| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
33
|
144
|
89/2/9 (13:09)
|
|
||
|
|
2
|
8
|
87/6/12 (17:50)
|
|
||
|
|
3
|
11
|
87/6/12 (17:50)
|
|
||
|
|
7
|
23
|
86/10/24 (17:33)
|
|
||
|
|
51
|
188
|
86/10/18 (17:24)
|
|
||
|
|
20
|
42
|
86/8/29 (21:53)
|
|
||
|
|
1
|
40
|
86/8/18 (21:17)
|
|
||
|
|
29
|
117
|
86/8/8 (19:48)
|
|
||
|
|
14
|
45
|
86/7/30 (21:31)
|
|
||
|
|
3
|
5
|
86/7/15 (12:05)
|
|
||
|
|
5
|
16
|
86/6/13 (07:23)
|
|
||
|
|
21
|
107
|
86/5/14 (23:03)
|
|
||
|
|
9
|
24
|
86/5/7 (20:17)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
86/3/12 (22:39)
|
|
||
|
|
1
|
2
|
86/2/29 (05:36)
|
|
||
|
|
4
|
16
|
86/2/23 (07:07)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
86/2/19 (22:05)
|
|
||
|
|
13
|
38
|
86/2/19 (05:55)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
86/2/17 (06:34)
|
|
||
|
|
1
|
2
|
86/2/16 (03:54)
|
|
گاه روایت یک واقعیت میتونه در زندگی انسان تاثیر بسزایی داشته باشه ...
خانوم اجازه سلام!
خانوم اجازه! " مداد " ما نوك ندارد.
خانوم اجازه! ما بزرگ شدیم میخواهیم " معلم " شویم ، عین شما!
خانوم اجازه! " مشق شب " ما را دیشب باران خط زد.
خانوم اجازه! پس چه قدر مانده تا ما قد شما بشویم؟!
خانوم اجازه! ما باید " درس بخوانیم تا آدمتر بشویم یا پولدارتر " ؟!
خانوم اجازه! چند فصل دیگر مانده تا " املای بیغلط " ؟!
خانوم اجازه! روی لباستان یك عالمه " گچ " نشسته!
خانوم اجازه! شما لبخند وسیعی دارید ، حتی " زنگ آخر " ، آخر خستگی!
خانوم اجازه! دستهای گچی شما بوی خدامی دهد !
خانوم اجازه! چرا " زنگ تفریح " این قدر كوتاه است؟!
خانوم اجازه! ما هر وقت " حساب " را كم میگیریم صورت بابا پر از اخم میشود !
خانوم اجازه! آن " نشانی " را بگذارید در جیب قلب ما ، از گم شدن میترسیم!
خانوم اجازه! آن " مرد " با اسب میآید...
...
فصل كودكی تمام شد.
حلال كن!
معلم :
بچه ها!
كاغذی بردارید ،
بنویسید: كبوتر زیباست.
بنویسید: كلاغ بی نهایت زشت است.
بنویسید كه آذر خوب است.
بنویسید: كه دارا فردا ،
قهرمان می زاید.
بنویسید: كه دارا یك ...
دارد.
بنویسید كه آذر بی عروسك هم ...
تا شب جمعه ی آینده
مشق تان این باشد :
كه پدر دندان دارد ،
اما نان ندارد بخورد.
