| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
2
|
91/2/24 (17:09)
|
|
||
|
|
2
|
857
|
90/1/3 (01:41)
|
|
||
|
|
3
|
530
|
90/1/2 (21:18)
|
|
||
|
|
20
|
1257
|
89/10/8 (20:09)
|
|
||
|
|
2
|
112
|
89/9/18 (14:19)
|
|
||
|
|
4
|
118
|
89/9/18 (13:51)
|
|
||
|
|
7
|
128
|
89/9/16 (11:24)
|
|
||
|
|
0
|
51
|
87/6/17 (15:33)
|
|
||
|
|
0
|
125
|
86/12/14 (09:15)
|
|
||
|
|
2
|
113
|
86/12/5 (09:02)
|
|
||
|
|
2
|
94
|
86/11/7 (12:53)
|
|
||
|
|
1
|
50
|
86/11/7 (12:49)
|
|
||
|
|
2
|
116
|
86/10/8 (01:58)
|
|
||
|
|
3
|
75
|
86/8/26 (20:00)
|
|
||
|
|
1
|
106
|
86/8/26 (19:45)
|
|
||
|
|
0
|
77
|
86/5/9 (15:32)
|
|
||
|
|
0
|
63
|
86/5/9 (14:21)
|
|
||
|
|
0
|
64
|
86/5/7 (18:46)
|
|
||
|
|
0
|
72
|
86/5/2 (16:23)
|
|
||
|
|
0
|
99
|
86/5/1 (20:04)
|
|
نگاه تو
انعكاس صامت گرفتگی هزاران فریاد است
به من نگاه كن!
بگذار در سكوت نگاهت
تراژدی مرگ همه ی فریادها را تجربه كنم!
بر سنگ مزار : بر سنگ مزار
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
خدا حافظ .. خدا حافظ ای عشقهای سر گردان .. ای سایه های زندگی از یاد رفته ی در بدرم !
خدا حافظ ... ای خاطرات گذشته :ای خاکستر آتش آرزوهای دل مادر مرده ی بی پدرم.....
خدا حافظ ... من رفتم ! ...
حتی تصورش امکان نا پذیر است !... در بیست وهشت سالگی، بدون احساس کوچکترین نا سلا متی
انتظار مرگ بلا فاصله کشیدن!...
باور کنید با شما هستم شما ای کسانی که سعادت بشری را در سیاه چال جهل و بی خبری زنجیر کرده اید باور کنید ، من با سالهایی که طبیعت به من داده است، بیست و هشت ساله ام .. اما برطبق سالهایی که گرسنگی و
فلاکت ملت من به من دادن!دویست و هشتاد سال دارم !.. وای از این زندگی1..در دویست و هشتادمین سال
زندگی خود، یعنی همین امشب من احساس می کنم که رفتنی هستم ..و من که رفتنی هستم می دانم که پس از مرگ من هیچکدام از کسان من ،و دوستان واقعی من ، قدرت به خاک سپاری منو ندارند!...بنابر این حساب من با گور کن قبرستان پاک است!...
گور کن:انسان تیره بخت تیره روزی،که خوراک فرزند لختش ، شیون کلنگ فرو رفته در خاک است...اما میدانم که پس از مرگ من ثروتمندی از میان ثروتمندان شهر ما پیدا خواهد شد،که لاشه ی مرا بخاطراضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذایی خود، به خاک بسپارد!...
اما نه ای ثروتمندان محترم ! لطفا مرا با پول خود به خاک نسپارید!... لاشه ی مرا با کارد آشپزخانه رنگ ورو رفته مان، که قلم تراش شبهای نویسندگی من است ،در هم بدرید! و پاره های سرگردان لاشه مرا در پست ترین نقاط این شهر،به سگها بسپارید!...من میخواهم از لاشه ی من چند سگ گرسنه سیر شود..شما آدمکهای کمتر از سگ،که هیچ انسان گرسنه ی از درگاهنان سیر نشد!...
فکر میکنم وصیت نامه من همین جا خاتمه پیدا میکند... ولی نه من کلی حرف دارم ..می خواهم در واپسین دم زندگی،این زندگی که همش، شکست بود پشت شکست!جنون پشت جنون!مرگ پشت مرگ !این زندگی شالوده ی بخون آلوده ی تن فرسوده بد فرجامم ، که درخت بی ریشه ای بود، فاقد بارو شکسته شاخ و پژ مرده برگ:در واپسین دم این زندگی میخواهم کمی حرف بزنم !...
با چه کسی برای چه کسی این را نمی دانم ..آنچه مسلم است ،باید به فرمان این قلب پیر و بیمارم ،به هر زبان که هست نظم یا نثر، بدو خوب، هر چه در دل دارم ،در آخرین لحظات ، آخرین پرده ی این درام وحشت انگیز ،بسرو روی مفسده جوی آسمان بزنم !..
من امشب مهمان خانه خانه گم کرده ی آسمان و مهماندار مردگان بیصا حب زمینم !.. و علت گم کردن راه سرائی که من در آن برای همیشه مخمانم ، اینست که میزبان محترم من ، نقشه ی راه بقول افسانه پردازان پشت هم انداز ، نقش بسته است برجبینم . و این گناه من نیست که نمیتوانم ، بدون داشتن آینه، پیشا نی خود را ببینم ..و به آینه هم نمیتوانم نگاه کنم ،چون حاضر نیستم ، حتی برای یک لحظه ی فانی ، جفتی چون خودم ، دیوانه و دیوانه پرست ، برای خود بیافرینم !...
هم زمین مرا میشناسد هم آسمان.. نه مرید این بودم نه عبید آن!سپیدی آنرا در سیاهی این میجستم و سیاهی این را در سپیدی آن...ولی در آخرین لحظات زندگی من ،هیچ کدام از اینها مطرح نیست:تنها یک موضوع مورد نظر است...و من فرمان میدهم که ای عقلا .. اضافه کنید ..شماره ی دیوانگان من احساس میکنم که وصیت نامه ی خود را در عین دیوانگی مینویسم و این .. سعادت من است اگر عاقل بودم خجالت می کشیدم حرف راست بزنم ولی دیوانه ام و بنابراین نسبت به هرچه مربوط به عقل است و دروغ یکباره دیوانه ام
من می میرم ... اما مرگ من مرگ زندگی من نیست ، مرگ من انتقامی است که زندگی من از جعل کننده نام خودش را می گیرد من می میرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد مرگ من عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد در تمام مدتی که زندگی کردم، قسم به سردی این تابوت سردم ، قسم به این روح آواره ایی که بر سر خود می کوبد، در سرگردانی این تن مرده بی کفنم ...
در سراسر زندگی، حتی یک لحظه نتوانستم به خودم بقبولانم که این موجود زنده ای که با پای من، به جای من، برای من راه می رود، منم! و من اینک با مرگ نابهنگام خود می خواهم گور سایه ای را که در سراسر زندگی دنبال من بوده است و مربوط به تن من نیست در سایه خاکی که مربوط به تن من است بکنم! زندگی من یک کاسه خون بود یک کاسه خون بی دریغ که زیر پای هوس نامردان شکست زنگی من پس مانده خاکستر آتش کاروان مرگ بود خاکستری که در بستر یک شب نومید بر سر ایده آل شوریده سرم نشست. زندگی من شب بود شب سحر نامیده، سحر دمیده سحر ناپذیر ورق بر باد رفته ای بود به طراوت شیرازه گسیخته یک زندگی فقیر زندگی من تازیانه سکوت بود بر ستون فقرات فریاد... فریاد... سکوت ناپذیر یک مشت احساسات عاصی زنجیر گسل پا به زنجیر...
زندگی من ، طپش قلب شرم بود. ولی:شکستند
نفس های نفس سوز زمانه،زمانه...
در این صحرای زجر بیکرانه .
بزور پول و ضرب تازیانه!..
طپش را ،در دل شعره شکستند.و بستند
ولی دیوان من، در خدمت کار
سر اشعار من ،رقصنده بر دار
زپشت میله ی زندان افکار
سبکخیز و سبکبال و سبکبار
برای ملتم :هنگامه میکرد
بزعم پاسداران شب و روز
بعمق سینه های خالی از نور
چو خورشید حقیقت ،لانه میکرد..
بهر جا لا نه ای از یاس میدید
بفرمان زمان ،ویرانه میکرد
سرشک تلخ شب را ،در تب روز
به لبخند ظفر ،دیوانه میکرد
کنون افتاده در این بستر سرد..
زعشق و ایده آل زندگی ،طرد
نفس پژمرده و گیج..
اسیر پوچ و در پوچی چنین هیچ
نمی دانم چه می خواند بگوشم
شب ظلم ،که در تا بوت یک مرگ
فشار آورده اینسال روی دوشم ..
و این کیست ؟..
خدایا کیست این بیوه زن مست؟
صبوحی باده ی صد ساله بردوش..
سیاه از بپا یک رنگ و یک دست..
که چون سوز...
