نام کلوب :قلب بیابان
نام انگلیسی : kavir
تاسیس : 5 خرداد 1385
79 عضو ، 32 بحث ، 7 آلبوم ، 3 مقاله

قلب بیابان

تبلیغات

__
لیست بحث ها
عنوان بحث
خاطرات بیابون
1 شهریور 85 - 16:14

میخوام توی این بحث شروع کنم به نوشتن  از اولین روزها و خاطراتی که از بیابون نشینی دارم!!!!!! گمونم بعضیهاش بامزه باشه! شماها هم اگه خاطره ای از بیابون داشتین بنویسین!

 

پاسخ ها
ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
6
6 مهر 1385 ساعت 20:38

سلام ...

دوستان گرامی و عزیزان اینجا .

باستان شناسی و خاک و اشیائ قدیمی و کار و فعالیت در این حیطه تخصص و جسارت خاصی رو طلب می کنه . ممنون از خانوم آناهیتا که از تجربیاتشون برامون تعریف می کنن . همیشه دوست داشتم تو یکی از این سفرهای  ... ما جراجویانه باشم و در یک گورستان قدیمی قرون وسطی تا پاسی از شب کار کنم و چه بسا با ارواح سرگردان اونجا حشر و نشری پیدا کنیم ....

   .... مار   ....   تنها حیوان و جانوری است که موکل و اساسا با اشیائ عتیقه و جواهرات و گنجها ی پنهانی رابطه ای اسرار آمیز دارد .

اگر خاطراتی از این دست دارین . لطفا همکاری و اینجا بنویسید . ..حتی کوتاه ....

.

ممنون و متشکرم ...

محسن .

 

5
31 شهریور 1385 ساعت 03:51

تعریف یك گورستان باستانی در حال حفاری در آذربایجان را شنیده بودم و اشتیاق زیادی بر ای كار كردن در آن در خودم میدیدم. سال‌ها پیش بود و من تجربه اندكی داشتم شاید بهتر باشد بگویم تجربه خاك بازی و بررسی داشتم اما هنوز باستانشناس نبودم چون حسی را كه باید درك نكرده بودم.

متوجه شدم مثل همه جای دنیا مهمترین موضوع پول است برای همین مهم نبودن آن را برای آقای دكتر مشخص كردم و اینطوری بود كه منتی گذاشتند و منو برای كار كردن راه دادند!!!!

به تازگی از یك دوست آذربایجانی شنیدم این سایت با تمام آثار و  گورهایش  سفال‌های خاكستری و مفرغ‌های زیبایش  قربانی ساختن همان ساختمان تجاری شد و حسابی حسرت خوردم.

همان چند روز اول متوجه شدم كه همه سر این گورستان  دعوا دارند دانشگاه و میراث و شهرداری و خلاصه 100 جای دیگه! اول ورودم درگیر این مسائل شدم اما چیزی ناگهان حسی منو از همه این مسائل دور كرد. بهتر بگم متوجه شدم كه برای مبارزه با هیچ قدرتی به عنوان یك آدم معمولی هیچ كاری ازم بر نمی یاد و بهتره كه به جای از دست دادن نیرو و وقتم از فرصت برای حفظ همونچه كه میشه استفاده كنم.

خودمو به كوچه علی چپ زدم و در گوشه‌ای كه آقای دكتر مشخص كرد شروع به كار كردم. برای خودم ذوق میكردم و سعی میكردم با تمام دقت  كار كنم این بود كه همان نخستین روز در یك گور با مقداری اشیای مفرغی مهره های عقیق بسیار زیبا و دو گوشواره مفرغی به شكل 8 انگلیسی تا غروب سرگرم شدم.

آقای دكتر آدم باسوادی بود و من بهش احساس احترام داشتم. فقط یك ایراد داشت. اینكه خیلی دهن بین بود و چون من معمولا كارای عجیب میكردم (مثلا ساعت 3 شب میرفتم بارون بخورم و چون اصولا كسی براش این بارون خوردن معنی نمیداد چغلی میبردن خدمت دكتر كه این خانم ساعت 3 نصفه شب معلوم نیست كجا رفت!!!!) اما با این حال رابطه احترام آمیز متقابلی بین ما وجود داشت. گمونم كارگر خوبی بودم و دكتر دقیقا همینو میخواست و او استاد و آموزش دهنده خوبی بود و من هم دقیقا همین رو میخواستم.

 

درهمان گوشه‌ای كه كار میكردم چند عدد خشت با فاصله اندكی از هم چیده شده بود كه گمان بر این بود كه یك كف خشتی است.

من در كنار این به اصطلاح كف كار میكردم. كار گوری كه باز كرده بودم داشت به پایان میرسید و فكر این كه یك كف خشتی با خشت‌های كمی بزرگتر از یك كاغذ A4 آنهم  با فاصله حدود 10 سانتیمتر از هم  در وسط یك قبرستان باستانی چه مفهومی دارد آزارم میداد.

تا اینكه دكتر دو روز محل را ترك كرد و هدایت امور را به استاد جوانی داد كه خوب خاطرم نیست كه داشت دكترا میگرفت یا تازه گرفته بود این آدم كه هم سن من بود چطور فرصت كرده بود كه هم درس بخواند تا این مرحله هم ازدواج كند و دو تا  هم پسر بچه داشته باشد و هم استاد یك دانشگاه شده باشد؟؟؟؟

در هر حال كمك و راهنمایی  و مشورت با ایشان همیشه در خاطرم خواهد ماند برای اولین باربه من یاد داد كه چطور خطوط خشت را دركف تشخیص بدهم.

بالاخره به من گفت باستانشناسی كه روی خاك كار میكنه تنها كسیه كه باید درباره آن تصمیم بگیره و خاك هم راهنماییش میكنه..... و ناگهان احساس مسئولیتی بر دوش من گذاشت... قبلا كاری به این كارها نداشتم خاك برداری میكردم و از مسئول هیئت راهنمایی میگرفتم و هیچ سختی ای به مغزم نمیدادم.

به هر حال تا صبح فكر كردم و صبح شروع كردم به برداشتن خشت با این تصور كه سه خشت بر روی یك گور چیده شده اند... دست و دلم میلرزید و این نخستین بار بود كه حس یك باستانشناس را واقعا درك كردم!!!! اینكه دلت میلرزه كه اگر نظریه ات درست نبود چطور كمترین آسیب رو به آثار زده باشی. اما گمونم خاك خودش نه تنها بهترین امانتدار بلكه بهترین راهنماست.

یك خشت را كه برداشتم و خاك مرا هدایت كرد و دیدم كه همان محدوده زیر خشت خودش را جدا میكند!!! خاك را بر میداشتم اما متعجب بودم!

حدود چند سانتیمتر از خاك زیر خشت را برداشته بودم كه دكتر از راه رسید... وحشت زده و عصبانی بود با خشم به من میگفت كه یك كف خشتی را از بین بردم! و با عصبانیت تمام به كارگاه رفت. مدتی ماندم نمیدانستم باید چه كار كنم!!! احساس وحشتناكی بود كه من یك كف خشتی متعلق به قرون گذشته را از بین بردم! چیزی كه مال همه مردم است و به امانت دست من بوده. نشستم و اشكم راه افتاد. دوباره مرور كردم كه خودم باید تصمیم بگیرم و خاك خودش را از خودش جدا میكرد. این بود كه دوباره نشستم و به كارم ادامه دادم. هنوز نیم ساعت نگذشته بود و من هنوز 15سانتیمتر حفر نكرده بودم كه...سفیدی كهنه جمجمه كوچكی خودش را به من نشان داد. جمجمه یك كودك بود.

چه شادی و شوقی برای من داشت این جمجمه كوچك!

اولین تجربه پذیرفتن مسئولیت و هدایت خاك و رسیدن به یك نظریه كوچك چقدر برایم بزرگ بود.

ابتدا خواستم با شوق بیرون بدوم و بگویم كه هیچ چیز را از بین نبردم اما خیلی خودنمایی بود این بود كه نشستم و همه آن گور كوچك را با لذت وصف نشدنی و دقت بیش از اندازه از دل خاك تحویل گرفتم و به سراغ خشت دوم رفتم دكتر كه آمد از دور با بهت نگاهم كرد. الان كه فكر میكنم میدانم كه چه حس غریبی داشته. اگر یك سلاح داشت از همان دور خودش را از دست من راحت میكرد. با قدم‌های سریع به من رسید و من كه در جای خودم خشك شده بودم دیدم كه با نگاه عجیبی به آن استخوان بندی كوچك خیره شده!

حتی همین حالا از تعریف كردن این ماجرا دلم میجوشد.

دانش و تجربه من نسبت به دكتر آنقدر كم بود كه هرگز نمیتوانم بگویم كه پیروزی خاصی به دست آوردم اما به این حرف باور عجیب من شد برای همیشه:

خاك بهترین راهنماست برای كسی كه روی آن كار میكند.



پیام در تاریخ 85/6/31 ویرایش شده است.
4
31 شهریور 1385 ساعت 02:48

بیابون ؛دوسش دارم  نمیگم خیلی اما مدتی تو بیابون بودم  و عادت كرده بودم اما زمانی اومد كه این ترگ عادت موجب كسالتم شد ... اصلا بیبابون چیه؟ كسی اگه حسش نكنه نمیفهمه من چی میگم باید چشید . بحث خوبی بود چون وقت ندارم به همین بسنده میكنم. موفق باشین

3
15 شهریور 1385 ساعت 01:50

سلام بر دوستان گل اینجا ....

خیلی دوست داشتم یه تجربه بیابونی داشتم و تا دلتون بخواد تو کوه و جنگل و قله و پناهگاه بودم .

ولی سکوت کویر یه چیز دیگس ...

این شعر رو تقدیم می کنم به این کلوپ :

ز عطر خاک میهن گر شوی مست ..............کویر لوت ایران هم عزیز است .......

 

قربانتان ...سبز و بهاری و مخملی و باروونی ....

....و دلی وسیع و گرم و عاشق چون کویر داشته باشین ...

محسن غلامی

 

 

2
5 شهریور 1385 ساعت 11:05

اولین شب در بیابان

با کلی منت خودمو توی برنامه بررسی سه روزه باستانشناسی همراه با چهار همکار آقا جا دادم. تازه اواسط دانشگاهم بود و شوق بیابون نشینی و باستانشناسی دیوونم کرده بود. خدا میدونه که اون زمان (حدود 7 سال) پیش چقدر باید با استادم و 3 نفر دیگر چونه میزدم تا اونها راضی بشن یک دختر همراه خودشون ببرن با همه دردسرهایی که میگفتن گریبانگیرشون میشه! اما به هر حال از پس من بر نیومدن و همراهشون راهی شدم. بچه ها زیاد راضی نبودن اما نظرشون اصلا مهم نبود!!!!!!! بگذریم که بعد ها فهمیدم که برنامه شون رو کمی! تغییر دادن تا در واقع من رو ببرن گردش!!!!! چهارده روز و سیزده شب بیابون نشینی در یک منطقه بکر رو با سه روز و دو شب جمع بندی و تکمیل بررسی های یک منطقه خوش آب و هوا تر و مسکونی تر عوض کردند. اینجوری هم من راضی بودم و هم اونها در فرصت دیگر بدون دردسر (من) به کارشون میرسیدند. جایی که انتخاب کرده بودند هم پیاده روی کمتری داشت و هم خیلی به عمق منطقه بکر دشت نمیرفت. اگه اینا رو اون موقع میفهمیدم خیلی بهم بر میخورد اما !!! حالا شاید خیلی هم به نظرم بامزه میاد.

روز اول توی اون دشت به بررسی و ثبت تپه ماهور ها گذشت. منم که احساس میکردم همراه با هر ترمز ماشین و پیاده روی شورم بیشتر میشه آنقدر ورجه وورجه کردم و از قوس های زمین بالا و پایین رفتم که دیگه غروب احساس میکردم از حال میرم. غروب رسیدیم به جایی که مسئول هیئت برای موندن انتخاب کرد. آخرای دشت بود اما نزدیکمون مزرعه هم دیده میشد. یک نهر باریک و چند تا هم درخت. زیاد هم بیابون نبود. سه چادر نسبتا کوچک مثل یک مثلث در کنار هم زده شد به طوری که ورودی هر سه به وسط مثلث باز میشد. من تماشا میکردم و سعی میکردم اگه کمکی از دستم بر بیاد انجام بدم اما نمیدونم چرا هیچ کمکی ازم بر نیومد طولی نکشید که با این گروه پنج نفری کوچیکمون یک اردوگاه کوچیک داشتیم!! یک منقل رو وسط گذاشتن و دیگه تکمیل شد. هنوز خورشید غروب نکرده بود. به دشت نگاه می کردم همه رنگهایی که توی آسمونش و خودش ریخته بود کم کم داشت تیره میشد. اینکه برای خودم به تنهایی یک چادر داشتم یک جورایی خوشحالم میکرد. تا آخرین ذرات نور رو هم بلعیدم و شیطونی کردم. شام رو توی تاریکی و دور آتیش نسبتا بزرگی دور منقل خوردیم (تخم مرغ نیمرو و پنیر با طعم باربکیو!!!!) همه خسته بودند و هر کی رفت توی چادرش. من تور جلوی چادرم رو محکم کردم که بخوابم. چراغ اضطراری تا مدتی توی چادر استادمون روشن بود و نور اون دیده میشد. مطمئن بودم که داره به اونچه که توی روز یادداشت برداشته یک نگاهی میکنه. بالاخره اون چراغ هم خاموش شد. خیلی ساکت بود.پتوی کوچیکمو مچاله کردم و با خوشحالی کف چادر پخش شدم. فکر میکردم چون خیلی خسته ام زود بیهوش میشم. اما هیچوقت خواب توی بیابون رو تجربه نکرده بودم. سکوتی بود که انگار خیلی چیزا توش بود و من خبر نداشتم. با وجود ضخامت چادر باز هم سایه هایی بیرون میدیدم که به نظرم هر لحظه چیز متفاوتی میومد. یک لحظه به چشمم اومد که چند نفر آدم رد شدند. حتی صدای پاهاشون رو هم شنیدم این بود که خوشحالی زیادم در زمان کوتاهی در حدود 10 دقیقه به چنان ترسی مبدل شد که تمام وجودم رو گرفته بود. باورم نمیشد. همیشه فکر میکردم خیلی دختر شجاعی هستم و از هیچی نمیترسم! برای من که همه سالهای عمرم رو با فاصله نزدیک از آدمها گذرونده بودم آنقدر که برای بازی بعد ظهر شکایت همسایه ها رو به جون میخریدم و توی شهری زندگی کرده بودم که برای عبور از کنار میدان ولیعصر یا تجریش یا گیشا یا....ناچار به شکل نفرت انگیزی به دیگران برخورد میکنی اونجا خیلی خلوت بود. خیلی تاریک بود. انگار تمام فیلم های ترسناک و جنایی که تا اون لحظه دیده بودم توی ذهنم مرور میشدند. واقعا فکر میکردم اگر مثل سرخپوستها چند نفر به ما حمله کنند چی؟؟؟ یا اگر وقتی بیدار شدم دیگران مرده بودند؟؟؟...