userinfo close

  ,

جمعه‌ی غریب


jomeh_gharib

تاسیس: 31 تیر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: میلاد سلیمی راد - معاونان
نردبان این جهان ما و منی است. عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم آنکس که بالاتر نشست. است ادامه »
نردبان این جهان ما و منی است.

عاقبت این نردبان افتادنی است


لاجرم آنکس که بالاتر نشست.

استخوانش سخت تر خواهد شکست


 

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها ارسال کننده پاسخها بازدید بروز رسانی اولویت
951
5388
91/3/4 (14:23)
26
276
90/4/26 (23:24)
728
3665
90/7/22 (22:54)
200
516
90/6/29 (22:06)
330
2970
90/2/23 (14:23)
504
4671
90/2/23 (14:21)
174
1919
90/2/23 (14:20)
287
2456
90/2/23 (14:19)
327
2601
90/1/2 (12:32)
0
13
89/12/29 (11:16)
45
272
89/11/23 (14:15)
0
28
89/11/21 (22:35)
262
1720
89/10/26 (18:25)
234
1550
89/6/3 (21:37)
387
11939
89/3/18 (16:37)
10
99
89/3/18 (16:37)
135
932
89/3/18 (16:36)
154
686
89/3/18 (16:36)
65
671
89/3/18 (16:35)
0
62
89/3/18 (16:35)

عنوان بحث

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 13:55 1387/09/6

تاریخ /ایران و جهان

چرا تاریخ؟!

...

هر مطلب تاریخی رو كه در نظر داریم با ذكر منبع در این بحث بگذاریم. 

  • ارسال پاسخ

پاسخ ها

ترتیب پاسخ ها : از آخرین پاسخ
علی علی , ali_ali200093
علی علی - 14:04 1387/09/6
1

انقلاب فرانسه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو
۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ (میلادی)؛ یورش به زندان باستیل، نخستین جرقه انقلاب

انقلاب فرانسه (۱۷۹۹-۱۷۸۹) دوره‌ای از دگرگونی‎های اجتماعی سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب‎های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیقی در کل اروپا شد.

پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیازات فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک بود، تغییرات بنیادی در شکل‎های مبتنی بر اصول روشنگری، ملی‌گرایی[۱]دموکراسی و شهروندی پدید آمد.

با این حال این تغییرات با آشفتگی‎های خشونت‎آمیزی شامل اعدام‎ها و سرکوبی‎ها در طی دوران حکمرانی وحشت و جنگ‌های انقلابی فرانسه همراه بود. وقایع بعدی که می‎شود آن‎ها را به انقلاب فرانسه ربط داد شامل: جنگ‌های ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر که فرانسه امروزی را شکل داد است.[۲]

برخی معتقدند اولین جرقه انقلاب، یورش به باستیل بود و در آن زمان نیز مردم هنوز به براندازی سلطنت فکر نمی‌کردند[۳] و برخی آغاز آن را ماه مه ۱۷۸۹ (میلادی) می‌دانند. پایان آن را ۱۷۹۵ یا ۱۷۹۹ میدانند و برخی سال ۱۸۰۴ که ناپلئون اعلام امپراطوری نمودو گاهی تمام دوره ناپلئون را تا ۱۸۱۵ نیز در جزء انقلاب فرانسه می‌آورند ولی اغلب آغاز عصر ناپلئون را پایان دوره انقلاب می‌شمارند.[۴]

توکویل، از اندیشمندان هم‎عصر انقلاب، معتقد است که با وجود آن همه تلاش برای وقوع انقلاب، نتیجه کار دموکراسی نبود. شاید به همین دلیل است که وی برخلاف بسیاری، سال ۱۷۸۹ (شروع انقلاب) را سال پایان انقلاب می‌داند.[۵] با این حال به نظر بسیاری، انقلاب با سقوط زندان باستیل در سال ۱۷۸۹ آغاز شد. شاه، لویی شانزدهم، در سال ۱۷۹۳ اعدام شد و سرانجام، در سال ۱۷۹۹ هنگامی که ناپلئون بناپارت به قدرت رسید، انقلاب پایان پذیرفت.

پس از ناپلئون دوباره نظام جمهوری جایگزین شد تا این که ناپلئون سوم (برادرزاده ناپلئون)، کودتا نمود و امپراتوری دیگری به راه انداخت. پس از آن جمهوری‎های متعدد شکل گرفت. بدین ترتیب در کم‎تر از یک قرن، بر فرانسه به شکل‎های گوناگونی مانند جمهوری، دیکتاتوری، سلطنت مشروطه و دو امپراتوری متفاوت حکمفرمایی شد.[۶] تا به امروز که فرانسه، جمهوری پنجم بر فرانسه حکمفرماست.

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 10:46 1387/09/7
2

شیعه

تاریخ شیعه

آغاز پیدایش شیعه در زمان حیات پیامبر اسلام بود که برای اولین بار به شیعه علی معروف شدند. پیامبر اسلام در تفسیر آیه اولئک هم خیر البریه[۸] خطاب به علی گفت: «تو و شیعیان تو در روز قیامت از خدا خشنودند و خدا از آنان خشنود است[۹]»[۱۰]. نیز گفته‌است: «علی و شیعیانش در روز قیامت پیروز و سعادتمندند[۱۱]»[۱۲].

در زمان پیامبر چهار نفر از صحابه، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار یاسر به عنوان شیعه علی شناخته می‌شدند.[۱۳]

زیر شاخه‌های شیعه

دین اسلام در اصل دارای یک مذهب و یک مرام بوده‌است. اما این دین به مرور زمان به زیر شاخه‌های بسیار دسته‌بندی گردید که حتی ۷۲ زیرگروه نیز گفته شده‌است. شیعیان نیز از سده دوم هجری به بعد به چندین زیرگروه منشعب شده‌اند. امروز بیشتر شیعیان را «شیعیان دوازده امامی» تشکیل می‌دهند. مهم‌ترین مذاهب دیگری که از شیعه منشعب شده‌اند، عبارت‌اند از اسماعیلیان، زیدیه، کیسانیه، واقفیه و فطحیه. تمام این مذاهب علی رغم تفاوتهای آشکار اعتقادی و فقهی در مسأله ضرورت «امامت» اشتراک نظر دارند. البته تفسیر هر یک از امام و مصداق آن منحصربفرد است.

مفاتیح‌العلوم شیعیان را به پنج زیرگروه بخش می‌کند، زیدیه (پیروان زید بن علیکیسانیه (پیروان کیسان غلام علی بن ابیطالب)، عباسیه (منسوب به آل عباس بن عبدالمطلبغالیه، و امامیه (یا رافضه)[نیازمند منبع]. وی امامیه را به ۷ تیره تقسیم می‌کند، ناؤوسیه (منسوب به عبدالله بن ناؤوسمفضلیه (منسوب به مفضل بن عمرقطعیه (که وفات موسی بن جعفر را تأیید کرده‌اند)، شمطیه (منسوب به یحیی بن اشمطواقفیه (که در امامت موسی بن جعفر متوقف شده‌اند و وی را زنده می‌دانند)، ممطوره، و احمدیه (منسوب به احمد بن موسی بن جعفر که وی را امام هشتم خود می‌دانند).

خاستگاه

همه شیعیان معتقد به انتخاب خلیفه توسط خدا و ابلاغ آن توسط پیامبر هستند و بنابراین بر اساس حدیث غدیر علی را خلیفه بر حق می‌دانند، اما اهل سنت آنچه را در عمل واقع شده و سیره اصحاب پیامبر است، مشروع می‌دانند. بنابراین خلفای انتخابی بعد پیامبر را به ترتیب ابوبکر، عمر، عثمان و علی نامیده، به ایشان خلفای راشدین می‌گویند.

شیعیان بر این باورند که محمد در زمان حیاتش، جانشین پس از خود را تعیین کرد و پسر عمو و دامادش علی بن ابیطالب را به عنوان وصی و خلیفه پس از خود اعلام نمود. شیعیان بر این باورند که اساس و خاستگاه شیعه، دفاع از اسلام و ولایت و عدل[نیازمند منبع] است.

