| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
0
|
7
|
89/12/10 (11:44)
|
|
||
|
|
0
|
10
|
88/9/23 (13:14)
|
|
||
|
|
15
|
186
|
88/8/5 (14:53)
|
|
||
|
|
39
|
273
|
88/8/5 (14:39)
|
|
||
|
|
9
|
77
|
88/8/5 (14:31)
|
|
||
|
|
9
|
83
|
88/8/5 (14:14)
|
|
||
|
|
5
|
158
|
88/3/13 (13:15)
|
|
||
|
|
8
|
60
|
87/11/20 (20:08)
|
|
||
|
|
3
|
167
|
87/9/9 (09:44)
|
|
||
|
|
10
|
82
|
87/8/28 (10:26)
|
|
||
|
|
9
|
87
|
87/8/28 (10:17)
|
|
||
|
|
18
|
120
|
87/8/27 (12:21)
|
|
||
|
|
1
|
12
|
87/8/27 (12:19)
|
|
||
|
|
22
|
174
|
87/8/27 (12:16)
|
|
||
|
|
9
|
64
|
87/8/4 (13:18)
|
|
||
|
|
16
|
48
|
87/6/7 (18:44)
|
|
||
|
|
17
|
144
|
87/5/28 (23:22)
|
|
||
|
|
24
|
185
|
87/5/27 (02:26)
|
|
||
|
|
25
|
429
|
87/4/30 (14:09)
|
|
||
|
|
14
|
94
|
87/4/14 (16:08)
|
|
و تا .....
بهترینها از بد ترینها جدا شوند .....
..... تا سوی بهترینها گیرید
و از بد ترینها جدا شوید
..... تا شاید رستگار شوید
لعلکم تفلحــــــــــــــون
در پرده ی زندگی، بازی هایی در کار است؛ غم مخور! هرگز خاموشی نمیگیرد چراغ دلی که خدا آن را افروخته باشد.
شاید می توان گفت مصائب همانند بازیهایی باشند که در راه آدمی قرار می گیرند
تا به خدا نزدیک بشیم و همیشه به یادش باشیم!
وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَن لَّمْ یَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَّسَّهُ كَذَلِكَ ...
و چون انسان را آسیبى رسد ما را به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده مىخواند و چون گرفتاریش را برطرف كنیم چنان مىرود كه گویى ما را براى گرفتاریى كه به او رسیده نخوانده است ... (سوره یونس - آیه 12)
تا نشون بدی می تونی اشرف بشی و
نشون بدی که شایسته این بودی که خدا وقتی خلقت کرد به خودش تبریک بگه
|
| ||||||
|
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی رابه سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درستدر وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بویخوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغرمردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی بادسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کداماز آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستنددستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنهبدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمتاتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گردبا یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبلهمان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند ومی خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقطاحتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، درحالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند | ||||||