با اینکه از ترس نفسم بریده بود نمیتونستم هیچی بگم. اونوقت بود که همه میگفتند دیدی دخترها ترسو  هستند. دیدی به درد این کار نمیخورن. دیدی مایه دردسر همه هستن. دیدی...و من مجبور بودم باز هم حرص بخورم. یک ساعتی از ترس به خودم پیچیدم و هزار بار به خودم غلط کردم گفتم سعی کردم فکر نکنم و با کشیدن پتو روی سرم خودمو آروم کنم. دوباره احساس کردم صدای پا میشنوم. نشستم و باز هم سایه دیدم...دیگه تصمیم گرفتم نگاهی بیرون بندازم و با چراغ قوه دور تا دورم رو ببینم و اگه خبری نبود بگیرم بخوابم. از چادر بیرون اومدم آخرین ذغال ها هنوز کور سوی قرمزی داشت. از توی چادر دیگه صدای خر و پف میومد. خودمو کشیدم روی تکه موکتی که بیرون کنار منقل انداخته بودیم و قلبم توی گلوم میزد. خیلی ترسیده بودم. همه انرژیم رو جمع کردم و بلند شدم. چراغ قوه رو به چند طرف گرفتم ماشین رو دیدم که با رنگ سفیدش به چشمم اومد و درختا و هیچی هیچی! جرات بخرج دادم و از وسط مثلث کمی بیرون اومدم پشت چادر استادم صدایی شنیدم و چراغ قوه رو به سمت صدا گردوندم و سه مرد رو دیدم و توی دستشون هم چوب دیدم. جیغ کشیدم چراغ قوه رو به طرفشون انداختم و دویدم طرف چادر استادم. همه بیرون دویدن من هیچی نمیشنیدم جز صدای قلبم و نفسم و هیچی هم نمیدیدم جز اینکه انگار همه میدویدند. فهمیدم که همه بیدار شدن و اومدن بیرون. استادم چراغ اضطراری رو به طرفی که نشون میدادم گرفت و دوید بقیه هم با قیافه های پریشون و خواب آلود دنبالش رفتند...آخرین نفر که اومد بیرون همون کسی بود که رانندگی هم میکرد با تعجب نگاه کرد. گفتم چند نفر با چوب اومدن. غیرتی شد سوئیچ رو به من داد و گفت برو توی ماشین!...پاهام راه نمیرفت روی دبه ای نشستم. که دیدم صدای دوستانه صحبت و گپ زدن استادم با اون مردها میاد. همگی اومدند به سمت چادرها. یکی از همکارا خندون اومد طرفم گفت نترس!!! دهاتیان نوبت آب دارن اومدن مزرعه شون رو آب بدن!!!!!! یکی الکل و زغال آورد و دوباره آتش رو روشن کرد. صدام در نمی اومد. کتری گذاشتیم و سه مرد روستایی هم در جمع ما نشستند. خیلی مودب عذر خواهی کردن و گفتن ما مخصوصا یواش رد شدیم و صدا نکردیم که مزاحم شماها نشیم!!! منم عذر خواهی کردم که اون رفتار رو از خودم نشون دادم. یک مرد حدود 60 سال و دو مرد جوان تر چهره های مهربونشون هنوز جلوی چشممه نمیدونم چرا دید اول آنقدر به نظرم ترسناک بودند و اینکه دو نفرشون بیل همراه داشتند و من فقط دسته بیل ها رو دیده بودم!!!! توی صحبت ها فهمیدم اولین باری که سایه ها رو دیدم خیالاتی نشده بودم و واقعا اونها اومده بودند بار دوم هم داشتند برمیگشتند خونه. نیم ساعتی مهمون ما بودند و چایی خوردیم که هنوز مزه اش یادمه و رفتند. استادم نگاهی به ساعت کرد و گفت "خوب... اینم چند سال دیگه یک خاطره است. یکی دو ساعت بخوابیم که فردا بتونیم به کارامون برسیم."

