userinfo close

  ,

کارو


karoclub

تاسیس: 29 اسفند 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: نیما یزدانی - معاونان
 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
0
2
91/2/24 (17:09)
2
857
90/1/3 (01:41)
3
530
90/1/2 (21:18)
20
1257
89/10/8 (20:09)
2
112
89/9/18 (14:19)
4
118
89/9/18 (13:51)
7
128
89/9/16 (11:24)
0
51
87/6/17 (15:33)
0
125
86/12/14 (09:15)
2
113
86/12/5 (09:02)
2
94
86/11/7 (12:53)
1
50
86/11/7 (12:49)
2
116
86/10/8 (01:58)
3
75
86/8/26 (20:00)
1
106
86/8/26 (19:45)
0
77
86/5/9 (15:32)
0
63
86/5/9 (14:21)
0
64
86/5/7 (18:46)
0
72
86/5/2 (16:23)
0
99
86/5/1 (20:04)

عنوان بحث

باران آریا , alon3_girl_19
باران آریا - 13:59 1389/09/18

بخش هایی از نامه های سرگردان

اخرین نامه یک فاحشه به مادرش

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یک وجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان !
شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچه قدر دلم می خواست پیش تو باشم و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت, در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی و فراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ...
نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست...
جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان !!
می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد ....
ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان !
خواهش می کنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بی درمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
می دانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛
تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ...
چگونه بگویم مادر ؟!.... که از بخت بد من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طور رقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟
مادر همه هر چه تا کنون به تو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ...
همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان و خاکستر سردشان را لابه لای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ...
....بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد ....
افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان !
در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !...
هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همانقدر باید بگویم که زندگی به سرنوشتی اینقدر دردناک دچارم کرد
سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ...
به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...
...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دخترم را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ،
دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی می توانست نصیب دختر یک فاحشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر به خواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ،
به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه مادر جان نگو .

خدانگهدارتان

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از اولین پاسخ
باران آریا , alon3_girl_19
باران آریا - 14:19 1389/09/18
2
-large;">
نامه یک دختر زشت به...پروردگار

