userinfo close

  ,

کلوب کارو


karucloob

تاسیس: 7 مرداد 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: جواد خالیک - معاونان
درخت دوستی برکن که در قرن اتم دیگر. ادامه »
درخت دوستی برکن که در قرن اتم دیگر.
توقع از رفیق و مونس وهمدم قدیمی شد
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
5
175
91/1/13 (15:22)
27
807
90/8/21 (23:38)
7
212
90/8/21 (00:56)
0
30
90/8/18 (14:10)
0
33
90/8/17 (14:21)
2
199
89/10/7 (23:25)
1
122
89/2/31 (20:37)
0
22
88/12/28 (16:12)
0
10
88/12/28 (15:08)
0
8
88/12/28 (15:07)
0
14
88/12/28 (15:07)
6
92
88/8/16 (20:26)
1
154
88/3/14 (20:21)
0
83
88/3/14 (20:05)
0
80
88/3/14 (20:05)
1
132
87/12/3 (13:09)
0
25
87/5/20 (13:52)
0
91
87/5/17 (12:49)
1
80
87/4/4 (20:07)
0
271
87/2/31 (17:58)

عنوان بحث

جواد  آقا , peesaaraak
جواد آقا - 20:21 1388/08/16

از کتاب نامه های سرگردان

کمک کنین نامه های این کتابو جمع کنیم
  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
جواد  آقا , peesaaraak
جواد آقا - 20:26 1388/08/16
6
نامه به الاغ

الاغ جون!


من برخلاف کسانی که برای تو تره هم خرد نمیکنند، بتو کلی ارادت دارم.
بتو ... به نبوغ تو... بفهم همه جانبه تو- بدرک اجتماعی تو- بجهان بینی تو .... باور کن کلی ارادت دارم !

از طرف دیگر بزندگی مرفه تو، به آرامش خاطر تو، بخونسردی تو در مقابل حوادث ، به مهارت تو در خرکردن دیگران ، بقدرت هنرپیشگی تو در تجلی خریت مصلحت آمیز ... بهمه اینها تا سر حد جنون حسادت میورزم ...

تصادفی نیست که تصمیم گرفته ام این چنین صمیمانه با تو چند کلامی درد دل کنم ... نه اطلا هیچ تصادفی نیست ...

دلم میخواست لحظه ای چند خریت مصلحت آمیز خودت را کنار میگذاشتی ، مرا همچون خودت خرر میپنداشتی وهمانطور ساده وخرکی بدردهای بیدرمان من گوش میدادی ...

گوش کن الاغ جون!

عرض کنم بحضور مبارکت که .. ما (بلا نسبت شما ) در این دنیا آد میم ... نمیدانم چند سال ویا چند هزار سال پیش بعنوان اشرف مخلوقات ، صد ها خروار قانون وضع کردیم و بعد برای اجرای این قوانین یکی از فرشتگان، زیادی را بدون اجازه خدا ، از آسمان بزمین کشیدیم ... آنوقت... یکعدد ترازوی فکسنی بدست مبارک آن فرشته دادیم ونام آن فرشته بعلاوه آن ترازو را روی همرفته گذاشته ایم فرشته ی عدالت ...

من مطمئنم که چنین اسمی هرگز به گوش تو نخورده ... برای اینکه تو هرگز احتیاجی به عدالت نداشته ای .. کما اینکه تو خودت را از آن جهت بخریت زده ای که مبادا روزی از روزها (عدالت) خر شود واز تو انتظار تابعیت داشته باشد !

اما ما آدمها ، ما که میگویند آدمیم – برای این فرشته ساخت خودمان – این فرشته خودمانی ،آنقدر احترام قائل شدیم که فرشته، مادر مرده پاک خودش را باخته است.

از یادش رفته که اصولا برای چه از آسمان خدا ، بزمین بندگان خدا سرازیر شده.. وبالاتر از آن هیچ یادش نیست که فلسفه ی آن ترازوی فکسنی که بدستش داده اند چیست؟

بدتر از همه اینکه چشمهایش را هم بسته ایم، میدانی الاغ جون بسته ایم ، تا هنگام قضاوت دیدگانش با دیدگان هیچکس تلاقی نکند .. تا تمنای هیچ نگاه ملتمسی تصادفا او را از قضاوت عادلانه منحرف نسازد ..


الاغ جون!

نمیدانم این فرشته در آغاز کار در کدام قسمت از این کره ی خاک بر سر خاکی فرود آمده؟ اما بهر حال هر جا که فرود آمده .. اجداد آدمها فورا قالبش را ریخته اند .. آنگاه ... اندکی از رنگ هر یک از ملتها را با بیرنگی آن آمیخته اند وسپس کپیه های آن را بین هفتاد و دو ملت بطور مساوی تقسیم کرده اند ... تا خدا نکرده هیچ قومی از عدالت بی نصیب نماند!

یکی از آن کپیه ها هم بما رسیده ! من مطمئنم که تو هرگز کپی سنگی فرشته ی عدالت را که بر تارک ساختمان وسیعی موسوم به کاخ دادگستری میخکوب شده است ، ندیده ای ، حق با توست چون اصلا دادگستری را برای اطاعت کردن آدمها ساخته اند! تو که خودت خر خدائی هستی ... دیگر احتیاجی به تجدید ساختمان نداری که گذرت به آن طرف بیفتد...

الاغ جون!