همچنین شیعیان در اثبات حقانیت خود به روایاتی از پیامبر اسلام در منابع اهل سنت استناد می‌کنند، که در آنها به «شیعه علی» اشاره شده‌است. از جمله سیوطی سنی مذهب روایت می‌کند زمانی پیامبر رو به امام علی کرد و گفت: «سوگند به آن که جانم به دست اوست این شخص - علی - و کسانی که شیعه و پیرو اویند در قیامت رستگارند.» [۲۷]علامه امینی از علمای شیعه‌است که از محبوبیت خاصی در میان شیعیان برخوردار است. وی تمامی روایات درباره واقعه غدیر را از کتب اهل سنت جمع‌آوری نموده و در چهل مجلد الغدیر منتشر نمود.

در مقابل، امروزه برخی، شیعه را مذهبی ساختگی دانسته و آن را به فردی بنام عبدالله بن سبا نسبت می‌دهند. اگرچه برخی از تواریخ و «کتب ملل و نحل»، وی را از غُلات (غالیان) شیعه و موسس فرقه سبائیه می‌دانند که قائل به الوهیت علی بوده‌است و بهمین دلیل مورد لعن و تکفیر علی بن ابیطالب واقع شده‌است و حتی برخی اخباری نقل میکنند که وی و پیروانش، بدستور علی در آتش سوزانده شده‌اند. مرتضی عسکری در کتاب خود و همچنین برخی از خاورشناسان و حتی علمای سنی در قرون اخیر، عبدالله بن سبا فردی خیالی و ساخته و پرداخته مخالفان شیعه میدانند.[۲۸]

برخی از اهل سنت نیز بین فقه جعفری -آموزه‌های فقهی امام صادق- با مذهب تشیع تفاوت قائلند. نظیر شیخ شلتوت، مفتی اعظم الازهر که مذهب جعفری را نظیر مذاهب چهارگانه اهل سنت معتبر می‌دانست. [۲۹]

جغرافیای تشیع

جمعیت شیعیان حدود ۱۶٪ از کل جمعیت مسلمانان را تشکیل می‌دهد[۳۴]. بیشتر شیعیان دوازده امامی در ایران، عراق، آذربایجان، لبنان، افغانستان، پاکستان و حاشیه خلیج فارس زندگی می‌کنند. طبق آمار ۸۹ درصد مردم ایران[۳۵] و ۶۰ تا ۶۵ درصد مردم عراق [۳۶] و ۳۰ درصد مردم کویت[۳۷] و ۱۶ درصد مردم امارات متحده عربی [۳۸] شیعه دوازده امامی هستند. اما در خصوص شیعیان لبنان، آذربایجان، عربستان سعودی، بحرین و قطر آمار دقیقی در دست نیست. همچنین طبق آمار و ۲۰ درصد مردم پاکستان [۳۹] شیعه هستند که بخشی از آنها بخصوص در کشمیر اسماعیلی هستند. شیعیان یمن که بخشی از آن در نقشه نشان داده شده‌است(جنوب عربستان سعودی)، عمدتاً از زیدیه هستند، اما از آنها نیز آمار دقیقی در دست نیست. همچنین طبق نقشه مقابل بخشی از مردم ترکیه و سوریه نیز علوی هستند.

sara bayverdi , sara_20b
sara bayverdi - 03:03 1387/09/8
3
خیلی بحث جالبیه مرسی
علی علی , ali_ali200093
علی علی - 03:47 1387/09/9
4
 آوریل 2008

تاریخچه تروریسم

 

والتر لكوئر

 

دكتر والتر لكوئر، كه از همه سمت هاى دانشگاهیش بازنشسته شده است، در حال حاضر با شوراى پژوهش بین المللى مركز مطالعات راهبردى و بین المللى در واشنگتن دى سى همكارى دارد. وى قبلا" مدیر این شورا بوده و اكنون دانشمند ممتاز آن مى باشد.

...

زمینه تاریخی

 

تروریسم در عهد عتیق انجیل دیده مى شود. نمونه هاى پیاپى قتل سیاسى و حتى كشتار از روى برنامه، در تاریخ یونان و روم وجود داشته است. قبل ژولیوس سزار تنها یك مثال است كه نویسندگان و هنرمندان را در دو هزاره بعدى به خود مشغول نمود. این مسئله كه آیا ظالم كشى (مانند كارى كه ویلیام تل، قهرمان ملى حماسه هاى سوییس كرد) مجاز است افكار چند نسل از علماى خداشناسى و فلاسفه را مشغول كرده بود.

در این که تروریسم در پاره ای از شرایط مجاز است ،هیچ اجماع كاملى وجود نداشته بلكه اعتقاد اكثریت بوده است. هنگامى كه یك سركوبگر بى رحم – یك ظالم – كه دشمن همه بشریت است، بر خلاف قانون خدا و عدالت انسانی، هیچ راهى براى خروج قربانیانش از ظلم تحمل ناپذیر باقى نمى گذاشت، ارتكاب یك اقدام تروریستى آخرین چاره مظلومانى بود كه همه روش هاى دیگر را آزمایش كرده اما به نتیجه نرسیده بودند.

اما فلیسوفان و علماى خداشناسى حتى در آن زمان هم مى دانستند كه ممكن است خطر جدى در سوء استفاده از نظریه ظالم كشى مجاز وجود داشته باشد از این جهت كه ادعا شود كه از این روش به عنوان آخرین راه حل استفاده شده است در حالى كه در واقع، دلیل موجهى براى ارتكاب چنین قتلى وجود نداشته (مانند قتل پادشاه مورد علاقه مردم در فرانسه، هانرى چهارم) یا راه هاى دیگرى نیز براى اعلام اعتراض و مقاومت كردن وجود داشته است.

در عین حال، گروه هاى كوچك دست اندركار تروریسم برنامه ریزى شده در مدت زمان هاى طولانى به وجود آمدند مانند فرقه سرى "قاتلان" كه از دل مسلمانان اسماعیلى بیرون آمده و از قرن هشتم تا قرن چهاردهم در آن جا كه اكنون عراق و ایران است، حاكمان، فرماندهان، خلیفه ها و یك پادشاه بیت المقدس كه فرمانده جنگ هاى صلیبى بود را كشتند. آنان پیشقراول تروریسم انتحارى بودند. سلاح آنها همیشه خنجر بود و از آنجا كه قربانى آنها معمولا" به خوبى از خود حفاظت مى كرد، احتمال فرار تقریبا" صفر بود. حتى زبان مورد استفاده آنها هم تا كنون پا برجا بوده است. یك جن?جو "فدایی" نامیده مى شد كه نامى است كه تا همین امروز نیز از آن استفاده مى شود.

تروریسم تا پایان قرون وسطى و از آن زمان تا عصر نوین همچنان فعال ماند گرچه در مقیاس كمى كوچك تر. این دوره جنگ هاى بزرگ مانند "جنگ سى ساله" (1648-1618) و "جنگ هاى ناپلئونی" (1815-1799) بود. و در چنین دوره هایى كه تعداد بیشمارى از مردم در میدان هاى كارزار كشته و مجروح مى شدند، هیچكس به وقوع خشونت تروریستى در اینجا و آنجا و در مقیاس كوچك توجه چندانى نمى كرد.

...

یك پدیده نسلی

 

آیا تاریخ در بر گیرنده هیچ درسى در این مورد می باشد؟

دوباره تأكید مى كنم كه هیچ پاسخ روشنى به جز به یك صورت خیلى كلى وجود ندارد. تروریسم در نظام هاى استبدادى كارآمد، اگر هم اتفاق افتاده باشد نادر بوده است. مضحك این است كه ظاهرا" در دنیاى نوین، تروریست ها از آزادى هاى اندیشه، بیان، مذهب، حركت و اجتماعات كه توسط نظام هاى مردم سالار تأمین مى شوند بهره بردارى مى كنند. تروریسم همچنین مشكل حكومت هاى ناكامى است كه قدرت مركزى در آنها ضعیف بوده یا وجود ندارند. به عنوان مثال، مطلقا" هیچ تروریسمى در اسپانیاى زمان فرانكو در خیابان وجود نداشت، اما به محض از میان رفتن استبداد او، تروریسم در صحنه سیاست ظاهر گردید. در خاورمیانه، حتى نظام هاى داراى میزان متوسطى از اقتدارگرایی، مانند تركیه و سوریه در دهه 1980 و الجزایر و مصر در دهه بعد از آن، تروریسم را بدون دشوارى زیادى فرو نشانده اند.

تروریسم گاهى موفق بوده است ، اما حداقل به همان مقدارنیز و یا شاید در اغلب موارد، از دستیابى به اهدافش باز مانده است. و در بعضى از موارد، به نتایجى غیر از آنچه اجرا كنندگانش در نظر داشته اند منجر شده است.

اما تروریسم بیشتر یك پدیده نسلى است و حتى اگر شكست بخورد، ممكن است در دوره تاریخی دیگر دوباره ظهور کند. براى این كه انتظار داشته باشیم تروریسم در زمان ما از بین برود دلیل درستی وجود ندارد. در عصرى كه جنگ هاى گسترده بیش از حد هزینه بر و خطرناك شده اند، تروریسم شكل حاكم درگیرى خشونت آمیز است. تا هر زمانى كه درگیرى روى زمین وجود داشته باشد، تروریسم هم وجود خواهد داشت.

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 22:37 1387/09/10
5

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو
آگوستو پینوشه
شناسنامه
نام کامل آگوستو خوزه رامون پینوشه اوگارته
Augusto José Ramón Pinochet[1] Ugarte
زادروز ۲۵ نوامبر ۱۹۱۵
زادگاه شهر بندری والپاریزو Valparaiso
، شیلی
تاریخ مرگ ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۶
محل مرگ بیمارستان نظامی در سانتیاگو
، شیلی
همسر لوچیا هریارت Lucia Hiriart
فرزندان سه دختر (آینز لوچیا , ماریا ورونیکا , جاکولین ماری)
دو پسر (آگوستو اوسوالدو و مارکو آنتونیو)
اطلاعات سیاسی
حزب سیاسی بدون حزب سیاسی (نظامی)
سمت رئیس جمهور (۱۹۷۴ تا ۱۹۹۰)
x-small;padding-bottom:0px;color:#000000;padding-top:0px;white-space:nowrap;background-color:transparent;">این جعبه: نمایشبحثویرایش

ژنرال آگوستو پینوشه (۲۵ نوامبر ۱۹۱۵ - ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۶)، یکی از روسای جمهور آمریکای لاتین بود که در کودتای ۱۹۷۳ شیلی (۱۱ سپتامبر سال ۱۹۷۳) دولت دموکراتیک سالوادور آلنده را سرنگون کرد و به مدت ۱۷ سال ریاست جمهوری شیلی را تا سال ۱۹۹۰ به عهده داشت.ا از او به عنوان دیکتاتوری بی رحم یاد می‌شود که در زمان حکومتش ده‌ها بار حقوق بشر را نقض کرد. پینوشه در سال ۱۹۹۰ قبل از ترک مقام خود تدابیر حقوقی وضع کرد که به موجب آن از مصونیت برخوردار شود تا جرایم او قابل تعقیب نباشد. تا چندی پیش که دادگاه عالی شیلی مصونیت حقوقی او را لغو کرد و او می‌توانست به خاطر قانون شکنی محاکمه شود. به دنبال کودتای او در سال ۱۹۷۳ علیه دولت دموکراتیک سالوادور آلنده ، هزاران نفر در شیلی به زندان افتادند، شکنجه شدند و به قتل رسیدند. در اولین دعوایی که قرار بود او به محکمه به رود، ربوده شدن ۳۶ مخالف سیاسی و شکنجه شدن ۲۳ نفر از آنان بود و هم چنین میشل باشله رئیس جمهور شیلی (و مادرش) از کسانی هستند که در بازداشتگاه‌های مخوف سانتیاگو پایتخت شیلی توسط زیردستان ژنرال پینوشه شکنجه شده‌اند. این اتهامات به عملیات «کاروان مرگ» بر می‌گشت که در آن طی یک عملیات نظامی، مخالفان دولت از میان برداشته می‌شدند. از زمان برکناری ژنرال پینوشه هزاران نفر از مخالفان سیاسی او خواهان دستگیری و محاکمه او بوده‌اند. پس از مرگ او احساس یاس در میان مخالفان اش به علت دادگاهی نشدن آگوستو پینوشه به علت اتهامات نقض حقوق بشر در دوران زمامداریش وجود دارد. در نوامبر ۲۰۰۶ پینوشه مسؤولیت آن چه که در دوران او انجام شده را پذیرفت گرچه هرگز به دلیل این کار محاکمه نشد. بسیاری از هواداران وفادارش نیز پس از آنکه در سال ۲۰۰۴ معلوم شد او درگیر یک اختلاس ۲۷ میلیون دلاری بوده، او را رها کردند. وی سرانجام در دسامبر ۲۰۰۶ به سن ۹۱ سالگی در سانتیاگو درگذشت.

 

ریاست جمهوری

اعضای گروه سری , به منظور ریاست جمهور شدن یکی از چهار عضو برجسته برنامه ریزی می کنند . این در حالی بود که پینوشه در مدت بسیار کمی جای پای خود را در گروه به عنوان رهبر تثبیت کرد و سپس خود را به عنوان « رهبر ملی » خطاب کرد و در تاریخ 17 اکتبر ۱۹۷۴ خودش را رسما" به عنوان رئیس جمهور شیلی برگزید . ژنرال لینت نماینده نیروی هوایی پس از چندی با سیاست های پینوشه مخالفت کرد ولی پینوشه او را مجبور به بازنشستگی اجباری کرد و ژنرال فرناندو را به جای او جایگزین کرد .

پنوشه در سال ۱۹۸۰ مقدمات یک همه پرسی به منظور تصویب قانون اساسی جدید را فراهم دید . قانون اساسی جدید توسط جییم گازمان یکی از وابستگان پینوشه , تهیه و ارائه شده بود و این اقدامات و اقدامات دیگر از جانب جناح راست حاکم پست ریاست جمهوری را کاملا" در اختیار پینوشه قرار داد . قانون اساسی جدید , منجر به وجود آوردن پست ها و رده های جدید دولتی در شیلی شد که مانند آنها می توان به قوانین دیوان محکمه و سازمان اطلاعات و امنیت شیلی اشاره کرد . این قانون اساسی همچنین یک نسخه ی سهل الوصول را در سال ۱۹۸۸ به مردم شیلی تجویز کرد که در یک رفراندوم تک انتخابی , مردم مجبور به انتخاب مجدد پینوشه برای پست ریاست جمهوری شدند . در مورد این همه پرسی فرمایشی نیز مدارک بسیاری در دست است که کاملا" فرمایشی و همچنین همراه با تقلب بوده است

.فرو نشاندن مخالفت ها

پس از قبضه قدرت توسط کمیته ی سری و تبعید اعضای جناح چپ تنها گروه هایی باقی مانده بودند که جزو گروه های غیرقانونی محسوب می شدند و دست به تشکیل , تشکیلات زیر زمینی زده بودند . طبق گزارش های رسیده از در طی حکومت نظامی پینوشه تعداد نزدیک به ۲۲۷۹ نفر کشته و ناپدید شدند و این تعداد را می توان به مفادیر ۳۰,۰۰۰ شکنجه شده که تنها در یک مقیاس شمارش شده بودند و تبعیدها اضافه کرد . ولی مخالفت پینوشه با کمونیسم و فضای آن زمان آمریکا و بسیاری از کشورها برای مقابله با جنبش های چپ , باعث شد در این زمینه با آمریکا در پاناما بر سر میز مذاکره بنشیند و به توافقاتی برسد .

گزارشات حقوق بشر از این حکایت می کنند که بسیاری از نقض حقوق بشر در جریان حکومت پینوشه در همان سالهای اوایل کودتا در ۱۹۷۳ انجام شد که در آن مردم را به دست کاروان های مرگ سپارده می شدند. همچنین می توان به تعداد کشته ها در طی این سالیان به ترور جان ژوزه تورس , رئیس جمهور سابق بولیوی اشاره کرد که در سال ۱۹۷۶ در بوینس آیرس رخ داد و همچنین قتل کارملو سوریا یک دیپلمات سازمان ملل که از وابستگان قبلی به النده بود و دیگر نزدیکان به آلنده که زمانی با او کار می کردند و همچنین قتل وحشیانه ی سه نفر از اعضای برجسته ی حزب کمونیست که منجر به استفای ژنرال مندوزا شد , نیز اشاره کرد .

