| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
110
|
446
|
89/11/12 (22:11)
|
|
||
|
|
0
|
1
|
89/11/19 (17:31)
|
|
||
|
|
16
|
66
|
89/3/27 (17:46)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
89/3/12 (20:07)
|
|
||
|
|
6
|
45
|
89/2/29 (19:22)
|
|
||
|
|
43
|
153
|
89/2/29 (19:12)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
88/8/1 (20:11)
|
|
||
|
|
43
|
196
|
88/6/19 (17:15)
|
|
||
|
|
0
|
20
|
88/6/11 (17:18)
|
|
||
|
|
0
|
27
|
88/4/21 (14:40)
|
|
||
|
|
14
|
56
|
88/4/21 (14:15)
|
|
||
|
|
0
|
12
|
88/2/2 (21:23)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
88/2/2 (21:03)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
88/1/23 (15:54)
|
|
||
|
|
0
|
7
|
88/1/10 (19:03)
|
|
||
|
|
7
|
43
|
87/11/24 (09:05)
|
|
||
|
|
27
|
75
|
87/8/15 (23:33)
|
|
||
|
|
60
|
174
|
87/8/1 (15:21)
|
|
||
|
|
19
|
124
|
87/7/29 (00:44)
|
|
||
|
|
3
|
32
|
87/5/23 (11:00)
|
|
با پوزش از دوستان به خاطر اشتباهی نا خاسته این بحث پاک شد که من دوباره ایجاد کردم منتظر نوشته های زیبای شما هستم .
بی تفاوت مگذر ...
بی تو هیچم بخدا پیش دل من بنشین
قدر این سینه پر مهر بدان در دل خسته بمان
منم و خسته ویرانه دل بی تفاوت مگذر از در میخانه دل
مشكن ساغر امید مرا ...
ای همه هستی من این نفس ها بخدا ارزان نیست
بر نمی گردد هیچ
شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا
آه شاید كه نبینی دگرم
بعد من در قفس هیچ نماند به جزء از مشت پرم
كه نمی یرزد هیچ
بنشین پیش دل من بنشین
قدرم امروز بدان كه بدام تو اسیرم ای دوست
و خدا داند وتو
از همه هستی خود
بی تو سیرم ای دوست
سخن از عشق بگو با دل من
كه ندارد دل من جز به تو با كس سخنی
همچو یه ذره مرا
زیر این گنبد نیلی مكن از بند رها
صحبت از آه و دم است
آه بی سوز محبت نفس سرد غم است و دم خالی از عشق
مرگ درد آلودیست
كه رسد پیش تر از مرگ وجود ...
سکوت کردم
خندیدی و باز نگاهم کردی
سکوت کردم
و این چشم های تو بود که من را فریفته خود کرد
و این تپش های قلب من بود که سکوتم را شکست
فریاد زد:بمان...!
بمان!
همیشه عاشق بمان...همیشه مجنون بمان
از خود عبور کن...که گذشت کلید ماندن است

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناك و پر از نیازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
دل بی مشتری
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
*
*
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
سارا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم
برگ در انتهای زوال میفتد و میوه در ابتدای كمال...
بنگریم چگونه میفتیم ...
چون برگی زرد یا سیبی سرخ...؟!
در پی رنگین کمان روان شو..در پی ترانه روان شو.. همه اطرافت زیبا خواهد شد..تا ببینی که سراپا زیبایی شده ای..از میان هر مه تیره ای راهی از رنگین کمان هست.
در پی چیزی زیبا و دوست داشتنی باش تا آن را بیابی چندان دور نیست هرگز دور نبوده است.
ثروت آدمی چیزهایی است که به آنها عشق می ورزد و مقدس می دارد و چیزهایی که به خاطر آنها به او عشق می ورزند و او را مقدس می دارند.
آیا برای لذت بردن از آسمان آبی باید تلاش خاصی کنیم؟ برای لذت بردن از آن باید تمرین کنیم؟ نه ما فقط از آن لذت می بریم..هر لحظه هر دقیقه از زندگیمان چنین است.
ساعاتی که ذهن ما غرق در زیبایی می شود تنها ساعاتی است که زندگی کرده ایم.
بهترین ها و زیباترین ها در جهان نه دیده می شوند و نه لمس می شوند.
زیبایی حقیقی باید از درون بتراود و رشد کند.
برای اینکه هر چیزی به پایان خواهد رسید همه چیز خیلی زیباست.
حتی اگر دنیا را بگردیم تا زیبایی را بیابیم باید آن را با خود داشته باشیم و گرنه آن را نخواهیم. یافت
دانش و آگاهی در همه چیز باقی می ماند..جهان کتابخانه بزرگی است و کتابهای آن سنگها برگها علفها و جویبارهاست ما فقط چیزی را می آموزیم که شاگردان طبیعت می آموزند و این احساس زیبایی است.
فقط همین حقیقت دارد..زیبایی بسیار زیباست.. و لطافت می بخشد و آرام می کند..والهام بخش است و برمی انگیزد..وروحیه می بخشد و هرگز کوتاهی نمی کند.
زیبایی به طور حتم وجود دارد حتی با وجود تمام ناپایایی و ابهامش.
|
| ||
|
|
| ||
|
به امید اینکه نسیم لطیف بهاری
زردی یاس و ناامیدی را از وجودتان زدوده
و سرخی عشق و امید همنشین همیشگی
هفت سین سلامتتان باشد
خبر
خبری نیست به جز حسرتِ یک پر پرواز به اوج به ابدیت به همان نقطۀ آغاز...
که به جویم در آن خانۀ دل که بسپارم احساس لطیفم را به آرامش ِ...
سرزمین من
سرزمینی است در این نزدیکی
می رسد عطر خوش تنهای اش به مشام
صدایش دلنشین
غمش وسیع
آغوشش باز
می خواند روح سرد و خسته را
قفس تنگ است و سخت
من و تو
منم و یک شب تار
یک دل تنگ
به تاریکی ِ غم
به بلندایِ تنهایی ِ تن
تویی و یک دل بی تاب و هزار عشق به سر
به تمنای لبِ تلخ تر از تشنگی ِ عشوۀ باد
ما را صبحی سپید آید...
تمنا
احساسم لبریز از خواهش روئیدن عشق در قلب توست
و تو ، چه آسوده در خیال میروی تا تمنای چشمهای خیس من
آن روز در راه است
و از پس آن ،
مرا تا 3 نفس عمر باقی است...
غم
مثل همیشه انتظار بی پایان است،
مرگ دوستی نزدیک،
فریاد دل بی ثمر
و من در کجای این کشاکش جا دارم
نه قلب آسوده است و نه اشک صبور.
پژمرد دل و دلدار ندانست