http://baranealahi.blogfa.com/
((نامه ی دختر شهید محمد ناصر ناصری به پدر شهیدش))
بابا جان باز سلام
ای پدر جان ، منم زهرایت ، دختر کوچک تو
ای امید منو، ای شاد ی تنهایی من
بخدا این صدمین نامه بود
از چه رو هیچ جوابم ندهی
یاد داری که دم رفتن تو ، دامنت بگرفتم
من به تو میگفتم: پدر این بار نرو ، پدر این بار نرو
من همان روز بله فهمیدم ، سفرت طولانیست
از چه رو ای پدرم ، تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی
بخدا خسته شدم ، بخدا خسته شدم ، بخدا قلب من آزرده شده
چند سال است که من منتظرم
هر صدایی که زدر می آید ، همچو مرغی مجنون ، پا برهنه سوی در تاخته ام
بسکه عکست به بغل بگرفتم
رنگ از روی منو عکس شما هم رفتست
من و داداش رضا ، برسر عکس تو دعوا داریم
او فقط عکس تو را دیده پدر، با جمال تو سخن می گوید
مادرم از تو برایش گفته ، او فقط بوی پدر را ز لباست دارد
بسکه پیراهن تو بوییده ، بسکه در حال دعا ، روبه سجاده تو اشک فشان نالیده
طاقتش رفته دگر ، پای او سست شده ، دل او بشکسته
بخدا خسته شدیم ، بخدا خسته شدیم
پدرم گر توبیایی بخدا ، من زتو هیچ تقاضا نکنم
لحظه ای از پیشت ، جای دیگر نروم
هر چه دستور دهی ، من بلافاصله انجام دهم
همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم
جان زهرا برگرد ، جان زهرا برگرد
دائما می گویم : مادرم ، هر که رفتست سفر برگشته
پدر دوست من ، پدر همسایه ، پدران دیگر ، پس چرا او سفرش طولانیست
او کجا رفته مگر ، او که هرگز دل بی مهر نداشت
او که هر روز مرا می بوسیت ، اوکه میگفت برایش بخدا ، دوری از ما سخت است
پس چرا دیر نمود ؟
آری من میدانم ،که چرا غمگین است
علت تاخیرش من فقط میدانم
اخر اون موقع ، ها حرف قرآن وخدای و دین بود
کربلا بودو هزاران عاشق ، همه ی مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند
حرف یکرنگی بود ، ظاهر و باطن افراد زهم فرق نداشت
همه خواهرها زیر چادر بودند ، صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود
خاک هم بوی شهادت میداد ، جای رقص و آواز ، همه جا صوت دعا می آمد
کوچه ها راست و مردم همه راست ، همگی رو بخدا ، همه خطها روشن ، خوب و خوانا بودند
حرف از ایمان بود ، حرف از تقوا بود
اما امروز پدر ، درد و دل بسیار است
همه آنچه به من میگفتی رنگ دیگر دارد ، یا بسی کمرنگ است
منکه میترسم تنها به خیابان بروم
مادرم میترسد او به من میگوید : در خیابان خطر است ، برسر بعضی ها چادری پیدا نیست
مویشان بیرون است ، همه عینک دارند
به نظر می آید چشمشان معیوب است ، راهشان پیدا نیست
خط کج گشته هنر ، بی هنرها همگی خوب و هنرمند شده اند
کج روی محبوب است در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالیست
یا اگر هست از آن بوی ریا می آید ، نامهای شهدا ، روی اماکن ، همه بر میدارند
از دل غمزده ما همگی بی خبرند یا نه بهتر گویم بر روی اشک
یتیمان شهید جنگ شادی دارند
سرقت مال عمومی هنر است ، حرف از آزادیست ، حرف از رابطه با آمریکاست
آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است
پدرم من اینبار می نویسم که اگر باز گشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست
مادرم میداند
او به من می گوید : پدرت پیش خداست ، در بهشتی زیبا ، با همه همسفرانش آنجاست ، خانه اش هم زیباست
حضرت خامنه ای هم میگفت : دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت میدارد تو اگر گریه کنی پدرت هم بخدا میگرید همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت میبوسد دست برروی سرت می کشد او
من از آن لحظه دگرشاد و خوشحال شدم ، از خدا می خواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود چهره ی زیبایش چون جمال مه تو شاد و پر خنده بود
من به توقول دهم که دگر ازاین پس این همه اشک غم ازدیده نریزم بابا
همچو مادر دیگر از فراغ رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادرو این امت اسلامی ما ، همگی چون تو پدر
راه ما راه شهیدان باشد دائماً برسر ما سایه رهبرو قرآن باشد
پدرم خندان باش
((من به تو مفتخرم من به تو مفتخرم))
فاطمیه 40 کیلومترفاطمیه 30 کیلومتر فاطمیه 5،10،20 کیلومتر
به فاطمیه خوش آمدید.




تاکنون نام فاطمیه را شنیده اید ؟ آنجا را میشناسید ؟
صبر کنید من نیز تا چندی پیش با آنجا نا آشنا بودم !!!
فاطمیه شهریست نزدیک کرمان که نام قبلی آن به گمانم اختریه میباشد
محبین حضرت فاطمه زهرا (س) به عشق ویاد آن بانوی بی مزاربرای حضرتش گنبد و بارگاهی ساخته اند و از آن زمان آنجا نام فاطمیه به خود گرفته است .
چندی پیش جمعی ازمردم آن منطقه از ستاد مربوط به شهدای گمنام در خواست میکنند که پنج نفرازاین شهدا را برای متبرک کردن آن مکان در آن قسمت دفن نمایند روز موعود فرا رسید پیکر مطهرپنج نفر از شهدای گمنام بر روی دستان مردم این شهر تشیع ،و در آن مکان دفن شدند

سپس برای آن عزیزان مراسمی در همان شب برگزار می شود
فکر کنم مداحشان حاج آقای نبوی بوده و وسط روضه سید الشهدا که ...
یک جوونی بلند میشه و نظم جلسه رو بهم میزنه
میگه من باید حرف بزنم
همه میگن جوون بشین خوب نیست مجلس رابهم زدی
جوون میگه نه من باید حرفمو بزنم
مردم میگن مجلش شهدا رو بهم زدی گناه داره
جوونه میگه نه من حرفی دارم که باید همینجا بگم
میگن خب حرفتو بگو تا بعد مراسم رو ادامه بدیم
جوونه شروع میکنه بتعریف کردن : میگه من چند وقت هست مشکلی داشتم به هر دری بگین من زدم کارم درست نشد
تااینکه چند روز پیش دیدم که تو خیابون پلاکاردهایی هست که مردم رو دعوت کرده برای تشییع شهدای گمنام بیاین .

منم امروز گفتم اینها اینجا غریبند خوبه منم برم برای تشیع جنازه
رفتم توی جمعیت خودم رو زیر تابوت یکی ازشهدا رسوندم
شروع کردم راز دل کردن با همون شهید که : شما منتخب خدایین
خداشما را گلچین کرده پس پیش خدا واسطه بشین مشکل من حل بشه
خلاصه مراسم تدفین تموم شدمنم برای ناهار ونماز رفتم خونه
با خودم گفتم یک کمی بخوابم بعد به مراسمی که شب برای شهدا گرفتند برم
بین خواب وبیداری بودم دیدم جوونی اومد منو به اسم صدا زد ،
من باتعجب گفتم : شمارو نمیشناسم شما کی هستین ؟
جوون رو کرد به من وگفت من همون شهیدیم که صبح زیر تابوتشو گرفته بودی غصه نخور نا امید نشو مشکلت حل میشه من وشهدای دیگه برات دعا کردیم .
من وقتی اینوشنیدم خیلی خوشحال شدم رو به شهید کردم وگفتم شما هم کاری دارین که من براتون انجام بدم ؟
سرش راپایین انداخت و پس از مدتی بلند کرد وگفت : آره
مادری دارم سیزده ساله چشم انتظار منه
برو واونو از چشم انتظاری در بیار، خونه مااهواز فلان خیابون فلان کوچه ، پلاک فلانه تو کوچه مون از هر کسی بپرسی خونه دانشجو مفقودالاثر ، هادی راستین کجاست ؟
همه نشونت میدن
حرف جوون تموم شد...
فضای مجلس دگرگون شده بود
حاجی نبوی فورا با تلفن همراهش مسئول بنیاد شهید اهواز را پیدا میکنه ماجرا رو برای او تعریف میکنه ومسئول میگه : باید صبر کنید تا من تو افراد مفقوالاثر جستجو کنم خبرش را میدم بعدگذشت زمانی صدای گریه آلود مسئول بنیاد شهید میومد که حرفهای جوون رو تایید کرد
وقتی عده ای رفتن در خونه مادر شهید تا در زدن
پیرزنی در را باز کرد
تا اونها را دید گفت :خبر از پسرم برام آوردین ؟
اره الان هرکی فاطمیه بره روی سنگ قبرمزارآن شهید نوشته شده دانشجوی شهید هادی راستین از اهواز

روایت شده : دربزرگداشت شهدای کارگری مشهدمقدس بهمن85