| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
0
|
91/1/2 (17:37)
|
|
||
|
|
310
|
1405
|
90/1/1 (19:26)
|
|
||
|
|
53
|
408
|
90/4/23 (13:02)
|
|
||
|
|
43
|
352
|
90/2/24 (23:08)
|
|
||
|
|
0
|
36
|
89/5/5 (15:14)
|
|
||
|
|
60
|
600
|
89/4/25 (16:04)
|
|
||
|
|
6
|
64
|
89/2/16 (15:32)
|
|
||
|
|
363
|
1716
|
89/2/13 (20:20)
|
|
||
|
|
1
|
51
|
88/12/10 (09:02)
|
|
||
|
|
0
|
79
|
88/12/10 (08:54)
|
|
||
|
|
14
|
83
|
88/9/27 (23:08)
|
|
||
|
|
16
|
217
|
88/2/2 (00:17)
|
|
||
|
|
3
|
54
|
87/10/27 (23:11)
|
|
||
|
|
27
|
287
|
87/9/29 (22:50)
|
|
||
|
|
7
|
121
|
87/9/2 (17:30)
|
|
||
|
|
27
|
198
|
87/8/28 (21:11)
|
|
||
|
|
6
|
52
|
87/8/9 (05:02)
|
|
||
|
|
19
|
306
|
87/8/4 (18:54)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
87/7/22 (21:24)
|
|
||
|
|
3
|
38
|
87/6/29 (20:54)
|
|
درود بر تمام ایرانیان
[قبل از هر چیز از تمام دوستانی که دوباره به همت مهتاب عزیز در این کلوپ جمع شده اند و دوباره روحی به بدن خشک شده این کلوپ دمیدند تشکر میکنم و آرزو میکنم که از اطلاعات هم برای پیشبرد ایران و ایرانی به سوی قله ی بلند خردورزی تلاش کنیم، با سپاس از همه به ویِژه معاون پر تلاش کلوپ]
-----------------------------------------------
در طول این مدت بیشتر بحثها در مورد امام ناپیدا بود بحثهای جالبی از سوی دوستان مطرح شد و افکار ها به نقد کشید شد اما برای درک و شناخت بیشتر از امام ناپیدا و فلسفه ظهور و انتظار او باید به گذشته نگریست پس برآن شدم تا بحثی جدید و تخصصی در این کلوپ درست کنم، آغاز بحث شیعه شناسی .
در طول حیات شیعه در ایران آشی پخته شد که از گذشته تا به حال نه سرد شده و نه تمام، شاید در بعضی از نقاط تاریخی این سرزمین این آش کم رنگ شده باشد ولی باید قبول کرد همچنان تنور زیر دیگ شیعه میسوزد اما مردمی که از این آش نوش میکنند هنوز نمیدانند فلسفه ظهور شیعه از کجا آغاز شد چرا ایران پرچمدار شیعه شد، با اینکه پیغمبر اسلام محمد بعد از خودش درب معجزه و وحی را بست اما ما شاهد خودنمایی آل او در تاریخ شیعه هستیم که نقش بسیار پررنگی در ماجرای اسلام و حظور آن در ایران دارند متاسفانه عوام شیعه را به محمد نسبت میدهند و روز غدیر را مطرح میکنند حال برای روشن شدن این نقاط تاریک در ایران امروز بیاییم از آغاز به این موضوع بنگریم و شیعه را به نقد بکشیم شاید چند نقطه تاریک برای ما روشن شود تا به نقطه ی که لایق ایران است برسیم .
از دوستان خواهش میکنم پیشنهادات خود را اعلام کنند تا هر چه زودتر وارد بحث شویم .
(در پایان دو نکته را بگویم : به خاطر نوع نقد من به شیعه در جاهای مختلف مشاهد کرده ام که انگ سنی بودن از طرف عوام به بنده داده میشود و این در حالی است که من فقط یک سکولار هستم هیچ کس جز خداوند و خودم از دینم خبر ندارد.
ونکته بعد که لازم میبینم مطرح کنم این است که جامعه و عقاید امروز ایران بیش از پیش لازم به نقد است به قول یک دوست قدیمی ما ایرانی ها متاسفانه دور چیزهایی نظیر پیغمبر ، امام ، پادشاهان و سیاسیون مورد علاقه خود هاله نوری میکشیم و حتی اجازه نزدیک شدن افراد را هم به آنها نمیدهیم چه رسد به نقد کردن آنها
و این یکی از عوامل عقب افتادگی ما ایرانیان در این دنیای عظیم گشته پس نقد کنیم البته با احترام )
پاینده ایران
زمانی که حسن عسکری وفات میابد خلیفه ی وقت تمامی زنان و کنیزکان وی را در مکانی طی مدت پنج ماه تحت مراقبت قرار می دهد تا مبادا جانشینی از او به جای بماند و بعد از اتمام این مدت هیچگونه آثار بارداری در هیچیک از زنان مشاهده نمیشود.
واژه ی عسکر ی به معنای بی دانه میباشد همانگونه که انگورهای بی دانه را عسکری میگویند،این خود یکی از بحثهایی است که خیلی از محققان حسن عسکری را عقیم میدانند.
طبق رسمی که از قدیم بوده زمانیکه پادشاهی یا هر پیشوایی میمیرد اگر فرزند پسری از او به جای نماند برادر وی جانشین او میشود،که بعد از حسن عسکری جعفر برادر وی ادعا میکند که پسری از او به جای نمانده و من امام جدید شیعیان هستم که این ادعا را سودجویان رد میکنند و وی را جعفر کذاب مینامند.
شیعه گری؟
این هم از همان اسامی من در اوردی احمد كسروی است
اگر قرار است بحث شود
بگویید چه كتبی برایتان قابل استناد است
ممنون

بدون تعارف میگم شاهرخ جان بسیار عالی بود کمتر پیش میآید در کل این کلوبهایی که آنها را مطالعه کرده ام کسی اینچنین ساده و موشکافانه و دقیق به یک موضوع پرداخته باشد تبزیک میگم سری به بقیه کلوبها هم بزن
موفق باشی
بسم الله الرحمن الرحیم
اولا وقتی بنده گفتم شما را دنبال نخود سیاه نمی فرستم منظور اسامی بعضی ازكتب بود( از این جهت كه بعضا در بازار كتاب فروشان كمتر یافت می شود) و گرنه اسامی كتبی چون گروه رستگاران و كتبی كه بخش هایی از آن به نقل اسلام آوردن ایرانیان اشاره دارد مثل منهاج السرور جلد6 به عنوان مدرك دادن كار آسانی بود
از این جهت بود كه گفتم من باب نمونه این سایت را پیشنهاد می كنم چون قبلا به قسمتی از مقاله بنده توسط بعضی از كاربران گیر داده شده بود و خواستار مدرك بودند و متن تحریر شده را از بنده می دانستند
با درود:
ببخشید كه در بحث شما شركت می كنم ولی من هم خواستار گفتن مطالبی چند در راستای گفتگوی شما هستم:
دوست عزیز اگر شما مایل به سنگ اندازی هستید و می خواهید كه تاریخ رو به میل خود تعبیر و تفسیر كنید ، من هم یك می توانم كه اسلام رو با سوالهایی بسیار بنیادی زیر سوال ببرم و آنچنانكه شما دین زرتشت رو و عقاید ایرانیان قبل از اسلام رو زیر سوال می برید من هم در پاسخ شما می گویم:
1-سخن از ازدواج با محارم شده است كه شما دوستان مسلمان عرب پرست باید بگویم كه تنها مثالی كه دارید همان ازدواج كمبوجیه با خواهر خویش بوده است! در این مورد باید بگویم كه این سخن از دشمن بزرگ و تاریخی ایران ، هردوت بوده است كه چنین دروغهایی رو همیشه و علیه ایرانیان به كار می بسته است و شما می توانید با خواندن تاریخ از زبان چنین شخصی ، پی به خصومت هردوت نسبت به ایرانیان رو ، ببرید.(به كلوب هفت قدم تا تو و به بحث افسانه ازدواج با محارم بروید)
اگر به كلوب بروید می بینید كه بر سر یك كلمه كه خُوَئیت وَدَثَه (پهلوی:خوئیتوک دس) بوده است و معنای این كلمه ازدواج با خویشاوندان بوده است و نه ازدواج با محارم! برای توضیحات بیشتر به همان كلوب مراجعه كنید و اینقدر سر دروغهای هردوت پافشاری نكنید!
2- بر فرض كه گیریم ایرانیان باستان با محارم خود ازدواج میكردند. حال شما چشمان خود رو خوب باز كن و به داستان ازدواج خانوداگی بچه های آدم و حوا خوب نگاه كن! البته این داستان رو در عقاید اسلامی ما داریم و در این مورد هیچ وقت حرفی زده نشده و اگر پای سخن ازدواج با محارم به میان بیاید اصلا به ازدواج فرزندان آدم و حوا كاری ندارند و فقط داستان ایرانیان رو باز گو می كنند!
چون شما آدم خشك مذهبی هستید ، سخنانی چند از آقای طباطبایی برای شما می آورم كه دیگر چنین حرفهایی رو جای دیگر نزنید:
"حكم ازدواج یك حكم تشریعی است و تابع مصالح و مفاسد است و حكم تكوینی نیست كه قابل تغییر نباشد زمام چنین حكمی بدست خداوند است از این رو ممكن است روزی بخاطر ضرورت از جانب خدا حلال شمرده شود و ..."(برای صحت این گفته به كتاب ترجمه تفسیر المیزان، جلد 4،ص239)
این هم سخنی از علامه ای كه شما بسیار آن را قبول دارید و از كراماتش و معجزاتش می گویید!
داستان پدر یوسف هم بر این مبنا است كه یعقوب همزمان با دو خواهر ازدواج كرد و این رو هم شما نادیده می انگارید و سخن از آن به میان نمی آورید! حال متعصب و خشك مذهب كیست؟
3- اگر هم بر فرض كه ازدواج با محارم در ایرانیان آزاد بوده است ، پس چرا بنا به دروغهای هردوت ، فقط دربار این كار رو می كردند و دیگر مردم این كار رو نمی كردند؟
اگر این كار در دین زرتشت مسئله ای عادی بود پس چرا فرزندان زرتشت با هم ازدواج نكردند؟
باز هم به این سخن بر می گردیم كه پادشاهان برای حفظ خون دربار و سلطنت آن زمان فقط با خویشاوندان خویش ازدواج می كردند ، نه با خواهر و مادر خویش! اگر به بی بند و بار ترین كشور ها هم مراجعه كنید چنین مساله ای رو نمی بینید!
در ضمن من به شما توصیه می كنم كه هیچ وقت سراغ مقایسه اسلام با زرتشت نروید كه باعث بوجود آمدن رگبار بسیار سخت و انتقادات بسیار زیاد از دین مبین شما می شود و من اگر جای شما بودم هرگز پای سخن رو به آنجاها نمی كشیدم و فقط در مورد دین خود سخن می گفتم!!!
4-شما در چگونه اسلام آوردن ایرانیان اگر شك دارید به سوره محمد آیه 4 مراجعه كنید و ببینید كه ایرانیان مجوس و كافر( البته از دید دین اسلام) چه حكم داشتند و برای بهتر روشن شدن موضوع به كتاب تحریر الوسیله ، بخش احكام اهل ذمه مراجعه كنید! هنوز هم بر افرادی چون شما اسلام آوردن ایرانیان جای بسی دروغ هست و می گویید كه ایرانیان فوج فوج به این دین خونریز و ضد بشری گرویدند! همین آیه قرآن خود گواه بر این است كه یا كتك و باج و خراج و یا اسلام و یا قتل!! دین بشری رو ملاحظه كنید! برای اینكه بر دین خود باقی بمانی باید پول بدهی و كتك هم بخوری و یا كشته شوی! من نمی دونم كه كجای این مساله قابل دفاع كردن است! دزدان در مدینه می نشستند و بزرگ زرتشتیان با جمع كردن فدیه ها به نزد دزدان در مدینه می آمد و هدایا رو تقدیم رییس دزدان می كرد و كتك هم می خورد و از دربار دزدان به بیرون رانده میشد و دزدان هم به رسم دزدان دریایی اموال رو بین هم تقسیم می كردند كه در زمان عمر به علی و حسن و حسین بواسطه رشادت هایی كه در راه اسلام كرده بودند 5000 دینار مقرری و سهم آن از دزدی مردم ایران و جان و مال مردم این مرز و بوم بود!
بسیار جالب بود كه یهودیان و مسیحیان هیچ وقت زیر بار این ظلم و ستم نرفتند و تمام خفتها رو تحمل كردند و بر دین و عقیده خود استوار بودند كه البته بسیار كشته ها دادند!
حال شما بگویید كه ایرانیان با شوق به اسلام روی آوردند و من می گویم كه از زور خفت و خواری و دادن مال و جان به دزدان ، در نهایت شهادتین رو دادند و خود را خلاص كردند!
5- در مورد سلمان فارسی یا همان روزبه خائن كه دوست عزیزم عماد در سخنانش در موردش توضیح كافی دادند. من در مورد بقیه اصحاب و یاران پیغمبر می گویم:
اصحاب كبار و بسیاری از یاران پیامبر ، همان دست پرورده و بزرگ شده دوران جاهلیت هستند و دزدان دیروز دنیای جاهلیت ، شدند از اصحاب و یاران نزدیك پیامبر. تا دیروز برادر برادر رو غارت می كرد و امروز به بركت اسلام كه برادر با برادر متحد شد ، به غارت های بین المللی دست میزدند و اسلام رو گسترش می دادند و خون مردم رو در شیشه می كردند و به رسم دزدان دریایی هیچ كاری نمی كردند و فقط اموال غارت شده رو تقسیم می كردند و اگر هم خزانه خالی می شد ، دستور به كشور گشایی و غارت دیگر كشورها بنام اسلام می دادند! شما یك نگاهی به یاران پیامبر قبل از بعثت و كار های آنان بیاندازی همه چیز بر شما هویدا می شود!
5- شما در گفته های خویش سخن از این می راندید كه با آثار كسروی آشنایی كامل دارید!
شما كه آشنایی دارید و كتابهایش رو خوانده اید ، اگر سری هم به خاطرات كسروی بزنید می بینید كه همیشه در بحث و گفتگو با تیره مغزان و متعصبین كیش شیعی بوده است و همیشه آنان رو متعصب و بدون عقل می خوانده و می گفته كه اینها دائما بر گفته های سخیف خویش پابرجا هستند و هرگز از گفته های خویش بر نمی گردند! به مانند شما! شما یعنی واقعا كتب كسروی رو مطالعه كرده اید و این چنین سخن می گویید؟ تعریفی كه كسروی از تیره مغز كرده است و حرفهایی كه ایشان می گویند ، به حرفهایی كه امثال شما می زنند شباهت بسیاری دارد!
6-در آخر هم می گویم كه بحث از تعصب می كنید باید بدانید كه عاقبت تعصب همان تقدس گرایی است و شما مسلمانان خصوصا شیعه در دام این تقدس گرایی گرفتار هستید و هر كسی كه بر علیه شما سخن می گوید ، آن شخص رو متعصب می خوانید! اگر با آیینه صحبت كنید هم می گویید كه شخص در آیینه متعصب هست! حال چه رسد به ما.
تعریفی كه شما از تعصب دارید ، به خود شما بر می گردد! یك نگاهی به تعریف این واژه بیاندازید و ببینید كه تعصب گرایی در دین شما به این مساله منجر شده است كه علت خلقت دنیا رو ، خلقت امام می دونید! حال شما حدیثها بخوان از این مجمل!
البته من هم از تیزی و تندی قلم خویش از شما پوزش می خواهم. كلوخ انداز رو پاداش عقل است! 

بسم الله الرحمن الرحیم
اولا وقتی بنده گفتم شما را دنبال نخود سیاه نمی فرستم منظور اسامی بعضی ازكتب بود( از این جهت كه بعضا در بازار كتاب فروشان كمتر یافت می شود) و گرنه اسامی كتبی چون گروه رستگاران و كتبی كه بخش هایی از آن به نقل اسلام آوردن ایرانیان اشاره دارد مثل منهاج السرور جلد6 به عنوان مدرك دادن كار آسانی بود
از این جهت بود كه گفتم من باب نمونه این سایت را پیشنهاد می كنم چون قبلا به قسمتی از مقاله بنده توسط بعضی از كاربران گیر داده شده بود و خواستار مدرك بودند و متن تحریر شده را از بنده می دانستند
از این جهت این سایت را من باب نمونه آدرس دادم تا مطالب را ساخته و پرداخته بنده ندانند جملات این دوست عزیز منظور بنده را روشن خواهد ساخت (من اولین بار هست همچین چیزی رو می شنوم !!! بر اساس خیالات خود حرف می زنید ؟؟!!!) شما اگر دنبال مداركی هستی كه با سند بیان شده باشد می توانید نام شهر بن باذان را سرچ كنید سایت های دیگری نیز برای دیدن و خواندن مدارك آن خواهید یافت.
و وقتی گفتم دادن مدرك نیز بی اثر است به این جهت بود كه می دانستم تعصب قوم گرایی چون شما مدارك را طبق سلیقه خود در حد داستان و تخیلی خواهد دانست و ساخته اذهان افرادی چون مطهری خواهدخواند
و جالب تر آن است كه شما داستان بی ریشه ( نمی گویم بی مدرك می گویم مستند بی ریشه كه ریشه در تعصب قوم گرایی و ارتجاعی بودن امثال شما دارد) خود در باره سلمان فارسی را اصیل می دانید آن هم در مقابل زندگی نامه سلمان كه از قرون ما قبل تا كنون در كتب تاریخی و اسلامی ثبت است هر چند كه شما هم مدركی نداده اید! ولی انصافا هر كس كمتر آشنایی با سلمان فارسی و اسلام آوردنش داشته باشد نخواهد توانست در هنگام خواندن داستان دروغین شما جلوی خندیدنش را بگیرد
خوب است به تمدن و دیدگاه ساسانی مراجعه كنی تا بنگری تمدن و فرهنگی را كه شما از آن به دلیل ایرانی بودنش دفاع می كنید چگونه ازدواج برادر با خواهر را جایز می داند و ایرانیان قدیم قائل به این رسم بوده واعمال می كرده اند !! مگر اینكه شما نیز تبعا جایز بدانید در آن صورت بحثی میان ما و شما نمی ماند تعصب را كنار بگذار و درست ایرانی بودن را فراگیر نه هر طور ایرانی بودن
از جهت تندی قلم خویش عذر خواهی می كنم چون كلوخ انداز را پاداش سنگ است
دوّم آنكه آیاتی صریح در قرآنِ آمده كه نسبت نسیان و فراموشی به پیامبر میدهد. از قبیل: (وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِیتَ) سوره الكهف آیه 24
یعنی:خدایت را یاد كن چون دچار فراموشی شدی. كه در سورة كهف آمده و به اتفاق مفسّران پیامبر به مشركان مكّه كه دربارة أصحاب كهف سؤال كرده بودند، وعده داد فردا پاسخ شما را از پیك وحی میگیرم ولی گفتن (انشأ الله) را از یاد برد، و وحی الهی برای تربیّت رسول خد ا مدتی نیامده و پس از تأخیر چنین نازل شد كه:
(وَلا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً إلا أن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِیت) الكهف آیه23و24
یعنی:در هیچ موردی مگو كه من آنرا فردا انجام میدهم مگر آنكه بگوئی: اگر خدا بخواهد و خدای خود را بیاد آور چون فراموش كردی.
(چنین روایتی نیز در مورد حضرت سلیمان در قصص قرآن نیز آمده که سلیمان زمان همخوابی با همسرانش که نوید فرزندانی را به پیروانش میدهد (انشا الله) نمیگوید و تمامی فرزندان متولد شده او میمیرند فقط یکی که او نیز دارای اشکال و عقب ماندگی میباشد و در آخر نیز او هم بدست اجنه کشته میشود!)(مراجعه شود به تورات کتاب اول پادشاهان و دوم پادشاهان و..)
در این صورت پیامبر چگونه از همه نوع فراموشی یا اشتباه مصون بودند؟ مگر خدا به پیامبرش نفرمود: (وَإِمَّا یُنْسِیَنَّكَ الشَّیْطَانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ) (الأنعام آیه68)
یعنی:اگر شیطان یاد مرا از یاد دل تو فراموش كرد بعد از یاد آوری مجدد من، دیگر با ظالمان منشین.
سلام بر جناب كایدان 
دوست من ایاتی كه شما به ان اشاره میفرمایید میتواند معانی و تفاسیر ذیل را داشته باشد پس باید به انها بیشتر دقت نمود
| وَ إِمَّا یُنسِیَنَّك الشیْطنُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكرَى مَعَ الْقَوْمِ الظلِمِینَ |
بسم الله الرحمن الرحیم
متاسفانه وقتی منطق و ادبیات دو فرد و در پی آن دو جامعه شناخت شناسی متفاوت باشد حاصل و نتیجه ای كه توامان مورد توثیق و اتفاق دو طرف تخاطب باشد وجود نخواهد داشت .
تاریخ تدین ملیتی را با كمال جسارت به دیگ آشی تشبیه می كند كه هنوز نیز گرم می باشد
سوال : شیعه به عنوان یك مذهب ( با درست یا غلط بودن اصول و فروع آن فعلا كاری نداریم ) در بین مذاهب جهان جای گرفته است آیا ما می توانیم مذاهب را با انكار استهزائی به دیگ آش تشبیه كنیم مثلا بگوییم دیگه آشی كه مسیح زیرش را روشن نمود بعد ها توسط برنانا ، یوحنا و یا متی و... با كفگیر بهم زده شد تا ته نگیرد؟
آیا ما نمی توانیم مذاهب و ادیان را منصفانه نقد ( وارد باشد یا نباشد) كنیم و از استهزاء و مسخره بازی كه همان عجز در بیان است كناره گیری نماییم ؟
در این جا با حرف های جناب محمد!! رو به رو هستیم حرف هایی كه در آن وی به كلی گویی استناد كرده و از ادبیات طنز گونه برای جلب نظر افراد و تز اختفا شخصیتی برای دور كردن ذهن افراد از تعصبات شخصی خود استفاده كرده است . ودر آخر خواهان نتیجه گیری دقیق است ؟؟؟!!!