[ویرایش] تغییر سیستم حکومت به دمکراسی ۱۹۸۸

در سال ۱۹۸۸ رفراندومی به منظور انتخاب دوباره پینوشه برای هشت سال دیگر ریاست جمهوری برگزار شد . این همه پرسی از این روی برگزار شد که مخالفت بر ضد پینوشه هر روز افزایش می یافت و از سوی دیگر با دیدار پاپ ژان پل دوم رهبر مسیحیان کاتولیک جهان , به عبارتی مجبور شد که نظام حکومتی را از دیکتاتوری به دمکراسی تغییر شکل بدهد . در این همه پرسی اگر او دوباره رای "آری" می آورد , می توانست تا سال ۱۹۹۷ در همان مسند باقی بماند ولی اگر "نه" نصیبش می شد, می بایست تا پایان سال باقی مانده از ریاست جهوری خود بماند و بعد از آن یا دوباره کاندید ریاست جمهوری و یا مجلس بشود .

به سرعت تبلیغات سیاسی برای " نه " گفتن در کشور به راه افتاد . کمپین های بزرگ به همراه گروه هایی که سابقا" از هم پاشیده و غیر منسجم بودند برپا شد و در طی این کمپین ها تبلیغات سیاسی بسیار زیادی برای نه گفتن به حکومت پینوشه تدارک دیده شد. حزب های سوسیالیست, سوشیال دمکرات , رادیکال و.. دیگر گروه هایی بودند که بخش اعظم این کمپین را تشکیل می دادند . بلخره در تاریخ ۵ اکتبر ۱۹۸۸ " نه " در مقابل " بله " با ده درصد اختلاف ( نه = ۵۵.۹۹% و بله = ۴۴.۱% ) به پیروزی رسید . احزاب متحد شده پاتریکیو آیلوین که مخالف آلنده هم بود را جلو انداختند تا مقابل پینوشه و حزب راست بایستد . سپس در سال ۱۹۸۹ رفراندومی دیگر به وقوع پیوست که با مقداری قاطع (۹۱.۲۵%) به رفراندوم گذاشتن قانون اساسی را برنده شد و در دسامبر همان سال نیز پاتریکیو آیلوین توانست , ریاست جمهوری رانیز با میزان رای ۵۵.۱۷% در مقابل کمتر از ۳۰% رای پینوشه و دیگر کاندیداها , از آن خودش کند.

هر چند که پینوشه نتوانست در پست ریاست جمهوری باقی بماند ولی همچنان تا سال ۱۹۹۸ در پست فرماندهی کل نیروهای نظامی باقی بود و بسیاری از مردم شیلی به تمسخر او را سناتور بدون بازنشستگی خطاب می کردند . اما این معصونیت های دیپلماتیک که در شیلی امکان هیچ تعقیب قانونی بر علیه او را نمی داد , بلخره تمام شدند و پینوشه در سال ۱۹۹۸ در بریتانیا ( که برای معالجه بیماری خود به آنجا رفته بود ) دستگیر و توسط یک قاضی اسپانیولی بالتازار گارزون محاکمه شد .

دادگاه و دستگیری جنازه پینوشه

رژیم پینوشه در دادگاه به نقض حقوق بشر در سطحی وسیع در داخل و خارج شیلی محکوم شد و همچنین به جرم های کشتار دسته جمعی , شکنجه , آدم دزدی , ایجاد تنش غیرقانونی و سانسور رسانه ها نیز متهم شدند که خود پینوشه در اواخر عمر به جرم سوء استفاده از پست برای سوء استفاده شخصی و خانوادگی نیز متهم شد. البته شایان توجه است دستگیری پینوشه به عنوان کسی که اعمال ضد بشری زیادی انجام داده بود , در کشوری دیگر و توسط سیستم قضایی بین المللی اولین واکنش جدی به دیکتاتور منشی در جهان بود. پس از آن پینوشه دوباره به شیلی بازگشت و بر خلاف تصور بسیاری , طرفدارانش برای ورودش جشن برپا کردند ولی رئیس جمهور وقت شیلی و بسیاری دیگر این کار را « خراب کردن تصویر شیلی در دید بین الملل » نام گذاشتند .

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 23:10 1387/09/10
6

 

کند‌ و‌ کاوی در ساختار القاب قاجاری

دسپوتیسم سلطانی و شغال‌الملک‌های درباری

واروژ میناسیان

بازاندیشی تاریخ عصر قاجار؛ همان زمانی‌که ایرانیان با دو رویه تمدن غرب رو‌بر‌و شدند، برخلاف نظر بسیاری از متجددان، نه تنها امری مهم، بلکه ضروری است؛ چراکه باید پذیرفت ریشه همه عقب‌ماندگی‌ها، پس‌روی‌ها و البته نوگرایی‌ها در متن رفتار گذشتگان جا خوش کرده است و بیرون کشیدن و بازنمایی آنان بی‌تردید چراغ روشنی برای افق‌های پیش‌روی زندگی فرد ایرانی است.
قاجار و زمانه آن یکی از مهم‌ترین نقاط عطف گذار ایرانیان از سنت به تجدد است. در این گفتار کوشش شده است به توصیف مختصری از القاب دیوانی، توصیفی و شخصی درباریان قاجار و نقش این القاب در مناسبات قدرت پرداخته شود.

71557fe4554eae36c300a4fba5369b72a2e1545fd786025e51607ab177ff9bb409b2ec6a87be7a27f091799db54a76a39e60a41aadc68d8a5b828d4890b740fd

خاندان قاجار، چهار ایدئولوگ شهیرِ سنت‌مدار داشت؛ میرزای قمی،کاشف الغطاء، ملا احمد‌نراقی و سید جعفربن‌ابی‌اسحاق کشفی. همین ایدئولوگ‌ها بودند که متن مقدس را بازخوانی و بازشناسی کرده، پادشاهان قاجار را سایه خدا روی زمین دانسته و "دسپوتیسم قجری"1 را بنیان نهادند.

میرزای قمی معتقد بود شاه "شبیه جانشین خداست" و طبق مشیت الهی، شاه شده و بندگان را نشاید که "سر از کمند اطاعت" او پیچند.2 کاشف الغطاء دوستی عجیبی با پادشاهان داشت.3 این فقیه را می‌توان یکی از بزرگ‌ترین تئوریسین‌های فتحعلی‌شاه قاجار دانست که مشروعیت دولت او را از جانب خداوند امضاء کرده بود.

نراقی نیز ادامه دهنده سنتی بود که پیشینیان برآن سبیل بودند. او «منصب والای ظل اللهی» همراه با "مرتبه جلیله عالم پناهی" را شایسته پادشاهان دادگر می‌دانست و "سلاطین عدالت شعار و خواقین معدلت آثار" را "از جانب حضرت مالک‌الملک برای رفع ستم و پاسبانی عرض ومال اهل عالم معین" شده می‌فهمید.4

همین سایه‌های خداوند روی زمین بودند که بکارت‌ها از دختران فقیر و نادار می‌گرفتند و خون‌های بسیاری به ناحق می‌ریختند.5 پشتوانه این رفتارها هم سنت بود و هم تفسیر عالمان دینی از متون الهی! گسترش و تعمیق چنین مناسباتی، جامعه سنت‌مدار ایرانی را در جایگاهی قرار داد که همه آفریده‌ها را مخلوق اراده غیرقابل تغییر دانسته و نه تنها تلاشی در جهت تغییر امور نمی‌کرد بلکه برای سلامتی سلطان – نماینده خداوند- شب و روز دست بر دعا برمی‌داشت، به "تنبلی همواره خوشایند و طبع نواز" دل سپرد و با "ترک مسئولیت و پرداختن به سرنوشت و تقدیر محتوم" از "مسئولیت پذیری و فکر و تعقل" گریخت.6

از آن‌جاچنین فرهنگی، دریافت مدال و نشان از سایه خداوند را نشان برتری فرد در سلسله مراتب قدرت و اجتماع به حساب می‌آورد، بسیاری را هدف این بود که با ترفند یا آستان بوسی درگاه حضرت دوست، به مقامی، اسمی وعنوانی دست یابند، تا پایان عمر خود را مشمول الطاف شاهنشاه دانسته و به مراتب بالای ثروت و قدرت دست یابند.

فوبیا و قدرت

هرچند فرهنگ تملق، جزء لاینفک دسپوتیسم حکومت قجر بود و کس به والامقامی نمی‌رسید جز به مدد تملق‌گویی و چاپلوسی‌بازی7، اما سلطانیسم خودکامه قجری نسبتِ مهربانانه‌ای با مخلصان و چاکران خود نداشت. در این میان" آنانی‌که به مقام دیوانی می‌رسیدند بیشتر کسانی بودند گرفتار ترس و قدرت را به واسطه ترس ستایش و تقدیس می‌کردند؛ "انسانی که گرفتار ترس است یک‌سره طالب قدرت است، آن هم قدرت تام، چراکه در قاموس او قدرت تقسیم شده معنی ندارد، او یا باید صاحب تمام قدرت باشد یا عاجز و ناتوان."8

این ترس، چنان در لایه‌های جامعه ایرانی رسوخ کرده‌بود که توده‌ها جز مجیز گویی از برای جان، چاره‌ای دیگری نداشتند. به قول محمد‌علی جمال‌زاده از "چنین مردمی در مقابل چنان بلای آسمانی، در برابر چنین ستمگر سفاک و خونخواری، چگونه می‌توان توقع داشت تملق نگویند، ریا و تظاهر نکند و به دروغ متوسل نشود."9


در دسپوتیسم قجری دروغ، تزویر و تملق، به عنوان راه‌های دفاعی حفظ نفس و مال یا تامین منافع و مقام قلمداد می‌شدند.

قدرت‌گرایی

توده‌ای که در جهان سلطان‌باره می‌زیست، بسیار آسیب‌پذیر بود، به همین‌خاطر در مواجهه با سلطان، یا تسلیم می‌شد یا از او قدرت مشروط می‌گرفت؛ در هر دو صورت، شخصیت‌پرست می‌شد، قائم به دیگران بود و کیش شخصیت پیدا می‌کرد.

اریک فروم در تحلیل چنین شخصیتی می‌نویسد: "فردی که دچار ناامنی خاطر شود سعی در یافتن مکانیسم فرار از وضعیت مزبور می‌کند و با مستحیل کردن خود در دیگران به دنبال احساس امنیت می‌گردد."10 در تاریخ دربار ایران هم "ناامنی، چهره غالب و بدل به هنجار عمومی اجتماعی شده بود."11

سنت القاب دیوانی

درچنین جهان لقب‌مدار توصیفی، شخصی و دیوانی بود که سه دوره مشخص رونق محور، تورم‌زا و انحطاط خواه در دربار قاجار شکل گرفت.12 دوره رونق را فتحعلی‌شاه قاجار بر عهده داشت، دوره تورم را ناصرالدین‌شاه به راه انداخت و دوره انحطاط بر دوش مظفر‌الدین‌شاه و احمد‌شاه گذاشته شد.

فتحعلی‌شاه نخستین لقب دیوانی را - با الگو برداری از سنت صفویان- "اعتماد‌الدوله" به صدر اعظم داد و سپس اقدام به اعطای چند لقب توصیفی مربوط به مشاغل عالی کرد؛ مستوفی الممالک، منشی الممالک و معیر‌الممالک که متعلق به صاحب منصبان و درباریان بلند مرتبه بود.

فتحعلی‌شاه همچنین در حدود 50 لقب توصیفی با مضاف‌الیه "دوله"، "سلطنه" و چند لفظ دیگر به شاهزادگان، زنان حرم و برخی از رجال دیوانی اعطا کرد. (تاریخ عضدی، ص25 ،302 و فهرست اعلام، ص 60،15 ) محمد‌شاه هم به همین سبک و سیاق، تعدادی لقب به افراد مختلف اعطا کرد. در اواخر سلطنت فتحعلی‌شاه یکی از مولفان به تمسخر، نام و لقب 102 شاهزاده را با مضاف الیه "ملک" که هنوز در آن دوره چندان متداول نبود، به دست داد و با توجه به زاد و رود شاه، پیش‌بینی هزاران لقب از آن نوع را کرد که در دوره ناصری و اواخر قاجار همه ‌آن‌ها تحقق یافت. (رستم التواریخ، ص71،467 )

71557fe4554eae36c300a4fba5369b72a2e1545fd786025e51607ab177ff9bb43cbe33ed915b040750da676b69d28dbc68c17ba8d5201c5f5b44f68f35958416

فهرست القاب

فهرست القاب در چهلمین‌سال سلطنت ناصرالدین شاه، ساخت و ترکیب القاب دیوانی دوره قاجاریه را نشان می‌دهد (الماثر و الاثر،ص42،230 ) که در آن 618 لقب آمده است: 218 لقب نوعیه شغلی و 400 لقب توصیفی- شخصی. در این فهرست بیش از 40 مضاف‌الیه و حدود 130 مضاف به کار رفته است. براساس یک برآورد، حدود250 کلمه مناسب برای مضاف القاب وجود داشته که با 40 مضاف‌الیه حدود 10 هزار لقب قابل ساخت می‌شد (شرح زندگانی من، ج1، ص 591).

مضاف‌های القاب از اسماء وصفی انتخاب می‌شدند و حسب تناسب معنی با وظیفه و مرتبه رجال به آنان اعطا می‌شد.

یکم: آن‌چه حکایت از شغل می‌کرد؛ 17 اسم، مثل؛ دبیر و مستوفی.
دوم: آن‌چه حاکی از ریاست بود؛ 14 اسم، مثل؛ سلطان، صدر، عمید و نقیب.

سوم: آن‌چه دلالت بر یاری و اتکا می‌کرد؛ 11 اسم، مثل؛ اعتضاد، اعتصام، ظهیر، قوام.

چهارم: آن‌چه حاکی از پیروزی و خوشی بود؛ 12 اسم، مثل؛ اقبال، سعد، ظفر و نصر.

پنجم: آن‌چه به معنای درستی و امانت بود؛ 9 عنوان ،مثل؛ امین، صدیق و موتمن.

ششم: آن چه حاکی از نور و روشنایی بود؛ 9 اسم، مثل؛ شعاع و شهاب.

هفتم: آن چه دلالت برحشمت و جلال بود؛ 9 عنوان، مثل؛ حشمت و مجد.

حدود 14 اسم دیگر به معنای مختلف مانند؛ آصف، شرف، ملتزم و مشیر. حدود 30 اسم برای زنان حرم بود که غالبا از اسامی متداول زنان که معنی وصفی داشت گرفته شده بود.

بعضی از مضاف‌ها نیز میان رجال و نساء مشترک بود که برای تمایز با مضاف‌الیه‌های مختلفی مثل"نصرت‌الملوک و شمس‌الملوک" برای زنان و "نصرت‌الدوله و شمس‌العلماء" برای مردان همراه می‌شد.13

71557fe4554eae36c300a4fba5369b72a2e1545fd786025e51607ab177ff9bb4b6ea6ddb68a7e411a2cfb493132cb2414d8e9fd54f179a28eda310ecf9f1b27f

مضاف‌الیه، جزء اساسی لقب بود و مناسب با مقام و موقعیت و وظایف دیوانی یا اجتماعی صاحب لقب اعطا می‌شد. توزیع 400 لقب توصیفی بر حسب فراوانی مضاف‌الیه‌ها و تعلق آن‌ها به مقامات و مراتب اجتماعی از این قرار بود:

یکم: القاب شاهزادگان و رجال 189 عنوان. دوله 50، سلطنه 31، ملک73 ، ممالک 8 (که مربوط به صاحبان مشاغل معینی مثل مستوفی‌الممالک و معیر‌الممالک بود)، سلطان 3، دیوان 5، سفرا 3، تولیه 10، اختیار 1 و موارد خاص 5.

دوم: القاب زنان حرم 81 عنوان. دوله 23، سلطنه 31، ملوک 18، حاجیه 4، خاقان 1.

سوم: القاب عمله خلوت حرم 15 عنوان. خلوت 5، حضور 5، حرم 3.