چو سوز سردسازی زخمه بر زخم
پناه آورده بر شعر ترمن..
بسنگ قبردیوانه ام ،نشستند
و هر چه داشتم در زندگانی
زشوروایده و عشق و جوانی..
شبی ،افسرده از درد نهانی
زدنیای وجود من رمیدند
و ماتمزا و خونین پیکر ولال...
دو صد فریاد حسرتزا وخاموش
بهربال
بسوی گور ناکامی پریدند
ودور از من فرئ غلطیده در خاک
در این خاک حقیقت سوز نا پاک
ندیدند.. چسان زار..
چسان در گیر ددار یک شب تار..
گروهی کرکس بدمست خونخوار..
فسرده پیکر عمرم دریدند!..
چنین بود..
از آن روز ازل، روزم چنین بود..
عنان در چنگ عشق آسمانی..
زمان بر سنگ سرد بی زبانی..
زمین تار زمان تار..
نشاطم شیون باد خزانی..
حیاتم :پیری قبل از جوانی..
سیه زنجیر فقر تیره بر دست:
اسیر این محیط ظالم پست
از ان روز ازل ،روزم چنین بود..
چنین بود .. چنین هست..
و چون شعرم شده خاکستر سرد..
به سر میکوبد خاکستر من !
توئی مادر ! خداحافظ .. که مردم
نمیدانم در این دیدار آخر؟
حلالم میکنی ،شیری که خوردم!
و من که بنا بوددر وصیت نامه خود هر چه دلم خواست بکنم،در اینجا موقتا بشعر خاتمه میدهم .. و میروم سراغ نثر..من امشب برای نخستین بار گریه می کنم ..
طبیعت ،امشب برای نخستین بار گرانبها ترین چیزها را که درد من خود دارد بمن هدیه است..گرانبها تر از اشک درد من طبیعت هیچ نیست...تا گرانبها ترین چیزها را از انسان نگیرد، اشک به نخواهد داد..از من گرفت و به من داد.. جوانی من رفت جوانی من مرد..بچه بودم هنوز که جوانی من رفت ، هنوز بچه بودم که جوانی من مرد..من ای انسانهائیکه در این محیط حیوان پرست،هیچ کس انسان بودن شما را قبول ندارد... باور کنید من انسان بودم .. من در شکستگی قافیه ی اشعارم ، برای هر انسان زبان شکسته ای ، زبان بودم من در گرسنگی انگیزه های احساسات انگیز آخرینم ، برای هر انسان گرسنه ای نان بودم ..
و من مردم ... وقلب زمین زندگی من ، بخاطر زندگی ای که نداشتم چاک برداشت و آسمان آرزوهای بیکرانی که داشتم توشه ی کاروان امید های نومید شده ای ،که من در دهلین سرای تا ریکشان راه نداشتم از چاک آن زمین برداشت...من مرده ام و کفن من پرچم عزائیست که مرگ من پس از غالب شدن بر زندگی من بر گور خودش ، خودش نه ، بر گور سایه خودش که زندگی من بود بیفراشت
در سراسر زندگی کوتاهی که داشته ام به عنوان شاعر همه اشعار نسروده و عصاره ی فریاد همه ی تخیلات در بستر شعر عمیقتر از خیلی شعرا احساس میکردم : حسرت مرغکان پر بال ریخته ی لانه بر شاخسار مرگ آویخته ی در قفس مرگ مانده را من بودم که در عصر خودم میان همه ی بلبلان گل پرست!همراه با مشتی شاعر انسان دیگر ،بخاطر خاری خارها اشک میریختم و سر میدادم همه ی سرودهای نا خوانده را در سراسر زندگی ای که نداشتم .. نه غصه ی غمگساری داشتم که بخاطر من برای خدایان زبان نفهم زمینف ترجمه کند زبان مرا ! و نه چشمه امیدی که در امواج سر گردانش خاموش کنم آتش شعله ی امید شکن درد بی پا یان مرا..پای تلاشم را سردمداران مجمع مردگان ، با بسر خرافات شکسته بودند ،وجز دریای سرشک ،سرشک حسرت وناکامی ،از دست این محیط،که تمام جنده بازانش خود جنده اند همه دریاها را در تاریکی وجودم یخ بسته بودند ، همه جا تاریک همه چیز تاریک تاریکی بود و مرگ یخندان بود وسوز گرسنگی بود و تهمت نا روا وبدتر از همه نا چاری ... نا چاری...