پروردگارا!...این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مینویسد که بد بختی به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد میکند....
به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند - همین حالا که این نامه را به تو مینویسم - انقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی امکان پذیر نیست...
میدانی خدا...سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنها من شده , صرفا زاییده ی یک امر تصادفی است...
مگر زندگی جز ترادف تصادفات , چیز دیگری هم هست؟...نه خدا ! ...به خدا نیست...
بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود جوانی زیبارا خرید...نتیجه ی این معامله ی وحشتناک من بودم
بخت سیاه من حتی انقدر به من یاری نکرد که وجودم تجلی دهنده ی زیبایی پدرم باشد...هنگامی که در 9 سالگی برای نخستین بار به اینه نگاه کردم , به چشم خود دیدم که چهره ام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره ی وحشت انگیز مادرم!...
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی -همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان-ثروت مادرم را هم برد و همراه با ثروت مادرم...پدرم را!!
تا ان زمان علیرغم چهره ی زشتی که داشتم , زرق و برق ثروت , هرگز نگذاشته بود که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان افریدی احساس تحقیر کنم...تنها هنگامی که فقر سایه ی نامیمون خود را بر چهره ی زشتم افکند برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم!....
در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم...چه شاگرد اول بدبختی!...شب و روز سر و کارم با کتاب بود ...همه ی تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال جبران کنم , زهی تلاش بیهوده!!
دوران بلوغم بود همه ی سلولهای بدن درمانده ام از من و احساسات من , (من) و (احساسات) متقابلی میخواستند...
دلم وحشیانه ارزو میکرد که به خاطر عشق یک جوان -هر چقدر وامانده- بطپد..!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم ان -در زیر دلم یک لرزش خفیف و سکر اور - وجودم را به رقص اورد.
می خواستم و از صمیم قلب ارزو می کردم , که هر یک از طپش های قلبم انعکاس ناله ی شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش , تعقیب سایه ی عشق من می بود.
دلم میخواست از ماوراء نفرت اجتناب ناپذیری که زاییده ی چهره ی نفرت انگیزم بود ...جوانی از جوانان روزگار ...دلم را می دید!!! میدید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است...تا چه پایه میتواند دوست بدارد.
در اینجا!...در این دوران ظاهربین ظاهر پرست - دل صاحبدلان را اشنایی نیست..
به رغم ارزویی که داشتم , هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت , نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست...
تنها بستر تک افتاده ام میداند که شب ها به خاطر ارامش دلم - چقدر دلم را قول زدم - همه شب هر شب به او - به دل بی کسم - قول می دادم که فردا - مونسی برایش خواهم یافت....
و هر روز - همه روز به امید پیدا کردن قلبی اشنا نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود...
اه ای سر نوشت المبار ...ای زندگی مطرود؟..
در جستجوی دلی اشنا , هر وقت هر کجا رفتم..هر کجا بودم این زمزمه ی خانمانسوز به گوشم رسید :
دختر خوبی است...بی نهایت خوب!...اما ... افسوس که زیبا نیست!...هیچ نیست؟..
تنها تو میدانی خدا , که شنیدن این چنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است..چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است!؟
و این , پروردگارا!..به عدالتت سوگند که شوخی نیست , شعر نیست , ترازدی خلقت است...ترازدی زندگیست!...خداوندا!...اشتباه میکنم...اینطور نیست!؟
****
هیجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید...بیشتر از ان نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم این کار را بکنم...مادرم میل داشت این کار را بکنم... مادرم میل داشت تکلیف اینده ی من , هر چه زودتر تعیین شود!... اینده؟!...چه اینده ای ؟!کدام اینده؟! ...مشتی موی کز کرده, یک جفت دست کج و معوج نازک , یک بینی پهن تو سری خورده با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ی مطرود و تهی و یک زندگی هیچ و یک زندگی پوچ , چه اینده ای میتوانسته داشته باشند؟....جز حسرت سینه سوز...عزلت شباب شکن...اشک پنهانی...
* * *
نگاه های نگران و ترحم امیز مادرم بدتر از همه چیز استخوان هایم را اب میکرد...هیچ دلم نمیخواست قابل ترحم باشم...اما ..مگر با خواستن دلم بود؟..قابل ترحم بودم
علتش هم خیلی ساده بود نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادر ,مردی را بخرم...نه ...اه!...خداوندا! در باره زیبایی دیگر چه بگویم!
* * *
با خاطری نگران - خاطری بینهایت نگران و اشفته- برای تسلی دل تسلی ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم...چه شبها که در "دوزخ" "دانته" هاج و واج ماندم و سوختم در عزای مرگ جانخراش "گوریو"ی وازگون بخت...چه فلسفه های وحشتناک در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از "چرم ساغری" "بالزاک" اندوختم....
با حافظ شیراز برتارک افلاک...با فرشتگان سرگشته هم پیاله شدم...و در اتاق ماتمزده ام چه ساعت ها که به خاطر قهرمان " اتاق شماره ی 6" "چخوف" گریستم
یکباره احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد..یک وقت عملا دیدم که دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران بی اب و علف زندگی سرسام گرفته ام پیدا نیست!!
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر و نویسنده است در من به وجود امد...چون یکبار به خاطرم امد که این انسانهای معروف - که ظاهرا خدای معنویات هستند - هرگز صمیمانه درباره ی تیره بختانی چون من که تنها گناه شان فقدان زیبایی ظاهری است نگریسته اند!....هرگز نخواندم که یکی از انها عاشق دختر زشت رو چون من شده باشند . و اگر تصادفا هم شده باشند...پایه اش بر اساس ترحم بوده نه محبت!...ترحم...ترحم!!!
اری !...خداوندا!!...قلب هیچ کس نباید به خاطر من- به خاطر قلب من- بطپد .
برای اینکه اصلا نیستم!...نه!
خدا!...خدا منهای زیبای - مفهوم زن چیست؟
من چیستم؟ در حیرتم پروردگارا!...مگر هنگام امدن من...این حقیقت برای تو اشکار نبود؟
مرا چرا افریدی؟...برای چه؟
برای که ؟...برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی؟...برای این که وسیله ی دیگری جز زشتی ,این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی؟
پروردگارا!! متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت ,از توان من خارج است!
من همین امشب به استان تو برمیگردم ...تا در ساختمانم تجدید نظر کنی!
این سینه ی خشک به درد من نمی خورد!!
من موی پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم!..این فکر عمیق به درد من نمیخورد..به چه دردم می خورد؟
...من فکر بچه گانه میخواهم که با یک اشاره , به خاطر هوسی موهوم, دل به هر کسی و ناکس ببازم!
پروردگارا !...من امشب رهسپار بارگاه تو هستم...و این گناه من نیست..
[b]مرا به خاطر گناهی که ندارم ببخش
[/b]
باران آریا , alon3_girl_19
باران آریا - 14:13 1389/09/18
1


درود بر تو ای مظهر بلافصل حقیقت عریان و بی تاب...
ای خصم اشتی ناپذیر ظلمت خواب افرین..
ای خدای روشنائی های بی خواب:
درود بر تو ای افتاب...!


من که به نام یک بنده ی فراموش شده ,این نامه را به تو مینویسم..نه ستایشگر افسون ستاره های سرگردانم...نه مفتون عشوه گری های عشق افرین مهتاب...من یکی از فرزندان توام...یکی از فرزندان سرگشته ی انوار سر گشته ی تو..ای افتاب!
من سالهای سال ..بدون انکه روح تو خبردار باشد ,تو را دیوانه وار پرستیده ام..پرستیده ام , برای اینکه پستی برخی از بندگان ناخلف خدا ...همه ی ستایشگر تیره دله تیرگی را , با هستی تردید ناپذیر تو سنجیده ام.
پرستیده ام برای اینکه عظمت خلل ناپذیر افرینش را در بیکران عظمت تو دیده ام ..و امروز ...از تو که طی قرون بیشمار , برحسب سخاوت خدائیت , هیچ انسانی را محروم نساخته ای ....

از تو که در مقابل هیچ رعدی , هیچ توفانی , هر چند هم دهشت انگیز و مرگبار رنگ نباخته ی , میخواهم و دیوانه وار میخواهم که برهمه, هر جا که طی این نامه یاد اور شده ام , تا پایان همه ی زندگی ها , همه ی پدیده های زنده بی دریغ بتابی؟...

بر خارهای گل ندیده ی همه ی گورهای بی سنگ....
برنشاط تصادفی همه ی خانواده های دلتنگ....
بر عظمت مردانگی همه ی مردان یک رنگ...
بر تلاش بی نتیجه ی همه ی توبه کاران ....
بر خلوت جیب های خالی از پول همه ی بیکاران...
به استغاثه ی برتر از گناه همه ی گناه کاران...
بر سرشک کتابخانه ی همه ی میخواران...
به دعای شب محتاج همه ی تیره روزان...
به سیاهی نان بی پنیر همه ی گدایان...
بر دکه ی رطوبت زده ی همه ی پینه دوزها...
بر اشک سینه سوز هر چشمه...
بر خنده های کاذب هر سراب...
بتاب...ای افتاب..بتاب!
بر زمین و زمان و طبیعت تخیلی همه ی ان ها که به خاطر یک تولد غلط , یا یک بیماری تصادفی کورند...
بر بیراهه ی زندگی سر سام افرین همه ی فرزندانی که به خاطر فراموشی شهد شیر مادر , از محبت مادر فرسنگ ها دورند...
بر سیاهی لباس همه ی مادران عزادار , به خاطر شیونشان بر مزار یک جگر گوشه ی ناکام...
به رشک حسرت بار هر چه عشق ناکام است...و هر چه دیده ی بیخواب ...
بتاب ای مظهر محبت الهی : بتاب ای افتاب

***

بر اشعار نسروده ی شعرای دیوانه که خود شعر نسروده ی یک زندگی پریشند...
به لبخند دردمندها؟...لبخند هوس چمن ها در سپیده دم عشق...
به عشق مسخ شده ی همه ی دختران پیر ...که نه نانشان نان است...نه ابشان اب...نه خوابشان خواب...
بتاب ای پیر همیشه جوان زمانه...بتاب اب افتاب!!!
بر تیره بختی صفت ناپذیر همه ی پدرانی که هرگز دستشان انقدر پر نبوده که در خانه ی خود را با پشت باز کنند...
بر در بدری گمراهان از یاد رفته ی چون من که هرگز سعادت این را نداشتند که راه زندگی گمراهشان را دوباره اغاز کنند...
بر راحتی فکر همه ی ان بندگان خدا که هر جرعه ابشان انگیزه ی یک سجده است و هر لقمه نانشان منبع یک سپاس!!
بر ناله های غریب ...هر احساس ناشناسی ...برسرشک حقیقت...برخنده ی شراب...
بتاب ای افتاب...بتاب!!

***

و من که نه ستایشگر افسون ستاره های سرگردانم...نه مفتون عشوه گری های عشق افرین مهتاب...
هرگاه حتی یک لحظه در عمرم کوتاه خودم لیاقت انرا داشته باشم که در پیشگاه پروردگار زانو به زمین بزنم...از صمیم قلب محنت زده ام خواهم خواست که سایه ی تو را هرگز ازسر بندگانش کم نکند...
سلام مرا به ماه برسان و از او بخواه که نور بیشتری از تو بگیرد




کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.