با اینکه فکر میکردم حالا حسابی سرم غر میزنن اما هیچکس هیچی بهم نگفت. حقیقتا خجالت کشیده بودم. توی دلم میگفتم مثل اینکه واقعا دخترا ترسو هستند و تحملشون کمه. راستش از اینکه چرا همه خوابیدن اما من ترسیدم غصه ام گرفته بود! با خودم میگفتم باید درست بشم. چه فرقی داره که دختر یا پسر.

صبح حدود 7 چند نفر سراغمون اومده بودند یکی از همان دو مرد جوان یک زن میانسال و دو پسر بچه .... سرشیر!!!!!! نون محلی!!!! دعوت و محبت!!! خدا میداند چقدر احساس خوبی داشتم.

 شب ما بودیم که مهمون یکی از خونه های با صفای اون روستا بودیم.

شب بعد توی خونه بودم و با خودم فکر میکردم محل زندگی ها چقدر متفاوته! خونه ما خونه بی صفایی نیست برعکس! اما خیلی فرق داره. همه حس ها فرق داره حتی حسی که برای خوردن یک لیوان چایی وجود داره توی خونه ما، توی اون خونه روستایی، توی چادر، توی خوابگاه....متفاوته. دلم میخواست میتونستم توی مدت عمرم همه حس های زندگی رو با همه تفاوت هاش از نزدیک لمس کنم.

 

1
3 شهریور 1385 ساعت 05:57

سلام به دوستان عزیزم

کویر یا بیابان، لوت یا کویر مرکزی، دریاچه نمک یا باران کویری.

همه سحر انگیز و مظهر زیباییند. هیچگاه فراموش نمی کنم اولین باری را که قدم به کویر گذاشتم.

قبلا مطالعاتی داشتم ولی از نزدیک ندیده بودم. هیچگاه فراموش نمی کنم اولین باری را که در کلاس برای ما درس زندگی در کویر را تدریس کرد و یادمان داد که که چگونه زنده بمانیم . چهره دوست داشتنی داشت و با کمی دقت استواری و پا برجایی را می توانستم در چهره اش بخوانم . اگر او را ببینی ناخوداگاه مجذوبش می شوی، چه برسد به آنکه با تو صحبت کند.

وارد پارک ملی کویر شدیم. محیط بانانی که صورتهایشان در آفتاب تکیده شده بود به استقبالمان آمدند.

بعد از ارائه مجوز های لازم ، 40 کیلیوتر را طی نمودیم تا به محل بر قراری کمپ رسیدیم. کمپها قبل از غروب آفتاب بر پا شد و آموزش کار با قطب نما را مجددا برای ما مرور کرد. هوا تاریک شد و به دو گروه تقسیم شدیم . آن شب از مهتاب خبری نبود. هر گروه مجاز به برداشتن یک چراغ قوه بود. 2نقشه در اختیار دو گروه قرار گرفت. و هر گروه 2شیشه نوشابه و 2 شیشه آب داشت. ما باید شیشه ها را در نقاط معین طبق نقشه می گذاشتیم. حرکت کردیم و بعد از 2 ساعت به کمپ برگشتیم . او نقشه های دو گروه را با هم عوض نمود و هرگروه به دنبال آب و نوشابه گروه دیگر حرکت نمود. وقتی برگشتیم  هرگروه موفق به یافتن یک نقطه شده بود . شب را به صبح رساندیم . برای یافتن اشتباهاتمان حرکت کردیم و جهت جلوگیری از تقلب نفرات قدم شمار گروهها با هم عوض شدند. خیلی  خنده دار بود .نقاط کاشته ما از لحاظ در مجموع 7 تا 8 درجه تفاوت داشت و از لحاظ طی  مسیر دقیق بود. ( قطب نمای گروه  ما ، قطب نمای  حرفه ای نظامی بود که با کلی مشقت تازه خریده بودم ؛ وقطب نمای گروه دوم یک قطب نمای دقیق زمین شناسی متعلق به یکی از بچه ها بود) گروه دوم در یک نقطه 2 در جه و در نقطه بعدی 10 درجه و از لحاظ  طی مسیر فقط 600 متر تفاوت داشت. به کمپ برگشتیم و هر دو گروه به همدیگر خندیدیم . ولی من یاد گرفتم تقه برخی از قطب نماها با دیگری فرق می کند ، یعنی برای من هرتقه معادل 2 درجه و در اکثر قطب نماها هر تقه 3 درجه است.;)

بعد از آن هر بار به کویر می روم یاد این خاطره می افتم و همیشه آقای سخت باز در ذهنم جای دارد و صحبتهایش را همیشه آویزه گوشم می کنم تا دوستانی را که بامن همراه می شوندهمیشه سالم باشند.

 

 

__