بمرگ تو نباشد بجان کره های ناز پرورده ات قسم هیچ نمیدانم چند سال است که این فرشته سنگی با آن ترازوی فکسنی - ضامن اجرای عدالت در کشور ماست ، اما تا آنجا که میدانم مدتهاست یعنی سالهاست که دستمال سیاهی که اجداد آدم به چشمان او بسته بودند .. رنگ طلایی بخود گرفته است ... واین موضوع بطور وحشتناکی طومار عدالت فرشته ی زبان بسته را در هم نوردیده، میدانی یعنی چه؟
سالهاست هیچ بنی آدمی از این فرشته خانم سنگی عدالت ندیده نمی دانم از چیست؟
شاید آن نوار طلایی که بجای نوار سیاه بچشمانش بسته اند ... دیدگان این دختر نازنین راکور کرده است من چه میدانم؟ توکه الاغی باید قاعده را بهترازمن بدانی!

الاغ جون!

باور کن این که میگویم چشمان این حیوونکی کور شده - هیچ شوخی نیست ...

من که آدمم هرگز نبوغ شما الاغها را ندارم که بتوانم خودم را بخریت بزنم..از این لحاظ ، متاسفانه پروردگار کمال ظلم را در حق من روا داشته است .. باری چون نمیتوانم خود را بخریت بزنم ، طبعا خیلی از چیزها را خوب می فهمم .. وچون میفهمم کارو بارمان شده تو سری زدن : یکی توسرخودمان و یکی در میان هم تو سر بخت بدبختی که داریم ..

میپرسی چرا ..؟ خیلی ساده است ، یک مثال مختصر برایت میزنم . بقیه را خودت حدث بزن ....


گوش کن - الاغ جون!

بیست و پنج سال پیش از این ، یکی ازماها ، یعنی یک نفر آدم ( که هیچ کس نبود)

در همین کاخی که مقر فرماندهی بیچون وچرای فرشته خانم ملقب به عدالت است بکار مشغول میشود.البته 25 سال پیش از این از خوش شانسی الاغها ، آدمها آنقدر روشن نبودند که بفهمند در این دنیای گرفتار ، آدمیت کمال اشتباه است ، ...

و بنابراین طبعا نمی دانستند که سعادت سرو کارش فقط با طویله های الاغهاست و با کلبه ی آدمها میانه ای ندارد .. نه .. اینها را هیچ نمیدانستند.. وبخاطر عدم احاطه باین قبیل علوم بود که آن آدم 25 سال پیش تصمیم گرفت مثل بچه ی آدم در پیشرفت معنویات آسمانی فرشته خانم بدون هیچ چشم داشت از هیچ کس در کاخ دادگستری خدمت کند....

25 سال تمام شب و روز شرافتمندانه کار کرد . در عرض این مدت آنقدر مواظب حفظ شرافت خود بود که هیچ متوجه نشد ، کی وچگونه زمان بیمروت جوانی اش را بلعید .. تا اینکه پس از 25 سال یکباره احساس کرد که یکعمر بسلامتی سر مادمازل فرشته ی عدالت شب و روز تحت عنوان زندگی ، تمرین خود کشی میکرده است .. و سپس احساس کرد که تمرین کافیست!..خیلی خونسرد اما دل شکسته وعاصی تصمیم گرفت وبا فشاردادن ماشه ی یک طپانچه .. به تمرین 25 سال خود کشی پایان دهد.

الاغ جون !

آن آدم 25 سال تمام در محلی جان میکند که شب و روز فرشته ی عدالت بر تارک آن مشغول پاسداری است .. در عرض اینمدت این فرشته ی اشتباهی حتی یک بار نپرسیده بود که در مورد او وفرزندان بیگناهش عدالت تا چه پایه اجرا میشود ....

تصورش را بکن 25 سال و هر سال 365 روز وهر روز 4 بار این آدم شرافتمند را دیده بود .. اما درباره سرنوشت او حتی یکبار از او هیچ نپرسیده بود ..

آن آدم ، مرد .. جلوی چشم فرشته ی عدالت مرد. وفرزندانش را- لابد - باز بدست عدالت سپرد ! ..

میدانی الاغ جون ، فرزندان آدم مثل کره های تو, صد پدر ندارن که اگر99 تاشان مرد ، بازیکیشان بالای سر کره ها باشد، فرزندان آدم شیر یک مادر را میخورند و زیر سایه یک پدر بزرگ میشوند...

فرزندان آن آدم یتیم هستند...

الاغ جون !

خوب میدانم که این قبیل فجایع برای شما الاغها مسائلی بی اهمیت وزیر پا افتاده است .اما برای آدمها فریاد آن طپانچه ای که آن مرد شریف را به دیار عدم سپرد بمنزله ی طنین ناقوس حقیقتی است که از بیکران فردای انسانی دیدگان فرشته ی بیگناه عدالت را که با نوار طلائی بخوابی اجباری محکوم کرده اند برای همیشه باز خواهد کرد ..

دیگر عرضی ندارم – قربون تو – الاغ جون .. قربون هر چی خره ...
جواد  آقا , peesaaraak
جواد آقا - 20:25 1388/08/16
5
به سرشک خنده ها ، خنده سرشک ها
(نامه به چارلی چاپلین)


در باره این نامه :
این نه داستان است نه افسانه است ! نه شعر است نه یك نثر شاعرانه است .
قطره اشكی است ؛ رمیده و طوفانی كه از دیدگان حسرت بار رنج ؛ به دامان پاره پاره شب گرسنگیها غلطیده است .


چارلی با زبان فارسی آشنا نیست اما مسلما با زبان من آشناست چون زبان من زبان گرسنگان است
گرسنگان نه ! زبان خود گرسنگی است . و گرسنگی تنها به یك زبان حرف می زند ... حقیقت ... !
سلام چارلی ! انسان بزرگوار ... سلام بر تو و اشكهای خندان تو ... سلام بر تو و بر خنده های گریانت .
دامن تو ، چارلی ... دامن زندگی تو می دانم كه لبریز است از سرشك سرآسیمه دربدران . بگذار سرشك دربدری هم ، از بیكران یك درد بیكران ، همانطور ساده ، بغلطد به دامانت .
من ، چارلی گرانمایه . غنچه ای هستم ناشكفته و مغموم كه در پهنای علفزاری خار پرور و مسموم ، همراه با هزاران هزار غنچه ناشكفته دیگر ، بازیچه مشتی دلقك بازیگرم !
جوانم ، ولی باور كن چارلی ، ابر آسمان افسونگر ِ قرون ... قرون افسانه های قیود به خاك سپرده ، سایه سپیدی از سیاهی های این دوران وحشت بار ، افكنده بر سرم .
جوانم ... ولی زیر بار محنت ، محنت و بدبختی ، ( بدبختی و محنت خودم نه ، من هیچ ، من مُردم ) محنت و بدبختی انسان این قرن سیاه ، تا شده ، شكسته ، خورد شده كمرم ! ...
بشنو چارلی ، بشنو این سوز جگر سوز دل آشیان بر باد رفته من و فریاد افسار گسیخته ناله های از یاد رفته افلاك نوردم را ، كه سنگینی تحمل ناپذیرشان ، در هم شكسته و به باد فنا داده در و دیوار قلب طپش رمیده و آفتاب ندیده ی آلوده بخاك و گردم را !
سكوت ! فریاد بكش سكوت ! بگذار انسانی كه سراپای وجودش مظهر متحرك زندگی از پا افتاده و بی حركت حقیقت محكوم به سكوت است ، از ماوراء همه دریاها ... همه صحراها بشنود ... بشنود این نفرین و ناله سراپا دردم را ! ...
چارلی عزیز ... تو بهتر از من می دانی كه در چه دوران شرنگ آلود سهم آوری زندگی می كنیم .
دورانی كه مجمع مردگان مرده پرست مرده پرور آدمیخوار ، همه سینه های از عشق آكنده را ، همه نفسها ، همه جنبشها ، همه افكار تسلیم ناپذیر زنده را نفس به نفس ، سینه به سینه ، به سیاهی خاكی می سپارند كه ریشه اشجار خزان زده اش رگ پاره پاره انسانیت سرگشته و آواره است . دورانی كه { درمان او } برای همه دردهای بی درمان ، آستان بوسی درگاه كبر و نخوت {است} ، درمان او برای همه بیچارگیها ، تنها و تنها خاموشی آتش شرافت انسانی و فراموشی ندای وجدان بخواب رفته ، چاره است !
در چنین دورانیست كه ما انعكاس دهندگان فریاد بی پناه انسانهای خانه به دوش ، همراه با مظاهر بلافاصله كارخانه ، مرگی را كه غارتگران زندگی انسان با اسم مستعارش « زندگی » به ما تحمیل كرده اند ، تحمل میكنیم ...
در اینصورت تو خود می دانی كه من با تو چه میخواهم بگویم ... تو مرا نمیشناسی . و این گناه تو نیست ... چون من نه سرمایه دارم نه سیاستمدارم ... من مظهر جان به لب رسیده فقرم ، و تلخی اشكهای پنهانی انسانهائی كه حتی حق اشك ریختن را ، این قرون مرگبار از آنها سلب كرده است !
در نزد خداوندان كبر ، كجا می تواند فریاد در شكاف سینه مرغی بال و پر شكسته و دربدر ، انعكاس داشته باشد ؟
در دورانی كه هستی پول است . نجابت پول ، حیثیت پول ، افتخار پول ، زندگی پول ، نفس پول ، هوس پول ، پول ... ، پول ... ، پول ... . همه چیز پول ، همه جا پول . در چنین دورانی ، كجا ناله حقیقت در سینه چاك فقر ، به گوش تو خواهد رسید ؟
به گوش تو كه سراپای هنرت ، آئینه تمام نمای فلاكت ده ها میلیون انسان فلاكت زده است ؛ كه سعادتشان در چهاردیوار آغشته به رنج احتیاج سرگشته است و آواره ! ... .
تو از پریشانی زندگی پریشان ده ها هزار انسان ، ده ها هزار بدبختی متحرك ، كه قسمت زندگیشان خاك زیر پای خداوندان زمین است و قسمتی پس از زندگیشان ، چند وجب بزرگتر قبر بدون سنگ و چند كلام مختصر از كتب آسمانی ... از پریشانی این ملت ها ، تو چه میدانی ؟ كجا ؟ در كدام كتاب ؟... در كدام روزنامه از كتب روزنامه های ............. تو میتوانی درباره این زندگی صدپاره ای كه ، پیامبران مرگ با شریان منجمد تیره بختی به تن ژنده پوشان تیره بخت وصله كرده اند ، حتی یك كلام بخوانی ؟
آه ... چارلی ! باور كن از شدت فشار كینه سركش ، سینه ام دارد منفجر میشود ! آخر چارلی این چه بساطی است كه ناخدایان كشتیهای مرگ ، در پهنه دریای سرشك خانه به دوش زندگی های فراموش شده سیه پوش گسترده اند ؟
ببین چارلی ، از بیداد دادشكن مشتی حیوان تشنه بخون ، از بیابان آفتاب زده افریقا گرفته تا بیكران آفت زده جیحون ، چه محشری برپاست !
جنگ گذشته بیادت هست ؟ آنهمه خون ، آنهمه كشته ، مگر چارلی كافی نبود ... كه باز هم می خواهند زمین و زمان را با آتش گلوله های مرگبار و در هم شكن ، در پریشانی امواج خون پریشان كنند ؟
آخر چقدر و تا كی میشود استخوان ملتها را بجای لوله بكار انداخت ، و خون ملتها را از درون آنها دیار به دیار و فرسنگ به فرسنگ به خزانه جیب سرازیر كرد ؟
***
باور كن ، چارلی ! با همه آرزوهای پراكنده ام كه در آشفتگی وجود بر آشفته ام فریاد میكشند ، با همه طپش نامرتب قلبم متاثرم ، از اینكه با نامه ام تو را متاثر میكنم ...
ولی آخر چكار كنم ؟
مگر میشود اینهمه تبهكاری ، اینهمه خونریزی و خونخواری این همه جنون و قساوت و تیره بختی را فراموش كرد ؟ مگر میشود آتش كینه های افسار گسیخته و انسانی را ، تنها با سرشك ماتم زده سكوت خاموش كرد ؟
چرا نبینم ؟ چرا نگویم ؟ چرا فریاد نكشم ؟
من باید به فرمان وجدانم ، برای ملتها به جای ملتها فریاد بكشم . باور كن چارلی ! سكوت در گیر و دار این دوران ، این دوران وحشت گشتر ظلمت باری كه در وحشت ظلمت بی پایانش جمجه سر انسانها ، صندوقچه زر حیوانات است ؛ سكوت در اینچنین دورانی ... باور كن چارلی ، جنایت است بالاتر از آن ... بگذار این ددان زندگی خوار هر چه میكنند بكنند . بهر دری میزنند ، آنچه كه مسلم است هر داستانی – هر چقدر هم طولانی – بالاخره پایانی دارد .
در پس این شب وحشتناك ، روز درخشانی در انتظار ماست ، كه در رخشندگی زندگی پرور اش ، نه اثری از خون یخ بسته جنگ هاست ، نه نشانه ای از سنگرهای شكسته بخون آغشته ...
روز درخشانی كه در پهنه روح آفرینش زمان در خدمت انسان است . انسان در خدمت انسان ...
جواد  آقا , peesaaraak
جواد آقا - 20:24 1388/08/16
4
نامه یک حروفچین به مدیر مجله


آقای مدیر !
ظاهرا من این اجازه را نباید به خود بدهم كه چند كلامی بی پرده با شما گفتگو كنم . خوشبختانه این اجازه را به خود نداده ام چون اینكه با شما حرف میزند من نیستم ! تكه سرب سرپا ایستاده ناطقی است كه سلولهای بدنش را حروف سربی صامت چاپخانه ها تشكیل می دهند ...
تا آنجا كه به یاد دارم تا كنون هر وقت هر مطلبی كه به چاپخانه فرستاده اید ، برحسب وظیفه بی كم و كاست حروفش را چیده ام ...
دریغا ! كه سرتاسر این مدت در هیچ یك از مطالب ارسالی شما درباره گرفتاریهای بی سر و سامان من نكته ای هر چند مختصر و ناچیز هم ندیده ام !
عرض كردم كه تا كنون هر وقت هر چه مطلب فرستاده اید ، من حروفش را چیده ام ... چه می شود كرد ؟ یكبار هم هوس كرده ام مطلبی برای شما بفرستم ... مطلبی كه میدانم هرگز حروفش چیده نخواهد شد !
آقای مدیر ! انگیزه نوشتن این نامه ؛ خبر وحشتناكی است كه دیروز در بیمارستان بیمه اجتماعی به من دادند ! خبر ، خیلی مختصر بود ... خیلی ساده : من مسلول شده ام ؛
هوای رطوبت زده و سرب آلود چاپخانه ریه های گرسنه مرا به خاك سیاه نشانده !
از شما چه پنهان ! من از سالها پیش احساس می كردم كه مضمون این مطالب كه من مجبور به چیدن حروفشان هستم ، بالاخره یك روز سرگذشت درد آفریده زندگی سرگردانم را به سرنوشتی اینچنین اندوه بار و سینه فرسا ، دچار خواهد كرد ...
می دانید ، دیروز در بیمارستان بیمه های اجتماعی به من خبر دادند كه مسلول شده ام .
شما آقای مدیر گرفتارتر از آنید كه همه مطالبی را كه خوراك امروز مطبوعات ماست در آن واحد به یاد بیاورید ... اما در مورد من قضیه اینطور نیست و بنابراین پاره ای از مطالب را همانطور ساده طی این نامه برایتان شرح می دهم تا شما بدانید كه منبع موسیقی این تك سرفه های خونین را در كجا میشود جستجو كرد ...
تصورش را نكنید . من حروفچینم و باید هر مطلبی به من دادند ، حرف به حرف ، خط به خط بچینم
خیلی خوب ...
من سپیده دم یكی از شبهای ماتم زده به سركار آمده ام ؛ سپیده دم شب حسرت باری كه ظلمت آواره اش دامن پاره پاره ای برای اشك تمنای دختر شش ماهه من بوده است ...
اشك تمنا در مقابل دو پستان بی شیر یك مادر .
طبعا آرزو می كنم با مطلبی روبرو شوم كه تسكین دهنده درد دل غم زده ام باشد ... در مقابل آرزوئی آنقدر زیر پا افتاده ، فكرش را بكنید كه مجبور به چیدن چه مطالبی میشوم :
صفحاتی را كه فرستاده اید باز میكنم . در وحله اول به دو رقم بر میخوریم ؛ یك ۳ و یك ۹ ! ... این رقم را با نام كتاب هوگو موسوم به (۹۳) اشتباه نگیرید ... نه ! موضوع خیلی مهمتر از اینهاست این رقمی است كه كم و زیاد آن یك قسمت از سرنوشت ما را تعیین میكند ...
عدد ۹۳ كه من باید با یك صفحه وصف الحال بچینم ، اندازه پستانهای بریژیت باردو ست ( گربه فرانسوی ) !
هنگام چیدن این مطلب به یاد دخترم می افتم كه كمبود غذائی ، شیر را داخل پستان مادرش خشك كرده
دلم در التهاب فریادی خاموش آتش میگیرد و قطره اشكی تلخ در چاله یكی از گونه های سل زده ام بی سروصدا می میرد ...
برای تغییر دادن مسیر افكارم به چیدن حروف مطالب دیگر می پردازم ! خداوندا چه دوران وحشتناكی ! می دانید آقای مدیر ! بلافاصله پس از اندازه قطر پستانهای « گربه فرانسه » به یك رقم وحشتناك بر می خورم ؛ ۳۶۰ !
این تعداد نفراتی است كه پس از یك شبیخون وحشیانه سربازان فرانسوی ، به سلامتی پستانهای "ب . ب" ( گربه فرانسوی ) ، از ملّیون الجزیره به خاك و خون كشیده شده اند ...
به نام یك مسلمان ، فاجعه این خبر شوم ، شوری در بیكران روح آفت زده ام ، بر می انگیزد و قلبم , تمام قلبم با فریادی صامت ، به كف سینه مسلولم فرو می ریزد .
از آنجا كه بر حسب خاطرات گذشته ، تا مغز استخوانهای بی قواره ام از هر چه فلسفه و سیاست است بیزارم این صفحات را از پیش چشمم بر می دارم ...
سراغ صفحه هنرمندان را میگیرم :
هنرمندان معروف قرن محكومیت هنر اصیل !
هر چه به مطلب نگاه می كنم از هیچ یك از هنرمندان مسلم كشور هنر پرورمان ، نامی و نشانی نمی یابم ...
مدتهاست ... سالهاست نمی بینی ... مثلا استاد صبا تنها پس از مرگ جبران ناپذیرش بود كه مطبوعات به یادش افتادند و هر یك چند جمله فرموله شده ، توشه راه این انسان بزرگوار كردند ...
استاد بهزاد ... آه چه میگویم ، سالهاست هیچ یك از خوانندگان مطبوعات نمی دانند كجاست ! چه می كند ! زنده است !؟ تا چه پایه زنده است ؟
نه ! از استاد بهزاد نامی نمیتوان برد چون هنوز زنده است !
آنچه از لحاظ هنر حیاتی است ، آشتی ها و قهر ها ی فلان آوازه خوان تازه به دوران رسیده یا بهجت اثر خوابی است كه در یك تصادف نیمه شب ، از سر فلان دخترك بی هنر پریده است ...
با خواندن این خبرها حالت تهوع به من دست می دهد ! از سبك سریها ، شهرت پروریها و آرتیست بازی های همه این هنرمندان تا سر حد جنون احساس تنفر میكنم و آن وقت تازه می فهمم كه چرا صادق هدایت خودكشی می كند ...
تصورش را بكنید ، آقای مدیر ! در صفحه ادبیات و انتقاد كتابها ، من باید چهار ستون درباره كتاب چرند اندر چرند سلام بر غم یك دختر فرانسوی ، حروف بچینم ، و در گوشه پرتی از همان صفحه با كمال ناراحتی این حرف را اضافه كنم كه صادق هدایت وقتی مرد ، روزنامه های فرانسه نوشتند كه یك ایرانی به نام فلانی ... در فلان جا با گاز به حیات خویش پایان داد !
« صادق هدایت » های ما ، در دیار غربت ، تنها به نام یك ایرانی شناخته می شوند ... و جز دو پروفسور ایرانشناس ، از این نویسنده بزرگ آنچنانكه شایسته او بود ، یاد نمی كنند ...
اما به سلامتی سر مطبوعات ما ، از هر حمالی كه بپرسید فرانسواز ساگان كیست ... میگوید هیكلش تكه !
باری ! مطلب مربوط به « هنرمندان » را با اشك آمیخته با خنده تا سحر ، می چینم و سراغ سایر مطالب می روم ...
چه بنویسم ... مشتی داستان مكرر از مشتی عشقهای آسمانی ... محكومیت به اعدام یك جانی ... كه با دست خود نه ، با دست خانمان سوز جهل و نادانی ، سر دو رفیقش را بخاطر ۱۸۰ تومان ناقابل گوش تا گوش بریده است ...
داستان مرد جنایتكاری كه زندگی یك افسر شریف را به قیمت یك جنون تصنعی نامردانه با ضربت كارد پی در پی خریده است ...
و صدها مطلب ... صدها مطلب از این نوع و دیگر ... هیچ !
و حالا كه سرنوشتم بازیچه تك سرفه های سل گردیده ، می خواهم به شما اطلاع بدهم كه ... آقای مدیر من هرچند كارم حروفچینی است و هر چند حروفچینم اما به جراحات ریه های مسلولم سوگند ، من دیگر این مطالب را كه هیچ چیزشان به درد من مربوط نیست نمیچینم !

فهمیدید آقای مدیر ... نمیچینم !
جواد  آقا , peesaaraak
جواد آقا - 20:24 1388/08/16
3
آخرین نامه یک فاحشه به مادرش


شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها, ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یک وجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچه قدر دلم می خواست پیش تو باشم و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت, در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی و فراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد ....
ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش می کنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بی درمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
می دانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛
تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ...
چگونه بگویم مادر ؟!.... که از بخت بد من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طور رقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟
مادر همه هر چه تا کنون به تو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان و خاکستر سردشان را لابه لای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد ....
افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همانقدر باید بگویم که زندگی به سرنوشتی اینقدر دردناک دچارم کرد
سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دخترم را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ،
دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی می توانست نصیب دختر یک فاحشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر به خواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ،
به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه مادر جان نگو .

خدانگهدارتان
پایان
جواد  آقا , peesaaraak
جواد آقا - 20:23 1388/08/16
2
به نغمه ی ناله سوز گلها، بلبلها: " دلکش "



من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش...
فریاد را می پرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش...
فردا را دوست دارم به خاطر غلبه اش بر فلک کجمدار...
پاییز را می پرستم به خاطر عدم احتیاج، عدم اعتنایش به بهار...
آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش ... که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند، حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد.
زندگی ایده ال من است و من آن را تقدیس می کنم، به خاطر این که روزی هزار بار نابودش می کنند اما، هرگز نمی میرد...
و دلکش را محترم و گرامی می شمارم به خاطر آشناییش با زبان گلهای سرگشته و پژمرده و فغان صامت قلوب به خون آغشته و مرده...
و این نامه را در باره او می نویسم شاید بتوانم او را با زبان گلهایی که علی رغم یورش خزان هرگز پژمرده نمی شوند و قلوبی که پاره می شوند، صد پاره می شوند، آواره می شوند ولی هرگز بیچاره نمی شوند و هرگز نمی میرند ... آشنا کنم.
دلکش خواننده ی گرانمایه...
از این که شما را خانم دلکش خطاب نمی کنم از شما عذر نمی خواهم. چون من از زبان مردم با شما حرف می زنم و مردم کسانی را که دوست دارند آنها را با نام بلافاصله شان می شناسند.
مردم دوست ندارند که در مقابل صمیمیت ساده و یکپارچه شان نسبت به آنها که دوستشان می دارند، دیوارهایی را که تمدن غرب به نام خانم و آقا در برابر محبتها بنا کرده اند ببینند.
مردم وقتی که دوست می دارند، دیوارها، سدها، هر چه در مقابل دوستی آنها قرار دارد، خراب می کنند. می فهمی دلکش، همان طور ساده، بدون عذر خواهی، خراب می کنند.
... و اکنون ... گوش کن دلکش!
نمی دانم، باور کن هیچ نمی دانم که شما چقدر می دانید که مردم چقدر شما را دوست دارند و چرا دوست دارند و بنابراین موظفم که کلامی چند نمی دانم از چقدر دور یا چقدر دیر ولی بهر حال از اعماق سرگردانی یک روح سرگردان که فریاد انسانی او در پهنای یک ظلمت خفه کننده ی دست و پا بسته محکوم است و اسیر، با تو حرف بزنم.
با تو درباره ی تو و درباره ی آنها که تو را خیلی بیش از آنها که در شبهای خوشگذرانی، نغمه پرداز تو زندگی بخش ارواح مرده شان است، میفهمند و درک می کنند، حرف بزنم.
من، مانند اکثریت هم وطنانم، آن قدر گرفتاری و بدبختی دارم که متاسفانه کلمات هیچ یک از آهنگهایی را که شما خوانده اید به خاطر ندارم. مثلا از بانو تنها همین بانو به یادم است.
دیگر این که در خاموشی این سکوت حزن انگیز که بر این قرن سراپا فقر وفغان سایه افکنده است.
بانو طبق کلمات این آهنگ چه خاکی باید به سر زد، خبر ندارم از بانو گرفته تا رعنا ... از مریم گرفته تا ربابه.
گفتم نمی دانم، ولی این نمی دانم زیاد یکپارچه و مطلق نیست. چون اگر این آهنگها را کلمه به کلمه به یاد ندارم، حقیقت تلخ وحشتناکی همیشه و همیشه به خاطرم هست.
می دانم که در این دوران تبهکار تمام چرخها بر مدار سکوت مکر آور انسانها دور می زند.
سکوت در مقابل بدبختی سکوت در مقابل سقوط، سکوت در مقابل مرگ، سکوت در مقابل همه چیز بد، همه چیز زشت و می دانم که در این وادی بی منادی خاموشان، این بهشت بهشت فروشان، جهنم ژنده پوشان، همه جزاها، همه ی سزا ها تنهت و تنها، به دو جای نامفهوم واگذار می شوند. دوزخ و بهشت او بنابراین میدانم که اگر بر فرض من آوازه خوانم باید همه ی آوازهایی را که می خوانم به خاطر این رسوم پست و پست آفرین باشد. بانو باید بدون تردید در این گیرودار گرسنگیها یک دل نه، هزار دل عاشق شود و معشوق او باید بدون تردید جفاکار از آب به در آید. مدتی داستان عشق آنها همه ی زمین ها همه ی آسمانها را به گریه اندازد و بالاخره عمر بانوی بدبخت در بدبختی و ناکامی به سر آید!

اگر می خواهم لذت زندگی را بدانم، اگر می خواهم که لااقل مدت معدودی در شمار هنرمندان بمانم، این است و چنین است آوازی که من باید بخوانم عشق آسمانی! خاطرات جوانی سرشک پنهانی... و بالاخره در شبی تنها یک مرگ ناگهانی این تکلیف من (تکلیف آوازه خوان نوعی) و تکلیف شنونده ... شنونده باید بشنود درد موهوم بانو را بر دردهای بیشماری که دارد اضافه کند. بالاتر از آن درد خودش را فراموش کند، صدایی اگر در خانه هست خفه کند، چراغی اگر دارد خاموش کند تا همه ی وسائل یک گریه ی مفصل و جگر سوز فراهم شود.
آن وقت بنشینید و بنالد ... که چرا بانو رفت؟ آن مرد جفاکار چرا بانو را برد؟ بانو چرا مرد؟ همین دیگر، شنونده اگر می خواهد زنده بماند اگر می خواهد که لذت زندگی قدر زندگی مرا بداند هرگز نباید جز این سؤالات دیگری مطرح کند.
به یک شنونده ی عادی چه مربوط است که اصولا بانو کیست؟ زاده ی چیست؟ از کجا نان می خورد؟ در کجا بزرگ شده؟ سراپای وجودش در بازار حقیقت انسانیت چقدر ارزش دارد؟ و یا آن مرد جفاکار از کدام صیغه، از کدام طبقه است؟ روزی چند درخت از درختان فحشا در مزرعه ی دل ساده دلان گمراه و یا محتاجان بی پناه می کارد؟ یک شنونده ی عادی را با این همه سؤالات اصولا چه کار؟! او وضعش بد است، گرسنه است، در به در است و خانه به دوش خیلی خوب، برای چنین کسی در چنین محیطی بر طبق نظام دنیای ما، تنها خالی کردن بغض گلو مایه ی نجات است! و محیط بانو می سازد. محطی بانو می تراشد، محیط قلب او را با درد بی پایه ی احمقانه ی بانو می خراشد تا او بتواند اشک بریزد تا اشکهای او آتش درد بی پایانش را خاموش کنند. بهتر از این چه وسائلی جامعه می تواند برای افراد خود فراهم کند!!
دلکش! خواننده ی عزیز... مردم تو را دوست دارند ... باور کن خیلی دوست دارند. من برای این محبت صادقانه ی مردم نسبت به تو که آن قدر خوب می خوانی! تو که آن قدر یا شنای در بحر امواج نغمه ها را از امواج ناچیزش گرفته تا
مواج موج آفرینشان خوب می دانی، برای این محبت انسانی در عین خوشحالی بی نهایت متاثرم!
آخر دلکش چرا باید مردم آن قدر در بدبختی غرق و غوطه ور باشند، آن قدر تشنه ی اشک، تشنه ی مرگ باشند که هر که هر چه آنها را بیشتر و بهتر به گریه انداخت، او را بهتر و بالاتر از دیگرانش بدانند؟!
چرا باید مردم از تو که خواننده ی عالی مقدار این اجتماعی تا شنونده ای که در اجتماع هیچ قدر و قیمتی ندارد، با زبان اشکها آن قدر خوب آشنا باشند ولی یک کلام، یک کلام تمام هم نه، یک و نیم کلام از الفبای نشاط را ندانند؟
چرا ندانند؟
این چه دنیای وحشت باریست که پاسداران جهل پرور هر چه نغمه ی نشاط و زندگی در وسعت مرگبارش به خاک می سپارند؟
چرا خنده ها در این قرن اشکبار جز تسلیم شدن به امواج تلخ و خونین سرشک چاره ندارند؟
آخر چرا باید با صدای دلکش به جای تخم نشاط، تخم امیدواری در قلوب این مردم قدرشناس انسان دوست، هرزه ی علف یأس و سرگیجه و سرشک تلخ و تلاش بدون نتیجه بکارند؟
مگر آخر مردم، این بدنهای عریانی که پیراهن تنشان خاک و گل خیابانهاست و کف پای لختشان مدفن جگر سوز خار بیابانهاست، حق آشنایی با خنده را ندارند؟
گوش کن دلکش گرانمایه ...
مردم تو را دوست دارند برای اینکه صدایت انعکاس ناله های قلب آکنده از درد و محنت آنهاست. این آشنایی را حفظ کن ولی فراموش مکن تو هنگامی می توانی این عشق مردم را نسبت به هنر خود پایدار نگهداری که ضمن اینکه با آنها به خاطر دردهایشان، درد بی پایانشان گریه می کنی، راه سد کردن سیل سرشکها را راه پروراندن نشاطها و عشقها را راه تلاش به خاطر زندگی را راه رها کردن حقیقت در قید بندگی را به نوبه ی خود به آنها بیاموزی ...

اگر دلت خواست که واقعا پی به حقیقت این حقیقت ببری، در یکی از شبها که در تالار یکی از این مخازن متحرک خون محنت دیدگان برای بزرگان قوم برای برگزیدگان، نغمه سر دادی یکباره مجلس را ترک کن. اتومبیل خودت را به خاطر مردم چند دقیقه فراموش کن آن وقت... فکر مکن که مجبوری حتما پیاده تا گود رنبورک خانه راه پیمایی کنی. نه ...
همین زیر دیوار همان بنا که هر یک از امواج نغمه های تو در صدها قدح زرینشان متلاطم می شود زیر دیوار همان بنا تو بدون تردید نمونه ای از اجتماع واقعی ما را خواهی دید.
انسان آفت زده بی صاحبی که سگ آن برگزیده را به بازی گرفته تا شاید استخوان در هم شکسته ای را که در دهان سگ است نصیب شکم عزادارش کند...
آن وقت برو بخوان، برو بگو که بانو هنگام عشق بازی و صحنه سازی نیست. بانو کمتر گریه کن و برو اشکها را به آسمان بسپار. بگذار با ریزش آنها تخمی که زادگان انسانیت، خیل انسانها در شوره زار این شب نا پایدار به خاطر پایان دادن به بی قراری این زندگی بی قرار، می کارند. زودتر بارور شود ...

اگر چنین کردی وضع طور دیگر خواهد شد یعنی اکنون مردم تو را دوست دارند ولی آن وقت تو دوست مردم خواهی بود ...
می فهمی دلکش؛ دوست مردم
جواد  آقا , peesaaraak
جواد آقا - 20:23 1388/08/16
1
دختر زشت



پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی به مفهوم وسیع کلمه ، در زندگی بی پناهش بیداد می کند....
به عظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را به تو می نویسم آنقدر احساس بدبختی می کنم که تصورش حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی امکان پذیر نیست .....
می دانی خدا ... ؟
سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است ..

مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟
نه خدا .... به خدا نیست !...

بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ...
نتیجه ی این معامله وحشتناک من بودم !
بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد ....
هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ، به چشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم !...
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان ، ثروت مادرم را هم برد ............ همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .....
تا آن زمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگزنگذاشته بود که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ...
تنها هنگامی که فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم !!!
در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم ...
چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر و کارم با کتاب بود ...
همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم ... زهی تلاش بیهوده !
دوران بلوغم بود ...
همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و "احساسات" متقابلی می خواستند...

دلم وحشیانه آرزو میکرد که به خاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد ...!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف و سکر آور ، وجودم را به رقص آورد ...
می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود .

دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود ، جوانی از جوانان روزگار ،دلم را میدید...
و می دید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد.

در اینجا ! در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست ...

به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست ...
تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها به خاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول زدم ...
همه شب ...هر شب به او ، به دل بیکسم ، قول می دادم که فردا ....مونسی برایش خواهم یافت ...
و هر روز ، همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود ...
آه ! ای سرنوشت المبار ! ....ای زندگی مطرود !...
در جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز به گوشم رسید :
دختر خوبی است ...بی نهایت خوب ....
اما ....افسوس که ...زیبا نیست ...هیچ زیبا نیست .

تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است !
و پروردگارا ؛ به عدالتت سوگند که این شوخی نیست ، شعر نیست ...
تراژدی خلقت است ! تراژدی زندگیست !

خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟

هجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم این کار را بکنم ... مادرم میل داشت اینکار را بکنم ...
میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زودتر تعیین شود!
آینده ! چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟ مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک ، یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی

و یک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای می توانست داشته باشد ؟
جز حسرت سینه سوز ...عزلت شباب شکن ...اشک ..اشک پنهانی ...

نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد ...
دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...
اما ...مگر با خواستن دلم بود ؟

قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه !
خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه بگویم ؟!
با خاطری نگران ، خاطری بی نهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دلِ تسلی ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ...

چه شبها که در دوزخ دانته ، هاج و واج ماندم و سوختم ...
ودر عزای مرگ جانخراش "گوریو " ی واژگونبخت ...
چه فلسفه های وحشتناک که در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از " چرم ساغری " بالزاک اندوختم ...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته ، هم پیاله شدم ...
در اتاق ماتم زده ام چه ساعتها که به خاطر قهرمان " اتاق شماره 6" چخوف گریستم ...
مدتها "دیکنز " دوش به دوش "داستایوسکی " دل درهم شکسته ام رابا آتش آشیان سوز قهرمان تیره روزشان کباب کردند
و پهلوانان یاس آفرین " کافکا " آخرین ستون امیدم را به سر زندگی نومیدم ، خراب کردند ...

خداوندا ! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ...
تا اینکه ....
یکبار احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ...
یک وقت عملا دیدم که دارم پیر می شوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام ، پیدانیست !
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است ونویسنده است در من به وجود آمد...
چون یکباره به خاطرم آمد که این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند ؛ هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند !
هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من شده باشند واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، پایه اش ترحم بوده نه محبت !
ترحم ... ترحم ...!


آری خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من ، به خاطر قلب من بطپد ...
برای اینکه اصلا نیستم !
نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟!
مفهوم زن چیست ؟ من چیستم ؟
در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟!

مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی ؟


برای این کار وسیله ی دیگری جز « زشتی » ، این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ؟

پروردگارا ! من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت ، از توان من خارج است .

من همین امشب به آستان تو برمی گردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی !

این سینه خشک به درد من نمی خورد !
من پستان لازم دارم ...یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد ....

جوانانیکه عظمت عشق را به رغم صفای دل ، در برجستگی پستانها جستجو می کنند...!

من موی سرکش و پریشان می خواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم !
این فکر عمیق به درد من نمی خورد ... به چه دردم می خورد !؟
من فکر بچه گانه می خواهم که با یک اشاره به خاطر هوسی موهم ، دل به هرکس و ناکس ببازم !


پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ...

و این گناه من نیست ...


مرا به خاطر گناهی که نکردم ببخش
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.