چهارم: القاب عمال نظامی 15 عنوان. نظام 5، لشکر 10.

پنجم: القاب عمال دیوانی 21 عنوان. وزراء 8، رعایا 3، بکاء 2.

ششم: القاب علماء و روحانیون و سادات 34 عنوان. علماء 10 ،سادات و اشراف 8، ذاکرین 5، واعظین 3.

هفتم: القاب نویسندگان و اطباء 38 عنوان. اطباء 24، شعرا 5، کتاب 4، ادبا 2، حکما 2.

هشتم: القاب تجار 7 عنوان. با مضاف‌الیه تجار.14

هم مضاف و هم مضاف‌الیه و نیز ترکیبات مختلف آن‌ها؛ به حسب معانی، عذوبت الفاظ و یا به حسب فخامت، سلسله مراتبی داشت. در میان مضاف‌الیه‌ها "دوله" که لقب اکثر شاهان آل‌بویه و غزنوی و امرا و وزرای بزرگ بود اعتبار فراوان داشت. "سلطان"هم در عصر ناصری از اهمیت فراوان برخوردار شد، چون تنها در اختیار سه کس بود؛ ظل‌السلطان فرزند ارشد شاه، امین‌السلطان مرد شماره دو دربار و عزیز‌السلطان ملیجک ‌شاه.

سلسه مراتب دیوانی

از آن‌جا‌ که القاب سلسله مراتبی داشت و تا حدی با سلسله مراتب شغلی همبسته بود، دربایان غالبا یا پیش از ارتقاء یا هم زمان و یا بعد از آن، لقب می‌گرفتند. در نتیجه غالب رجال بزرگ در طول خدمت چند لقب دریافت می‌کردند.

طبق برآوردی که احمد اشرف براساس شرح حال رجال ایران از تعداد القاب به عمل آورده، حدود یک چهارم رجال، دو لقب و حدود یک دهم آنان سه لقب و بیشتر داشته‌اند. القاب نیز مانند مشاغل تا حدی جنبه موروثی داشت، به خصوص اگر القاب از درجات پایین‌تر بود و داوطلب ذی نفوذی نداشت.

در دهه آخر سلطنت ناصرالدین شاه، امین‌السلطان صدراعظم، برای بسط نفوذ خویش القاب بسیاری تصویب کرد و به صحه شاه رسانید که مقدمه تورم القاب شد. در آن زمان برای لقب فرمان صادر می‌کردند و از 50 تا 100 سکه پنج هزاری طلا برای صدور فرمان پیشکش داده‌می‌شد. اما در زمان مظفرالدین شاه موضوع فرمان شاه منتفی و تنها به دست‌خط اکتفا شد.

71557fe4554eae36c300a4fba5369b72a2e1545fd786025e51607ab177ff9bb42c38c32dac513c0f4824b11e28a556a4f86b6be655b2a1a19bf8127e6233ad30

القاب مضحک
در پایان این گزارش کوتاه، نقل پاره‌ای از القاب که نشان دهنده موقعیت هر یک از صاحبان القاب بود، خالی از لطف نیست. مثلا در نظام سلطانی یک اصطبل‌بان افتخار می‌کرد با القابی به ظاهر خوشایند، از سوی شاه تحقیر و تحمیق شود.



آقا لی‌لی: پسر پنجاه و نهم فتحعلی‌شاه به نام امان‌الله میرزا. آقا لی‌لی بیشتر عمر خود را در نجف به عنوان متولی آرام‌گاه آغامحمد خان قاجار گذرانید و در سال 1303 ه.ق درگذشت.

احمد‌جوجه: پسر یوسف‌خان سرتیپ، پسر حسن‌خان سردار ایروانی بود. در سال 1310 از سوی ناصرالدین‌شاه لقب شیر حضوری گرفت. احمد‌جوجه از پیش‌خدمت‌های وفادار ناصرالدین‌شاه و مظفر‌الدین‌شاه بود.

احمد‌گربه: احمدخان پیش‌خدمت، معروف به گربه در دربار ناصری مشغول خدمت بود. در سال 1310 ه.ق که ابوالقاسم‌خان قره گوزلو به لقب ناصرالملکی مفتخر شد، احمد گربه را فرمان مشیر حضوری دادند.

اکبرشاه: شیخ مهدی و سیداکبر شاه هر دو از واعظان نامدار بودند. سید اکبر شاه از مخالفین مشروطه و از منتقدان سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی بود.
بگمز:دکتر محمدحسن عمادالا طباء چشم پزشک دربار ناصرالدین شاه بود. بگمز یا بگماز، غم واندوه را گویند.

پلنگ توش‌خان: در زمان فتحعلی شاه قاجار به سال 1245 ه.ق حاکم کلات بود و در سال 1246 با الله‌قلیخان خوارزمی علیه دولت قیام کرد، ولی دستگیر شد و پس از اظهار ندامت مورد عفو ملوکانه قرار گرفت.

جوجوق ده‌ده: همان ملیجک است که از سوگلی‌های ناصرالدین‌شاه بود.
چالانچی‌خان: چالانچی به زبان ترکی یعنی نوازنده. چالانچی‌خان از نوازندگان دربار فتحعلی شاه بود و کمانچه را نیکو می‌نواخت.

چپری‌باشی: شفیع‌خان معروف به چپری‌باشی، متصدی امورپست در زمان ناصرالدین‌شاه بود. چپر مخفف چاپار و لغتی ترکی است به معنای پیک و نامه‌رسان.
خرده‌خانم: همسر عباس‌میرزا، نایب السلطنه فتحعلی شاه و مادر مصطفی‌قلی‌میرزا و جهانگیر‌میرزا بود. محمدشاه در سال 1250 ه.ق پس از مرگ فتحعلی‌شاه و به هنگام عزیمت به تهران برادران خود را کور و به زندان افکند.

ریش: میرزا سیدکاظم پسر میرزا سیدهدایت‌الله تفرشی به سیدکاظم ریش معروف بود. او در سال 1236 ه.ق زاده شد و به عهد ناصرالدین‌شاه از متصدیان اصطبل سلطنتی بود. وجه تسمیه او به ریش به سبب ریش بلندش بود.

شاه پلنگ‌خان: او یکی از سرداران مرتضی‌قلی‌خان برادر آغا‌محمدخان قاجار بود. وی در سال‌های 1205 تا 1209 ه.ق به دستور مرتضی‌قلی‌خان با فرستادگان آغامحمدخان در جنگ بود.

شوهری: از غلام‌بچه‌های دربار ناصری بود و میرزا علی‌اکبر نام داشت. او بعد‌ها سمت فراش خلوتی ناصرالدین شاه راه یافت. شاه او را لوس و ننر بارآورد و لقب شوهری به او داد.

کن‌کن: رحیم کن‌کن، نایب فراشخانه دربار ناصری بود و جثه‌ای بزرگ داشت.

کوتوله: آقامحمد کرمانشاهی از خواجه‌های مقرب ناصرالدین شاه بود و قدی کوتاه داشت. هر وقت شاه از اندرون بیرون می‌آمد او هم دنبال شاه بود.

مشتری‌باجی: او زن چهل‌و‌چهارم فتحعلی‌شاه و مادر پاشاخانم بود. مشتری‌باجی اهل شیراز و زنی موسیقی‌دان و خواننده بود.


1- دسپوتیسم حکومتی است که هیچ حد و مرز قانونی ندارد و خودسرانه به کار حکومت می‏پردازد، مانند شیوه حکومت تمدن‏های کهن شرقی مثل تمدن چین، هند، ایران و نیز تمدن‏های سرخپوستان امریکا مانند تمدن اینکا، مایا، و آزتک.
2- قاضی طباطبایی،"ارشادنامه"، ص377

3- عبدالهادی حائری،"نخستین رویارویی"، ص329

4- ملا احمد نراقی، "معراج السعاده"، ص348

5- سلطان مسعود غزنوی خانه ای جهت فساد درست کرده و به دیوارهای آن انواع تصاویر زنان عریان را رسم کرده بود تا قدرت تصویر‌سازی ذهن او را تقویت کند و میدان تخیلش را وسعت دهد تا تحریک خویشتن آسان کند. ناصرالدین شاه هم دستور داده بود که تحقیقی در انواع نزدیکی و استیفای لذات کنند که این کار در مجموع، تبدیل به رساله فجوریه شد که تحقیقی بود درباره عملکرد امردان، فحشاء و فساد در تهران.

رک به: جامعه شناسی خود‌کامگی ،علی رضا قلی، نشر نی، چاپ ششم، سال 1377، ص118

6- کارل پوپر. جامعه باز و دشمنانش، ترجمه علی‌اصغر مهاجر، شرکت سهامی انتشار، سال 1364، ص8

7- میری، سید احمد، دیباچه ای بر فرهنگ استبداد در ایران، نگاه معاصر، سال 1380 ، ص71

8- رک به: مانس اشپربر، نقد و تحلیل جباریت، ترجمه کریم قصیم، تهران، دماوند، 1363، ص43

9- جمال زاده، محمدعلی، خلقیات ما ایرانیان، تهران، بی جا، 1345، ص153

10- فروم، اریک، انقلاب امید، ترجمه روشنگران، تهران، مروارید، 1360، ص 147

11- رضا قلی، علی، توسعه و جامعه سنتی، نظریه پردازی اجتماعی، کتاب توسعه، جلد 5، 1372، ص42

12- اشرف، احمد، القاب دیوانی در عهد قاجار، مجله آینده، جلد نهم، ص 29

13- همان، ص30

شهرام اویسی , shahram_oveisi
شهرام اویسی - 01:30 1387/09/11
7

علی جانم بحث بسیار مفید جالبی گذاشتی که من زیر سایه لطفت دارم حسابی استفاده میکنم

 

منونم از لطفت

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 01:54 1387/09/11
8
نقل قول از : شهرام اویسی

علی جانم بحث بسیار مفید جالبی گذاشتی که من زیر سایه لطفت دارم حسابی استفاده میکنم

 

منونم از لطفت


خواهش میكنم شهرام جان ؛ همچنین ! ؛البته انتظار همكاری دوستان هم هست.

تاریخ یكی از مسائل مهم ما ایرانی هاست.

به سعیدنفیسی میگن كه تو چرا این همه به تاریخ گیر دادی كه در جوابش یه جمله ای میگه كه بعدا اگر فرصتی شد براتون بازگو میكنم ...

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 02:27 1387/09/11
9

حسن رشدیه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

(تغییر مسیر از رشدیه)
پرش به: ناوبری, جستجو
حسن رشدیه بنیان گذار آموزش نوین در ایران و شاگردانش

میرزا حسن تبریزی (۱۲۳۰ تبریز - ۱۳۲۳ قم) مشهور به رشدیه از پیشقدمان نهضت فرهنگی ایران در سده قبل بود. وی نخستین موسس مدارس جدید در تبریز و تهران بود،‌ او را پدر فرهنگ جدید ایران نامیده‌اند.

حاجی میرزا حسن رشدیه با توصیه و مشورت پدرش که از روحانیان بود تصمیم گرفت که به جای رفتن به نجف و خواندن درس طلبگی روانه استانبول و مصر و بیروت گردد و آموزگاری نوین را یاد بگیرد. او به بیروت رفت و در آن جا سبک نوین آموزش الفبا و دروس جدید مانند حساب و هندسه و تاریخ و جغرافیا را آموخت. سپس در تفلیس مشغول به کار شد.

هنگام بازگشت ناصرالدین شاه از سفر فرنگ، رشدیه طرح‌های آموزشی خود را ارائه کرد و شاه او را مامور کرد که به ایران آمده و همین سبک را در شهرهای ایران راه اندازی کند اما سپس از این تصمیم پشیمان شد و راه اندازی مدارس جدید را به وقتی دیگر موکول کرد.

او پدر شهناز آزاد بود[۱].

[ویرایش] تأسیس مدارس جدید

حاجی میرزاحسن رشدیه در سال ۱۲۶۸ خورشیدی به زادگاه خود تبریز بازگشت و در مسجدی در محله ششکلان تبریز مدرسه‌ای به شیوه جدید راه اندازی کرد که به دو زبان فارسی و ترکی آذربایجانی در آن تدریس می‌شد. تخته سیاهی جلوی شاگردان آویخت و الفبای آسان شده را به سرعت به آنها آموخت، از کتاب‌های آسان حکایت‌ها را خواند و نظم و انضباطی را در میان شاگردان حاکم کرد. پس از چندی تابلوی مدرسه رشدیه را بر سر در مکتب خانه ششکلان تبریز، آویزان کرد.

گروهی از روحانیون آن روز این شیوه نوین آموزشی را که با اصول قدیم آموزش متفاوت بود، برنتافتند و هر روز بر علیه وی شایعاتی درست می‌کردند. متحجران زنگ مدرسه وی را ناقوس کلیسا می‌نامیدند و اعلام می‌کردند که کسانی که فرزند خود را به مدرسه می‌فرستند کافرند. رشدیه برای آرام کردن اوضاع تصمیم گرفت دیگر از زنگ مدرسه برای صف بستن و... استفاده نکند و به‌جای آن یکی از دانش‌آموزان با صدای بلند شعر زیر را که سروده خود او بود می‌خواند:

هر آنکه در پی علم و دانایی است بداند که وقت صف آرایی است

البته این کار نیز فایده‌ای نداشت و پس از آن برخی طلاب تحریک شده به مدرسه رشدیه حمله کرده، تابلوی آن را پایین آورده و تخته سیاه آن را آتش زدند و میرزاحسن رشدیه را از مسجد ششکلان بیرون راندند.

میرزاحسن رشدیه چندی بعد حیاط مسجد شیخ الاسلام در تبریز را بازسازی کرده و اتاق‌های آن را سامان داد تا به عنوان کلاس درس از آنها استفاده کند. دوباره مردم به این مدرسه جدید اقبال نیکویی نشان دادند و مدارس سنتی قدیم از رونق افتاد.

ولی وی سرانجام تکفیر شد و فتوای انهدام مدارس جدید صادر شد. به دنبال آن عده‌ای به مدارس جدید حمله کردند که و شروع به تخریب اموال مدرسه کردند، دانش‌آموزان را زخمی کردند و حتی چند تن از دانش‌آموزان نیز در این واقعه کشته شدند. جالب اینجا بود که در هنگام تخریب یکی از این مدارس وی می‌خندید و می‌گفت: «این جاهلان نمی‌دانند که با این اعمال نمی‌توانند جلو سیل بنیاد کن علم رابگیرند. یقین دارم که از هر آجر این مدرسه، خود مدرسه دیگری بنا خواهد شد. من آن روز را اگر زنده باشم، خواهم دید»

این بار دیگر اوضاع بر میرزاحسن چنان تنگ شد که وی از ایران به قفقاز رفت و در همانجا به آموزش پرداخت. وقتی که امین الدوله به والی‌گری آذربایجان منصوب شد رشدیه را به تبریز فراخواند و دوباره دبستانی در ششکلان تبریز برپا شد. در این دبستان جدید شاگردان مدت طولانی تری را در مدرسه می‌ماندند و علاوه بر پوشیدن لباس‌های یک شکل، ناهار نیز به آنها داده می‌شد.

وقتی امین الدوله در سال ۱۲۷۶ به تهران آمد، میرزاحسن خان رشدیه نیز به پشتوانه او به تهران آمده و مدارسی را به نام مدارس رشدیه در تهران بنیانگذاری کرد.

