| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
5
|
175
|
91/1/13 (15:22)
|
|
||
|
|
27
|
807
|
90/8/21 (23:38)
|
|
||
|
|
7
|
212
|
90/8/21 (00:56)
|
|
||
|
|
0
|
30
|
90/8/18 (14:10)
|
|
||
|
|
0
|
33
|
90/8/17 (14:21)
|
|
||
|
|
2
|
199
|
89/10/7 (23:25)
|
|
||
|
|
1
|
122
|
89/2/31 (20:37)
|
|
||
|
|
0
|
22
|
88/12/28 (16:12)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
88/12/28 (15:08)
|
|
||
|
|
0
|
8
|
88/12/28 (15:07)
|
|
||
|
|
0
|
14
|
88/12/28 (15:07)
|
|
||
|
|
6
|
92
|
88/8/16 (20:26)
|
|
||
|
|
1
|
154
|
88/3/14 (20:21)
|
|
||
|
|
0
|
83
|
88/3/14 (20:05)
|
|
||
|
|
0
|
80
|
88/3/14 (20:05)
|
|
||
|
|
1
|
132
|
87/12/3 (13:09)
|
|
||
|
|
0
|
25
|
87/5/20 (13:52)
|
|
||
|
|
0
|
91
|
87/5/17 (12:49)
|
|
||
|
|
1
|
80
|
87/4/4 (20:07)
|
|
||
|
|
0
|
271
|
87/2/31 (17:58)
|
|
طپیتن های دلها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد میگردد
دگر فریادها در سینه تنگم نمیگنجد
دگر جز خون غم پرور به رگهایم نمیجوشد
دگر از فرط می نوشی ، میم مستی نمیبخشد
دگر سیگار و چرس و شیره آرامم نمیسازد
دگر در بین رگهایم شراب عشق و سرمستی به جریان است
مـرا از خویش مطـرودم مسازید
مرا با کاروان ناله زین شهر مرانید
که کوی هستی و آرامشم هست
به صـحرای جـنـون دیگـر مرانیــدم
دلــی پـــر از شــرار آرزو دارم
لبـی دور از لبانش تشـنـه خو دارم
ز دست غم هزاران گفتگو دارم .
به حدی درد تنهایی دلم را رنج میداد که با
دادی شررآسا دلم خواهد زند فریاد و
گویم پس خدا کو … پس خدا کو ؟
خدایی کز سرشک شعله آلودم بدینسان بیخبر باشد خدا نیست .
خدایی که فغان آتشینم در دل او بی اثر باشد خدا نیست .
شما ای مدعیانی که میگوئید او هست ،
شمایی که صفتهای توانایی و دانایی و بویایی و صامع را در او دارید
بگوئیدم بفهمم پس چرا اشک مرا هرگز نمیبیند !
چرا بر ناله پرخواهشم پاسخ نمیگوید ، چرا او اینچنین لال و کر و کور استو شاید نه !! میان بارگاه خویش ، … میان همسران لخت و عریانش ، به روی بستر صدنقش و رنگینش لبی را بر لبانش مست بنهاده ، و شاید اینکه دیگر پیر گشته ، طاقت و صبرش کنون از دست رفته ، گوشه گیری را میان خانقاه خود گزیده ، چرا در پرده میگویم خدا هرگز نمیباشد .
خدا هیچ است، خدا پوچ است، خدا نه شعله نه دود است .
به روی پاک صحبتهای گلرنگ ، به داغ سینه آن لاله سوگند ،
به رویاهای آن دیوانه منگ ، که من هرگز نه بشناسم خدا را ،
خدا یعنی غم و درد ، خدا یعنی می ناب ، خدا یعنی لب یار ،
من این پیمانه می را خدا دانم ، من اکنون ناله نی را خدا خوانم ،
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدای من حشیش و شیره و بنگ میباشد
خدای من شراب کهنه و خونرنگ میباشد
زبانم لال ، چشمم کور ، عجب بی پرده من امشب سخن راندم ، چرا توهین به درگاه خدای خویش میکردم ، چرا بی آنکه خود خواهم دلم راضی بیان بنمود ،
اگر مستانه گناهی ز من دیوانه سرزد ، ببخشیدم ، ببخشیدم ، ببخشیدم .
و اما نه ، چرا من روسیه باشم ، چرا قلاده تهمت مرا در گردن اندازد ،
نوای ساز رامشگر ، لب مستانه دلبر ، می رقصند در ساغر ،
همه و همه گناه کارند که از خویشم به در کردند و بین هست و هوشیاری مرا وادار بر این یاوه ها کردند
بله من بی گناهم … بی گناهم … بی گناهم .
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
آری ای هموطنان!!
چشمه ی عشق، در این ملك ، سراب است، سراب !
پایه ی عدل و شرف ،پاااااااااك خراب است ،خراب!
عزت و مردانگی و فهم، عذاب است ،عذاب !
جور بر مردم بدبخت ،ثواب است،ثواب !
آآآآآخ ... ای چشم زمین ،غافله سالار زمان :
باز گو ، با منه سر گشته ، خور عالم تاب!
آدمیت بكجا رفته ؟ كجا رفته شرف ؟!
كو حقیقت ؟ زچه رو مرده ؟ چرا رفته بخواااااب؟!
این چه نظمی است؟ چه رسمی است ؟ چه وضعی است ؟ خدا !
سبب این همه بدبختی و غم ، چیست ؟ خدا !
جز خدایان زر و ، كهنه پرستان پلید :
هیچكس زنده، در این شب، بخدا ! نیست خدا !
كی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تاااااار .
كه پیاده است در آن حق و ، ستمكار، سوار
زیر خاك است گل و ،زینت گلدانها : خار !
فقر میباردش از هر در و از هر دیوار!
سرنوشت همه بازیچه ی مشت عیار !
سر زحمت ، بطناب عدم؟ از داربدار ؟
زندگی ، پول! نفس، پول! هوس، پول! هوار !
مرغ حق ، یخ زده ، اندر قفس پول. هوار !
قدرتی كو، كه بر آید ز پس پول ؟ هوار!
هموطن ! خنده مكن، بر رخ این ((حاجی)) خار ؟
صحبت از عید مكن ، بگذر و راحت بگذار !
زاده ی فقر ، كجا و طرب فصل بهار ؟
باضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات : ..
از جنوب به گذشته ی پوچی ..پر از خاطرات تلخ !...
گاهی اوقات شیرین ..
مشرق, طلوع آفتاب عشق , صلح با مرگ !..
شروع جنگ حیات ..
مغرب؛ فرسنگها از حیات دور , آغوش تنگ گور!..
غروب عشق دیرین ..
این چه حدودیست !؟ آیا شنیده ای و میدانی ؟!!
شعر نسروده
شاعر بود...شاعر بزرگی که سالها کسی شعری از او نمیدید ...یک روز-بر حسب تصادف،دیدمش...پرسیدم:چرا؟چرا ساکتی؟ حیف نیست؟
گفت:من دیگر از معامله یک جانبه خسته شده ام...
سالها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم..بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده،درمن زندگی کند...
(کارو)
گفتم که چیست فرق میان شراب و آب
کین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا که آب خنده عشق است بر سرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب
که بخت از من رمید از بسکه زشتم
زبانم لال اگرخط توبدبود.........
تومیگفتی,خود مینوشتم!
یاهــــــــــــــــــو:
گفتم که ای غزال ! چرا ناز می کنی ؟
هر دم نوای مختلفی ساز می کنی ؟
گفتا : به درب خانه ات از کس نکوفت مشت
رودی سکوت محض تو در باز می کنی ؟
طبال بزن بزن که نابود شدم
بر تار غروب زندگی پود شدم
عمرم همه رفت خفته در کوره مرگ
آتش زده استخوان بی دود شدم
میان همه ی جوی ها ، که همراه همه ی رودها به دریا سرازیر می شدند ،
جوی کوچکی هم بود که میل سرا زیر شدن به دریا را نداشت !.....
وقتی سایر جویها پرسیدند چرا ؟ گفت : من هر چند در مقابل عظمت دریا
بس ناچیزم و خوارم ! ............اما من ................
« گمنامی گم نشده » را بیشتر از « شهرت گم شده » دوست دارم ..