| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
48
|
174
|
91/2/1 (22:57)
|
|
||
|
|
1
|
2
|
91/2/1 (22:54)
|
|
||
|
|
42
|
183
|
91/2/1 (22:52)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/11/28 (07:59)
|
|
||
|
|
0
|
0
|
90/9/9 (09:10)
|
|
||
|
|
0
|
6
|
90/8/29 (23:05)
|
|
||
|
|
2
|
15
|
90/6/23 (23:23)
|
|
||
|
|
0
|
2
|
90/6/23 (22:14)
|
|
||
|
|
1
|
9
|
90/5/22 (14:39)
|
|
||
|
|
0
|
4
|
90/5/21 (21:45)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/5/21 (21:44)
|
|
||
|
|
0
|
3
|
90/5/21 (21:43)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/5/21 (21:40)
|
|
||
|
|
0
|
5
|
90/5/21 (21:38)
|
|
||
|
|
0
|
15
|
90/5/21 (21:31)
|
|
||
|
|
0
|
9
|
90/5/21 (21:16)
|
|
||
|
|
3
|
12
|
90/5/12 (17:14)
|
|
||
|
|
37
|
137
|
90/3/30 (21:46)
|
|
||
|
|
30
|
228
|
90/2/20 (09:41)
|
|
||
|
|
49
|
275
|
89/12/26 (16:09)
|
|
در اولین نامه جروشا پس از توضیحاتی درباره مسافرتش با قطار و هیجانی که از دیدن دانشکده دارد نوشته: «نامه نوشتن به کسی که انسان ندیده و نمی شناسد کمی مضحک است، اصلا برای من نامه نوشتن عجیب و غریب است من کسی را نداشتم که برایش نامه بنویسم بنابراین اگر نامه های من درجه یک نیست امیدوارم ببخشید ... من همه عمر تنها بوده ام، ناگهان یک نفر پیدا شده که نسبت به من و سرنوشت آینده من اظهار علاقه کرده است، لذا من تمام این تابستان راجع به شما فکر کرده ام. احساس می کنم خانواده ای پیدا کرده ام ... حالا نمی دانم شما را چه خطاب کنم، چون اطلاعی از شما ندارم. ولی آنچه مسلم است شما پاهای درازی دارید و من تصمیم گرفته ام، شما را بابالنگ دراز خطاب کنم، امیدوارم به شما برنخورد، این شوخی بین ما دو نفر خواهد بود و به مادام لیپت هم نخواهیم گفت ...»
«بابالنگ دراز عزیز، من عاشق دانشکده هستم و بیش از همه عاشق شما که مرا به دانشکده فرستادید، آنقدر خوشحالم که از شدت هیجان خوابم نمی برد. شما نمی دانید اینجا با پرورشگاه «ژان گریر» چقدر فرق دارد. دلم برای دخترانی که نمی توانند به این دانشکده بیایند می سوزد...»
همین الان سالی ماک براید سرش را کرد توی اتاق و گفت: «آنقدر دلم برای مامان و پاپا تنگ شده که دارم دق می کنم، تو چطور؟ من هم تبسمی کردم و گفتم: چاره چیست باید ساخت. دلتنگی خانوادگی از آن بیماری هاست که من اقلاً در برابر آن مصونیت دارم! مگر دل کسی هم برای دارالایتام و مادام لیپت تنگ می شود؟»