| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
703
|
4477
|
91/3/11 (11:21)
|
|
||
|
|
1381
|
7439
|
91/3/12 (07:20)
|
|
||
|
|
274
|
2058
|
91/3/12 (09:04)
|
|
||
|
|
9
|
22
|
91/3/12 (08:49)
|
|
||
|
|
1822
|
15929
|
91/3/12 (07:19)
|
|
||
|
|
1601
|
3208
|
91/3/12 (06:53)
|
|
||
|
|
290
|
2275
|
91/3/12 (02:38)
|
|
||
|
|
1170
|
10293
|
91/3/12 (02:31)
|
|
||
|
|
994
|
5080
|
91/3/12 (02:26)
|
|
||
|
|
52
|
154
|
91/3/12 (02:25)
|
|
||
|
|
856
|
10802
|
91/3/12 (02:22)
|
|
||
|
|
561
|
6879
|
91/3/12 (02:22)
|
|
||
|
|
75
|
580
|
91/3/12 (02:19)
|
|
||
|
|
1679
|
15431
|
91/3/12 (01:41)
|
|
||
|
|
1004
|
4195
|
91/3/12 (00:04)
|
|
||
|
|
1148
|
6671
|
91/3/11 (23:46)
|
|
||
|
|
1205
|
2026
|
91/3/11 (23:06)
|
|
||
|
|
1652
|
12521
|
91/3/11 (20:12)
|
|
||
|
|
1760
|
10172
|
91/3/11 (14:12)
|
|
||
|
|
1017
|
3140
|
91/3/11 (12:32)
|
|

تو همآنی که دلم لکزده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
.
.
.
«منم آن شیخ سیهروز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را»
پانتهآ صفایی

من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
... از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شدست
منکه تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
تو همآنی که دلم لکزده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب میماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
«منم آن شیخ سیهروز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را»
پانتهآ صفایی
آغاز یک مصیبت با اشتباه ساده
آمد کسی و ما را با نام گل صدا کرد
مهتاب و شمع و شب بو... شعر و پگاه ساده
چندی گذشت و تنها عکسی شدی و آهی
میعادگاه مان بود تنها "پناه" ساده
فنجان قهوه تلخ تکرار راز دل بود
دل برکشیده آرام از سینه آه ساده
تو نیستی و فنجان "فال گذشته" می خواند
از زخم بی مداوا از حل راه ساده
تو نیستی... ولی نه. هستی تو هستی آری
کولی قصه ها گفت با یک نگاه ساده
:مرد غزل دوباره مهمان قهوه ات شد
در آسمان فنجان در شکل ماه ساده
مریم وزیری

مثل باغی سبز در یک روز بارانی قشنگی
مثل دریایی چه آرام و چه توفانی قشنگی
خنده های زیر لب، یا آن نگاه زیر چشمی،
شاید اصلا با همین حرکات پنهانی قشنگی
این پلنگ بی قرارت را به کرنش میکشانی
ماه مغرورم! خودت هم خوب میدانی قشنگی
تا که نزدیکت میآیم در همان حال مشوش
ـ که میان رفتن و ماندن پریشانی ـ قشنگی
روسری را طرح لبنانی ببندی یا نبندی،
زلف بر صورت بیفشانی، نیفشانی قشنگی
مینشینی دامن گلدار را میگسترانی
عین جامی نقره روی فرش کرمانی قشنگی
نه، ... فرشته نیستی، از گرمیت میسوزد آدم
پارهای از آتشی، با اینکه شیطانی، قشنگی
دین من هر چند در دنیای چشمانت فنا شد
لااقل بر زهد بیرنگم تو پایانی قشنگی
قاسم صرافان
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !
مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !
مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی
ناز»
دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !
سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار
که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !
هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟
که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود
؟!
قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست
اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !
بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود :
«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»
« غلامرضا طریقی »
بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست
كبریای توبه را بشكن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شك جای یقین
آبروداری كن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشكنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها كفر نعمت میكنیم
سفرهات را جمع كن ای عشق مهمانی بس است!
و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند
فاضل نظری
از غم که چشم های تو لبریز می شود
انگار فصل ها همه پاییز می شود
وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی
پاییز چون بهار دل انگیز می شود
تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو
چون با غرور و عشق گلاویز می شود
جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق
آن نیز با غروب تو نا چیز می شود
با عطر گیسوان تو در باد مثل گل
صد پاره باز جامه ی پرهیز می شود
وانگاه روح عاشق من مثل قاصدک
در جستجوی دوست سبک خیز می شود
با من بمان که بودن من با تو ممکن است
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود؟
سید محمد مجید موسوی گرمارودی
بسته ای روزی به دستت میرسد
یک کتاب شعر با یک دلنوشت
روی جلد مشکی آن حک شده:
"یادگار آنکه راندی از بهشت"
... در کنار کوچه ای زل میزنی
در دو چشم پیرمردی ژنده پوش
به خودت می آیی اما یکدفعه
با صدای داد یک گردو فروش
بر سر یک نیمکت خواهی نشست
گوشۀ آن حک شده با یک کلید:
"یادگاری از کسی که هیچگاه
هیچکس تنهایی او را ندید"
با اذان صبح پیدا میکنی
در حیاط خانه ات یک نامه را
زیر متن نامه پیدا میکنی:
"آدرسی سر راست از یک خانه را"
چشم گریان در پی اش خواهی دوید
میرسی بر آتشی افروخته
ناگهان از خانه خارج میکنند
یک جوانی را که کامل سوخته
نامه از دستت بیافتد رو به پشت
متن پشتش میکند پر غم تو را:
"بر تو بادا سنگدل نفرین من
بر سر خاکم اگر بینم تورا"
بیا گناه نـدارد بـه هـم نــگاه کنیم
و تـازه داشته باشد بیا گناه کنیـم
نگاه و بـوسـه و لبخند اگر گـناه بـوَد
بیا کـه نـامه اعـمال خـود سیاه کنیم
بیا بـه نیـم نگاهی و خنده ای و لبی
تـمام آخـرت خـویش را تبــاه کنیـم
به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم
و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم
نگاه ، نـقطه آغـاز عاشقـی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم
بیا بساط قرار و گل و محبت را
دوباره دست به هم داده، روبراه کنیم
اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم
برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
فرامرز عرب عامری

رفتی دلم شکستی، این دل شکسته بهتر
پوسیده رشته عشق، از هم گسسته بهتر
من انتقــــــام دل را هرگــــــز نگیــرم از تو
این رفته راه ناحق، در خون نشستـــه بهتر
در بزم بادهنوشـــــــان ای غافـل از دل من
بستی دو چشم و گفتم، میخانه بسته بهتر
چون لالههای خونین ریزد سرشکم امشب
بر گور عشق دیرین، گل دسته دسته بهتر
آیینهایســــت گویا این چهــــــــرهی غمینم
تا راز دل ندانی، در هم شکستــــــه بهتـــر
فرســـــوده بند الفت، با صــــد گـــره نیرزد
پیمان سست و بیجا،ای گل، نبستــه بهتر
گـــر یادگار باید از عشــــق خانـــهســوزی
داغی هما به سینه، جانی که خسته بهتر

گاهی ساعت ها وقتم با خوندن این شعرا می گذره و اصلا گذر زمان رو نمی فهمم
با آدم حرف میزنند ...
آرزوی بهتری ها رو برای همتون دارم.


این جملات همه ی ما رو دلگرم می کنه برای هر چه بهتر نوشتن