ایشان می گوید مردم نمی دانند از چه وقتی ایران پرچم دار شیعه گشت ؟
ــ مردم نمی دانند و تو می دانی !!
ــ همه مردم نمی دانند ؟
متفرقه كسانی بودند كه از ایرانیان اسلام آورده بودند به جز سلمان فارسی كه فعلا خواستار معرفی كامل اسلام وی نیستیم ، بودند افرادی مانند شهر بن باذان و تعداد زیادی در ایرانیان در زمان پیامبر در حبشه
قضیه از این قرار بودن كه این تعداد در زمان رسول اكرم مسلمان شده و مخالفین اسلام را سركوب نموده و به دستور پیامبر این دسته از ایرانیان در حبشه ماندگار شدند
افرادی نیز به گواهی تاریخ ( با ثبت یا بدون ثبت اسم در تاریخ ) از ایران خدمت پیامبر مشرف میشده و اسلام می پذیرفتند
پس نمی توان گفت اسلام اصلا قبل از عمر وارد ایران نشده بود و مسلمانی آیین بعضا مردم ایرانی نگشته بود
بعد از فتح ایران توسط عمر ، ایرانیان با سوختن كتاب خانه هایشان در ایران رو به رو شدند
بسیاری به بند اسارت كشیده شده و به عربستان سوق داده شدند
قوانین تعجب انگیز و بی منطق خلیفه دوم در قبال ایرانیان:
ایرانی حق ندارم از عرب زن بگیرد اما عرب می تواند زن ایرانی بگیرد ( كه این بدعت آشكارا هنوز نیز در كشور های عربی به وفور یافت می شود و حتی در كشور های آسیای مانند افغانستان كه زن گرفتن از ایرانی را بدون مشكل و زن دادن به ایرانی را دارای مشكل می دانند )
ایرانی اگر قدش از پنج وجب كمتر بود باید گردن زده شود ( دلیل كار خلیفه نا معلوم است هر چند كه خود از سوء قصد خویش آگاه بوده و در ازمنه قبل این عقیده رایج بوده كه افراد كوته قد بعضا دارای هوش و زیركی بیشتری می باشند شاید به قول بعضی از سیره نویسان این بدعت خلیفه باعث میشده تا خیال كند با این كار، زیركان و باهوشان عجمان یا همان ایرانی ها را از بین می برد!!!!!!!!؟
ایرانی حق ندارد در صف اول نماز جماعت نماز گذارد مگر وقتی كه به جهت تكمیل صف ها باشد و با كمبود اعراب متوجه شود؟
ایرانی حق ندارد در مدینه فارسی حرف بزند ؟؟؟ به زعم خلیفه این زبان زبان انسان های دون است كه خدا زبان آنان را گردانده؟؟؟
و...
ایرانیان با چنین ظلم هایی رو به رو بودند اما از طرفی حضرت علی به دفاع كردن از آنان می پرداخت قضیه هرمزان فرمان روای اسیر شده ایران در این مورد، مشهود و مشهور است كه با دخالت علی از كشته شدن رهایی پیدا كرد و نهی و باز داشتن حضرت علی ،عمر را از كشتار ایرانیان چون خلیفه دستور داده بود هر جای ایران فتح شد از پیر و جوان و كوچك وبزرگ و زن و مرد را سر بزنید ؟؟!! حضرت علی او را از این كار باز داشت و حتی علی ، عمر را به جهت سوزاندن كتاب خانه های ایران سرزنش می كند!
علاقه مندی ایرانیان تا حد زیادی از همان دوران به علویان آغاز گشت و خواستار رابطه با حضرت علی شدند و مكاتبه هایی نیز در تاریخ از آن زمان ثبت است كه از ایران برای حضرت نامه ها می نگارده و جواب می ستانده اند
نزدیكی عصر ایرانیان آن زمان به عصر پیامبر نیز باعث شده بود تا آنان حقیقت جانشینی را درك كرده و علی را بر دیگران ترجیح دهند
به عنوان مثال جنگ خندق
هنگامی كه عمرو بن عبدود از خندق جهش كرده و به رجز خواندن پرداخت و وی از پهلوانان به نام عرب بود كسی جرات مقابله و مبازره با او را نداشت تا اینكه علی بر خواست پیامبر فرمود اكنون تمامی ایمان به جنگ تمامی كفرمیرود
و در باره همان كار وزار پیامبر فرمود ضربه علی یوم خندق افضل من عباده الثقلین
ضربه ی علی روز خندق افضل است و فضیلت دارد با تمام عبادت جن و انس
اگر علی آن زمان نبود به دلیل كثرت كافران و كمی مسلمانان در آن جنگ ، اسلامی نبود كه بخواهد بماند كه بعد ها توسط عمر یا شخص دیگری به ایران و... گسترش یابد
ایرانیان چون این نكته را فهمیدند علی را بر دیگران ترجیح دادند بله : ایرانیان مبنا نگر بودند و اسلام را از ریشه و بنا می نگریستند كه توسط چه كسانی پایدار مانده و استحكام یافته بود ( اخلاق محمد ثروت خدیجه شمشیر علی از مصادیق معروف این راستا می باشد) ایرانیان وقتی علی را می دیدند جایی برای این نماند كه چه كسی اسلام را به ایران آورد ؟ مهم وجود داشتن شخصیت ممتاز علی در بین مسلمانان بود
این بود بیوگرافی خلاصه شده ای از تشیع ایرانیان
اما خوب است بدانید در زمان پیامبر نیز وقتی سلمان و ابوذر و دیگر صحابه ای كه همراه علی در راه ها و سوق به محضر پیامبر حضور می یافتند اصحاب دیگر می گفتند علی و شیعیانش آمدند
پیامبر هم به نا بر نقل سنی و شیعه آنزمان شیعیان علی را ستوده كه علی و شیعته هم الفائزون
علی و شیعیانش رستگارانند
در تواتر عید غدیر هم جای هیچ سخنی نیست اما در عجبم از فردی كه با حرف های بی مغز به جنگ تشیع و شیعه می رود و غدیر را نیز بافته ای از ایرانیان می داند در حالی كه بزرگان عرب زبان از قرن های اولیه هجرت تا كنون این واقعه را ثبت كرده اند
در آخر اینكه شما شیعه باشین یا سنی مهم نیست حرف اشتباه مردود است حال چه شیعه بگوید چه سنی
اما قدم گذاشتن در تنگ ناهای تاریك به اسم روشن فكری عاقبت چنین می شود كه فردی چون شما چنین ادعاهایی خواهد داشت؟؟؟؟!!!
والسلام
درود بر تمام ایرانیان
جناب شیر شجاع!!!!
حرفهای شر و ورتان را که به بنده گفتید نشنیده میگیرم چون بدون غرض گفتید نوع فکرتان در مورد اسلام و شیعه نشان دهنده این موضوع میباشد که پای منبر آخوندها زیاد مینشینید، اگر قرار بود بنده و یگران هم مانند شما بنشنیم و یک مشت اراجیف از شروع شیعه در مغزهایمان جای دهیم که دیگر چه احتیاجی بود که دنبال کتاب و تفکر و روشن کردن مغز خودمان باشیم
اینجا محلی است برای تبادل افکار چه شیعه دوستان و چه مخالفان اسلام راستین!!! پس به جای تهدید کردن وارد موضوع بحث شوید و انتقاد کنید البته نه از روی شکم (سخنان آخوندها بالای منبر) با دلیل و مدرک بفرمایید این که نمیشود شما بفرمایید این موضوع واقیعت داشته حال اگر بدون ذکر شدن در کتاب و تاریخ باشد این گونه بیشتر نشان دهنده کوته فکری است جلوی اندیشه را که نمیتوانید بگیرید
فرمودید: قوانین تعجب انگیز و بی منطق خلیفه دوم در قبال ایرانیان
خلیفه اول و دوم و سوم و حتی چهارم همه مانند انگشتان یک دست هستند شاید با هم فرق داشته باشند اما افکارشان همان افکار سلطه طلبانه، خوی شان همان خوی پدرانشان و دینشان همان دین گذشته بود اسلام چیز جدیدی برای اعراب به ارمغان نیاورد همان سنت های گذشته ی پدرانشان بود فقط بعد تفکری آن عوض شد آغاز شیعه را مانند شما از پیدایش محمد نمیدانم و حرفهای شما را که گروهی از ایرانیان به نزد محمد رفتند و خواهان مسلمان شدن شدند را خنده آور میدانم (حال برای باور کردن یک منبع موثق ذکر کنید)
مجبورم نقل قول کنم و سخن یکی از دوستانم را دوباره برای شما بیاورم {به قول یک دوست قدیمی ما ایرانی ها متاسفانه دور چیزهایی نظیر پیغمبر،امام،پادشاهان و سیاسیون مورد علاقه خود هاله نوری میکشیم و حتی اجازه نزدیک شدن افراد را هم به آنها نمیدهیم چه رسد به نقد کردن آنها } نقد کنیم تا پیشرفت کنیم ایمگونه افکار مانند افکار شما باعث پس رفت میشود
در مورد غدیر خم هم یادآور نیستم که آن روز را ساخته ذهن ایرانیان دانسته باشم اما اینکه میگویید گفته شده بعد از من علی جانشین است خیر این را نمیتوانم هضم کنم مگر میشود اعرابی که به خاطر اسلام و پیامبرشان جان میدادند این حرف را نشنیده بگیرند جوریی سخن میگویید که انگار هیچ کس آنجا نبود و فقط عشاق علی و اهل بیت آنجا حضور داشتند و شاهد این سخن رانی بودند بس کنید ، کمی اندیشه و فکر هم خوب است
در ضمن باید یک اعتراف بکنم مدتها بود که بحث دینی با اشخاص نمیکردم چرا که دین را مانند مسواک شخصی میدانم و با اینکه هیج علاقه ای به مارکس و آیین و روش آن نداشته و ندارم جمله معرفش را سرلوحه قلبم کردم بنده دین را افیون میدانم اما بحث شیعه و رافضی گری بحثی جدا دارد شیعه ساخته دست ایرانیان بود برای مقابله با اسلام خشک محمدی اما اشخاصی در طول تاریخ سوار این موج شدند و با دروغ و آوردن احادیث ساختگی مردم احساسی ایران را خام کردند این چیزی است که بنده از شیعه شناختم ، شیعه و رافضی گری را حتی مذهب و جزیی از دین نمیدانم شیعه یک باور غلط است که در حال ضربه زدن به میهنم بوده و هست پس وظیفه هر ایرانی است که با این باور خرافی به مبارزه برخیزد
پاینده ایران

بسم الله الرحمن الرحیم
هر چند به هنگام مطرح كردن بحث جواب شما و امثال شما را به خوبی می دانستم
لازم نمی دانم از سابقه مطالعاتم بگویم مثل شما كه می گویید ما به دنبال كتاب و ...
درست حدس زده بودم شما از استهزاء انكاری (یا همان انكار كردن با كمك گرفتن از مسخره بازی) استفاده می نمایید
یادم نمی آید در جایی از گفتارم به قول آخوندی استناد كرده باشم در بسیاری از مسائل نیز با خیلی از آخوند ها دارای یك نظر نیستم
بی اطلاعی شما از تاریخ ( برهه ای از تاریخ ) باعث می شود تا از این جمله من خنده تان بگیرد كه قبل از حمله اعراب افرادی از ایران مسلمان شدند . در مدرك دادن شما را دنبال نخود سیاه نمی فرستم كافی است من باب نمونه به این سایت رجوع كنید
http://www.persian-language.org/Iran_Culture/Din3.asp
هر چند دادن مدرك نیز بی اثر خواهد بود
به پیشنهاد یكی از دوستانم وارد این كلوپ شدم . با آثار كسروی نیز آشنایی كامل داشته و دارم . در جواب دوست مزبورم گفتم تعصب مانع این خواهد بود كه نتیجه گیری درستی به دست آید اما او كماكان اصرار می ورزید
شر و ور های من انتقادی منصفانه از ادبیات نوشتاری شما بود
در اینكه شما غدیر را به ایرانیان نسبت نداده بودین البته نسبت علنی ، مخالفتی ندارم
شما می گویید
با اینکه پیغمبر اسلام محمد بعد از خودش درب معجزه و وحی را بست !!!
چه كسی این دسته بندی را به شما یاد داده است ؟
اگر از تاریخ اسلام سوال كنید، كه باب معجزات معصومین در كتب شیعه و سنی ثبت است !!! هر چند در كتب سنی بیشتر به معجزات حضرت علی پرداخته شده است
در عجم كه شما می گویید تمام خلیفه ها مثل هم بودن در رفتار و ...
به دلیل اینكه جواب شما در عرایض قبلی من وجود داشت
خدا با ماست
جناب حامد من اون پست رو خوندم دلیل اختلاف بین وضوی شیعه و سنی این است که شیعیان سنت نبی را از عترت ایشان دریافت می کنند اما اهل سنت ضرورتی در دریافت سنت نبی از عترت ایشان نمی بینند!.

سلام و درود بر آقا عماد 
دلیل این مسئله که می بایست از نبی اطاعت کنیم آیه قرآن است یعنی برای کسی که قرآن برایش حجت نیست این مسئله هم هست که ضرورتی در پیروی از سنت نبی یا انبیا نبیند اما برای کسی که قرآن برایش حجت است چون اطاعت از نبی حکم الله است که فرموده من یطع الرسول فقد اطاع الله لذا برای همه مسلمین پیروی از نبی اکرم یک اصل مسلم است!
و مسلمین در این اصل اختلافی ندارند
البته اصل اختلاف شیه و سنی در وضو همان طور که نشان دادم منشا از سنت نبی ندارد بلکه آنها حتی در آیه خود قران کریم از پی متشابه رفته اند
و آیه واضح قران کریم نشان می دهد که وضوی اهل شیعه درست است
حال اگر شما حکم الله و به طبع آن حکم قرآن برایتان حجت است که پاسخش گذشت اگر نه که می بایست در مورد حقانیت این کتاب و احکامش ابتدا بحث کنیم نه در مورد لزوم پیروی از نبی زیرا که ضرورت پیروی از نبی به حکم قران است
در پناه حق موفق باشید 
جناب ناصح دوست عزیز متاسفانه بنده احساس می کنم شما با آیات متعدد قرآن آشنایی کامل ندارید و گرنه این موارد رو به وضوح در خود قرآن مشاهده می نمودید!!
دوّم آنكه آیاتی صریح در قرآنِ آمده كه نسبت نسیان و فراموشی به پیامبر میدهد. از قبیل: (وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِیتَ) سوره الكهف آیه 24
یعنی:خدایت را یاد كن چون دچار فراموشی شدی. كه در سورة كهف آمده و به اتفاق مفسّران پیامبر به مشركان مكّه كه دربارة أصحاب كهف سؤال كرده بودند، وعده داد فردا پاسخ شما را از پیك وحی میگیرم ولی گفتن (انشأ الله) را از یاد برد، و وحی الهی برای تربیّت رسول خد ا مدتی نیامده و پس از تأخیر چنین نازل شد كه:
(وَلا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً إلا أن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِیت) الكهف آیه23و24
یعنی:در هیچ موردی مگو كه من آنرا فردا انجام میدهم مگر آنكه بگوئی: اگر خدا بخواهد و خدای خود را بیاد آور چون فراموش كردی.
(چنین روایتی نیز در مورد حضرت سلیمان در قصص قرآن نیز آمده که سلیمان زمان همخوابی با همسرانش که نوید فرزندانی را به پیروانش میدهد (انشا الله) نمیگوید و تمامی فرزندان متولد شده او میمیرند فقط یکی که او نیز دارای اشکال و عقب ماندگی میباشد و در آخر نیز او هم بدست اجنه کشته میشود!)(مراجعه شود به تورات کتاب اول پادشاهان و دوم پادشاهان و..)
سلام جناب كایدان 
مجددا از زحمات شما سپاسگزارم دوست خوبم ایه ای كه شما فرمودید دارای معانی متفاوتی است كه در ذیل به ان اشاره مینمایم و اینكه نسیان با گناه ارتباطی ندارد در زیر ایه ای را كه شما به ان اشاره نمودید را با ایات دیگر كه بر همین سیاق میباشد را تقدیم میكنم تا به نتیجه ای مطلوب برسیم
| وَ اذْكُر رَّبَّك إِذَا نَسِیت وَ قُلْ عَسى أَن یهْدِیَنِ رَبى لاَقْرَب مِنْ هَذَا رَشداً(24) |
موفق باشید
ادامه بحث
و آیات دیگر از این قبیل هست كه قبل از ذكر نام امت ، نام آن جناب را ذكر مى كند. و با این حال اگر مراد از جمله : ((و الراسخون فى العلم )) این باشد كه راسخون در علم به تاءویل قرآن دانا هستند - و با در نظر گرفتن اینكه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بطور قطع یكى از آنان است - جا داشت همانطور كه گفتیم بفرماید: ((و ما یعلم تاءویله الا اللّه و رسوله و الراسخون فى العلم )) چون گفتیم عادت قرآن بر این است كه هر جا بخواهد مطلبى مشترك میان امت و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را ذكر كند نام رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله ) را جداگانه ذكر مى كند و اینجا ذكر نكرده ، اگر چه ممكن است كسى در پاسخ ما بگوید: از آنجا كه صدر آیه كه مى فرماید: ((هو الذى انزل علیك الكتاب ...)) دلالت داشت بر اینكه آن جناب عالم به كتاب هست ، دیگر حاجت نبوده دوباره نام آن حضرت را به خصوص ذكر كند.
پس تا اینجا معلوم شد كه رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله ) جزء راسخین در علم - كه بعضى آیات را مى فهمند و بعضى را نمى فهمند - نیست ، در نتیجه ظاهر آیه این مى شود كه علم به تاءویل منحصرا از آن خداى تعالى است ، و این انحصار منافات با استثناى آنجناب ندارد، همچنان كه آیاتى از قرآن علم غیب را منحصر در خداى تعالى مى كند، و در عین حال در آیه : ((عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول )) بعضى از رسولان را استثنا مى نماید.
در این آیه نیز منافات ندارد كه بفرماید راسخین در علم مى گویند: ((چه آیه اى را بفهمیم و چه نفهمیم به همه قرآن ایمان داریم .))
و در آیات دیگر بفرماید: همین راسخین در علم كه چنین سخنى دارند به تاءویل قرآن دانا هستند، براى اینكه آیه مورد بحث شاءنى از شؤ ون راسخین در علم را بیان مى كند، و آن این است كه همین دانایان به تاءویل با اینكه عالم به حقیقت قرآن و تاءویل آیاتش هستند، مع ذلك اگر احیانا در جایى دچار شبهه شدند توقف مى كنند، زیرا بر خلاف آنهایى كه در دل انحراف دارند، اینان در مقابل خداى تعالى تسلیم هستند.
| وَ الرَّسِخُونَ فى الْعِلْمِ یَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ كلُّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا |
| وَ مَا یَذَّكَّرُ إِلا أُولُوا الاَلْبَبِ |
سلام بر كریم عزیز
گفتاری در باره ایات متشابه خدمتتان ارائه میگردد
منظور از محكم بودن بعضى آیات قرآن و متشابه بودن بعضى دیگر
هُوَ الَّذِى أَنزَلَ عَلَیْك الْكِتَبخداى تعالى در این آیه فرستادن كتاب بر خاتم الانبیا (صلى اللّه علیه و آله ) را انزال خوانده ، نه تنزیل و با در نظر داشتن اینكه بارها گفته ایم : انزال به معناى فرو فرستادن یكپارچه است ، و تنزیل فرو فرستادن تدریجى ، مى گوییم : علت این تعبیر این بوده كه مقصود، بیان پاره اى از اوصاف و خواص مجموع كتاب نازل است نه اوصاف اجزاى آن ، و یكى از اوصاف مجموع كتاب این است كه این كتاب مشتمل است بر آیات محكم و آیات متشابه ، كه برگشت قسمت دوم (متشابهات ) به قسمت اول (محكمات ) است ، و به وسیله آنها، آیات متشابه شرح و تبیین مى شود، پس كتاب از این نظر چیز واحدى تصور شده ، نه چیزى كه داراى اجزایى متعدد و بسیار است ، و در چنین مقامى مناسب آن است كه از فرو فرستادن آن با انزال تعبیر شود نه تنزیل
مِنْهُ ءَایَتٌ محْكَمَتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَبِ وَ أُخَرُ مُتَشبِهَتٌماده ((حا - كاف - میم )) ماده اى است كه در همه مشتقاتش این معنا خوابیده كه مثلا فلان چیز كه محكم است ، بدین جهت محكم است كه فساد در آن رخنه نمى كند، و چیزى آنرا پاره پاره نساخته و كار آن را مختل نمى سازد، و همچنین احكام ، و تحكیم ، و حكم - به معناى داورى - و نیز حكمت ، - به معناى معرفت تام و علم جازم و نافع - و همچنین حكمت بضم حا - به معناى افسار اسب - كه در همه این مشتقات معنایى از نفوذ ناپذیرى و محكم بودن ساختمان ، خوابیده ، بعضى از دانشمندان گفته اند كه : ماده مورد بحث ، دلالت دارد بر دو چیز: نفوذناپذیرى و منعى كه توام با اصلاح باشد.
و در آیه مورد بحث ، من ظور از احكام محكمات ، صراحت و اتقان این آیات است ، و مى خواهد بفرماید آیات محكم مانند آیات متشابه هیچ تشابهى در آنها نیست ، و خواننده بدون تردید و اشتباه به معنایش پى مى برد، نه اینكه ((العیاذ باللّه (( معنایش این باشد كه بعضى از آیات قرآن معنادار است ، و بعضى دیگر سست و بى معنا است چون خداى عزوجل در سوره هود آیه اول تمامى آیات قرآن را محكم و متقن خوانده ، و فرموده : ((كتاب احكمت آیاته ثم فصلت من لدن حكیم خبیر)).
چیزى كه هست از آنجائى كه دنبال جمله احكمت ((آیاته )) فرموده : ((ثم فصلت ))، مى فهمیم كه مراد از احكام ، حالى است از حالات تمامى آیات كتاب ، مى خواهد بفرماید قرآن كریم قبل از نزول ، امرى واحد بوده ، و هنوز دستخوش تجزى و تبعض نشده بود، در آن موقع آیاتش متعدد نبود (و وقتى قرار شد نازل شود یعنى در خور فهم بشر گردد داراى آیات و اجزا شد ((مترجم ))، پس كلمه احكام در آیه سوره هود وصف تمامى كتاب است ، و در آیه مورد بحث وصف بعضى از آیات نسبت به بعضى دیگر است چون معناى بعضى از آیات قرآن روشن است ، و تشابهى در آنها نیست و بعضى دیگر اینطور نیست .
به عبارت ساده تر، از آنجایى كه در آیه مورد بحث ، آیات قرآن را به دو قسمت محكم و مت شابه تقسیم كرده مى فهمیم منظور از احكام در این آیه ، غیر از احكام در آیه سوره هود است ، و همچنین منظور از تشابه در آیه مورد بحث غیر از آن تشابهى است كه درسوره زمر تمامى قرآن را متصف به آن دانسته ، و فرموده : ((كتابا متشابها مثانى )).
معناى اینكه آیات محكمه ((ام الكتاب )) هستند
حال ببینیم معناى ((ام الكتاب )) چیست ؟ و چرا آیات محكم را ((ام الكتاب )) خوانده ؟ كلمه ((ام )) به حسب اصل لغت به معناى مرجعى است كه چیزى و یا چیزهایى بدان رجوع مى كنند، و آیات محكم را نیز از همین جهت ((ام الكتاب )) خوانده كه مرجع آیات متشابه است ، پس معلوم مى شود بعضى از آیات قرآن ، یعنى متشابهات آن ، به بعضى دیگر، یعنى آیات محكم ، رجوع دارند، و از همینجا روشن مى شود كه اضافه كلمه ((ام )) بر كلمه ((الكتاب ))، اضافه لامیه ، نظیر اضافه ((ام )) بر كلمه ((الاطفال مادر كودكان )) نیست ، بلكه به معناى ((من از)) است ، نظیر اضافه در ((نساء القوم )) و ((قدماء الفقهاء)) و امثال آن است .
و بنابراین قرآن كریم مشتمل بر آیاتى است كه مادر و مرجع آیات دیگر است ، و اگر كلمه ((ام )) را مفرد آورده ، با اینكه آیات محكم متعدد است و جا داشت كلمه نامبرده را به صیغه جمع یعنى ((امهات )) بیاورد، و بفرماید: ((هن امهات الكتاب ))، براى این بود كه بفرماید: آیات محكم در بین خود هیچ اختلافى ندارند بطورى كه گوئى یكى هستند.
آیات مشابه نیز، پس از آنكه با آیات محكمه تبیین شدند، محكمه مى شوند
نكته دیگر این كه : در آیه شریفه ، كلمه ((محكمات )) در مقابل ((اخر متشابهات )) قرار گرفته ، پس معلوم مى شود، همان طور كه گفتیم آیات قرآن دو قسمند، آن دسته كه محكم است متشابه نیست ، و آنكه متشابه است محكم نیست و تشابه به معناى توافق چند چیز مختلف و اتحاد آنها در پاره اى از اوصاف و كیفیات است ، و از سوى دیگر قرآن را چنین توصیف كرده كه كتابى متشابه و مثانى است ، بطورى كه پوست بدن مردم خدا ترس ، از شنیدن آن جمع مى شود، و فرموده :
و همچنین وقتى آیه نسخ شده را با آیه ناسخ مقایسه مى كند آنوقت مى فهمد كه عمر اولى در اصل كوتاه بوده ، و حكمش محدود به حدى از زمان بوده و بعد از آن زمان ، كه همان زمان نزول آیه ناسخ باشد، حكمش از اعتبار مى افتد، و همچنین مثالهائى نظیر این سه مثل .
پس این بود آن معنایى كه از دو كلمه ((محكم )) و ((متشابه )) به ذهن مى رسد، و فهم ساده ، آنرا از مجموع آیه مورد بحث مى فهمد، چون اگر فرض كنیم كه حتى تمامى آیات قرآنى متشابه است ، آیه مورد بحث ، بطور قطع آیه ایست محكم كه حتى ساده ترین فهم ها هم آنرا مى فهمد.
و اگر فرض كنیم كه این آیه از آیات متشابه است آنوقت تمامى آیات قرآن متشابه مى شود، دیگر جا ندارد كه آیات را به دو قسم ، محكم و متشابه تقسیم كند، و بفرماید: ((هن ام الكتاب و اخر متشابهات )) و دیگر جمله : ((هن ام الكتاب )) دردى را دوا نخواهد كرد، براى این كه فرض كردیم خودش هم متشابه است .
و نیز، دیگر آیه شریفه : ((كتاب فصلت آیاته قرآنا عربیا لقوم یعلمون بشیرا و نذیرا)) معناى صحیحى نخواهد داشت .
و نیز احتجاج خداى عزوجل در آیه شریفه : ((افلا یتدبرون القرآن و لو كان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافا كثیرا))، علیه آنهایى كه در آیات قرآن تدبر نمى كنند احتجاجى صحیح نمى بود.
و همچنین آیات دیگر كه قرآن را ((هدایت ))، ((نور))، ((تبیان ))، ((بیان ))، ((مبین ))، ((ذكر)) و امثال آن توصیف كرده ، معناى صحیحى نخواهد داشت .
((محاكمات )) آیات متضمن اصول مسلمه قرآنى است و ((متشابهات )) آیات متضمن روعاست
علاوه بر اینكه هركس آیات قرآن را از اول تا آخر مورد دقت قرار دهد، هیچ شكى نمى كند در اینكه حتى یك آیه از آن ، بدون مدلول و معنا (بطورى كه خواننده هیچ معنایى از آن نفهمد) وجود ندارد، بلكه تمامى آیات آن ، ناطق به مدلول خود هست ، حال یا مانند آیات محكم ناطق به یك مدلول و معنا است ، بطورى كه هیچ عارف به كلامى در آن شك نمى كند و یا مانند آیات متشابه كه بین چند معنا مشتبه است و باصراحت مى دانیم كه یكى از آن معانى مراد است .
چیزى كه هست این است كه خواننده در اینكه كدامیك از آن معانى مقصود است شك و تردید مى كند، و مى دانیم آن معناى واحدى كه مقصود خداى تعالى است ، لابد بیگانه از اصول مسلمه در قرآن ، از قبیل :
((وجود صانع )) و ((یگانگى او))، ((بعثت انبیا)) ((تشریع احكام ))، ((معاد)) و... نیست ، بلكه موافق با آن اصول است ، و آن اصول هم همان معنا را نتیجه مى دهد، و در فرض مساءله ، مرجع ما همان اصول است ، كه باید به وسیله آن ها آن معناى حق را از میان سایر معانى معین كنیم .
پس قرآن خودش مفسر خویش است و بعضى از آیاتش اصل و مرجع براى بعضى دیگر است .
و آنگاه اگر اهل نظر بعد از توجه به این مطالب به آیه مورد بحث كه مى فرماید: ((منه آیات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات )) برخورد كند، دیگر هیچ شكى نمى كند در اینكه مراد از كلمه ((محكمات )) آیاتى است كه متضمن اصول مسلمه اى از قرآن است و مراد از كلمه ((متشابهات )) آیاتى است كه معانى آنها به وسیله آیات دسته قبل روشن مى گردد.
ثابت نبودن و احیانا متغیر بودن احكام اجتماعى و فروعى ، موجب تشبه مى گردد
خواهى گفت : كسى در رجوع فروع به اصول ، حرفى ندارد، البته همه مى دانیم وقتى اصول متفرقه اى در قرآن هست ، و در مقابل فروعى هم در قرآن متفرق است ، این فروع باید به آن اصول برگردد، لیكن این باعث نمى شود كه فروع ((متشابه )) نامیده شود، و شما باید توضیح دهید كه چرا قرآن آنها را متشابه خوانده است ؟.
در پاسخ مى گوئیم به یكى از دو جهت ، چون معارفى كه قرآن كریم بر بشر عرضه كرده دو قسم است .
بعضى از آنها درباره ماوراى طبیعت است كه خارج از حس مادى است ، و فهم مردم عادى وقتى به آنها برمى خورد دچار اشتباه مى شود، و نمى تواند معنائى غیر مادى براى آنها تصور كند، مثل آیه : ((ان ربك لبالمرصاد)) و ((آیه و جاء ربك )) كه در برخورد با آنها به خاطر انسى كه فهم او با مادیات دارد، از كمین كردن خدا و آمدنش همان معنایى را درك مى كند كه از آمدن و كمین كردن یك جاندار مى فهمد، ولى وقتى به آیاتى كه درباره اصول معارف اسلام است ، مراجعه مى كند از این اشتباه در مى آید.
و این جریان در تمامى معارف و ابحاث غیر مادى و غایب از حس هست و اختصاصى به معارف قرآن ندارد.
معارف سایر كتب آسمانى ، البته آن معارف عالیه اى كه دستخوش تحریف نشده ، و همچنین مباحث الهى كه در فلسفه عنوان مى شود همینطور است ، و قرآن كریم به همین جریان اشاره نموده مى فرماید: ((انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها)).
و نیز مى فرماید: ((انا جعلناه قرآنا عربیا لعلكم تعقلون ، وانه فى ام الكتاب لدینا لعلى حكیم )).
قسم دوم ، آیاتى است مربوط به قوانین اجتماعى و احكام فرعى ، و چون مصالح اجتماعى كه احكام دینى بر اساس آن تشریع مى شود وضع ثابتى ندارد، و احیانا متغیر مى شود، و از سوى دیگر قرآن هم به تدریج نازل شده قهرا آیات مربوط به قوانین اجتماعى و احكام فرعى دستخوش تشابه و ناسازگارى مى شوند، وقتى به آیات محكم رجوع شد آن آیات ، این آیات را تفسیر نموده ، تشابه را از بین مى برد، آیات محكم تشابه آیات متشابه را، و آیات ناسخ تشابه آیات منسوخ را از بین مى برد.
| فَأَمَّا الَّذِینَ فى قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشبَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغَاءَ تَأْوِیلِه |
و منظور از ((ابتغاء الفتنه )) این است كه متشابه را دنبال كنند، و بخواهند به این وسیله مردم را گمراه كنند، چون كلمه : ((فتنه )) با كلمه ((اضلال )) معنایى نزدیك بهم دارند.
خداى تعالى نتیجه خطرناكترى براى این عمل شیطانى ذكر كرده ، و آن دست یابى به تاءویل قرآن ، و به اصطلاح امروز فلسفه احكام حلال و حرام است مى خواهند از این راه ، خود را از پیروى محكمات دین بى نیاز نموده و در آخر دین خدا را از اصل منسوخ و متروك كنند.
بررسى معناى ((تاءویل )) در آیات قرآنى و اقوالى كه در این باره گفته شده است
كلمه ((تاءویل )) از ماده ((اول )) است و این ماده به معناى رجوع است ، كه وقتى به باب تفعیل مى رود معناى برگرداندن را مى دهد، پس تاءویل متشابه به معناى برگرداندن آن به یك مرجع و ماخذ است ، و تاءویل قرآن به معناى ماخذى است كه معارف قرآن از آنجا گرفته مى شود.
خداى تعالى كلمه ((تاءویل )) را در چند مورد در كلام مجیدش آورده ، از آن جمله فرموده : ((و لقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم ، هدى و رحمه لقوم یومنون ، هل ینظرون الا تاءویله یوم یاتى تاءویله یقول الذین نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق )) یعنى در آنچه خبر مى دادند و مى گفتند: مولاى حقیقى ما خدا است ، بر حق بودند، و آنچه بغیر خدا مى پرستیدیم باطل بود، و نیز اعتراف خواهند كرد كه نبوت ، حق بود و دین خدا حق بود، و مساءله بعثت از قبور حق بود.
و خلاصه كلام این است كه در آن روز حقیقت همه آن معارفى كه انبیا آورده اند ظاهر مى شود.
از این بیان فساد این گفتار روشن مى شود كه بعضى گفته اند: ((تاءویل در آیه مورد بحث به معناى حقایق خارجیه است كه خبر صحیح با آن مطابق باشد، مانند امورى كه در روز قیامت رخ مى دهد، كه اخبار انبیا و رسل و كتب آسمانى مطابق با آنها و آنها مطابق (به فتح با) با اینها است )).
وجه فسادش این است كه اگر معناى تاءویل این باشد، تنها آیاتى تاءویل خواهد داشت كه درباره صفات خدا و بعضى از افعال او و پاره اى از حوادث قیامت باشد، و اما آیات مربوط به احكام و تشریع ، اینها از آنجا كه همه از باب انشا یعنى امر و نهى است ، دیگر مطابق و غیر مطابق ندارد، تا مطابقتش با حوادث قیامت تاءویل خوانده شود.
و همچنین است آیات ارشادى كه بشر را به فضایل اخلاقى امر، و از رذایل اخلاقى نهى مى كند، چون تاءویل این گونه آیات و فلسفه احكامش همراه خودش هست ، و نیز آیاتى كه قصص انبیا و امتهاى گذشته را شرح مى دهند كه تاءویل آنها به این معنائى كه براى تاءویل گفته اند، در سابق گذشته و دیگر در قیامت تاءویل ندارد، علاوه بر این كه در آیه شریفه ، كلمه ((تاءویل )) را اضافه به همه كتاب كرده ، نه به یك قسم خاصى از آیاتش
و نظیر آیه مورد بحث ، آیه شریفه ((و ما كان هذا القرآن ان یفترى ... ام یقولون افتراه ... بل كذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یاتهم تاءویله كذلك كذب الذین من قبلهم فانظر كیف كان عاقبه الظالمین )). است ، بطورى كه ملاحظه مى فرمایید تمامى قرآن را داراى تاءویل مى داند، چون مى فرماید: ((با اینكه هنوز تاءویل قرآن نیامده )).
و به همین جهت است كه بعضى از مفسرین گفته اند: تاءویل عبارت است از امر عینى خارجى كه گفتار تاءویل دار بر آن امر خارجى اتكا دارد، و معلوم است كه این امر خارجى در هر موردى معناى خاص به خود را دارد مثلا تاءویل در مورد اخبار عبارت است از همان چیزى كه از آن خبر داده شده ، و حادثه اى كه در خارج واقع شده ، مانند قصص انبیا و امتهاى گذشته ، و یا واقع مى شود، مانند آیاتى كه از صفات خدا و اسماى او و عده هایش و همه حوادثى كه در قیامت رخ مى دهد.
و تاءویل در مورد انشاء (یعنى امر و نهى و امثال آن ) عبارت است از مصلحتى كه آمر را واداشته تا براى به دست آوردن آن مصلحت ، امر كند، و مفسده اى كه براى جلوگیرى از آن ، نهى نماید، مثلا تاءویل در آیه : ((و اوفوا الكیل اذا كلتم و زنوا بالقسطاس المستقیم ذلك خیر و احسن تاویلا)) همین است كه با برقرارى وزن عادلانه در هر كالاى كشیدنى و پیمان كردنى ، امر اجتماع بشرى ، استقامت یابد.
این بود آن معنائى كه این گروه از مفسرین براى
تاءویل همه قرآن كردند، و لیكن این معنا با ظاهر آیه سازگار نیست ، چون اولا، ظاهر آن این است كه تاءویل امرى است خارجى و اثرى است عینى كه مترتب مى شود بر عمل خارجى مسلمانان كه همان ایفاى كیل و اقامه وزن باشد، نه امر تشریعى ، كه جمله ((و اوفوا الكیل اذا كلتم و زنوا))... متضمن آن است .
پس تاءویل امرى است خارجى كه مرجع و مال امر خارجى دیگر است ، نه مرجع و مال كلام خدا، بنابراین توصیف آیات كتاب خدا به این كه این كلام تاءویل دارد، چون حكایت مى كند از معانى خارجى ، توصیف آیات نیست ، بلكه توصیف متعلق آیات است ، در انشائیات قرآن كه عمل مسلمین باشد و در اخباریاتش كه معانى خارجیه است .
و ثانیا، گو این كه تاءویل مرجعى است كه صاحب تاءویل به آن بازگشت دارد اما بازگشت دراینجا به معناى خاصى است ، و هر بازگشتى تاءویل نیست ، مثلا كارمند یك اداره درامور ادارى به رئیس مراجعه مى كند ولى این مراجعه را تاءویل نمى گویند.
پس تاءویل مراجعه خاصى است ، نه مطلق مراجعه ، به دلیل این كه در آیات زیر در مورد مراجعه خاص استعمال شده ، خضر به موسى (علیهماالسلام ) مى فرماید: ((سانبئك بتاءویل ما لم تستطع علیه صبرا)).
و نیز مى فرماید: ((ذلك تاءویل ما لم تسطع علیه صبرا)) و آنچه خضر به موسى خبر داد صورت و عنوان كارهایى بود كه در مورد كشتى و دیوار و پسر بچه انجام داد، موسى (علیه السلام ) از آن صورتها و عناوین بى خبر بود، و به جاى آن صورتها و عناوینى دیگر تصور كرده بود، عناوینى كه با عقلش وفق نمى داد، و وادارش مى كرد با بى طاقتى هر چه بیشتر اعتراض كند، كه قرآن كریم اعتراض هایش را به ترتیب در سوره كهف آیه 71 و آیه 77 و آیه 74 حكایت كرده است .
صورتى كه موسى (علیه السلام ) از سوراخ كردن كشتى تصور كرده بود این بود كه خضر مى خواهد اهل كشتى را غرق كند، پرسید: ((اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شیئا امرا)).
و صورتى كه از چیدن دیوار تصور كرده بود این بود كه مى خواهد مزدى بگیرد، و به اصطلاح سور و ساتى فراهم كند، و وقتى دید مزد نگرفت پرسید: ((لو شئت لتخذت علیه اجرا)).
و صورتى كه از كشتن آن پسر بچه تصور كرده بود این بود كه وى مردى آدم كش است ، و از این عمل لذت مى برد، لذا پرسید: ((اقتلت نفسا زكیه بغیر نفس ؟ لقد جئت شیئا نكرا)).
و تاءویلى كه خضر براى كارهاى خود ذكر كرد این بود كه گفت : ((اما السفینه فكانت لمساكین یعملون فى البحر فاردت ان اعیبها و كان وراءهم ملك یاخذ كل سفینه غصبا، و اما الغلام فكان ابواه مؤ منین فخشینا ان یرهقهما طغیانا و كفرا، فاردنا ان یبدلهما ربهما خیرا منه زكوه و اقرب رحما، و اما الجدار فكان لغلامین یتیمین فى المدینه و كان تحته كنز لهما، و كان ابوهما صالحا فاراد ربك ان یبلغا اشدهما و یستخرجا كنزهما رحمة من ربك )).
و منظورش از تاءویل در این آیات همانطور كه ملاحظه مى كنید برگشت هر كارى به صورت و عنوان واقعى خویش است همانطور كه زدن كودك به تادیب بر مى گردد، و زدن رگ و خون گرفتن به غرض معالجه بر مى گردد.
ولى در جمله : ((زید آمد)) نمى توان گفت كه تاءویل آن آمدن زید در خارج است .
قریب به همین معنا، تاءویلهایى است كه در چند جاى داستان یوسف آمده .
یكجا فرموده : ((اذ قال یوسف لابیه یا ابت انى رایت احد عشر كوكبا، و الشمس و القمر رایتهم لى ساجدین )) و در جاى دیگر فرموده : ((و رفع ابویه على العرش و خروا له سجدا و قال یا ابت هذا تاءویل رویاى من قبل ، قد جعلها ربى حقا)).
در آغاز داستان از یوسف (علیه السلام ) حكایت مى كند كه به پدر بزر گوارش گفت : ((پدر جان در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه را مى بینم كه دارند برایم سجده مى كنند)) و در آخر داستان حكایت مى كند كه : ((پدر و مادرش را بر تخت سلطنت جاى داد، پدر و مادر و برادران در برابرش سجده كردند، آنوقت به پدرش گفت : پدر جان این بود تاءویل آن خوابى كه من قبلا دیده بودم ، پروردگارم آن رویا را صادق و محقق ساخت )).
كه در این مورد سجده كردن والدین و برادران یوسف براى او تاءویل رویایش خوانده شده ، و این رجوع از قبیل رجوع مثال به ممثل است .
در جاى دیگر درباره رویاى پادشاه مصر و تعبیر یوسف (علیه السلام ) مى فرماید:
((و قال الملك انى ارى سبع بقرات سمان یاكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر یابسات یا ایها الملا افتونى فى رویاى ان كنتم للرویا تعبرون ، قالوا اضغاث احلام و ما نحن بتاءویل الاحلام بعالمین ، و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد امه انا انبئكم بتاءویله ، فارسلون ، یوسف ایها الصدیق افتنا فى سبع بقرات سمان یاكلهن سبع عجاف ، و سبع سنبلات خضر و اخر یابسات لعلى ارجع الى الناس لعلهم یعلمون ، قال تزرعون سبع سنین دابا فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قلیلا مما تاكلون ...)).
و در جاى دیگر همین داستان را در نقل رویاى آن دو زندانى مى فرماید:
((و دخل معه السجن فتیان ، قال احدهما انى ارینى اعصر خمرا، و قال الاخر انى ارینى احمل فوق راسى خبزا، تاكل الطیر منه ، نبئنا بتاءویل ه انا نریك من المحسنین ... یا صاحبى السجن اما احدكما فیسقى ربه خمرا، و اما الاخر فیصلب فتاكل الطیر من راسه ، قضى الامر الذى فیه تستفتیان )).
و در جاى دیگر خطاب به یوسف مى فرماید: ((و یعلمك من تاءویل الاحادیث )).
و نیز مى فرماید: ((و لنعلمه من تاءویل الاحادیث )).
باز در جاى دیگر از یوسف نقل فرموده كه در مناجاتش با خداى تعالى گفت : ((و علمتنى من تاءویل الاحادیث )).
پس ملاحظه كردید كه در تمامى این موارد از داستان یوسف كلمه ((تاءویل )) در حوادثى استعمال شده كه سرانجام رویا به آن حوادث منجر مى شود، و آنچه صاحب رویا در خواب مى بیند صورت و مثالى از آن حوادث است ، پس نسبتى كه میان آن حوادث و میان رویاها هست همان نسبتى است كه میان صورت و معنا است ، صورتى كه ، معنا به آن صورت جلوه مى كند.
و به عبارت دیگر نسبتى است كه میان حقیقت مجسم شده با مثال آن حقیقت است همچنان كه در آیاتى كه از داستان موسى و خضر (علیه الس لام ) نقل كردیم جریان از این قرار بود و در آیه شریفه : ((و اوفوا الكیل اذا كلتم ... و احسن تاویلا)) نیز از همین باب است .
از دقت در آیات قیامت به دست مى آید كه در آن آیات نیز جریان بدین منوال است ، و لفظ تاءویل در آن آیات هم همین معنارا مى دهد، مثلا در آیه : ((بل كذبوا بما لم یحیطوابعلمه و لما یاتهم تاءویله ...))
و نیز در آیه : ((هل ینظرون الا تاءویله یوم یاتى تاءویله ...)) منظور از آمدن تاءویل مجسم شدن حقایق است ، چون امثال آیه : ((لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك الیوم حدید)) كاملا دلالت مى كند بر اینكه مشاهده وقوع آنچه انبیا و كتب آسمانى از وقوعش در قیامت خبر مى دادند از سنخ مشاهده با چشم سر و خلاصه مشاهده حسى و دنیایى نیست ، همچنان كه اصل وقوع قیامت و جزئیات نظام آن عالم از سنخ وقوع حوادث دنیایى و نظامى كه ما در دنیا با آن آشنا هستیم نیست ، هم وقوعش طورى دیگر است ، و هم نظام حاكم در آن نظامى دیگر، و ان شاء اللّه بزودى بیان بیشترى در این باره خواهد آمد.
پس رجوع و برگشت خبرهاى كتاب به حوادثى كه در قیامت ظهور مى كند از قبیل رجوع خبرهاى معمولى به حوادث آینده دنیائى نیست ، رجوع در آنجا هم غیر رجوع در اینجاست . پس از آنچه گذشت سه نكته روشن گردید:
سه نكته كه از توضیحات درباره معناى ((تاءویل )) به دست آمده است
اول اینكه : تاءویل داشتن آیه اى از آیات كه معناى آن برگشت كند به آن تاءویل ، غیر از این است كه آیه اى متشابه باشد و به آیه محكمى برگشت داده شود.
دوم اینكه : تاءویل اختصاص به آیات متشابه ندارد بلكه تمامى آیات قرآن تاءویل دارد، پس همانطور كه آیات متشابه تاءویل دارد، آیات محكم نیز تاءویل دارد.
سوم اینكه : تاءویل از مفاهیمى كه معنا و مدلول لفظى دارند نیست ، بلكه از امور خارجى و عینى است ، و اگر گفته مى شود كه آیات قرآن تاءویل دارد در حقیقت وصف تاءویل ، صفت خود آیات نیست ، بلكه صفت متعلق آنها است ، كه اعمال انسانها و یا چیز دیگر است .
و اما اینكه گاهى كلمه ((تاءویل )) در معناى ((مخالف ظاهر لفظ)) استعمال مى شود، یك استعمال نوظهور است ، كه بعد از نزول قرآن پیدا شده ، و هیچ دلیلى نداریم بر این كه منظور قرآن مجید هم از ((تاءویل )) این باشد، و وقتى مى فرماید ((وابتغاء تاءویله )) بگوییم منظورش از تاءویل معناى مخالف ظاهر كلمه است ، همچنان كه هیچ دلیلى نداریم بر این كه آن معناى دیگرى كه براى تاءویل كرده اند درست باشد، بلكه بیشتر آن معانى كه به زودى آنها را نقل مى كنیم معناهایى بدون دلیل است .
علم به تاءویل كتاب مختص به خداى تعالى است
وَ مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلا اللَّهُاز ظاهر كلام برمى آید كه ضمیر ((تاءویله تاءویلش )) تنها به متشابه برمى گردد، براى اینكه نزدیك ترین مرجع است ، و هیشه ضمیر به نزدیك ترین مرجع برمى گردد (وقتى مى گوییم زید به منزل ما آمد و به دنبالش عمرو هم آمد و گفت ... معنایش این است كه عمرو گفت ، چون عمرو به ضمیرى كه در كلمه گفت خوابیده نزدیك تر است ((مترجم ))).
همچنان كه ظاهر كلمه ((تاءویل )) در جمله ((ابتغاء تاءویله )) نیز همین است ، قبلا توجه فرمودید كه صرف برگشتن ضمیر ب ه كلمه ((متشابه )) مستلزم این نیست كه تاءویل هم تنها از آن متشابه باشد، و آیات محكمات تاءویل نداشته باشند، ممكن هم هست كه ضمیر ((تاءویله )) را بكلمه ((كتاب )) برگردانیم ، همچنان كه ضمیر در جمله : ((ما تشابه منه )) به همه كتاب برمى گردد.
جمله مورد بحث ، افاده حصر مى كند، چون مى فرماید: تاءویل كتاب را به جز خدا كسى نمى داند، و ظاهر این حصر این است كه علم به تاءویل تنها نزد خدا است .
و اما جمله : ((و الراسخون فى العلم )) عطف به آن نیست ، تا معنا چنین شود: ((تاءویلش را نمى داند مگر خدا و راسخون در علم ))، بلكه جمله اى از نو و در حقیقت فراز دوم جمله : ((فاما الذین فى قلوبهم زیغ )) است ، و معناى دو جمله این است كه مردم نسبت به كتاب خدا دو گروه هستند، گروهى از آنها كه بیمار دلند آیات متشابه آن را دنبال مى كنند، و بعضى دیگر وقتى به آیات متشابه برمى خورند مى گویند: ما به همه قرآن ایمان داریم ، چون همه اش از ناحیه پروردگار ما آمده ، و اینگونه اختلاف كردن مردم به خاطر اختلاف دلهاى ایشان است .
دسته اول دلهاشان مبتلا به انحراف است ، و دسته دوم ، علم در دلهاشان رسوخ كرده .
علاوه بر اینكه اگر واو مذكور عاطفه باشد، و مراد این باشد كه تنها خدا و راسخین در علم تاءویل كتاب را مى دانند در این صورت یكى از راسخین در علم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) محسوب مى شود چون آن حضرت افضل همه این طایفه است ، و چگونه ممكن است قرآن كریم بر قلب مباركش نازل بشود، و او آیات متشابهش را نفهمد، و بگوید ((چه بفهمم و چه نفهمم به همه ایمان دارم ، چون همه اش از ناحیه خدا است )).
و از سوى دیگر یكى از عادت هاى قرآن این است كه وقتى مى خواهد امت اسلام و یا جماعتى را كه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) هم در بین آنها است توصیف كند، نخست به صورت خاص ، آن حضرت را ذكر كرده و سپس سایر افرادرا جداگانه بیان مى كند تا رعایت شرافت و عظمت او را كرده باشد، و بعد از ذكرآن جناب آنگاه نام امت و یا آن جماعت را مى برد مانند این آیه كه مى فرماید: ((آمن الرسول بما انزل الیه من ربه و المومنون )) و آیه : ((ثم انزل اللّه سكینته على رسوله و على المؤ منین )) و آیه : ((لكن الرسول و الذین آمنوا معه و آیه : و هذا النبى و الذین آمنوا معه )).
درود بر كریم عزیز
جناب كایدان گفتاری چند درباره ایه مباهله: ضمن اینكه باید به عرض برسانم در عرب زن شخص امره نامیده میشود و نساء اسم عام است و به معنی زنان شخص كه شامل زن و دختر و.. میگردد بعلاوه شما در باره ایه مباهله بر اساس گفتار خودتان به شان نزول ان توجهی ننموده و شان نزول ان را برای ما نیاوردید
| فَمَنْ حَاجَّك فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَك مِنَ الْعِلْمِ |
| فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمْ وَ نِساءَنَا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنفُسنَا وَ أَنفُسكُمْ |
| ثُمَّ نَبْتهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَت اللَّهِ عَلى الْكذِبِینَ |
اینطور تعبیر كرد كه ((لعنت را بر دروغگو قرار دهیم )) و نفرمود: ((درخواست كنیم )) چون استجابت شدن و نشدن درخواست معلق است .
((الكاذبین )) این كلمه به خاطر اینكه در سیاق عهد واقع شده الف و لام آن ، الف و لام عهد است ، یعنى همان دروغگویان معهود، نه استغراق و یا جنس و نمى خواهد بفرماید تمام دروغگویان دنیا و جنس آنان را نفرین كنیم ، بلكه دروغگویانى را نفرین كنیم كه در این ماجرا در یكى از دو طرف مباهله قرار دارند، یا در طرف ((اسلام )) و یا در طرف ((مسیحیت )) قرار گرفته اند، اسلام مى گفت : هیچ معبودى غیر خدا نیست و عیسى (علیه السلام ) بنده خدا و رسول او است ، مسیحیت مى گفتند: عیسى خودش اللّه و یا پسر اللّه است و یا اللّه سومى از سه خدا است .
اهل بیت پیامبر(صلوات اللّه علیهم ) در دعوى و دعوترسول اللّه شریك بودند و این ازبزرگترین مناقب است
و بنابراین پس این معنا روشن است كه اگر ادعا و مباهله اى بر سر آن ، بین شخص رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و بین جمعیت نصارا بود یك طرف شخص واحد و طرف دیگر جمعیتى بود، لازم بود در آیه تعبیرى بیاورد كه قابل انطباق بر مفرد و جمع باشد، مثلا بفرماید: ((فنجعل لعنه اللّه على من كان كاذبا))، (لعنت خدا را بر كسى قرار دهیم كه دروغگو بوده باشد)، ولى اینطور نفرموده ، معلوم مى شود دروغگوئى كه نفرین شامل حالش مى شود جمعیتى است كه در یك طرف این محاجه قرار گرفته ، حال یا در طرف رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و یا در طرف نصارا، و این خود دلیل بر این است كه همه حاضران در مباهله ، شریك در ادعا هستند، چون كذب همواره در ادعا است ، پس هركس كه با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بوده ، یعنى على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام ) در دعوى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و در دعوتش شریك بودند و این از بالاترین مناقبى است كه خداى تعالى اهل بیت پیامبرش (علیهم السلام ) را به آن اختصاص داده ، همچنانكه مى بینیم در آیه شریفه از اهل بیت تعبیر به ((انفس )) و ((نساء)) و ((ابناء)) كرده یعنى این چند تن را از میان همه مردان و زنان و فرزندان خصوص اهل بیت را جان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و زنى كه منتسب به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است و فرزندان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) خوانده .
حال اگر بگوئى همین چند سطر قبل ، خودت گفتى كه اطلاق لفظ ((جمع )) در مورد مفرد در قرآن كریم بسیار است و در آیه مورد بحث هم كلمه جمع (نساء) را بر فاطمه (علیهاالسلام ) اطلاق كرده ، پس چه مانعى دارد كه استعمال لفظ ((كاذبین )) را هم به همین نحو در یك فرد، صحیح بدانیم یعنى بگوئیم در طرف مسیحیت منظور همه آن دروغگویان است و در طرف رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) شخص آن جناب ، كه بنابراین دیگر على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام ) شریك در دعوى و در نتیجه شریك در نفرین نیستند.در پاسخ مى گوئیم : مقام آن آیات كه از یك نفر تعبیر به جمع آورده ، با مقام آیه مورد بحث فرق دارد و آن این است كه در آیاتى كه لفظ ((جمع )) را در مورد ((مفرد)) اطلاق كرده ، براى این بوده كه فرد دخالت بخصوصى نداشته ، و آنچه از آن فرد سر زد ممكن است از دیگران هم سر بزند، پس دیگران هم در آن عمل و در ملحق شدن به مورد آیه شریك آن فردند، پس باید لفظ را جمع بیاورد تا اگر دیگران هم خواستندآن عمل را انجام بدهند حكمش را بدانند و اما در جائى كه ممكن نیست عمل مورد نظر از دیگران نیز سر بزند و عمل مورد آیه چیزى نیست كه براى دیگران هم پیش بیاید، بدون شك نباید لفظ را جمع بیاورد، مثل آیه شریفه : ((و اذ تقول للذى انعم اللّه علیه و انعمت علیه امسك علیك زوجك و اتق اللّه ))، و آیه شریفه : ((لسان الذى یلحدون الیه اعجمى و هذا لسان عربى مبین )) و آیه : ((انا احللنا لك ازواجك اللاتى آتیت اجورهن - تا آنجا كه مى فرماید - و امراه مؤ منه ان وهبت نفسها للنبى ، ان اراد النبى ان یستنكحها خالصه لك من دون المؤ منین )).
آیه مورد بحث هم كه راجع به مباهله است از این قبیل آیات است ، چون مباهله رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) با نصاراى نجران چیزى نیست كه جز در مورد خودش اتفاق بیفتد، پس اگر در همین مورد كه اتفاق افتاده مدعیان در هر دو طرف به وصف جمع و چند نفرى نبوده باشند،نباید مى فرمود: ((كاذبین )) (با صیغه جمع ).
حال اگر بگوئى نصارائى كه به سوى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آمده بودند، همگى صاحب دعوى بودند و مى گفتند: مسیح ، اللّه و یا حداقل پسر اللّه و یا سومى از سوى خدا است و در این دعوى هیچ فرقى بینشان نبود، مردانشان همین دعوى را داشتند، زنانشان هم همین دعوى را اظهار مى كردند، در جانب رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) هم همینطور بود، یعنى هم رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله ) مدعى بود به اینكه هیچ معبودى به جز اللّه نیست و عیسى بن مریم ، بنده و فرستاده خدا است و هم همه مؤ منین ، بدون اینكه این دعوى در بین مؤ منین اختصاص به كسى داشته باشد، حتى اختصاص به رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) هم نداشت ، پس كسانى كه با آن جناب براى مباهله آمدند، فضیلتى و مزیتى بر سایر مؤ منین نداشتند، بله تنها این فرق را داشتند كه رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) ایشان را به عنوان نمونه اى از مردان و زنان و كودكان مؤ منین همراه آورد، چون آیه فرموده بود از هر طایفه نمونه اى بیاورد، علاوه بر اینكه آیه شریفه سخن از دعوت دارد نه از ادعا، و همراهان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به فرضى كه در دعوت شركت داشته باشند، در ادعا كه شغل خاص رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است شركت نداشتند، در حالى كه شما در چند سطر قبل گفتید: (پس هركس با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بوده یعنى على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام ) در دعوى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و در دعوتش شریك بودند).
در قضیه مباهله ، رسول خدا (ص ) اهل بیت خود را به عنوان نمونه هائى از مؤ منین همراهنبردبلكه به عنوان شركاء خود در دعوت همراه برد
در پاسخ مى گوئیم : اگر آوردن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نامبردگان را به عنوان نمونه اى از مردان و زنان و كودكان مؤ منین مى بود، لازم بود حداقل دو نفر مرد و سه زن و سه فرزند همراه خود مى آورد تا فرمان : ((انفسنا و نسائنا و ابنائنا)) را امتثال كرده باشد، پس اگر از مردان تنها على (علیه السلام ) و از زنان تنها فاطمه سلام اللّه علیها و از فرزندان تنها حسنین (علیهم السلام ) را آورد، براى این بود كه آوردن همین ها مصحح صدق امتثال بوده ، به این معنا كه غیر از نامبردگان كسى كه شركت دادنش امتثال امر خدا باشد نیافته .
و شما خواننده اگر در متن داستان دقت كنى خواهى دید كه وفد نجران براى این از نجران به مدینه آمدند كه در امر عیسى بن مریم با شخص رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله )، معارضه و بحث و محاجه كنند، چون آن جناب ادعاى رسالت كرده بود و دعوت رسالت مستند به وحى قائم به آن جناب بود و اما پیروان و مؤ منین به وى دخالتى در این ادعا نداشتند و مسیحیان نجران كار به كار آنان نداشتند، و مشتاق دیدار آنان نبودند تا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) چند نفر را به عنوان نمونه به ایشان نشان بدهد، آیه شریفه هم كه مى فرماید: ((فمن حاجك فیه من بعد ما جاءك من العلم ))، خطاب را متوجه شخص رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) مى كند، و همچنین در چند آیه قبل از این كه مى فرماید:
((فان حاجوك فقل اسلمت وجهى لله و من اتبعن ...)).
از اینجا روشن مى گردد كه آوردن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) حضرات نامبرده را با خود عنوان آوردن نمونه اى از مؤ منین را نداشته ، چون مؤ منین بدان جهت كه مؤ من بودند سهمى و نصیبى از این محاجه و مباهله نداشتند تا در معرض لعنت و عذاب (البته اگر دروغگو باشند) قرار بگیرند، پس رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آن چند نفر را كه با خود آورد، از جهت صرف داشتن ایمان نبود بلكه از این جهت بود كه آن جناب یك طرف محاجه و ادعاى دو طرفه بود و باید خودش را در معرض بلاى احتمالى (در صورت دروغگو بودن ) قرار بدهد. و اگر دعوى آنطور كه قائم به شخص آن جناب بود به همراهانش قائم نبود، هیچ وجهى براى شركت دادن آنان به نظر نمى رسید، اگر به فرض محال در دعویش دروغگو و مستحق عذاب باشد، زن و بچه و دامادش چه گناهى دارند، پس اگر نامبردگان را شركت داد از این جهت بوده كه دعویش قائم به خودش و به همین چند نفر یعنى دو فرزند و یك زن و یك مرد بوده ، نه اینكه این چند نفر نمونه اى از همه پیروان مومنش باشند، پس اینكه ما در سابق گفتیم هم دعوتش قائم به خودش و این چند تن بوده و هم دعویش ، درست گفتیم .
جواب به یك اشكال دیگر بر اینكه همراهى بارسول خدا (ص ) در مباهله ، فضیلت و منقبت است
از سوى دیگر نصارا هم كه به قصد آن جناب به مدینه آمدند صرفا به خاطر این نبوده كه آن جناب معتقد و مدعى بوده كه عیسى بن مریم بنده خدا و فرستاده او است ، بلكه براى این بود كه آن جناب هم خودش به این اعتقاد معتقد بوده و هم نصارا را بدان دعوت مى كرده ، پس علت عمده حركت نصارا از نجران به مدینه دعوى آن جناب نبوده ، بلكه دعوت وى به حضورشان براى احتجاج بوده ، پس حضور خود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله )، و حضور نامبردگانى كه با خود براى مباهله آورد، به خاطر دعوى و دعوت بود، پس ثابت شد كه نامبردگان نیز شركاى آن جناب در دعوت دینى بودند، همانطور كه شركایش در دعوى مباهله بودند.
حال اگر بگوئى : گیرم كه آمدن نامبردگان به خاطر این بوده كه ایشان از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بودند و این صفت منحصر در ایشان بوده و هیچیك از مؤ منین این خصیصه را نداشته اند، لیكن ظاهر امر - البته ظاهر از حیث عادت جارى - این است كه وقتى آدمى عزیز و پاره جگر خود (اعم از زن و مرد و فرزند) را در معرض خطر و هلاكت قرار مى دهد، همین عملش دلیل بر این است كه وى اطمینان دارد به اینكه خطرى عزیزانش را تهدید نمى كند و به سلامت و عافیت و مصونیت آنان اعتماد دارد، پس شركت دادن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) عزیزان و پاره هاى جگر خود را در مباهله بیش از این معنا را نمى رساند، نه دلالتى بر شركت آنان در دعوت دارد و نه دلالتى بر منقبت و فضیلتشان ، آیه شریفه و عمل رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) اصلا ساكت از این جهت است .
در پاسخ مى گوئیم بله ، صدر آیه بر بیش از آنچه تو گفتى دلالت ندارد و به قول تو تنها این معنا را مى رساند كه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به صدق دعوى خود ایمان ، و در نتیجه به
سلامتى و عافیت پاره هاى جگرش اطمینان داشته و لیكن توجه فرمودى كه ذیل آیه یعنى جمله : ((على الكاذبین )) دلالت دارد بر اینكه در یكى از دو طرف مباهله و محاجه دروغگویانى هستند و قطعا باید بوده باشند و این تمام نمى شود مگر به اینكه در هر یك از دو طرف جماعتى صاحب دعوت باشند، حال چه راستگو و چه دروغگو، پس این جمله ثابت مى كند كسانى كه با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بودند شریك با او در دعوى و دعوت بوده اند كه بیانش گذشت ، پس ثابت شد كه حاضرین در مباهله همگیشان صاحب دعوى و دعوت و شركاى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در این معنا بوده اند.
موفق باشید