانوار، ج 58، ص 254، ح 42.

(20)بحار الانوار، ج 58، ص 257، ح 48.

(21)یعنى: منجم مثل كاهن است، و كاهن چون ساحر، و ساحر چون كافر، و كافر هم در آتش‏است.نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 78، ص 177.

(22)روضه كافى، ج 8، ص 168، ح 233.

(23)بحار الانوار، ج 58، ص 249، ح 30.

(24)بحار الانوار، ج 58، ص 250، ح 34.

(25)بحار الانوار، ج 58، ص 271، ح 58.

(26)بحار الانوار، ج 20، ص 333.

(27)بحار الانوار، ج 20، ص 381، ح 7.

(28)گفتند ما شما را به فال بد گرفته‏ایم، اگر دست از دعوت خود بر ندارید سنگسارتان مى‏كنیم، و به طور قطع از ما به شما عذابى دردناك خواهد رسید.گفتند: این شئامت‏با خود شما است.سوره یس، آیه 18 و 19.

(29)گفتند ما به تو و به آنكه همراه تو است فال بد زده‏ایم، او گفت طائر و سرنوشت‏بدتان نزدخداست.سوره نمل، آیه 47.

(30)روضه كافى، ج 8، ص 169، ح 235.

(31)خود اینجانب تجربه كرده‏ام كسانى كه سیزده را نحس مى‏دانند اگر سیزده بدر نروند به طورجدى صدمه مى‏خورند، و یا اگر در كارى كه مى‏خواهند شروع كنند كسى عطسه بزند، و این را بطور جدى‏علامت آن بدانند كه این كار صدمه دارد، اگر به آن كار اقدام كنند سخت صدمه مى‏خورند، و كسانى كه‏هیچ اعتنایى به سیزده و عطسه ندارند هیچ ضررى نمى‏بینند."مترجم".

(32)نهایه ابن اثیر، ج 3، ص 152.

(33)روضه كافى، ج 8، ص 170، ح 236.

(34)نهایه ابن اثیر، ج 3، ص 152.

(35)بحار الانوار، ج 55، ص 325، ح 15.

(36)روضه كافى، ص 261، ح 493.

(37)خصال، ص 272، ح 14.

(38)محاسن، ص 348، ح 21.

(39)فقیه، ج 2، ص 175، ح 15.

(40) كه اینگونه امور از حد شما بیرون است زیرا هر طایفه‏اى و اهل هر محلى براى خود تطهیرهایى دارد، كه شاید در بین مردم سایر محلها نباشد. «مترجم‏».

(41) روضه كافى، جلد 8، ص 169، ح 234.

ترجمه تفسیر المیزان جلد 19 صفحه 115 علامه طباطبایى
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.