در سراسر زندگی که نداشتم اینها بودند یاران وفادار من من که یک قطره عرق سرد بودم بر جبین چین در چروک در چین فقر و نداری..من که جمله ی نا تمامی بودم گمگشته در فصل ناتمامی از یک داستان لا یتناهی من که دیده ای گناهکار بودم بر کاسه ی چشم جمجمه ی تو سری خورده ی بیگناهی نمی دانستم چکار کنم .. نه در زمین مکانی داشتم نه در آسمان پناهی بهر جا رو میکردم بهر چه خو میگرفتم پستی بود مستی بود نفع پرستی بود خود فروشی بود و مردم فروشی بود خانه خرابی و خانه بدوشی بود درد بود خاک بود و سیاهی!و من باین وصف روزگار خود گذرانیدم و در وصف این روزگار باین روز وصف ناپذیر مرکب پاشکسته ای زندگی خود را به سر زمین پا به آسمان وسر به زمین مردگان راندم .. و برای نخستین بار در زندگی شلوغ و پر هیاهوی خود خودم با خودم در پوست خودم، تنها ماندم! و حال این موجودی را که اینطور خون بعروق یخ بسته و طپش دردل شکسته می بینید من نیستم ..اصولا بشر نیست .. باور کنید..
سر گذشت من سر گذشتی بود که اشتبا ها از سر من گذشته بود و سرنوشت من سرنوشتی بود که آنکسیکه جای کاغذ را بلد نیست و بر سر ما چیز مینویسد! اشتباها بر سر من نوشته بود..و من در سر نوشت خود سر گذشت خیلی از انسانها را دیدم .. واز سر گذشت خود درباره ی خیلی ازسر نوشتها خیلی چیزها شنیدم .. و از همه ی اینها و از همه ی آنها ..آه..فریاد ، باور کنید انسانها .. خیلی چیزها فهمیدم..
فهمیدم که در همه هر جا که زندگی مردم بر مدار پول میچرخد،باید خر بود و خر پرست باید فاحشه بود و پرچم جاکشی در دست باید تو سرس خورد و مرد.. وتو سری زده نشست باید نمک خورد و با کمال بی... نمکدان شکست،باید از راست نوشت و از چپ خواند از عقب نشست و از جلو راند!
و سرنوشتها و سر گذشتها سر نوشتها در قالب سر گذشتها و سر گذشتها درتا بوت سرنوشتها بمن یاد دادند که هر کس اینچنین نبود اگر چه خیال میکردکه هست واگر چه واقعا بود ولی پای در گل رسوائی از کار افتادوفرو ماند ومن از پا افتاده و ماندم .. من که از نخستین روز تولد در خود حدیث تلخی شیره ی زحمت را در شیرینی شیر پستان مادرم خواندم آخ مادر کاش من برای همیشه در شکم تو میماندم.. حداقل منفعت این کار این بود که حیوانات سیر فرو رفتگی شکم گرسنه یتو را نمیدیدند.. اما تو مادر تحمل هیکل سنگین مرا نداشتی مرا زادی ومن آمدم
افسوس که روز تولدم رفته از یادم من آمدم که بسوزم سوختم ! آمدم که بسازم ساختم آمدم که بگویم گفتم ولی چکار کنم که هر چه ساختم سوخت و هر چه سوختم بدل این لکائه های که فرمان زندگی من در دستشان است تاثیر نکرد..آه..تف بر تو ای اجتماع نامرد .. تف
همه چیز با پول بود ..و پول مرا رقصاند. ومن بی پول رقصیدم همه جا وحشت بود و وحشت مرا ترساند و من وحشت زده ترسیدم همه جا سرد بود و سرما مرا لرزاند و من سرما زده لرزیدم آنقدر ترسیدم تا ترس از من متنفر شد و آنقدر لرزیدم تا قلبم از جا تکان خورد و بزیر پایم افتاد.. و همه وقت رقصیدم ..قلبم به زیر پایم بودو قلبم له شد من زیر پای خودم جان دادم..و همراه من همه عشقهای من مردند ..و این اشکهای من بودند که عشقهای مرا که ستارگانی بودند نیمه خاموش و تمام فراموش و کور
ستارگانی از همه ی ستارگا ن آسمانی دور...در مجمر خاطرات گذشته بخاک سپردند .. وپس از آن در بدر پی عشق میگشتم..واین در بدری را حال با موزیک گوش کنید با موزیک عزا..
چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان
نفس گم کرده در پهنای سینه
سر خود میزند در پیچش مرگ
بموج افکن،پر و بال سفینه
بقدری کوفتم با دست حسرت
بدرب باغ عشف بی زمینه
که دستم بر جبین بخت بدبخت
بخاری تار شد در پود پینه
و قلبم در سکوت بی جوابی
بزاری سنگ شد در تنگ سینه
و من در بستر خاموش یک درد..
نحیف و زار و مدهوش
سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم
که...اه... مردم کاشانه بردوش...
برای لحظه ای خاموش ... خاموش
در این درد آخرین دشت سیه پوش
ز خاک استخوان مرده مفروش
امیدی خفته نومید از جوانی
جوانی مرده از دنیا فراموش
مپرسید که او کیست؟..
که او چیست؟
چرا هست؟ اگر نیست
اگر هست:چرا نیست؟!
که این تک قبر بی سر پوش گمنام
شررپروای تنورتنت اوهام..
که هر بام
و هرشام
برای ملتی کاین نظم منحوس
خورد خون دلش،جام از پی جام
نفس پژمرده و دلخسته، جان کند
کلبه ای،خاموش ،آرام
بشر نیست
بود افسرده آه یک سرود است
کلام نا تمام یک درود است
بچنگ نیست در افسانه ی زیست
شکست پشت بود ی در نبود است!..
و خانه بدوشان ، همه خاموش شدند..ولاشه ی مرا در قبرستانی که هیچکدام از قبرها سنگ نداشتند،خاک کردند..واین بر طبق وصیت من بود..وصیتی که کردم...وصیتی که میکنم :اگر بنا باشد مرا پس از مرگ من بخاک بسپارید،بگذارید مهمان جاودانی قبرستانی باشم که هیچ کدام ازقبرها سنگ ندارند!چون میدانم که پس از مرگ من بالاخره یکروز انسانی پیدا خواهد شد که چند قطره اشک بخاطر شاعری که در دویست و هشتاد سالگی،در عین دیوانگی،جان کند،چند قطره اشک بریزد.. اگربر قبر من سنگی وجود داشته باشد.این اشکها مستقیما بر خاک من فرو خواهد ریخت.ولی اگر نداشته باشد،ممکن است اشتبا ها بر سر قبر انسان گمنامی ریخته شوند،که هنگام مرگ و پس از مرگ خویش ،هیچ کس را برای گریه کردن نداشت..و من سرنا زندگی خود را فدای همین قبیل انسانها کردم، وبرای پیدا کردن سعادت گمشده ی آنها بود که:
گه چه سور لرزه،اندر سینه های عور
ناله گشتم،واله گشتم،در کران دور...
گه شدم گور سرشکی،بر دو چشم کور..
گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور..
پائیز1334- کارو
به قدر هرچه گل دیدم ، مرا آزار کردی تو
خیانت را در دلم تکرار کردی تو...
عجب دیوانه بودم من ، که دل بستم به چشمانت
شنیدم بارها باد دیگران بودی ولی حیف شهامت
مال هرکس نیست، پس انکار کردی تو!!
و کار این دل دیوانه را دشوار کردی تو
شبی که با دیگری در کوچه دیدمت ، جا خوردی و
ناچار این طلوع تازه را انکار کردی تو
نمی بخشم تو را ، او را ، و هرکس را که بد باشد
خدایم خود تلافی می کند، هر کار کردی تو...
بروای دوست برو ...
برو ای دختر پالان محبت بردوش
دیده بردیده من مفكن ...نازهم مفروش
من دگر سیرم سیر از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف برآن دامن پستی كه تورا پرورده است
كم بگو جاه تو كو مال تو كو برده زر
كهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا تخم طلا. مردم من
زاده فقرم وپرورده دامان شرف
و........
موفق باشید
تكیه بر جای خدا
شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم
در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم
جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم
امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم
نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم
نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم
چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....
پدر ان شب جنایت کرده ای شاید..نمیدانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمیدانی
از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
پدر ان شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو هم مادر اگر ان شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای اتش شهورت شور بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
شما در جوانی گفته اید که کودکان مهر دلیرانند
بیا بنگر که از کودکان مهر جز لاشه ای بی جان باقی نمانده است
نیمه شب مست می گذشتم از در ویرانه ای
تا که چشمم خیره شد بر چراغ خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره
تا که دیدم صحنه ی ویرانه ای
پدرک پیر و فلج افتاده اندر گوشه ای
مادرک مات و مبهوت همچو پروانه ای
پسرک از سوز و سرما میزند دندان به لب
دخترک مشغول عیش خویش با بیگانه ای
از ان پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی ویرانه ای
تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای