| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
2
|
91/2/24 (17:09)
|
|
||
|
|
2
|
857
|
90/1/3 (01:41)
|
|
||
|
|
3
|
530
|
90/1/2 (21:18)
|
|
||
|
|
20
|
1257
|
89/10/8 (20:09)
|
|
||
|
|
2
|
112
|
89/9/18 (14:19)
|
|
||
|
|
4
|
118
|
89/9/18 (13:51)
|
|
||
|
|
7
|
128
|
89/9/16 (11:24)
|
|
||
|
|
0
|
51
|
87/6/17 (15:33)
|
|
||
|
|
0
|
125
|
86/12/14 (09:15)
|
|
||
|
|
2
|
113
|
86/12/5 (09:02)
|
|
||
|
|
2
|
94
|
86/11/7 (12:53)
|
|
||
|
|
1
|
50
|
86/11/7 (12:49)
|
|
||
|
|
2
|
116
|
86/10/8 (01:58)
|
|
||
|
|
3
|
75
|
86/8/26 (20:00)
|
|
||
|
|
1
|
106
|
86/8/26 (19:45)
|
|
||
|
|
0
|
77
|
86/5/9 (15:32)
|
|
||
|
|
0
|
63
|
86/5/9 (14:21)
|
|
||
|
|
0
|
64
|
86/5/7 (18:46)
|
|
||
|
|
0
|
72
|
86/5/2 (16:23)
|
|
||
|
|
0
|
99
|
86/5/1 (20:04)
|
|
نظرتون در مورد این کتاب چیه؟
هر مطلبی هم اگه دارین که از این کتاب هستش برای استفاده بقیه بیننده های این صفحه تو این بحث وارد کنین
ممنون
اری ای هموطنان
چشمه ی عشق در این ملك سراب است سراب
پایه ی عدل و شرف پاك خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بدبخت ثواب است ثواب
گفتگو
گفتم :ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت /
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند
اشک عجز:قاتل عشق
آمد..به طعنه کرد سلامی و گفت:مرد
گفتم :که؟گفت آنکه دلت را به من سپرد
وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
تابوت عشق من به کف نور می سپرد
شراب آب
گفتم : كه چیست فرق میان شراب و آب
كاین یك كند خنك دل و آن یك كند كباب
گفتا : كه آب خنده ی عشق است درسرشك
لیكن شراب نقش سرشك است در سراب
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
ز بسكه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا