| عناوین بحث ها | ارسال کننده | پاسخها | بازدید | بروز رسانی | اولویت | |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
|
950
|
5381
|
89/12/28 (11:39)
|
|
||
|
|
26
|
264
|
90/4/26 (23:24)
|
|
||
|
|
728
|
3556
|
90/7/22 (22:54)
|
|
||
|
|
200
|
506
|
90/6/29 (22:06)
|
|
||
|
|
330
|
2950
|
90/2/23 (14:23)
|
|
||
|
|
504
|
4656
|
90/2/23 (14:21)
|
|
||
|
|
174
|
1860
|
90/2/23 (14:20)
|
|
||
|
|
287
|
2390
|
90/2/23 (14:19)
|
|
||
|
|
327
|
2585
|
90/1/2 (12:32)
|
|
||
|
|
0
|
11
|
89/12/29 (11:16)
|
|
||
|
|
45
|
260
|
89/11/23 (14:15)
|
|
||
|
|
0
|
26
|
89/11/21 (22:35)
|
|
||
|
|
262
|
1703
|
89/10/26 (18:25)
|
|
||
|
|
234
|
1520
|
89/6/3 (21:37)
|
|
||
|
|
387
|
11921
|
89/3/18 (16:37)
|
|
||
|
|
10
|
89
|
89/3/18 (16:37)
|
|
||
|
|
135
|
921
|
89/3/18 (16:36)
|
|
||
|
|
154
|
672
|
89/3/18 (16:36)
|
|
||
|
|
65
|
667
|
89/3/18 (16:35)
|
|
||
|
|
0
|
54
|
89/3/18 (16:35)
|
|
تاریخ تنها روندی است که هیچ کس را یارای رویارویی با آن نیست .
تاریخ را بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم ....
کالبد شکافی تاریخ 30 ساله امروز بر هر ایرانی جزو دروس پایه باید باشد...
از او هم بنویسیم
و برماست که بدانیم و بپرسیم که او که بود و تاریخش را بخوانیم...
بازخوانی پرونده ی برخورد با آیت الله شریعتمداریسراج الدین میردامادیseraj . mirdamadi @ radiozamaneh . comبیشک مراجع تقلید و روحانیون بلندپایهی مستقل از نظام جمهوری اسلامی ، در طول این سی سال ، یکی از مهمترین قربانیان نقض حقوق بشر حاکمان نظام اسلامی بودهاند .
در این برنامه از سلسله برنامههای رادیو زمانه ، پیرامون بررسی سی سال حقوق بشر در ایران ، به بازخوانی پروندهی تاریخی برخورد با آیتالله سید کاظم شریعتمداری ، یکی از مراجع تقلید مخالف آیتالله خمینی میپردازیم .
مهندس حسن شریعتمداری ، فرزند آیتالله شریعتمداری ، این بخش از تاریخ انقلاب اسلامی را این گونه روایت می کند :
حسن شریعتمداری: در فروردین سال ۱۳۶۰، روزنامهها از قول قسمت اطلاعات نیروهای مسلح شروع کردند به نقل این که آقای قطبزاده درصدد کودتایی بوده و این کودتا کشف شده است .
چند روز بعد اعلام کردند که آیتالله شریعتمداری از این کودتا اطلاع داشته و شروع به نشر انواع و اقسام تهمتها و توهینها کردند . ![]() مهندس حسن شریعتمداری ، فرزند آیت الله شریعتمداری مدت کوتاهی بعد از آن ، نیروهایی که بعد به بسیج ملقب شدند ( آن روز هنوز این اسم را نداشتند و گروههای فشار بودند )، در اطراف منزل پدرم شروع کردند به شعارهای مرده باد و زنده باد ، دادن .
بعد رفتند ، دارالتبلیغ اسلامی را تصرف کردند . دارالتبلیغ اسلامی ، مرکز آموزشیای بود که پدرم به سبک مدرن تاسیس کرده بود . پس از آن سپاه منزل پدرم در قم را محاصره کرد . ایشان در محاصره بود و در ایام محاصره ، آقای ری شهری با عدهای رفتند و از ایشان بازجویی کردند . بعد نوار بازجویی پدرم را مونتاژ کردند و یک بازجویی شش ساعته را به یک اعتراف تلویزیونی چند دقیقهای تبدیل و آن را از تلویزیون پخش کردند .
البته آقای قطبزاده را محاکمه و اعدام کرده بودند . پدر من را بدون هیچ جرمی دو سال در منزل نگاه داشتند .
در عرض این مدت پدرم بیمار شد . ایشان را از معالجه محروم کردند و نگذاشتند پزشکانی را که میخواستیم ، به ایشان دسترسی داشته باشند . ایشان در اثر طول مدت مرض ، به سرطان پروستات دچار شد . وقتی کار از کار گذشته بود ، اجازه دادند در بیمارستان مهر بستری شود که متاسفانه معالجات به علت پیشرفتگی سرطان موثر واقع نشد و ایشان فوت کردند . بعد از وفات هم وصیت ایشان را انجام ندادند و در مراسم تشیع ، محل دفن و… از انجام وصیت او خودداری کردند .
امروز دیگر اسناد بیرون آمده و معلوم است که این توط ئ های بیشتر از طرف آقای احمد خمینی و با اطلاع شخص آیتالله خمینی نبوده است . این را آیتالله منتظری در خاطرات شان نوشتهاند ، آقای کیانوری هم در اعترافات خودشان نوشتهاند که سرهنگ عطاردی و سرهنگ کبیریان از طرف حزب توده در تشکیلات آقای قطبزاده نفوذ کرده بودند و گزارشها را به صورتی که حزب توده میخواست ، داده بودند .
همچنین خاطرات یک جاسوس شوروی ، به عنوان « اسناد میتوخیم » که بلشویست کا .گ.ب بود منتشر شده و در این اسناد هم نوشتهاند که : ما چهرههای لیبرال ایران ، از جمله آیتالله شریعتمداری ، را میخواستیم حذف کنیم و از آقای یاسرعرفات که جاسوس ما بود خواستیم تلگرافی به آقای خمینی بزند ، مبنی بر این که آقای قطبزاده مشغول کودتا است و آقای شریعتمداری هم در این کودتا دستاندرکار است و به این وسیله ، آقای خمینی را وادار به حذف ایشان کردیم . البته ، فکر میکنم ، آقای خمینی خودشان هم قبلا داوطلب این کار بودند .
چه اسناد و مدارکی را همان موقع عوامل آقای ری شهری و دیگران ، مبنی بر دخالت مرحوم آیتالله شریعتمداری در آن جریان ارا ئه دادند ؟
پدرم شخصی به اسم آقای مهدوی ، پیشنماز یکی از مساجد نازی آباد تهران را ، به علت این که اهل محل از جنبهی اخلاقی ایشان رضایت نداشتند ، از نماز جماعت خلع کرده بود . ایشان را به وسیلهی آقای حجازی ( بعدا ً آقای حجازی را هم اعدام کردند ) فرستادند پیش پدرم که از او دلجویی شود .
آقای مهدوی در این دیدار به پدرم گفته بود که با آقای قطبزاده در تماس است و ایشان درصدد انجام کارهایی است . پدر من ، آقای مهدوی را نهی کرده بود و گفته بود این کارها فایدهای ندارد و به جایی نمیرسد .
![]() آیتالله سید کاظم شریعتمداری بعدا ً، آقای ری شهری و آقای خمینی میگفتند شما که اطلاع داشتید ، چرا این قضیه را اطلاع ندادید . مرحوم پدرم هم گفته بود : با توجه به رویهای که شما دارید ، نمیتوانستم بیگناهان را اطلاع بدهم و ثانیا ً فکر نمیکردم اینگونه چیزهای مضحک به نتیجهای برسد . بنابراین بر خودم وظیفهای نمیدیدم .
جامعهی مدرسین قم با امضاهای فراوان ، اعلامیهای دا ئر بر خلع مرجعیت ایشان انتشار داد . بعدا ً مدرسین یکی یکی به ما مراجعه کردند و گفتند ما تحت فشار آقای احمد خمینی بودیم و مجبور شدیم آن را امضا کنیم .
هیچ سندی در دست نبود و امروز اساس این پرونده ، اصلا معلوم نیست چه شده و کجاست . آنطور که آقای منتظری میگویند ، اصولا چیزی به اسم کودتا نبوده است . آقای منتظری در خاطراتشان نوشتهاند که : « آقای احمد خمینی خودش داد مقداری اسلحه نزدیک جماران چال کردند و بعد هم خودشان آن ها را کشف کردند . آقای قطبزاده را دستگیر کردند و به ایشان وعده دادند که شما بگویید که میخواستهاید کودتا کنید ، مورد بخشش قرار خواهید گرفت . ولی بعد هم تخلف کردند و ایشان را اعدام کردند .»
آیا از اطرافیان ، نزدیکان و هواداران فکری آیتالله شریعتمداری در آن مقطع ، کسی به زندان افتاد و مورد آزار و اذیت قرار گرفت ؟
بله ، برادران جورابچی و عدهی زیاد دیگری را دستگیر کردند . از روحانیون و طلاب قم ، افرادی مثل آقای جویباری و دیگران را گرفتند .
حتا مرحوم آیتالله صدر را چون در مراسم ترحیم مرحوم پدرم شرکت کرده بود ، بازداشت کردند . مرحوم آیتالله صدر برادر امام موسی صدر و خود از آیات بسیار برجسته و فرزند آیتالله صدر ، مرجع تقلید شیعیان جهان و از مجتهدین مبرز بود .
با این وجود به قدری آقای خمینی شخصا ، روی این پرونده حساس بود که ایشان را به علت این که در ختم پدرمن شرکت کرده بود ، بازداشت کردند .
__._,_.___ |
پاسخها بر اساس استفتائات از دفتر حضرت آیت ا.. مصباح یزدی تنظیم شده است.
درود خدا بر شهید مظلوم غریب حضرت آیت الله العظمى سید محمد كاظم حسینی شریعتمداری 
رنجنامهء دردناك مرحوم آیت الله سید رضا صدر را كه تحت عنوان "در زندان ولایت فقیه" است به دقت و بارها بخوانید تا بدانید كه اول به اسلام و تشیع ظلم كردند و می كنند و بعد به اهل اسلام و تشیع یعنی آیت الله شریعتمداریها! 
خامنه ای هم شاهی است منتهى عمامه به سر!
4-
بخش چهار
تهران ـ جماران
حضرت مستطاب آیتالله آقای خمینی دامت برکاته
با ابلاغ سلام، مزید توفیقات را مسئلت دارم. آنچه بین حضرتعالی و آیتالله شریعتمداری ـ طاب ثراه ـ واقع شده، حکومت واقعی با خداوند متعال و ظاهراً هم با تاریخ میباشد. امید است مصداق آیۀ کریمۀ «وَ نَزَعنا ما فی صُدُورِ هِم مِن غِلّ اِخواناً عَلی سُرُر مُتقابلین» (۲۴) بشوید. فعلاً که خبر تأسفانگیز رحلت ایشان منتشر شده است، لازم دانستم ضمن ابراز نگرانی و تسلیت، از جریان تجهیز که بدون تشییع و احترامات لازمه و تدفین مخفیانه در محل غیرِمناسب واقع شده، ابراز تأسف شدید بنمایم. انتظار دارم اکنون هم در حد ممکن، اهانتهایی را که به ایشان و مقام مرجعیّت شده، شخصاً تدارک فرمایید. اعلاءِ کلمۀ اسلام و مسلمین را از خداوند متعال مسئلت دارم. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
۲۴ رجب ۱۴۰۶
الگلپایگانی (۲۵)
آیتالله منتظری در این باره میگوید:
یک روز، آقای ریشهری (آنوقت که وزیر اطلاعات بود) آمده بود اینجا. گفت: «من الان منزل آقای گلپایگانی بودهام. این مطلب را به آقای گلپایگانی گفتهام، به شما هم میگویم: آقای شریعتمداری همین دو سه روز رفتنی است. مبادا عکسالعملی از خودتان نشان بدهید.» در حقیقت، آمده بود تهدید کند. من به او گفتم: «بالاخره آقای شریعتمداری یک مرجع است که تعداد زیادی از تُرکها به ایشان علاقه دارند. من اگر جای امام بودم، در صورتی که آقای شریعتمداری فوت میشد، در مسجد اعظم یک فاتحه برای او میگذاشتم. با اینکار، مردم خوشحال میشدند و احساس میکردند که مسائل شخصی در کار نیست. بهنظر من، فاتحه گرفتن برای ایشان یک کار عقلایی است.» گفت: «این نظر شما را به بالا بگویم؟» گفتم: «بگو.» این قضیه تمام شد. آقای ریشهری رفت. بعد هم آقای شریعتمداری از دنیا رفت. جنازۀ او را که شبانه آورده بودند، آقای حاج آقا رضا صدر خواسته بود بر او نماز بخواند، نگذاشته بودند. بعد از چند روز من رفتم جماران. دیدم آقای شیخ حسن صانعی و احمد آقا این مطلب را دست گرفتهاند که: «بله، منتظری میگوید امام برای شریعتمداری فاتحه بگذارد!» و اینکار را مسخره میکردند! تا اینکه یک شب که ما با امام جلسه داشتیم، در آن جلسه همۀ مسؤلین، آقای هاشمی، آقای خامنهای، آقای موسوی اردبیلی، آقای موسوی نخستوزیر و احمد آقا هم بودند. در ضمن صحبتها، من این مطلب را به امام گفتم که: «چه اشکال داشت طبق وصیّت آقای شریعتمداری که به آقای صدر گفته بودند تو بر من نماز بخوان، در آن نیمهشب اجازه میدادند آقای صدر بر آقای شریعتمداری نماز بخواند؟ این به کجای انقلاب لطمه میزد؟ ولی حالا که نگذاشتهاید، آقای صدر همۀ این جریانات و جریان بازداشتش را در یک جزوۀ هفتاد هشتاد صفحهای نوشته است؛ خیلی هم محترمانه نوشته؛ به کسی هم توهین نکرده است. اما این نوشته در تاریخ میماند و بعد در آینده، حضرتعالی را محکوم میکنند، میگویند آقای خمینی نگذاشت به یک نفر مرجعی که رقیبش بود، نماز بخوانند.» (۲۶)
وقتی من این حرف را زدم، امام ناراحت شدند و جملۀ تندی به آقای شریعتمداری گفتند.
آقای منتظری در حضور آقای صدر گفته بود که آقای خمینی گفت: «مگر شریعتمداری به نماز عقیده داشت؟!»
آقای خمینی مشابه همان جملهای را گفته بود که وقتی حضرت علی(ع) در کوفه هنگام نماز به شهادت رسید، برخی در شام گفتند: «علی در مسجد چهکار میکرد؟ مگر علی نماز میخواند؟!»
مرحوم حضرت آیتالله حاج سیّد رضا صدر تفصیل ماجرا را در سال ۱۳۶۵، در جزوهای به نام در زندان ولایت فقیه، نوشته و منتشر کردند که قسمتهایی از آن در اینجا آورده میشود:
عیادت از آیتالله العظمی شریعتمداری
دیدگان دوراندیش و روشنبین بیمار رویِهم بود، ولی به خواب نرفته بود؛ شاید دیگر نمیخواست جهان و جهانیان را ببیند!
آقای سیّد جواد حائری برادر را صدا زد و گفت: «آقای صدر آمدهاند...»
دیدگانش باز شد و با لبخند شیرینی که ویژۀ حضرتش بود، سلام مرا پاسخ داد. مبلی که در گوشۀ اتاق قرار داشت به کنار تخت کشیده شد. بر آن نشستم. از عیادت کردن من خشنود شد، چون غریب بود و ارادتمندان و دوستانش از عیادتش ممنوع بودند؛ با آنکه عیادت مریض در اسلام محمّدی مستحب است و از سنن اکیدۀ این دین است.
چرا چنین کردند؟ چرا عیادتش را ممنوع ساختند؟ اگر مردم از او عیادت میکردند، چه میشد؟ او که قدرت بر سخن نداشت... چرا نگذاشتند پسرش در دقایق واپسین عمر پدر، چند گلمهای با پدر سخن بگوید؟ اگر این پسر با این پدر سخن میگفت، چه میشد؟ آیا این عدل اسلامی است؟
سخنم را با بیمار معظم چنین آغاز کردم: «اجازه بدهید هفت سورۀ حمد برای شفای شما بخوانم.» و «حمد»ها را خواندم، ولی از شفا اثری ندیدم و معجزهای لازم بود که از دست من و امثال من ساخته نیست. سورههای حمد که به پایان رسید، با چهرهای گشاده، به من اظهار مهر کرد و فرمود: «خیلی ممنونم.» بدین بسنده نکرد و گفت: «خیلی مرحمت فرمودید.» آنگاه سخن از سفر درمانی به اروپا با نزدیکان ایشان به میان آمد. معلوم شد رهبر موافقت نکرده است.
چرا؟! اگر میرفت به اروپا، چه میشد؟ او دیگر تاب و توان مصاحبه و ملاقات نداشت.
از سنن اسلام محمّدی است که عیادتکننده نزد بیمار کمتر بماند، مگر آنکه بیمار خودش بخواهد ملاقات طول بکشد، ولی پزشکان اجازه نمیدهند که کسی در سی.سی.یو از بیمار ملاقات کند، چون به سود بیمار نیست. پس با طولانی شدن ملاقات صد در صد موافقت نداشتند.
بر سر دوراهی قرار داشتم: از نظری، بیمار معظم دوست میداشت نزدش بمانم، ولی بیماری او چنین اجازهای نمیداد.
بههرحال، مصلحت را بر عواطف ترجیح دادم و برخاستم از نزد بیمار بیرون شدم و دیگر برای همیشه او را ندیدم.
جلوگیری از معالجه
سالها بود که حضرتش را ندیده بودم. او در خانهاش زندانی شده بود و کسی حق ملاقات با وی را نداشت و اگر از کوچهاش میگذشت، دیوارهایش سر میشکست.
او در زمان خود، پناه بیپناهان بود و امید امیدواران. چه بسیار زندانی را از زندان نجات داد! چه تیرهبختانی را سفیدبخت ساخت!
پس از زندانی شدن، قائممقامی نداشت و پناهی برای بیپناهان در کار نبود. گاه، پناه خاندان و بستگانش من بودم و من قدرتی نداشتم تا پناه آنان بشوم. وای بهحال مردمی که بیپناهی پناه آنان بشود!
برای نجاش از زندان بسیار کوشیدم.
نخست، بهوسیلۀ آقای موسوی اردبیلی، به هبر انقلاب پیام دادم که: «من آمادۀ حل این مشکل هستم. نظرتان را بگویید.»
سپس، پیامهای من بهوسیلۀ آقای سیّد محمّد صادق لواسانی بود. این مرد پیامهای مرا با خوشرویی استقبال میکرد و میرسانید و پاسخ میآورد، ولی نتوانستم برای رهایی آن مرد بزرگ کاری کنم. تقدیر با تدبیر هماهنگ نبود و کوشش ثمر نداد.
یک سال پیش، دکتر باهر بیماری کلیه راست را تشخیص داده بود و اگر در همان موقع، آوردن بیمار به تهران مجاز بود و یا بردنش به خارج از کشور ازاد بود، از رشد و نموّ بیماری جلوگیری میشد و شاید چند سالی بر عمرش افزوده میگشت. ولی نه تهرانش آوردند و نه به خارج از کشورش بردند! چرا؟!
پس از گذشت یک سال، بیماری سخت شد و درد دل شدید بیمار را آزار میداد.
با کوشش بسیار و التماسهای بیشمار، به تهران آورده شد؛ ولی نوشدارو بهوقت نرسید.
پیروزی ویرانگران
ندانستم زیست بیمار گرانقدر در بیمارستان چهقدر طول کشید. حضرتش را که به بیمارستان بردند، دارندگان پاس [پاسداران] در حضور او، تلفن را از اتاقش برداشته و بیرون بردند! چرا؟!
«بیمار حق تلفن زدن به کسی را ندارد! زندانی نبایستی با کسی سخن گوید!»
ایا سفارش حضرت علی (ع) را در بارۀ قاتلش که زندانی بود فراموش کردند؟ ایا تصرف در مال کسی را بدون اجازۀ صاحبش جائز میدانستند؟!
اسلام محمّدی چنین اجازهای را نمیدهد.
بستری شدن او در بیمارستان برای پزشکان سرفرازی و برای پرستاران دلخوشی بود. همگی ارزوی بهبودی او را داشتند، ولی کدام ارزومندی به ارزوی خود رسید؟! ارادتمندان میرفتند در پشت در و دیوار بیمارستان و یا در کنار آسانسور مینشستند تا شاید لحظهای او را ببینند.
او سازنده بود و آیندهنگر و سازندگان در جامعههای عقبافتاده، در زمان حیات خود، خیری نمیبینند و این جهان از پاداش آنها ناتوان است و موفقیّت از آن ویرانگران است!...
جلوگیری از تشییع جنازه
شام پنجشنبه ۲۳ رجب (۱۴۰۶) بود. میخواستم برای نماز شام و خفتن، وضو بسازم که خبر آوردند: «آن مرد بزرگ این جهان را بدرود گفت»
وَه، چه مرگ مقدسی! در شب جمعه! در ماه رجب! پس از بیماری دردناک! پس از زندان طولانی! آنهم در ولایت غربت! و در حال غربت!
نمازهای دوگانه را بهر یگانه بهجا آوردم و به سوی بیمارستان رهسپار شدم.
بیمارستان مهراد در خیابان میرعماد قرار دارد و از خیابانهای فرعی جنوبی ـ شمالی تهران میباشد. کسانی را دیدم که برای تشییع امده بودند، ولی درب بیمارستان را بهروی آنها بسته بودند. آنها هم اتومبیلهای خود را در خیابان پارک کرده و خود در پیادهرو، با غمی آلوده به خاموشی، در انتظار بهسر میبُردند.
چرا درب بیمارستان را بهروی تشییعکنندگان بسته بودند؟ مگر تشییع از مؤمن سیّد غریب در اسلام حرام است؟!
از نخستین درب بیمارستان گذشتم. دومین درب بهروی من بسته شد! درد پای من اجازۀ ایستادن پشت در را نمیداد. دوستان صندلی آوردند. بر آن نشستم. نشستن من در آنجا، انعکاس خوبی برای آنها نداشت. اصرار مردم هم برای بازکردن در بر ان افزدوه شد. سرانجام در را باز کردند و من به درون شدم.
سکوتی آمیخته به اندوه پزشکان و پرستاران و کارمندان را فراگرفته بود. در این هنگام، ضجهای همگانی از خیابان بلند شد و سکوت شکست. بانویی از این خاندان آمده بود و میگریست و خانمها هم با او هماهنگی میکردند. در را باز کردند و آن بانو به درون آمد.
دیری نپایید که خبر یافتم میخواهند جنازه را از درب مخفی بیمارستان بهوسیلۀ آمبولانس خارج کنند و مشایعین را در برابر عملی انجامشده قرار دهند و چنین کردند!
چرا؟! مگر تشییع در اسلام گناه است؟! آنهم جنازۀ الم! سیّد! پسر فاطمه؟! جنازۀ زندانیان و اعدامیان را به بستگان تحویل میدهند، ولی این جنازه استثنائی بود!
آمبولانس با سرعت شدید، یهسوی قم بهراه افتاد و ما هم در پی جنازه روان شدیم. ماشین ما سرعتی نداشت، در نتیجه، از آمبولانس عقب افتادیم و ندانستیم جنازه را کجا بردند.
فرمان هجدهمادّهای
نمیدانم این فرمان هجدهمادّهای از سوی چهکسی صادر شده بود:
۱. جنازۀ شریعتمداری به بازماندگانش تحویل نشود!
۲. از جنازهاش تشییع نشود!
۳. به وصیّت او عمل نشود!
۴. در حسینیهاش غسل داده نشود!
۵. سیّد رضا صدر بر او نماز نخواند!
۶. در حرم قم دفن نشود!
۷. در حسینیهاش دفن نشود!
۸. از اقامۀ عزا و مجالس ختم برای او ممانعت شود!
۹. اگر کسی برای او اقامۀ عزا کرد، زندانی شود!
۱۰. کسی که روز وفات امام هفتم (ع)، پیراهن سیاه بر تن داشت، دستگیر گردد!
۱۱. سیّد رضا صدر که برای تسلیت مصیبتزدگان رفته، زندانی شود!
۱۲. پسر شریعتمداری در دم مرگ پدر، حق سخن با پدر ندارد!
۱۳. تلگرافهای تسلیت به مخاطبین نرسد!
۱۴. کسی حق ندارد به خانۀ مصیبتزدگان برود!
۱۵. مجلس هفت و چهل نبایستی برای او تشکیل شود!
۱۶. صدای گریه نبایستی از خانهاش بلند شود!
۱۷. روضهخوانی نباید برای مصیبتزدگان روضه بخواند!
۱۸. مصیبتزدگان اگر نزد کسی شکایت کنند، ضدانقلاب خواهند بود!
آیا این فرمان صد در صد مطابق اسلام است؟!
غسل غریبانه
نیمههای شب بود که به قم رسیدیم. یکسره به خانۀ بیصاحب رفتیم. خبر دادند جنازه را آمبولانس به غسالخانۀ بهشت معصومه برده تا در آنجا غسل دهند و گفتهاند: «نباید سیّد رضا صدر بر آن نماز بخواند!»
آقای امامی که از داماد گذشتهف فرزند بهحق آن مرد بزرگ بهحساب میامد، پیشنهاد کرد: «به آقای گلپایگانی تلفن کنید تا وساطت کند و به وصیّت عمل شود و شما بر جنازه نماز بخوانید.»
گفتم: «کار صحیحی نیست. اینکار ممکن است برای آقای گلپایگانی ناراحتی ایجاد کند.»
باری، با کسانی که از بستگان و نزدیکان متوفی برای شرکت در مراسمف از تهران آمده بودند، بهسوی بهشت معصومه رهسپار شدیم.
باران بند آمده بود و هوا کمی رطوبت داشت و ماه تازه میخواست نیمرخی از خود نشان دهد و تماشاچی باشد؛ چون بیدار بود و کسانی که صلاحیّت برای تماشا داشتند، همگی در خواب بودند!
بهشت معصومه در کنار راه تهران ـ قم قرار دارد و مسافری که از قم به تهران میرود، در دست راست خود آن را میبیند.
سرِ دوراهی رسیدیم که بهسوی راست منحرف شده، به بهشت معصومه وارد شویم. دارندگان پاس راه را بر ما سدّ کردند و نگذاشتند بدانجا برویم! چرا؟! اگر چند تن انگشتشمار در پشت دیوار غسالخانه، در آن تاریکی شب، به انتظار جنازه میایستادند، چه میشد؟!
در این هنگام، ماشین بنز ۶۰۰ بینُمرهای رسید و بهسوی بهشت معصومه دوید و از رفتن آن جلوگیری نشد.
ما بنز نداشتیم!
اندی گفتوگو شد و مذاکراتی بهوقوع پیوست و نتیجه نداد و ممانعت برداشته نشد.
سرانجام، به ما چنین گفتند: «ما جنازه را غسل داده، به منزل میاوریم.»
و ما رفتیم، ولی آنان چنان نکردند.
آیا در اسلام، دروغ جائز است؟! آیا هتک مسلمان رواست؟!
مصادرۀ نماز
جنازه غسل داده میشود و به آقای امامی پیشنهاد میشود که بر جنازه نماز بخواند.
او نمیپذیرد و میگوید: «برحسب وصیّت، آقای صدر بایستی نماز بخوانند.»
میگویند: «او نبایستی نماز بخواند و اگر تو نماز نخوانی، کس دیگر را میگوییم نماز بخواند!»
سرانجام، آقای امامی نماز میخواند.
مصادرۀ اموال را شنیده بودیم، اما مصادرۀ نماز را ندیده بودیم؛ مصادرۀ وصیّت را نیز نشنیده بودیم، ولی به چشم خود دیدیم!
نماز میّت در اسلام محمّدی، بایستی بااجازۀ ولی میّت باشد، اگر وصیّت در کار نباشد. در صورت وصیّتف بایستی بدان عمل شود، چون اجرای آن واجب است.
تدفین شبانه
جنازه را پس از غسل، به قبرستان ابوحسین میبرند و در غرفهای که دو روز پیش از مرگ تعیین شده، به خاک میسپارند.
اگر جنازه را در آن تاریکی شب، به بازماندگان تحویل میدادند، چه میشد؟!
جنازۀ شهید ما ـ مرحوم سیّد محمّد باقر صدر ـ را صدام پس از اعدام، به بستگان تحویل داد.
حضرت صادق (ع) بر جنازۀ عمویش، زید، که بر سر دار بود، نماز خواند و بنیاُمیّه از نمازش جلوگیری نکردند.
در آن شب که شب جمعه بود، مردم بسیاری نماز لیله الدفت خواندند و در شب شنبه نیز، از نظر احتیاط که شاید دفن پس از سپیدهدم باشد.
گریه کردن ممنوع!
بامداد جمعه، برای شرکت در مصیبت، بهسوی بازماندگان رفتم. درب خانه بسته بود. چرا؟! زنگ در را بهصدا درآوردم. پاسخی نشنیدم. دگرباره، زنگ در را بهصدا درآوردم. بازهم پاسخی نشنیدم. ولی از کوبیدن در دست برنداشتم تا عاقبت در باز شد و به درون راه یافتم. سوتهدلان را دیدم گردِهم نشسته و به قرآن پناه بردهاند و شصتپارۀ قرآن را در میان نهاده بودند. یکی قرآن میخواندف دیگری میگریست، سومی در سکوت فرورفته بود، انیکی سر بهزیر انداخته، به زمین نگاه میکرد. هرکس حالتی بهخود گرفته بود، ولی همگی در غم بهسر میبردند. آری، نمود غم رنگها دارد.
گفتم: «روضهخوانی خبر کنید تا روضه بخواند و خانمها بگریند.»
گفتند: «ممنوع است! فرمان صادر شده نبایستی صدای گریه از خانه بلند شود!»
آیا گریه کردن برای مصیبتزدهف در اسلام محمّدی حرام است؟! اگر مصیبتزدگان ناله میکردند و زاری میزدند، چه زیانی به دستگاه میرسید؟! شاید هم به سود دستگاه بود؛ چون خودداری از گریه، ایجاد عقده میکند و انفجار عقده خطرناک خواهد بود...
بهرهای از زمان با مصبیتزدگان شرکت کردم. نمیدانم توانستم دلی بهدست بیاورم و دلشکستگان را آرامشی بخشم؟
اقامۀ مجلس ختم جُرم است!
سراغ یکی از دوستان را گرفتم. گفتند: «به منزل آقای رستگار رفته است، چون ایشان مجلس ختمی برقرار کرده.»
بنا شد ما هم برویم در آن مجلس شرکت کنیم.
آقای رستگار از فضلای مازندرانی حوزۀ علمیۀ قم است و تفسیری بر قرآن، بهزبان عربی، نوشته است. نامبرده در مجلس درس آقای شریعتمداری حاضر میشد و نسبت به او عشق میورزید و پس از زندانی شدن «آقا»، در تفسیرش، از او یاد کرده و انتقاد کرده و همین موجب شد که چند ماه زندانی گردد.
اکنون، اقامۀ مجلس عزا کرده است و همین سبب شد که دگرباره برای مدتی نامحدود، زندانی شود.
آیا اقامۀ مجلس عزا در وفات مرجع تقلید گناه است؟! و استحقاق زندان نامحدود دارد؟!
آیا اسلام چنین حکم میکند؟!
ای اسلام! به نام تو، چهها میکنند!
در بیرون خانۀ آقای رستگار، جمعیتی انبوه دیدم که در دو کنار کوچه، با دیدههای اشکبار، ایستاده بودند چون در خانه جا نبود. فضای حیاط از کثرت جمعیّت پر بود. همگی ایستاده بودند و باصدا میگریستند. در اثر کثرت مردم، کسی نمیتوانست بنشیند و یا عبور کند. قطرههای اشک همچون باران میبارید، ولی به زمین نمیرسید و بر تنها و لباسها میریخت. روضهخوانی در کار نبود. خود مردم نوحهگری کرده و زاری میکردند. ضجّه و زاری از در و دیوار بلند بود. هرکسی برای خود آهنگی داشت و نوایی در کارش بود و در عین حال، همه باهم هماهنگ بودند. مردم راه دادند و کوچهای باز کردند؛ کوچهای که دیوارهایش گوشتی بود؛ دیوارهایی که چشم داشتند، گوش داشتند، زبان داشتند، سخن میگفتند، میفهمیدند، میدانستند چه شده، چه میبینند، چه میشنوند و چه باید بکنند...
از فضای حیاط گذشتم، از پلهها بالا شدم و به درون کتابخانه قدم نهادم. همهجا از سوگواران پر بود: پلهها پر، اتاقها پر، چشمها از اشک پر، قلبها از خون پر. شیون بلند بود. همگی میگریستند و میزاریدند. من هم با آنها هماهنگ شدم و خودداری نتوانستم؛ گریستن آغاز کردم.
وًه که گریه چه چیز خوبی است! غم را تسکین میدهد؛ آتش دل را خاموش میکند؛ خون دل را از دیده بیرون میریزد تا از انفجار جلوگیری کند. نیروها اگر متراکم شوند، خطر انفجار دارند. اشک نمیگذارد نیروی دل زندانی گردد؛ راه را برایش باز میکند تا هرکجا میخواهد برود.
عزاداری ممنوع!
قرآنها که خوانده شد، پیشنهادی کردند بدین مضمون: «اجازه میدهید دستهجمعی حرکت کنیم و بهسوی منزل آقای شریعتمداری برویم؟»
در شرق اسلامی، از دیرزمان، رسم شده که دستههای عزا راه میاندازند و در وفات علما و دانشوران، از واجبات احترام میباشد.
اجازه ندادم؛ چون میدانستم که مأمورین انتظامی دستور جلوگیری دارند و من احساس خطر کردم مبادا جمعیّت مقاومت کنند، که میکردند، و قطره خونی ریخته شود و من مسؤل خون در برابر خدا باشم. مردم بسیار داغ بودند و بهحدّ اعلاء عصبانی و خشمناک و آمادۀ هرگونه مقاومت. اگر این پیشنهاد عملی میشد، نمیدانم چه میشد... مسؤلیّت با کسی بود که اجازه داده بود. آنها هم خوب پاداش مرا دادند! شاید سزاوار چنان پاداشی بودم!
بازگشت به بیت مرجع مظلوم
برخاستم، از منزل آقای رستگار بیرون شدم. مشارالیه بیش از مقدار انتظار، مراسم احترام را بهجا آورد که حُسن اخلاق را نشان میداد.
گروهی در پی من روان شدند. رفتیم تا به نخستین زنجیر منزل آقای شریعتمداری رسیدیم.
در آنجا، روی به مردم کرده، گفتم: «خواهش میکنم آقایان در پی کار خود بروند و بهدنبال من نیایند...»
اطاعت کردند و پراکنده شدند و بهدنبال کار خود رفتند.
دگرباره نزد مصیبتزدگان شدم و در سوگ آنها شرکت کردم.
اندی به ظهر مانده بود که رخصت گرفته، از آنجا بیرون شدم و نیاز به استراحت داشتم.
در قم، یکی دو ساعت به نماز شام مانده، وقت پذیرایی من از آقایان است. در خانه باز است و صلای عام برقرار.
آن روز عصر، بسیاری از آقایان آمدند که سوگوار بودند، ولی مُستی نمیکردند. دلهای ارادتمندان آن مرد بزرگ آکنده از غم بود و سینهها پر از اندوه. هرکدام سورۀ «حمد»ی قرائت میکردند و پیامی برای جسمی که تبدیل به روح شده، میفرستادند. چه پیام لطیفی! برای زنده، آرامش و برای مُرده، آمرزش. لبخندی بر لبان کسی ندیدم، ولی اشکی بسیار در دیدهها میدرخشید. از اقامۀ مجالس عزا جلوگیری شد.
اگر مجالس عزا اقامه میشد، چه میشد؟! قرآن خوانده میشد و اشکی جاری و دلهایی از غم خالی میگردید.
روز شهادت امام کاظم (ع)
روزِ دگر شد؛ روز شنبه؛ روز شهادت حضرت موسی کاظم (ع). عجب تصادفی!
آیا میان این «کاظم» و آن «کاظم» رابطهای برقرار بود؟ آیا حیاتشان به یکدیگر شباهت داشت؟ آیا مماتشان همانند بود؟
حضرت کاظم (ع) را خلیفۀ وقت، بهنام «اسلام»، دستگیر کرد و سالها به زندان انداخت و سرانجام شهید کرد. حضرتش ششمین زادۀ پیامبر اسلام و هفتمین وصیّ آن حضرت و پیشوای بزرگ انسانها بود. پاکیزهترین فرد زمان و دانشورترین مرد روزگار.
اقای شریعتمداری هم نامش«کاظم» بود. از سلالۀ پیغمبر اسلام بود. شاید حکومت وقت وجودش را برای اسلام زیانبخش میدید که سالها وی را زندانی کرد و سرانجام، چنانچه میدانید، به خاک سپرد و از اقامۀ مجلس ترحیم و عزا برای او جلوگیری شد!
در آن روز، بسیاری از مردم از دگر شهرها به قم آمدند، چون شهر قم مزار دخت حضرت کاظم (ع) میباشد، تا سالروز شهادت آن حضرت را زنده بدارند و از روان پاک و روح مقدسش بهرهای برگیرند...
پوشیدن لباس سیاه ممنوع!
آن روز، سالروز وفات حضرت موسی بن جعفر (ع) بود. بسیاری از مردم پیراهن سیاه بر تن داشتند. شنیدم هرکس پیراهن سیاه بر تن داشت، دستگیرش میکردند، چون سوگوار آقای شریعتمداریاش میپنداشتند!
چرا؟!
مگر عزاداری برای شریعتمداری در اسلام گناه است؟!
مگر پیراهن سیاه پوشیدن گناه است؟!
پخش خبر زندان
خبر وصیّت نماز خواندن من بر آن مرد بزرگ پخش شد؛ چنانچه خبر جلوگیری از نماز من نیز برملا گردید. خبر زندانی شدن من نیز انتشار یافت و همان شب، رادیوهای خارج خبر دادند.
از کجا این خبر به این زودی به آنها رسید؟! آیا در میان مأمورین انتظامی ما، خبرنگار و یا گزارشگر دارند؟!
در همان شب، تلفنهای احوالپرسی دوستان و اشنایان از قم و غیرِ قم شروع شد.
روز دیگر، آمد و رفت به خانۀ من بیشتر شد. ولی از سوی شبان حوزۀ علمیۀ قم (۲۷) از این فرد ربودهشده از گله، اظهار مهری پدید نگشت! واکنشی هم از طرف مردم قم دیده نشد! شاید من لیاقت چنین واکنشی را نداشتم!
روزنامهای در لُبنان چنین نوشت و سخنوری در اجتماعی چنین گفت:
«قذافی امام موسی صدر را زندانی ساخت و حکومت ایران برادر بزرگتر او را!»
تلگراف تسلیت، ممنوع!
تلگرافهایی از داخل و خارج از کشور بدینجا مخابره شد، ولی هیچکدام به دست من نرسید. چرا؟! مگر ایصال امانت در اسلام واجب نیست؟! مگر مزد گرفتن و کار را در برابر مزد انجام ندادن گناه نیست؟!
حضرت اقای حاج میرزا حسن سعید از تهران تلگرافی مخابره کردند که نرسید. اقای سیّد علی باقری، مدیر مجلۀ پیام صلح که در دهلی منتشر میگردد، تلگرافی مخابره کردند و نرسید و مرجوع شد که: «آدرس شناخته نشد!»
تلگراف آیتالله حاج سیّد حسن طباطبائی قمی
حضرت آقای قمی از مشهد، تلگرافی مخابره کردند که به دست من نرسید، ولی رونوشت آن را برای من فرستادند؛ بدین مضمون:
قم
حضرت آیتالله آقای صدر، دامت برکاته!
از پیشامد بد و بیشرمانه و ظالمانهای که نسبت به جنابعالی انجام شد، فوقالعاده موجب تأثر و تألم گردید. عجبا، در کشوری که به نام جمهوری اسلامی نامگذاری شده، برای تشییع جنازۀ رهبر شوروی کافر که دشمن خدا و منکر خدا بوده، هیئتی فرستاده میشود، ولی عالم دینی و مرجعی که عدۀ زیادی در داخل و خارج کشور مقلد و پیرو دارد، رحلت مینماید، جنازۀ آن عالم بدون تشریفات لازمه حمل میشود و مانع میشوند از نماز خواندن جنابعالی بر جنازۀ آن مرحوم که برطبق وصیّت خود رحوم، لازم بوده شما انجام دهید و مصداق «یَنهَونَ عَن المَعروف» (۲۸) ظاهر میشود. عجبا! عجبا! عجبا!
بالاتر آنکه شما برطبق اداءِ وظیفۀ تسلّی دادن به مصیبتزدگان، برای تسلیت دادن به بازماندگان، در منزل آن مرحوم تشریف میبرید، باکمال بیشرمی، جنابعالی را بازداشت نموده و مدتی در بازداشت نگاهمیدارند. دردی بزرگ برای اهل دین این است که همۀ این اعمال و کارهای دیگر که آنها هم خلاف شرع انور است، به اسم دین و مذهب انجام میشود.
«انّا لِله و انّا الیه راجعون» الی الله المُشتَکی. ونسئل الله تعالی ان یفرّج عن ولبَه ویصلح به کلّ فاسد من اُمور المسلمین و اسئل الله لکم النصر و العزّ و التأیید.
القمی
*
در آخر، امیدوارم آقای ریشهری و همفکرانش با خودداری از تحریف حقایق و واقعیات مربوط به ایتالله العظمی شریعتمداری و با تلاش بر جبران گذشتهها، مشمول آیۀ شریفۀ «یَومَ لایَنفَعَ الظّالمین مَعذِرتُهُم و...» (۲۹) نگردند انشاءالله.
قال الصادق (ع): مَن اَکرَم فَقیها مُسلِماً لَقی الله یَوم القیامَهِ وَ هُوَ عَنهُ راض. وَ مَن اهان فَقیها مُسلماً لَقی الله یَومَ القیامَهِ وَ هُوَ عَلَیهِ غَضبان.
حضرت امام صادق (ع) فرمودند: «هرکس به فقیهِ مسلمان احترام نماید، خداوند در روز قیامت، از او راضی خواهد بود. و هرکس به فقیهِ مسلمان بیاحترامی نماید، خداوند را روز قیامت، هنگامی ملاقات مینماید که از او غضبناک میباشد.» (۳۰)
تهران
عبدالرحمن راستگو
۵/۹/۱۳۸۳
منبع:گویا نیوز
3-
بخش سه
Thu, Jul 10th 2008
قم سنه زنداندی شریعتمدار!
معظمله بعد از وقایع آذر و دیماه سال ۵۸، عملاً خانهنشین شدند و بهغیر از ادامۀ تدریس خارج فقه خویش که در مسجد اعظم میفرمودند، در مسائل سیاسی روز هیچگونه اظهارنظری هم نمینمودند؛ هرچند پس از معلوم شدن حقایق، بسیاری از کسانیکه تحتِتأثیر تبلیغات یکجانبۀ رسانههای گروهی رژیم قرار گرفته بودند، از محضر معظمله عذرخواهی و طلب حلیّت نمودند که در اینجا، پاسخ ایشان به جمعی از پشیمانشدگان ذکر میشود:
باسمه تعالی
۱۴/۳/۵۹
غیبت کردن، تهمت زدن و اهانت به مرجع تقلید، یعنی اهانت و توهین به مقام نیابت حضرت ولیِ عصر ـ ارواحنا فداه ـ و از هرکسی اینکارها سربزند، از سئیّات بزرگ محسوب است که در بعضی از روایات در حدِّ شرک به خداوند میباشد. بنابراین توهین و تهمت به یک مرجع تقلید، آنهم بهشکل یک توطئۀ وسیع و نقشۀ حسابشده، جهت هتک حرمت مقام مرجعیّت، گناهی بس عظیم و سنگین است. لذا، اینجانب از نظر شخصی از شما گذشت میکنم، اما از جنبۀ عمومی و دینی مسئله لازم است که شما اولاً به درگاه خداوند عالم استغفار و توبه کنید. ثانیاً چنانچه در این رابطه، شخصی یا اشخاصی را گمراه و بدبین ساختهاید، بروید و آنها را روشن کنید و اشتباهی را که کردهاید به آنان بگویید و حرفهایتان را پس بگیرید و آنان را از گمراهی درآورید تا اینکه رضایتِ خاطر مبارک امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را بهدست آورده و از عذاب و سخط الهی نجات یابید.
۲۰ رجب آلمرجب ۱۴۰۰
سیّد کاظم شریعتمداری
جنگ ایران و عراق
روز ۳۱/۶/۱۳۵۹، با تجاوز جنگندههای عراقی به چند پایگاه هوایی و تأسیسات نفتی ایران، جنگ ایران و عراق شروع شد که مرحوم آیتالله العظمی شریعتمداری در روز ۴/۷/۱۳۵۹، با صدور اعلامیهای، تجاوز عراق به خاک ایران را محکوم نمودند و از مردم خواستند که از کشور خود در مقابل تجاوزات و تعدیات محافظت نمایند.
معظمله امر به تشکیل ستادی برای کمکرسانی به آوارگان جنگ در دارالتبلیغ اسلامی فرمودند که کمکهای خالصانه و شایان توجهی انجام داده شد.
کودتا یا پروندهسازی؟
در اواسط فروردین سال ۱۳۶۱، آقای صادق قطبزاده که در روز ۱۲ بهمن ۵۷، همراه آیتالله خمینی از پاریس به ایران آمده بود و از نزدیکترین یاران ایشان بود، بهاتهام «توطئه برای براندازی رژیم»، دستگیر و زندانی شد.
روز ۲۷/۱/۶۱، آقای فخرالدین حجازی در نماز جمعۀ تهران، و آقای حاج شیخ علی مشکینی در نماز جمعۀ قم، ضمن مرتبط ساختن جریان قطبزاده به آیتالله العظمی شریعتمداری، علیه این مرجع مظلوم، گستاخانه، به هتاکی و فحاشی پرداختند و مردم را تحریک نمودند و بعد از نماز جمعۀ قم، مأموران دولتی همراه با عدهای از مردم تحریکشده، به بیت معظمله و دارالتبلیغ اسلامی هجوم بردند و آن محلها را محاصره و اشغال نمودند و اطرافیان ایشان را بازداشت و زندانی کردند.
شب ۳۱/۱/۶۱، اعترافات صادق قطبزاده که در زندان بازجویی شده بود، از تلویزیون پخش شد که در آن، ضمن اعتراف به طرح براندازی، اظهار داشت که: آیتالله العظمی شریعتمداری هم باواسطه از این قضیه مطلع بود، هرچند که موافق نبود.
آیتالله منتظری در بارۀ این جریانات میگویند:
روزی، آقای حاج احمد آقا [خمینی] در قم، به منزل ما آمد و در حالی که آقای حاج سیّد هادی [هاشمی] نیز حضور داشت، بهنحو تهدیدآمیز گفت: «امشب قطبزاده در تلویزیون مطالبی را راجعبه آقای شریعتمداری میگوید. شما مواظب باشید حرفی نزنید و چیزی نگویید!»
بعد، شب، مصاحبۀ آقای قطبزاده از تلویزیون پخش [شد] و در این راستا بود که به سراغ آقای شریعتمداری رفتند... بعداً شنیدم آقای حاج احمد اقا در زندان، سراغ آقای قطبزاده رفته و به او گفته است: «شما مصلحتاً این مطالب را بگویید و اقرار کنید و بعد امام شما را عفو میکنند.» ولی بالاخره او را اعدام کردند.
و باز بعدها، از طریق موثقی شنیدم که جریان ریختن مواد منفجره در چاه نزدیک محل سکونت مرحوم امام بهکلی جعلی است و واقعیّت نداشته اشت و منظور فقط پروندهسازی برای مرحوم آقای شریعتمداری بوده است. (۱۶)
بهدنبال گفتههای قطبزاده، با برنامههای هماهنگشدۀ جامعۀ مدرسین قم (که همگی از طرفداران ایتالله خمینی بودند) اعلامیۀ بدون امضائی را در محکومیّت آیتالله العظمی شریعتمداری صادر و از رسانههای گروهی پخش کردند و جوّ بسیار شدیدی را علیه آن مرجع مظلوم عالم تشیّع که هیچگونه امکانی برای تکذیب اتهامات وارده نداشت بهوجود آوردند و با گماشتن پاسدارانی از جانب رژیم، معظمله را در خانهاش رسماً زندانی کردند.
با پخش این اعلامیه، بدعت سخیف خلع مرجعیّت توسط تعداد انگشتشماری از آخوندهای طرفدار رهبر انقلاب و بهاصطلاح «جامعۀ مدرسین قم» که برخی از آنها اصلاً جُزءِ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم نبودهاند و برخی نیز نیاز به تکمیل تحصیلات خود داشتهاند، در روزنامهها و رسانههای گروهی پایهگذاری شد. در حالی که بسیاری از افرادی که نام و عکس آنان در روزنامهها چاپ شده از متن آن خبر نداشتند و آن را امضا نکرده بودند، ولی بهجهت جوّ رُعب و وحشت هولناکی که رژیم حاکم ایجاد کرده بود، امکان تکذیب علنی را نداشتند، ولی کراراً در محافل و مجالس خصوصی تکذیب نمودند.
البته علیرغم ایجاد جوّ خفقان و استبدادی مطلق، علما و مدرسین والامقامی که در حوزۀ علمیۀ قم از نظر علم و تقوا بهمراتب برتر از آقایان جامعۀ مدرسین بوده و بههیچوجه وابسته به رژیم نبوده و مستقل بودند، مانند حضرات آیات آقای ستوده، آقای کوکبی، آقای موسوی تهرانی، آقای حاج شیخ یدالله دوزدوزای، آقای پایانی، آقای اعتمادی و.... مراجع بزرگی چون مرحوم آیتالله العظمی خویی و آیتالله العظمی حاج آقاحسن قمی و آیتالله العظمی حاح سیّد محمّد روحانی و آیتالله العظمی حاج سیّد صادق روحانی و... تقلید از آیتالله العظمی شریعتمداری را بلامانع اعلام نمودند و حتی آیتالله العظمی خویی در پاسخ استفتائی، این مطلب را کتباً مرقوم فرمودند. (۱۷)
رژیم با بهکارگیری تمام امکانات تبلیغاتی کشور، تبلیغاتی یکطرفه و سراسر مغرضانه و با ایجاد جوّ وحشت و ارعابی بینظیر، به هتاکی و تحریک مردم علیه آن مرجع مظلوم شیعه پرداخت.
رژیم نیروهای ضدشورش و انتظامی خود را بهحال آمادهباش کامل درآورده بود و در آذربایجان شرقی و غربی، بهویژه تبریز، حالتی شبیه حکومت نظامی ایجاد کرده بود و عدهای را دستگیر و زندانی کرد.
نامۀ چهارصفحهای
حضرت آیتالله العظمی شریعتمداری در ۱/۲/۶۱، نامهای را در تکذیب اظهارات قطبزاده و دیگران به مردم و مسؤلان امر نوشتند که عیناً چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
در این چند روزه، آقای فخرالدین حجازی و گویندگان رادیو تلویزیون و روزنامهها تهمتهایی در بارۀ اینجانب عنوان کردهاند و اخیراً جامعۀ مدرسین قم بدون امضا، با بعضی از طلبههای آذربایجان شرقی و غربی که شناختهشدهاند، اعلامیهای صادر کرده و از رادیو منتشر کرده و آنچه شایستۀ آنها نبوده، از کلمات بیحقیقت و باطل و اهانت و هتک حرمت زیاد و فراوان نوشته و گفتهاند و به اینجانب حق دفاع از خود و آبروی خود را نداده، حتی اینکه با تلویزیون، بنابه درخواست خودشان، مصاحبه کردیم و حقایق را آشکار گفتیم، و با اینکه قول داده بودند، ولی منتشر نکردند و پارهای از این مطالب در ضمن سه فقره تلگراف به حضرت آیتالله خمینی معروض گردید و علاوه از تهمتهای مندرج در روزنامۀ کیهان و اطلاعات جواب تلگراف داده نشد و برخلاف قانون مطبوعات، جوابهای ما در روزنامه منتشر نگردید و رونوشت به آقای حاج احمد آقا خمینی و رئیسجمهوری و رئیس مجلس شورای اسلامی و رئیس وزرا مخابره گردید، ولی هیچکجا اجازۀ چاپ و انتشار داده نشد. (۱۸) بنابراین، هر تهمتی که به اینجانب بزنند و هر نسبتی را بدهند، امکان دفاع از خود و بیان حقیقت را ندارم و اکنون منزل اینجانب در محاصرۀ کامل و رفت و آمد ممنوع است و اگر این تبلیغات برعلیه اینجانب ادامه پیدا کند و در نمازهای جمعه و رسانههای گروهی و روزنامهها، مردم تهییج و تحریک شوند، حیات و زندگی ما و خانواده بیش از پیش مورد هجوم و تهدید قرار خواهد گرفت و به آقایان اعلام خطر میکنم و الی الله المشتکی.
اکنون به اطلاع تمام ملّت مسلمان میرسانم که خدا فرموده است:
«اِنّ جاءَکُم فاسِقّ بِنبا قَتَبَیّنُوا اَن تُصیبوا قَوماً بِجَهاله.» (۱۹)
یعنی: «به قول فاسق نباید ترتیب اثر دهید، والا کارهایی میکنید که موجب پشیمانی بعدی خواهد بود.»
اکنون شما آقایان کارهایی کردید که موجب پشیمانی است و بنابه اظهار خودتان، مدرک، اظهارات آقای قطبزاده است که مرد فاسقی بیش نیست.
اکنون ببینید که قطبزاده چه گفته است. او میگوید که: ارتباط مستقیم با ما نداشته است و بهوسیلۀ دو نفر، یکی حجازی و دیگری آقای مهدوی، ما را مطلع ساخته است و ما قول موافقت ندادهایم و وعده کردهایم که اگر نیّت سوءِ خود را عملی کردند، آنوقت تأیید خواهیم کرد.
اینجانب این اظهارات را بهکلی تکذیب میکنم؛ اما حجازی ابداً در این خصوص مذاکره نکرده و نظرخواهی ننموده است.
و اما مهدوی. او در این اواخر، طبق معمول اهل عام، منزل ما آمد و در ضمن، مطالبی را از بعضی از گروهها نقل کرد و اسم قطبزاده را نیاورد و اینجانب ابداً موافقت نکردم و قول تأیید بعدی را ندادم، بلکه نهی کردم و گفتم خلاف شرع است. و علاوه، گفتم نمیتوانند اینکار را انجام دهند و نهی کردم.
در جواب گفت که: «آنها از شما اطاعت نمیکنند.»
و دو سه روز بعد، کارشان کشف گردید.
حالا، آقایان انصاف کنند که آیا این تهمتها صحیح است؟
جواب خداوند را چه خواهند داد؟!
آقایان مدرسین بهمدرکیّت قول فاسق چهطور به خود اجازه دادند که این بهتان عظیم را به اطلاع جهانیان برسانند؟ و چهطور به خود ما مراجعه نمیکنند و جوابهای ما را اجازۀ انتشار نمیدهند؟! «وَ بَعمَ الحَکَم الله.»
این وضع موجب تفرقۀ شدید بین مسلمانهاست که قطعاً ضررش به انقلاب اسلامی و حکومت جمهوری اسلامی بیش از نیّت خبیث قطبزادۀ کذائی است و موجب بهانه و سوءِاستفادۀ تبلیغات خارجی است و اگر این رویۀ تحریک مردم بهوسیلۀ رسانههای گروهی و گویندگان و نویسندگان و روزنامهها و نمازجمعهها ادامه پیدا کند، ممکن است که مردم تحریک شده و موجب قتل و جرح عدهای شده و حیات و زندگی ما را در خطر بیشتر قرار دهد.
اگر آقایان تخفیف نخواهند داد، بهتر است گذرنامه بدهند و هر کشوری را که صلاح میدانند اختیار کنیم. بالاخره، خدا را در نظر بگیرید.
«وَ حَسبِی الله وَ نِعمَ الوَکیل.»
۲۶/ج۲/۱۴۰۲
سیّد کاظم شریعتمداری
رژیم برای وادار ساختن این مرجع مظلوم به اعتراف و اقرار به توطئۀ خودساخته به غوغاسالاریِ طبقِ معمول روی آورد و با به راه انداختن عدهای بیخبر از خدا و بیاطلاع از واقعیّت امور، شعارهای تند و تهدیدات جانی را به کار گرفت که در این شرایط رعب و وحشت، آن مرجع بیمدافع نامهای را در روز ۴/۲/۶۱، خطاب به شخص آیتالله خمینی مرقوم فرمودند که اهل دقت به علل نوشته شدن آن نامه توجه دارند.
نامۀ ششصفحهای مرجع دوراندیش به رهبر انقلاب
۲۹ جمادیالثانی ۱۴۰۲
تلگراف فوری
بسمه تعالی
حضرت مستطاب آیتالله العظمی آقای حاج آقا روحالله موسوی خمینی دامت برکاته
با ابلاغ سلام و تحیّات، جناب حجتالاسلام آقای صانعی را فرستاده بودید و ضمناً برای حفظ امنیّت ما از طرف پاسداران اظهار اطمینان فرموده بودید. بینهایت متشکر شدم. ضمناً مطالبی را بهوسیلۀ ایشان بهحضور عالی معروض داشتیم که امیدوارم مورد لطف و عنایت مخصوص قرار بگیرد. برای توضیح و تأکید بیشتر، مجدداً مزاحم میشوم که وضع فعلی ما قابلِ بیان نیست و عبارتی حاضر ندارم که مقصود را روشن کند. همینقدر بگویم که کارد به استخوان رسیده است! زیرا از آقایان وعاظ و سخنرانها در نمازجمعهها و غیره و در مجلس شورای اسلامی و در روزنامهها، مطالبی گفته میشود که مردم را تحریک میکند و وضعی را ایجاد میکند که خطر قریبالوقوع است. همین امروز عصر، عدۀ زیادی با شعارهای مخصوص، قصد هجوم به خانۀ ما را داشتند که پاسدارها مانع شدند و تا نزدیکی منزل آمده بودند.
خانواده و بچهها و نوهها نالان و گریان، در حال اضطراب و ناراحتی کامل به#سرمیبرند و خود حقیر مبتلا به مرض مهمی هستم که معلوم نیست بالاخره نجات حاصل شود؛ اغلب خونریزی مفصلی دارد که خود آن ممکن است باعث خطراتی شود و دائماً با دکتر و دوا و پرستار مشغول بودم و اکنون با این سختگیری فوقالعاده نسبت به رفت و آمد که حتی خویشان نزدیک هم مجاز نیستند، ادامۀ معالجه ممکن نیست و معلوم نیست عاقبت چه خواهد شد.
اکنون، شما را قَسَم میدهم به خدای لایزال و ارواح رسول اکرم و ائمۀ طاهرین و به روابط حسنۀ پنجاهساله و ارادت قبلی که ادامه دارد، توجه فوری به حال ما بفرمایید و زکات قدرت و مقام را در این موقع، ادا فرمایید! بحمدالله شما رهبر هستید و ولایت فقیه دارید و میتوانید امر صادر فرمایید که این تحریکات را در مجلس و نمازجمعهها و در روزنامهها و در مجالس، بهکلی موقوف کنند.
اگر مقصود بیآبرو کردن بوده، بهکلی حاصل گردید و اگر مقصود سلب مرجعیّت است، به مقصود رسیدند. و اکنون، ادامۀ این تبلیغات دو ضرر مهم دارد:
اول، تولید ناامنی و هرج و مرج و مخاطرۀ ما و مربوطین است.
و دوم، استفادههای رادیوهای کذائی خارجی است که بهنفع خود سوءِاستفاده میکنند و هر دو مطلب ملالآور و رنجافزاست. پس خواهش میکنم که امر فرمایید این تبلیغات را به همین مقدار اکتفا کنند که دیگر حاصلی جز ضرر ندارد.
امروز، نقل کردند که آقای رفسنجانی گفته است که حقیر در سه سال پیش از آمریکا پول برای انقلاب خواستهام.
بوالله العلیّ العظیم، دروغ محض است. پس چرا در این سه سال، اظهار نمیکردند؟!
آقای مهدوی [کنی] اظهار کرده است که در صدد تجزیۀ آذربایجان بودهام!
بوالله، دروغ است. پس چرا تا بهحال، مدرکی ارائه نداده است؟ اکنون که این آقایان با این حرفهای بیحقیقت، تبلیغات و تحریکات میکنند. ببینید نتیجه چه خواهد شد؟!
شما را بهخدا، ما را به اینها واگذار نکنید!
جنابعالی خودتان تحقیق فرمایید و هرچه ثابت شرعی شود، بفرمایید.
عرض دوم اینکه امر کنید صحبت محاکمۀ ما را راکد بگذارند و اگر لازم باشد، خودتان شخصاً در وضع ما دخالت فرمایید. چنانچه قبلاً معروض کردم، فقط مهدوی آمده و چیزهایی به اینجانب گفته است و حقیر نهی کردم. گفت: «از حرف شما اطاعت نمیکنند.» و اینجانب حرفهای او را جدّی و قابل تصدیق نگرفتم، زیرا خیلی احمقانه بود. لذا، در ذهنم ایجاد حالتی نکرد و متوجه لزوم اطلاع دادن نشدم. از این اراجیف را مکرر در افواه شنیده بودم. معذالک، اگر قصور و تقصیری شده است که اطلاع ندادهام، استغفار میکنم و معذرت میخواهم و انشاءالله تعالی دیگر مشابه این واقع نخواهد شد. در آینده منتظر دستورات جنابعالی در هر موردی که لازم باشد هستم که اطاعت شود.
اولاً، حقیر در این مدت، نسبت به شخص جنابعالی و مقام شامخی که دارید، وفادار بوده و هیچ مخالفتی نکردهام و نخواهم کرد و انتقادهایی که از بعضی از گروهها داشتم، موجب سوءِتفاهم قرار دادند.
ثانیاً، امر فرمایید که محاکمۀ اینجانب که گفتوگو میکنند، راکد باشد؛ زیرا که در خصوص خود، هیچ اطمینانی ندارم که رسیدگی تحقیقی گردد. و علاوه، با اینکه ما را خلع مقام کردند، ولی فتح این باب بهضرر مقامات عالیۀ روحانیّت و بهضرر جمهوری اسلامی است و بهنفع تبلیغات خارجی و موجب اختلاف داخلی است.
و اگر زیاد لازم میدانید، جنابعالی خودتان شخصاً اینجانب را احضار فرمایید و رسیدگی کنید و در مورد تمام این اتهامات تحقیق فرمایید.
ثالثاً، رفت و آمد نزدیکان ما را زیاد سختگیری میکنند و موجب اختلال امور داخلی میشود. دستور فرمایید که بهاعتدال، رفتار و رفع کنند.
بالاخره اینجانب در ختیار جنابعالی هستم و هر امر و فرمایشی باشد، اطاعت کامل خواهم کرد، ولی بهطوریکه معروض شد که کارد به استخوان رسیده است، الغوص، الغوث، منتظر مراحم هستم که بهوسیلۀ مطمئنی اجابت آنها را اعلام فرمایید. اطال الله بقائکم والسلام علیکم و رحمته الله.
سیّد کاظم شریعتمداری
رونوشت: حجتالاسلام جناب آقای حاج سیّد احمد خمینی
۲۹/ج۲/۱۴۰۲
سیّد کاظم شریعتمداری
ناگفته نماند که آقای هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات سال ۶۱ خود در صفحۀ ۶۵، به ارسال این تلگراف از سوی آن مرجع بیمدافع به رهبر انقلاب اشاره کرده و رونوشت آن را هم دیده است.
مرحوم آیتالله حاج آقا رضا کرراً برای رفع حبس نظری آیتالله العظمی شریعتمداری و یا حداقل اجازه دادن رهبر انقلاب برای معالجۀ آن مرجع مظلوم و نجات جانشان از بیمارستان که مستلزم مداوا و عمل در خارج از کشور بود توسط آیتالله آقای حاج سیّد عبدالکریم موسوی اردبیلی و آیتالله آقای حاج سیّد محمّد صادق لواسانی به آیتالله خمینی که جریان برخورد با ایشان را هدایت مینمود. (۲۰) پیغام میدادند، اما پاسخ منفی بود و بنابه نقل آیتالله صدر، حتی یک مرتبه، آقای خمینی گفته بود: «شریعتمداری باید در خانهاش محبوس باشد تا با مرضش بپوسد و بمیرد!»
مصاحبۀ اجباری و کتبی
آیتالله العظمی شریعتمداری در نامۀ خود که در روز ۱/۲/۶۱ نوشته بود، اشاره میکند که «علاوهبر انجام یک مصاحبه، سه فقره تلگراف به آیتالله خمینی و تلگرافات دیگر در ردّ اتهامات به مسؤلین امر مخابره کردم، ولی مورد توجه قرار نگرفت.»
آقای محسن رضایی، فرمانده سابق سپاه پاسداران، میگوید: «با آقای شریعتمداری چهار ساعت مصاحبۀ ویدئویی صورت گرفت.» (۲۱)
آقای محمّد محمّدی ریشهری، حاکم شرع سابق دادگاه ویژۀ روحانیّت و ارتش، میگوید: «آقای شریعتمداری طی سه جلسه، مانند همۀ متهمین، مورد بازجویی قرار گرفت.» (۲۲)
آیتالله العظمی شریعتمداری در روزهای آخر عمرش، در حالی که روی تخت در بیمارستان مهراد بستری بود، یادداشتی از خود بهیادگار گذاشت که میتواند فصلالخطاب این ماجرا باشد.
ایشان در مقدمۀ کتاب القضا خود چنین مینویسد:
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله ربّ العالمین و الصلواه والسلام عَلی محمّد و آله الطیبین الطاهرین و لعنته الله عَلی اعدائهم اجمَعین.
و بعد، یقول العبد المفتقر الی رحمه ربه، الرّاجی توفیقه و تسدیده، السیّد کاظم الشریعتمداری: قد منّ الله علی حیث جعلنی من اهل بیت العلم و الفقه فربیّت فی حجر الفقاهه من صاحب العلم و الدرسه... فقجئت ببلیّه ما اعظمها من مصیبه ما کانت تختلج ببال احد، الا و هی بلیّه نَشر امواج التّهم المولمه علی اساس دعاوی مختلفه من اهلها فنشر وهافی حقّی مع الحکم علی بالمنع مِنَ الدفاع فهجموا علی داری بشکل فجیع ثمّ حَبَسونی فی بیتی سلب جمیع الاختیارات منّی و تصرّ فوا ماکان لی من المتصرّفات العامه و الخاصه و حکموا علی بمنع الملاقات مطلقاً الا اشخاص قلیله معدوده من اقربائی.
و ممّا یجب ان یبکی علیه بکاء الثکلی انّهم سالوا عنّی سؤالات واجبرونی علی الجواب عنها و نشر فی التلفیزیون و لکنّهم مع ذالک اسقطوا نصف ما اجیرونی علی الجواب عنها و حصل من ذالک کلّ التحریف و التغییر و کانی قلتُ «لاالله الا الله» و نشروها بکلمه «لا الله» و اسقطوا کلمه «الا الله» و العجب انّه اعترف القاضی انه امر بذالک الاسقاط، فبعین الله و نعم الحک الله.
ترجمۀ جملات آخر این متن چنین است:
از چیزهایی که میبایست بر آن، چون مادران جوانمُرده گریست، این است که [مسؤلان رژیم جمهوری اسلامی ایران] سؤالاتی از من کرده و مرا بر پاسخ آنها اجبار کردند و بعد از اینکه من به آنها پاسخ دادم، آن را از تلویزیون پخش کردند، ولیکن نیمی از آنچه را که مرا بر پاسخ آن اجبار کرده بودند، سانسور کردند که در اثر اینکار، موضوع کاملاً تحریفشده [و عوضی جلوه نمود]. این بدان میمانَد که من گفته باشم: «لا الله الا الله» [یعنی: «من موّحدم.»] و آنان «لا الله» را پخش کنند و«الا الله» را پخش نکنند [یعنی: «من مشرکم و ملحدم.»] و جای شگفتی اینجاست که خود قاضی [آقای ریشهری] پیش من اعتراف کرد که: «من چنین سانسورکردنی را دستور دادهام.»
من هم میگویم: «همۀ اینها را خداوند میبیند و خداوند چه داور خوبی است [در روز دادگاه].»
در زندان خانگی
آیتالله العظمی شریعتمداری بعد از اتهام شرکت در توطئۀ قطبزاده و خلع شدن از مرجعیّت توسط کسانی که یارای دیدن عظمت علمی و اجتماعی ایشان را نداشتند، تا آخر عمرش، در خانۀ خویش زندانی شد و چه رنجهایی را در آن حبس نظری متحمل شد!
آن مرجع مظلوم در فراز اول این نوشتۀ یادگاری (۲۳) خود میگوید:
من با گرفتاری غیرمترقبهای روبرو شدم و آن پخش امواج اتهام دردآور براساس ادعاهای مختلف از سوی اهل تهمت [تهمتزنندگان] بود که آنان در بارۀ من پخش کردند و مرا از دفاع کردن از حیثیّت خویش بازداشتند و بهشکل دردناکی به خانۀ من حمله کردند و سپس مرا در خانۀ خود زندانی کردند و تمامی اختیارات را از من سلب کردند و در تمامی متصرفات عمومی و خصوصی من تصرف کردند و مرا از ملاقات اشخاص، بهجُز عدهای انگشتشمار از نزدیکان خود، ممنوع کردند... چه دردناک است این وضعیّتی که بر من در این زندان خانگی [حبس نظری] میگذرد و چه مصیبتها و دردها در این شرایط بر من فرود آمده و بیماریها مرا فراگرفته و ناراحتیهای دیگری هم بر آنچه که قبلاً داشتم، بر من عارض گشته است.
آیتالله العظمی شریعتمداری سپس میافزاید:
مرا از حق معالجۀ اساسی و مراجعه به پزشکان متخصص بازداشتند که من هم صبر کردم و دردها را تحمل کردم. «رِضی بِقَضاءِ اللهِ وَ تَسلیماً لامرِه» چونکه آنچه که از رنجها و محتها بر من فرود آمد، همه در برابر دیدگان خدای متعال «جَلّت عَظَمَته» میباشد و همو مرا بس است.
رحلت مظلومانه
آیتالله العظمی شریعتمداری روز ۵/۱۲/۶۴ که بهخاطر شدّت یافتن بیماریاش در شرف مرگ قرار گرفته بود، به بیمارستان مهراد در تهران منتقل شد و در آنجا نیز بیش از آنچه که تحت معالجه باشد، تحت نظر مأموران رژیم بود تا مبادا یکی از علاقهمندان این مرجع مظلوم به عیادتش بیاید و سلامی به او بدهد!
بعد از اینکه آن فقیه دوراندیش و مظلوم و اولین زندانی ولایت فقیه در عالم تشیّع، در هنگام غروب روز پنجشنبه ۲۳ رجب ۱۴۰۶ هـ.ق (۱۴/۱/۶۵) از دنیا رفت، مأموران رژیم شبانه او را به قم منتقل کردند و برخلاف وصیتش، نه اجازۀ نماز میّت خواندن به آیتالله صدر دادند و نه او را در یکی از دو محل مورد وصیتش دفن کردند، بلکه او را نصفِ شب، با چند مأمور که چهار طرف تابوتش را گرفته بودند، در قبرستان ابوحسین قم، غریبانه دفن کردند.
مرحوم آیتالله العظمی گلپایگانی با ارسال تلگرامی به جماران، خواستار تدارک [جبران] اهانتهای انجامشده به آیتالله العظمی شریعتمداری و مقام مرجعیّت ایشان از سوی آیتالله العظمی خمینی شد، ولی ظاهراً پاسخ مناسبی دریافت نکرد، جُز اطلاع از ربوده شدن خواب از چشم رهبر در آن شب!
قم ـ تهران ـ شمارۀ ۱۳۴ ـ ۱۲۸ ـ ۱۵ ـ ۱
HomeBlogLinks آیت الله شریعتمداری و آن چه بر او گذشت(بخش اول)/ عبدالرحمن راستگو
2-بخش دو
تلاش برای نجات آیتالله خمینی
نمونهای از اقدامات ایشان در سال ۱۳۴۲، نجات جان آیتالله خمینی از اعدام بود، زیرا بهسبب مخالفت بسیار شدید آقای خمینی در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با اصول ششگانۀ انقلاب سفید شاه سابق، وی را دستگیر کردند و به تهران بردند و زندانی نمودند و چون طبق قانون اساسی زمان شاه، مجتهدین و مراجع تقلید مصونیّت از محاکمه داشتند و رژیم شاه آیتالله خمینی را بهعنوان مرجع تقلید نمیشناخت، لذا قصد محاکمه و اعدام وی را داشتند که برای نجات ایشان از اعدام و نیز آزادسازی حضرات آیات قمی و محلاتی از زندان، آیتالله العظمی شریعتمداری که مرجعی مُسلّم و شناختهشده بودند، به تهران رفتند و آقای خمینی را بهعنوان مرجع معرفی فرمودند تا نتوانند اعدامشان کنند که خود معظمله در این باره فرمودهاند:
ما همان موقع به تهران آمدیم و در شاه عبدالعظیم تمام علمای شهرستانها را جمع کردیم و از مرحوم آیتالله میلانی که در مشهد تشریف داشتند خواهش کردیم که به آنجا بیایند و چون در آنموقع راجعبه آیتالله خمینی نظر محاکمه و شدت عمل داشتند و حتی روزنامههای آنموقع صحبت از اعدام میکردند، از آن نظر لازم دیدیم که پیشگیری بشود. حضور ما در تهران یکی دو ماه طول کشید و تا حدودی آن خیال باطل از بین رفت و یک اعلامیۀ یازدهمادهای صادر کردیم و تمام ادعاهای دولت را ردّ کردیم. (۸)
آیتالله منتظری در این باره خاطرهای را نقل میکند و میگوید:
من متن تلگرافی را [که تهیه کرده بودم] خواندم و از آقای خمینی بهعنوان آیتالله و مرجع عالیقدر تقلید نام برده بودم. یکی از آقایان گفت: «ایشان که مرجع تقلید نیس! چهکسی از ایشان تقلید میکند؟» گفتم: «من از ایشان تقلید میکنم. [پس ایشان مرجع تقلید است!]» (۹)
نقش آیتالله شریعتمداری در شروع مجدد نهضت
روز ۱۷ دیماه ۱۳۵۶، بهخاطر نوشته شدن مقالهای در روزنامۀ اطلاعات که در آن به آیتالله خمینی توهین شده بود، طلاب و مردم قم تظاهرات اعتراضآمیزی کردند که در روز ۱۹ دی همان سال منجر به درگیری با مأموران رژیم و کشته شدن حدود ۹ نفر و زخمی شدن عدهای گردید.
آیتالله العظمی شریعتمداری اولین مرجع تقلیدی بود که با صدور اعلامیهای، این عمل مأموران رزیم را محکوم کردند و خواستار مجازات مسببان آن شدند و روز ۲۴/۱۰/۵۶، با سخنرانی مهمی که در مسجد اعظم قم ایراد فرمودند، خواستههای ملت و روحانیت را از رژیم بیان کردند که نوار این سخنرانی در سطح وسیعی در سراسر کشور پخش شد که جرقهای در مردم ناراضی، علیه رژیم شاه، ایجاد نمود.
معظمله در روز ۲۵/۱۱/۵۶ نیز بهمناسبت چهلم واقعۀ ۱۹ دی قم، اعلامیهای صادر کردند و در آن خواستار برگزاری مراسم، در کمال متانت و آرامش، شدند. اما پاره شدن این اعلامیه توسط یکی از مأموران رژیم در تبریز و کشته شدن شخصی در دفاع از این اعلامیه (و مسجدی که قرار بود مراسم در آنجا برگزار شود)، سبب شورش عظیم مردم در آن شهر گردید.
آیتالله شریعتمداری دومین سخنرانی مهم خود را در مسجد اعظم قم، در روز ۵/۱۲/۵۶، پیرامون وقایع پیشامده، ایراد نمودند و بهطور ناخواسته در مقابل عمل انجامشده (واقعۀ ۱۹ دی ۵۶ و ۲۹ بهمن ۵۶ تبریز) قرار گرفتند و ناگزیر از دخالت و عکسالعمل و اظهارنظر در مورد وقایع پیشامده و خواستههای مطرحشده گردیدند و برخلاف میل و تشخیص خویش، در جریانی افتادند که دیگران عامل و محرک آن بودند و مسؤل عواقب دنیوی و اُخرویاش میباشند.
معظمله در طول جریانات انقلاب، بهعنوان مرجع تقلیدی دوراندیش که تلاش میکردند حرکتها را به سوی اعتراضات مسالمتآمیز و عقلایی و اسلامی سوق دهند مطرح بودند که این امر بهروشنی از حدود ۵۵ اعلامیه و پیام ایشان که در جلد اول و پنجم کتاب اسناد انقلاب اسلامی چاپ شده و دهها مصاحبۀ ایشان که در سال ۵۸ـ۵۷ با خبرگزاریهای مختلف جهان انجام شده و بسیاری از آن۴ها در روزنامههای ایران هم چاپ شده، مشهود و نمایان است.
حملۀ اول به بیت مرجعیّت
روز ۱۹/۲/۵۷، مأموران رزیم شاه که از پیامدهای دو چهلم وقایع گذشته در قم و تبریز خشمگین شده بودند، ابتدا به منزل آیتالله گلپایگانی یورش بردند و عدهای را در آنجا مضروب کردند و سپس به منزل آیتالله شریعتمداری حمله کردند و تیراندازی نمودند و یک نفر را مجروح کردند و یک نفر دیگر را کشتند و دولت وقت با صدور اعلامیهای در صدد اعتذار برآمد به این بهانه که: «مأموران که محلی نبودند و حریم منزل پیشوای روحانیت را نمیشناختند، در پی آشوبگران، وارد خانۀ ایشان شدند.» (۱۰) ولی آن را دیگر به «عوامل خارجی» نسبت نداد!
آیتالله العظمی شریعتمداری سومین سخنرانی مهم خود را در ۲۵/۲/۵۷، علیه رزیم وقت، در مسجد اعظم قم، ایراد نمود که تأثیر زیادی در نهضت داشت.
بعد از پیروزی انقلاب
مرحوم آیتالله شریعتمداری در روز ۲۲ بهمن ۵۷ که ملت با دولت درگیر بود و اماکن دولتی از سوی مردم تصرف میشد، سه اعلامیه صادر کرد که در آنها، ضمن تبریک به مردم، توصیههای اکیدی در حفظ اموال دولتی و شخصی و مراعات دقیق موازین شرعی و اسلامی در برخوردها و محاکمات فرمودند و از ارتش خواستند که تسلیم شود و همین توصیه بود که سبب شد ژنرال قرهباغی اعلام بیطرفی ارتش را بنماید و سقوط رزیم حتمی گردید. (۱۱) ضمناً معظمله دولت موقت انقلاب و نخستوزیری مرحوم آقای مهندس مهدی بازرگان را تأیید فرمودند.
روز ۱۰/۱۲/۵۷، رهبر انقلاب به قم آمد و آیتالله العظمی شریعتمداری به دیدارش رفت و مطالبی را به ایشان تذکر داد.
تأیید حزب خلق مسلمان
پس از پیروزی انقلاب، احزاب متعددی در ایران تأسیس شد که از جملۀ آنها حزب جمهوری اسلامی و حزب جمهوری اسلامی خلق مسلمان ایران بود که در هیئت مؤسسان آن، رجال دینی محترمی چون استاد صدر بلاغی و سیّد غلامرضا سعیدی و امثال ایشان بودند که در ۲۲ اسفند ۵۷، طی نامهای، از آیتالله العظمی شریعتمداری پیرامون تشکیل آن نظرخواهی نمودند و ایشان نیز در پاسخ، مرقوم فرمودند که: «عضویت در این حزب و سایر احزاب اسلامی که زیر نظر جامعۀ روحانیّت فعالیّت دارند، نه تنها بلامانع، بلکه یک وظیفۀ اسلامی و ملّی است. از خداوند متعال توفیق همۀ احزاب اسلامی را در راه برقراری جمهوری اسلامی خواستارم.»
آن مرجع دوراندیش روز ۱۱/۱/۱۵۸، مانند سایر مراجع، به حکومت جمهوری اسلامی رأی «آری» دادند.
انتقاد از عملکردهای نادرست
آیتالله العظمی شریعتمداری بعد از انقلاب نیز در هر زمانی، آنچه را وظیفۀ شرعی تشخیض میدادند، در طی مصاحبههای خود تذکر میدادند و به خشونتها و اهانت به افراد و بسیاری از محاکمات و مصادرۀ اموال و اعدامها و... اعتراض میفرمودند و در ملاقاتهای خود با رهبر انقلاب، برای پیشگیری از وقوع امور خلاف شرع تذکر میدادند.
اما متأسفانه رهبر انقلاب به انتقادات و تذکرات معظمله توجه نکردند!
برای روشن شدن وضعیّت امور قضائی در سالهای اول انقلاب، بهگفتۀ دو نفر از شخصیّتهای مورد احترام رزیم توجه کنید:
آیتالله منتظری که در آن زمان، شخص دوم انقلاب در نظر «انقلابیون» و قائممقام رهبری بهحساب میآمدند، در فرازی از خاطرات خود پیرامون میزان خرابی وضع قضائی میگویند:
یک پرونده را پیش من آوردند که قاضی زیر آن نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم، اعدام.» حالا برای چی «اعدام»؟ چهکسی «اعدام»؟ اینکه علّت و دلیل حُکم را بنویسد بهجای خود، حتی اسم متهم را ننوشته بود، فقط خودش زیر آن امضا کرده بود. خوب، با این حُکم میشود هرکس را گرفت اعدام کرد. (۱۲)
و باز ایشان نوشتهاند:
یک روز، ایشان [آقای سیّد جعفر کریمی] آمد به من گفت: «ما رفتیم در زندان حصارک (یا قزلحصار). در آنجا دیدیم جلوِ یک اتاق، یک گلیم و پتوِ سیاه زدهاند و داخل آن بهقدری تاریک است که روز و شب تشخیص داده نمیشود و حدود ده نفر را در آن زندانی کردهاند.» بعد گفت: نرفتیم به یک دختر برخورد کردیم که نجاست خودش را میخورد. از بس اذیتش کرده بودند، دیوانه شده بود و باز او را در زندان نگهداشته بودند!» به آقای خامنهای گفتم: «من حاضرم با امام تا لب جهنم بروم، ولی حاضر نیستم به جهنم بروم.» (۱۳)
و... (فلذا بنابه توصیه رهبر انقلاب در نامۀ خود در ۶/۱/۶۸، از نیمهراه برگشتند!)
ناگفته نماند که علاوهبر مرحوم آیتالله العظمی شریعتمداری، بسیاری دیگر از علما و مجتهدان بزرگ مانند آیتالله گلپایگانی و آیتالله محلاتی و آیتالله حاج سیّد عبدالله شیرازی و آیتالله حاج آقا حسن قمی، آیتالله حاج آقا مرتضی حائری، آیتالله حاج آقا رضا صدر و... به کارهای آیتالله خمینی و افراد زیر مجموعۀ ایشان انتقادات و اعتراضات فراوانی داشتند و اکثر کارهای ایشان را خلاف میدانستند که متأسفانه به نام اسلام صورت میگرفت. مثلاً پس از آنکه آیتالله العظمی حاج آقا حسن قمی که یکی از مراجع مبارز و عالیقدر میباشند طی مصاحبهای با خبرنگار روزنامۀ اطلاعات، به بیان انتقادات خود پرداختند (۱۴) و رژیم حاضر همانند رژیم سابق، آن مرجع مبارز را از سال ۱۳۶۱ تا سالهای اخیر، در مشهد مقدس، در خانهاش زندانی کرد.
آیتالله العظمی شریعتمداری در سخنرانی خود در روز ۳/۸/۵۸، خطاب به نمایندگان اساتید دانشگاههای ایران فرمودند:
امروز هرکس انتقاد کند، میگویند ضدانقلاب است. در صورتی که بهنظر ما، هرکس انتقاد را گوش نکند، او ضدانقلاب است. (۱۵)
ولایت فقیه از دیدگاه مرجع دوراندیش شیعه نیّت شیعه و در عداد آقای حکیم حساب میشد و بعد از آقای حکیم در حقیقت شاید آیتالله شریعتمداری راجعبه حدود اختیارات رهبری و ولایت فقیه که روحانیان دولتی آن را در قانون اساسی گنجانده و برای رأیگیری از مردم به رفراندوم گذاشته بودند، معترض بود؛ چراکه اکثر مردم از مندرجات و پیامدهای آن در قانون اساسی بیاطلاع بودند و صرفاً با اعتماد به نظر مرجع تقلید خود عمل میکردند که اغلب آقایان مراجع هم خواستار اصلاح موادی دیگر از آن بودند.
بالاخره، بهدنبال مراجعات مکرر گروههای مختلف مردم به آیتالله العظمی شریعتمداری و نظرخواهی از معظمله، ایشان طبق احساس وظیفۀ شرعی، نظرات خود را در بارۀ آن، طی اعلامیهای، بیان فرمودند که به فرازهایی از آن اشاره میشود:
در طول دوران مجلس خبرگان، ما بارها طی مصاحبههایی، نظریات خود را در خصوص لزوم تصحیح و تکمیل پارهای از مواد [قانون اساسی] تذکر دادهایم و اینک، مجدداً اعلام میکنیم که حفظ ارکان حاکمیّت ملّی در چهارچوب تعالیم عالیۀ اسلام، ضروری و واجب است، زیراکه اصالت و ماهیّت همین حاکمیّت ملّی، حکومت جمهوری اسلامی را تشکیل میدهد.
حاکمیّت ملّی قدرتی است که بقای اسلام و ایران بدان بستگی دارد و با ضعف آن، اسلام و کشور به خطر خواهد افتاد. لذا، اگر حاکمیّت ملّی و نقش فعال آن از بین برود و خدای ناکرده تضعیف شود، فرصت مناسب و زمینۀ آمادهای برای بازگشت دیکتاتوری و نظام طاغوتی خواهد بود و بیم آن است که مملکت به وضع سابق رجعت کند.
دو اصل ۶ و ۵۶ که مطابق مقررات شرعی نیز میباشد، حاکمیّت ملّی را تثبیت و تقریر کرده، اما اصل ۱۱۰ قانون اساسی اختیارات مردم را از ملّت سلب کرده است و در نتیجه، اصل ۱۱۰ با دو اصل ۶ و ۵۶ کاملاً متضاد است، بهطوریکه با توسل به هیچ تأویل و توجیهی نمیتوان این اختلاف و ضدیّت را رفع نمود. و غیر از این تضاد، مواد دیگری نیز در قانون اساسی وجود دارد که دارای ایراد و اشکال میباشند و همچنین کمبودها و نارساییهایی نیز در آن به چشم میخورد که در درجۀ دوم اهمیّت قرار گرفته که باید اصلاح و رفع اشکال شود.
اما آنچه که بسیار مهم است تغییر و یا اصلاح مادۀ ۱۱۰ و اصولی است که متفرع بر آن است؛ بهطوریکه با حاکمیّت ملّی سازگار بوده و هیچگونه تضادی نداشته باشد. لذا، باصراحت اعلام میدارم که با مراعات این نقائص و اصلاح آنها، در نزدیکترین وقت ممکن، بقیۀ مواد قانون اساسی بلامانع است.
حملۀ دوم به بیت مرجعیّت
آیتالله العظمی شریعتمداری اعلامیۀ مذکور را در روز ۹/۹/۱۳۵۸ صادر فرمود که غیر از روزنامۀ اطلاعات، هیچیک از روزنامهها و رسانههای گروهی دیگر متن کامل آن را چاپ یا پخش نکردند، بلکه سیمای جمهوری اسلامی بهجای پخش این اعلامیه، با پخش تصویر معظمله، اعلامیۀ شخص دیگری را در مورد ترغیب مردم به رأی دادن به قانون اساسی پخش کرد که این فریب دادن و حقهبازی حکومت موجب بروز اعتراض در آذربایجان شرقی و غربی، بهویژه در تبریز و ارومیّه، و قم گردید.
شب پنجشنبه ۱۴/۹/۵۸، عدّهای تحریکشده به بیت آیتالله العظمی شریعتمداری حمله کردند و مرحوم آقای علی رضایی را که در پشتِبام بیت مرجعیّت مشغول محافظت بود، از پشتِبام یکی از خانههای مجاور، مورد هدف قرار داده و به شهادت رساندند. و رهبر انقلاب، بهجای عذرخواهی، این جنایت را به عوامل خارجی نسبت دادند! که این امر سبب تشدید تشنج گردید؛ بهحدّی که در تبریز، مراکز دولتی و «صدا و سیما» توسط مردم خشمگین تصرف شد.
رژیم از این اظهارنظر فقهی آن مرجع بزرگ پیرامون اصل ۱۱۰ قانون اساسی (که در بارۀ اختیارات ولایت فقیه بوده و طبق نظر معظمله، با موازین شرعی مغایرت داشته) بهشدّت برآشفت و با تمام قوا، در صدد ترور شخصیّت ایشان برآمد و رسانههای گروهی از انعکاس نظرات و اخبار مربوط به ایشان ممنوع گردیدند و در عوض، با گزارشات یکجانبه از وقایع آذربایجان و تفسیرهای دیکتهشده، برخی از علما و روحانیان شهرستانها را وادار نمودند که با پخش اعلامیههایی خطاب به آیتالله العظمی شریعتمداری از رسانههای گروهی، خواستار انحلال حزب خلق مسلمان شوند (که تنها جُرم آن طرفداری از نظرات ان مرجع دوراندیش شیعه بوده است.)
آیتالله العظمی شریعتمداری در پاسخ تلگرافات طبق دستور مخابرهشده، اعلامیۀ ارزشمند ذیل را صادر فرمودند:
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت آقایان علمای اعلام و حجج شیراز، اصفهان و جهرم دامت افاضاتهُم!
با ابلاغ سلام. نامه یا تلگراف آقایان قبل از اینکه به رؤیت برسد، از طریق رادیو پخش و مسموع گردید! از اینکه آقایان به یک فاجعۀ مصیبتباری که در شُرُفِ تکوین است بالاخره متوجه شده و اظهارنظر کردهاند، موجب امتنان و تشکر است. لازم است که توجه عموم را به جواب سه نکتۀ موردِاشاره جلب نمایم:
۱. آذربایجان ساکت و آرام باشد.
۲. جاهایی که اشغال شدهف مسترد گردد.
۳. حزب خلق مسلمان منحل شود.
راجعبه آذربایجان، آقایان باید به رفع علل و موجبات حادثه بپردازند. مردم آذربایجان چنین دریافتند که پس از اظهارنظر اینجانب در بارۀ قانون اساسی، گروهی اوباش تحریکشده به منزل من ریختند که در نتیجه، یک نفر پاسدار شهید و چندین نفر مجروح شدند. این پاسدار در بام منزل فقط مشغول پاسداری بود. مردم چنین پنداشتند که این عکسالعمل غیرمنتظره تنها بهجُرم اظهارعقیدۀ یک مرجع تقلید، در یک امر حیاتی که بستگی به سرنوشت ۳۵ میلیون مردم ایران دارد، انجام گرفته و سکوت رادیو و تلویزیون و کماهمیّت جلوه دادن این موضوع، به شیوع این طرز فکر کمک نمود و این سؤال در اذهان مطرح شد که مبادا انقلاب اسلامی ما که آن را مسلمانان و ملّت ایران با تحمل صدمات و لطمات سنگین و با خونِ دل پروراندهاند، دارد به بیراهه میرود.
باری، این جنایت هولناک و قتل و جرح در آذربایجان، عکسالعمل شدیدی ایجاد کرد و تبریز را متشنج و عصبانی نمود و قهراً مردم هنگامی که عصبانی میشوند، کارهای غیرمنتظره هم انجام میدهند.
اینکه آقایان فرمودهاند که تبریز را دستور آرامش دهیم، شاید از اقدامات اینجانب برای حفظ آرامش آذربایجان بیاطلاع نباشند، ولی چگونه میتوان آرامش شهری را که بدون هیچگونه مجوز و جُرمی مأمورین جمهوری اسلامی عدهای را مقتول و گروهی را مجروح نمایند، تأمین کرد؟
ارتباط دادن واقعۀ دردناک منزل اینجانب به امپریالیزم آمریکا و نسبت همۀ امور به امپریالیزم و صهیونیزم دردی را دوا نمیکند و لزوم تعقیب مباشرین حوادث و جنایات را از بین نمیبرد.
آقایان محترم!
در دورۀ طاغوت نیز قیام دلیرانۀ مردم اذربایجان را به مشتی خارجی نسبت دادند. شک نیست که باید با امپریالیزم قاطعانه مبارزه کرد، ولی مبادا شعارهای ضدامپریالیستی حربۀ تکفیر و چماقی شود که حق و ناحق را باهم بکوبیم. شما آقایان در مقامی هستید که باید قضاوتهایتان مبتنی بر حق و عدل و انصاف و واقعبینی باشد و در شأن روحانیّت نیست که خود را داخل تبلیغات ناروا و جنجالهای غیرِواقعی نماید.
و اما در موضوع استرداد جاهایی که اشغال شده، تنها خواست مردم آذربایجان این بود که این مکانها که در کمال دقت محافظت میشد، بهدست اعضای شورای انقلاب یا استاندار جدید سپرده شود.
افرادی که از شورای انقلاب روز جمعۀ گذشته به منزل ما آمدند و مذاکراتی بهعمل آمد و توافقهایی در نحوۀ عمل نسبت به آذربایجان حاصل شد و از جمله این بود که عدهای از اعضای شورای انقلاب با اعزامیهای ما عازم تبریز و ارومیّه شوند و مشکلات را بررسی و رفع نمایند و جاهایی را که اشغال شده با رضایت و استقبال مردم، فوراً تحویل بگیرند و کسانی از مأمورین دولت و غیره را که مشغول تحریکات در تبریز و آذربایجان میباشند و ایجاد تفرقه میکنند، ساکت و آرام نمایند، ولی برخلاف انتظار و برخلاف قرارداد و توافقی که آقایان شورای انقلاب بهعمل آوردند، نمیدانم چه قصدی و چه دستی در کار بود که اجرا نگردید، بلکه کارهایی کردند و حرفهایی زدند که مخالف توافق و قرارداد بود. لذا، به جناب آقای مهندس بازرگان تلگراف کردم و مراتب را بهاطلاع رساندم و از خود سلب مسؤلیّت نمودم. ایشان جواب تلگراف را دادند و اعلام داشتند که قرار به قوّت خود باقی است و هیچ تخلفی نخواهد شد، اما معالاسف نقشههای دور از عقل و حزم که حاکی از عدم شناخت صحیح منطقه است، تبریز را به خاک و خون کشید. پس از این فاجعه و مصیبت، هیچ مناسبتی نمیبینم که در جریانات تبریز دخالت کنم و چنانکه به آقای مهندس بازرگان، طی تلگراف، اعلام داشتهام، تمام مسؤلیتها و عواقب وخیم بهعهدۀ خود آقایان است و دیگر دخالت اینجانب بههیچوجه موردی ندارد.
و اما در خصوص حزب خلق مسلمانان.
این حزب حزبی است مستقل و من اکثر افراد مؤسس آن را میشناسم؛ مردمانی مسلمان و معتقد هستند. انحلال یا ابقاءِ آن نیز به عهدۀ خود حزب است و اعضای آن گویا بین دو تا سه میلیون نفر میباشند. خود باید تصمیم بگیرند.
و امیدوارم مملکت اینهمه امپریالیست و صهیونیست نداشته باشد!
و نکتهای را که در اینجا باید به شما آقایان محترم بگویم این است که با روش موجود حکومت، احتیاجی به انحلال حزب از طرف مؤسسین آن نیست، بلکه حکومت خود همۀ احزاب را با مارک آمریکایی و صهیونیستی و ضداسلامی منحل خواهد ساخت. لذا، از این بابت نگرانی نداشته باشید.
آقایان محترم!
نسبت دادن به امپریالیزم و صهیونیزم و عوامل دیگر را با در دست داشتن وسایل ارتباط جمعی، در بارۀ هرکس و هر گروهی میتوان بهسهولت انجام داد، اما شهادت بر حق و عدل کار بسیار دشواری است.
در پایان، امیدوارم که حقایق آنطورکه هست، در نظرتان منعکس شده و شهامت ابراز آن را داشته باشید!
خداوند متعال همۀ مشکلات و معضلات را با عنایت خاصۀ خود مرتفع فرماید و واقعبینی و حق و انصاف را در میان مسلمانان برقرار سازد.
والسلام علیکم و رحمت الله
۲۰ محرم الحرام ۱۴۰۰
سیّد کاظم شریعتمداری
بالاخره، در روز ۲۵ آذر ۱۳۵۸، با صدور اطلاعیهای، حزب جمهوری اسلامی خلق مسلمان متوقف شد و رژیم تبلیغات بسیار گسترده و همهجانبۀ خود را علیه آن مرجع مظلوم شدّت بخشید.
آیا «آخ» هم نگوییم؟
آیتالله العظمی شریعتمداری در مقابل این تبلیغات، چند سخنرانی مختصر در خانۀ بیرونی خودشان، در اواخر آذرماه و اوایل دیماه ۱۳۵۸، ایراد فرمودند که در آنها، ضمن دعوت مردم به حفظ آرامش، از اجازه ندادن دستاندرکاران به پاسخگویی به باران تهمت و افترا سخن به میان آوردند و جملۀ دو سال قبل خود را که در مسجد اعظم، خطاب به رژیم قبلی فرموده بودند، تکرار کردند و بیان داشتند:
شما به ما تهمت میزنید، برعلیه ما و دوستان ما هرچه میخواهید مینویسید و پخش میکنید، اما به ما اجازه نمیدهید که «آخ» هم بگوییم. آخر ما چه گناهی کردهایم که مستحق اینهمه تهمت و افترا شدهایم؟ من همان فردی هستم که چند ماه قبل بودهام. تنها چیزی که اتفاق افتاده، طبق وظیفۀ شرعی، نظر خود را پیرامون قانون اساسی گفتهام. آخر اینگونه برخورد و سلب آزادی بیان و اجازه ندادن به یک مرجع که بتواند نظرش را اظهار نماید، این چیزی است که ما برعلیه آن مبارزه کردهایم...
منبع: گویا نیوز
|
روزنامه جمهوری اسلامی 10/03/1384 صفحه مقالات
|
|
|
|
پژوهشگر:
یكی از گروههایی كه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تشكیل شد، حزب جمهوری خلق مسلمان ایران بود. این حزب كه تحت رهبری معنوی آیت الله سیدكاظم شریعتمداری بود، شكل گرفت و نقطهی اصلی فعالیت این حزب در شهر تبریز بود. فعالیت این گروه كه بیشتر جنبهی تفرقه افكنانه داشت باعث ایجاد اختلاف میان نیروهای انقلابی در تبریز شده بود. تسلط اعضای اصلی آن حزب بر برخی از كمیتههای انقلاب اسلامی تبریز باعث درگیری میان كمیتههای طرفدار امام و حزب جمهوری و نیز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با كمیتههای طرفدار آن حزب شده بود. اوج این اختلافات در پاییز 1358 بود...
|
http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=30532 `پژوهشكده باقر العلوم: | ||
|
عنوان : حزب خلق مسلمان كلمات كلیدی : حزب خلق مسلمان، حزب جمهوری اسلامی، مجلس خبرگان، ولایت فقیه، همهپرسی، آیت الله شریعتمداری.
| ||
حزب جمهوری خلق مسلمان یکی از احزاب سیاسی ایران بود که حول محور شخصیت آیت الله کاظم شریعتمداری تشکیل شد. این حزب در جریان رفراندم جمهوری اسلامی خواستار رای موافق بدان شد اما در جریان تصویب قانون اساسی با ولایت فقیه مخالفت کرد.
در جریان درگیرهای اسفند ۱۳۵۸ در تبریز موفق به تصرف ساختمان رادیو و تلوزیون تبریز شد. که با پیام روح الله خمینی به شریعتمداری برای خروج از حزب و اعدام ده تن از هوادارانش توسط دادگاه انقلاب تبریز ، این جزب سرکوب و منحل اعلام شد.[۱][۲][۳][۴]
آیت الله سید محمّدکاظم شریعتمداری (زاده ۱۵ دی ۱۲۸۴، تبریز - مرگ ۱۴ فروردین ۱۳۶۵ تهران) از روحانیون و مراجع تقلید شیعه بود.
فهرست مندرجات[نهفتن] |
سید کاظم شریعتمداری تحصیلاتش را در علوم دینی در تبریز آغاز کردو در خاطراتش پیگیری این درس را اینگونه بیان میکند:
«در اوایل تحصیل علوم دینی، در تبریز، مختصر تردیدی در خانوادهٔ ما برای ادامهٔ این رشته پیدا شد. شبی در خواب دیدم که پنجرهٔ اتاق نشیمن ما باز شد و حضرت رسول اکرم (ص) تشریف آوردند که در دست مبارکشان یک جلد کتاب شرایع محقق بود و کتاب را باز کرده و فرمودند: «فرزندم، بیا، من خودم به تو درس بگویم.» و صفحهٔ اول شرایع را از زبان پیامبر درس خواندم و از خواب بیدار شدم و دیگر تردیدمان از بین رفت و تحصیلاتم را تعقیب نمودم.» [۱]
وی پس از اتمام دروس سطح، دو سال در درس خارج آیتالله آقا میرزا صادق تبریزی و آیتالله آقا میرزا ابوالحسن انگجی که از علمای معروف آذربایجان بودند، شرکت نمود و در سال ۱۳۰۳ شمسی، برای ادامهٔ تحصیل، به حوزهٔ علمیهٔ قم رفت و در درس آیتالله عبدالکریم حائری یزدی شرکت نمود و دورهٔ خارج فقه و اصول را در نزدآیت الله حائری تا زمان فوتش آموخت و همزمان همان درس را برای همدورههای خود مانند: حاج ملاعلی معصومی (آخوند همدانی)، سیّد ابوالفضل موسوی زنجانی، سیّد رضا موسوی زنجانی و روح الله خمینی درس میداد.
بعد از مرگ آیت الله بروجردی در سال ۱۹۶۲، وی به عنوان یکی از مراجع پیشتاز با مقلدانی از ایران، پاکستان، هندوستان، لبنان، کویت و قسمتهای جنوبی خلیج فارس تبدیل شد که به همراه آیت الله گلپایگانی و مرعشی نجفی در قم مشهور به آیات ثلاثه شدند که بلندپایه ترین روحانیون و مراجع ایران به شمار میآمدند.
در در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، به سبب مخالفت بسیار شدید روح الله خمینی با اصول شش گانه انقلاب سفید، شاه وی را دستگیر و به تهران برد و زندانی کرد. طبق قانون اساسی زمان شاه مجتهدین و مراجع تقلید مصونیت از محاکمه داشتند و رژیم شاه روح الله خمینی را به عنوان مرجع تقلید نمیشناخت لذا قصد محاکمه و اعدام وی را داشتند. برای نجات روح الله خمینی از اعدام و نیز آزادسازی آقای قمّی و محلاّتی از زندان، آیت الله شریعتمداری به تهران رفت و روح الله خمینی را به عنوان مرجع معرّفی کرد تا از اعدام وی جلوگیری کند.
خود آیت الله شریعتمداری در این زمینه میگوید: «ما همان موقع به تهران آمدیم و در شاه عبدالعظیم تمام علمای شهرستانها را جمع کردیم و از مرحوم آیت اللّه میلانی که در مشهد تشریف داشتند خواهش کردیم که به آنجا بیایند و چون در آن موقع راجع به آیت اللّه خمینی نظر محاکمه و شدّت عمل داشتند و حتّی روزنامههای آن موقع صحبت از اعدام میکردند، از آن نظر لازم دیدیم که پیشگیری بشود. حضور ما در تهران یکی دو ماه طول کشید و تا حدودی آن خیال باطل از بین رفت و یک اعلامیّه یازده مادّهای صادر کردیم و تمام ادّعاهای دولت را ردّ کردیم.[۲]»
آیت اللّه منتظری در این باره خاطرهای را نقل میکند و میگوید: «من متن تلگرافی را (که تهیّه کرده بودم) خواندم که از آقای خمینی به عنوان آیت اللّه و مرجع عالیقدر تقلید اسم نام برده بودم، یکی از آقایان گفت: ایشان که مرجع تقلید نیست!، چه کسی از ایشان تقلید میکند؟، گفتم من از ایشان تقلید میکنم (پس ایشان مرجع تقلید است!).[۳]»
آیت الله شریعتمداری پس از انقلاب ایران، با اختیارات ولی فقیه، در اصل ۱۱۰ قانون اساسی مخالفت کرد. وی مخالف اختیارات نامحدود ولی فقیه بود و به این اصل در قانون اساسی رای نداد. [۴] پس از دستگیری صادق قطبزاده به جرم تلاش برای کودتا و بمبگذاری در خانه روحالله خمینی، نام شریعتمداری به عنوان یکی از حمایتکنندگان وی مطرح شد که باعث خانهنشینی وی تا آخر عمر گشت. قطبزاده اعدام شد و برادرزاده شریعتمداری به عنوان رابط به زندان محکوم شد. منتظری در خاطرات خود آوردهاست که بنا به شنیدههای وی از برخی منابع حکومتی، ماجرای کودتای منتسب شده به قطب زاده ساختگی بودهاست.[۵][۶]
وی موسس دارالتبلیغ قم بود که توسط جمهوری اسلامی مصادره شد. حسینیهٔ شخصی ایشان هم به سرنوشت مشابهی دچار شد.
آیت الله شریعتمداری در غروب پنجشنبه ۲۳ رجب ۱۴۰۶، مطابق با ۱۴ فروردین ۱۳۶۵ در بیمارستان مهراد تهران، بر اثر نارسایی کلیه درگذشت.
آیت الله شریعتمداری کسیه که اومد پیش خمینی و گفت اگر دین رو به صحنه حکومت بیاری نابودش خواهی کرد.به همین دستاویز هم بود که مغضوب و کنار گذاشته شد.
الان بعد از 30 سال نه فقط خمینی اگر زنده بود که خود ما به حرف این ملای هوشمند و آوانگارد رسیدیم .