userinfo close

  ,

خود شناسی


khoodshanasi

تاسیس: 26 فروردین 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: اشكان كاظمی - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
47
625
90/9/15 (20:31)
22
242
90/9/12 (14:46)
0
1
90/9/8 (09:17)
0
1
90/8/24 (11:52)
1
68
89/12/22 (12:01)
1
15
89/11/28 (20:45)
0
24
89/9/16 (00:30)
11
131
89/5/28 (12:47)
1
32
89/4/25 (19:48)
0
22
89/4/11 (20:57)
1
51
88/5/16 (23:23)
1
48
88/5/16 (23:17)
2
43
87/12/1 (22:54)
2
98
87/12/1 (11:51)
0
29
87/6/24 (00:55)
0
15
87/5/22 (11:26)
4
37
87/3/25 (01:21)
0
90
87/3/11 (19:05)
0
20
87/3/5 (14:26)
0
87
87/2/24 (12:38)

عنوان بحث

لاله صبوری , raziyyeh
لاله صبوری - 21:44 1385/10/8

یک حکایت

كوهنوردی می خواست بلندترین قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود، ماجراجویی اش را آغاز كرد. اما از آنجایی كه آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك تاریك شد.

سیاهی شب بر كوهها سایه افكنده بود وكوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .

در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.

ناگهان درست در لحظه ای كه مرگ خود را نزدیك می دید حس كرد طنابی كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت می كشد

میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند : خدایا كمكم كن ...

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده

- آیا یقین داری كه می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه می توانی

- پس طنابی را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده ... در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محكم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...
 
منبع : اینترنت
 
ما بارها  در شرایطی قرار می گیریم که باید رها کنیم تا خدا ما را نجات دهد . شاید رها کردن یکی از سخت ترین آزمونهای زندگی باشد  ... ایمان به اینکه زندگی هرگز به ما اجازه ی سقوط و پسرفت نمی دهد اگر به آن اعتماد کنیم .........گاهی به نظر می رسد در حال از دست دادن چیزی با ارزش هستیم و محکم به آن می چسبیم و میارزه می کنیم در حالی که همه ی نشانه ها حاکی از آن است که باید رها کنیم ......با رها کردن و بریدن طناب به نیرویی برتر فرصت می دهیم تا به ما کمک کند و یا  چیزی بهتر به
 ما بدهد ....زندگی همواره ما را رو به جلو و بهتر شدن و رشد کردن میراند و هرگز فرزندانش را نا امید و درمانده نخواهد کرد  رنجی که ما می کشیم نتیجه ی رها نکردن و عدم اعتماد و ایمان ما به زندگی و خداست ......اگر هدایای زندگی را نپذیریم رنج خواهیم کشید
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
انا قاضی عسگری , ana15
انا قاضی عسگری - 23:23 1388/05/16
1

داستان بسیار زیبای بود

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.