«سالی بسر آمد. پایان سال رشدیه جمعی را بمسجد دعوت می‌کند تا مجلس امتحانی بر پا کند و از حاصل کار سخن بگوید و حمایت دعوت شدگان را جلب کند. در مجلس امتحان«عمق تغیر»آقایان برملا میشود. «با کلنگ نجوی و اشارات» برای «برهم زدن مدرسه» ، «چاه» می‌کنند. به گفته رشدیه «یکی از آقایان که مقامش عالی تر از لیاقتش است خودداری نتوانست. گفت: اگر این مدارس تعمیم یابد یعنی همه مدارس مثل این مدرسه باشد بعد از ده سال یک نفر بی سواد پیدا نمی‌شود. آنوقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد معلوم است. علما که از حرمت افتادند اسلام از رونق می‌افتد… صلاح مسلمین در این است که از صد شاگرد که در مدرسه درس می‌خوانند یک دو تا شان ملا و با سواد باشند و سایرین جاهل و تابع و مطیع علما باشند.» [۲]

میرزا حسن مدیر مدرسه رشدیه پس از آنکه در تبریز برای ایجاد مدارس زحمت کشیده بود به تهران رفت. «فریاد مقدسین بلند شد که آخرالزمان نزدیک شده‌است که جماعتی بابی و لامذهب می‌خواهند الف و با را تغییر دهند، قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب به آنها یاد بدهند.» شیخ فضل الله نوری در جلسه‌ای به ناظم الاسلام درباره مدارس جدید میگوید: «ناظم الاسلام، ترا به حقیقت اسلام قسم میدهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟» [۳]

وی تالیفات متعدد دارد از جمله: بدایة‌التعلیم، نهایة‌التعلیم، وطن دیلی (به ترکی آذربایجانی)، تاریخ شفاهی، شرعیات ابتدایی، جغرافیای شفاهی وغیره. در زمانی نیز که در تهران بود روزنامه طهران را انتشار می‌داد.

وی در ۲۹ آذر۱۳۲۳ در قم در سن ۹۷ سالگی درگذشت.

شهرام اویسی , shahram_oveisi
شهرام اویسی - 16:01 1387/09/11
10

علی جانم:

 

با شرمندگی از اینکه نمی تونم کمکی در این بحث کنم چون از نظر اطلاعات تاریخی کاملا تهی هستم و البته مشتاق یادگیری که امیدوارم شاگرد خوبی برایت باشم

همیشه موفق باشی

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 21:10 1387/09/11
11
نقل قول از : شهرام اویسی

علی جانم:

 

با شرمندگی از اینکه نمی تونم کمکی در این بحث کنم چون از نظر اطلاعات تاریخی کاملا تهی هستم و البته مشتاق یادگیری که امیدوارم شاگرد خوبی برایت باشم

همیشه موفق باشی

شهرام جان ما  با فقر شدید تاریخمون مواجهیم.

اطلاعات من هم در حد صفره در مورد تاریخ .

ولی باید از یه جایی شروع كرد. تاریخ باید جزو علوم عمومی ما باشه كه در مدرسه و دانشگاه تدریس بشه.

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 22:24 1387/09/11
12

http://www.ketabhaymamnoe.blogsky.com/1387/09/10/post-95/

کتاب تاریخ تحولات اجتماعی نوشته مرتضی راوندی

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 18:11 1387/09/16
13

16 آذر

آذر، پنجاهمین سالگرد

d58e5648cb5129928f0ba163e675f213027e38dbfd8e229c008ed2b44257092bd74f0570787ebc5b302c385113b41b1731d160d7992c7f6fcdc73df311e686dc
 شهید احمد قندچی-  شهید آذرشریعت رضوی- شهید مصطفی بزرگ نیا

پوران شریعت رضوی می‌گوید: شریعتی، اولین بار با نام خانوادگی من، ”شریعت رضوی“، پس از شهادت سه دانشجو در كریدور دانشكده‌ی فنی دانشگاه تهران در 16 آذرماه 1332 كه هنگام ورود نیكسون (فرستاده‌ی مخصوص رییس جمهور وقت آمریكا) اتفاق افتاده بود، آشنا می‌شود.

به مناسبت سالروز 16 آذر سال 1332 ، با وی كه خواهر شهید آذر (مهدی) شریعت رضوی و همسر معلم شهید دكتر علی شریعتی است، به گفت‌وگو پرداخته‌ایم.

آن‌چه در پی می‌آید بخشی از حاصل تلاش خبرنگار گروه تاریخ خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) برای گفت‌وگو با پوران شریعت رضوی است كه سال‌هاست سكوت را به حرف زدن ترجیح داده است. این گفت‌وگو در آستانه‌ی پنجاهمین سالگرد شهادت برادرش تقدیم به مخاطبان محترم می‌شود:

وی در ابتدا شنیده‌های خود را از حوادث روز 16 آذر سال 1332 چنین ابراز داشت: زمزمه‌های سفر نیكسون به ایران باعث شده بود كه حكومت برای ایجاد خفقان در جامعه و از همه مهمتر در دانشگاه كه آن‌روز بستر تشنج بود، دانشگاه را از سه چهار روز قبل به نیروی نظامی مجهز كند. تا اینكه روز دوشنبه 16 آذر 1332 زنگ تفریح، سه تن از دانشجویان به تمسخر عده‌ای از سربازان پرداخته‌اند و همین امر نیز باعث شد كه سربازان در ابتدا به كلاس آن چند دانشجو وارد شدند و تقاضا كردند كه آنها را به بیرون از كلاس بفرستند كه امتناع استاد مربوطه باعث شد آنها در دفتر رییس دانشگاه حضور یابند و از او بخواهند كه این سه تن را تحویل دهد.

اما رییس دانشكده نیز از تحویل سه‌دانشجو خودداری كرد، و معاون نیز بی هنگام زنگ را به صدا در می آورد. در این هنگام دانشجویان از كلاسها خارج شده و شروع به شعار دادن می كنند و بعد هم تیر و خون و ...

در این میان آذر(مهدی) شریعت رضوی، احمد قندچی و بزرگ نیا در كریدور كوچك دانشكده مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند و درست زیر یكی از همین ستونهای فعلی دانشكده برادرم شهید می شود.

وی گفت: برادر دیگرش(غلامرضا) نیز در آن زمان دانشجوی دانشكده‌ی پزشكی دانشگاه تهران بوده است، كه وقتی به خانه برمی گردد اهل خانه به او می گویند كه آذر هنوز بازنگشته است.

دكتر پوران شریعت رضوی در ادامه افزود: پدر و مادرم در آن زمان در مشهد بودند، غلامرضا به‌جستجوی آذر مجدد به دانشگاه برمی گردد و پس از جستجو تا ساعت 10 شب، به او خبر می دهند كه آذر به همراه دو دانشجوی دیگر به شهادت رسیده است. از طریق سرهنگ فرجاد كه یكی از اقوام خانوادگیمان بود و نیز از سوی پدر ”بزرگ‌نیا“ كه ارتشی بود، متوجه شدیم كه اجساد این سه شهید به قبرستانی در جاده‌ی خاوران منتقل شده است. سپس با وساطت این دو، اجساد تحویل داده شدند. در این فاصله دانشگاه تهران آرام و كلاسها تعطیل می‌شود تا اینكه ...

وی در ادامه به برگزاری مراسم چهلم این سه شهید اشاره كرد و افزود: به مناسبت بزرگداشت چهلمین روز شهادت این سه دانشجو از طرف حكومت اجازه داده شد كه این سه خانواده مراسمی در محل دفن آنان( امامزاده عبداله(úع) شهرری) برگزار كنند به شرط اینكه آرامش برقرار باشد و ضمنا هر خانواده می‌تواند تا 500 نفر میهمان داشته باشد.

این مراسم با استقبال گسترده‌ی دانشجویان همراه بود. به این صورت كه از میدان شوش تا امامزاده عبدالله(ع) خیابان مملو از جمعیتی بود كه همگی با قیافه‌ای افسرده به مراسم بزرگداشت این سه دانشجو می‌رفتند، البته دم درب امامزاده، مرحوم سرهنگ فرجاد و مرحوم سرهنگ بزرگ‌نیا با جابه‌جا كردن كارتها میان میهمانان باعث شدند كه عده‌ی كثیری در این مراسم شركت كنند.

در این مراسم علیرغم انزجار جامعه‌ی دانشگاهی از به آتش كشیدن دانشگاه و به خاك و خون كشیدن دانشجویان، هیچ‌گونه سخنرانی و یا حركت خاصی صورت نگرفت، چرا كه خانواده‌ی سه شهید مرتب از آنان می‌خواستند كه خونسرد باشند و سكوت كنند.

چون حكومت وقت از آنان تعهد گرفته بود كه نباید برعلیه آنچه گذشته تظاهراتی انجام گیرد.

پس از این مراسم نیز پیامهای تسلیت از جانب دانشجویان و حكمرانان سایر كشورها برای خانواده‌ی شهدا، فرستاده شد كه خانواده‌ی شریعت رضوی نمونه‌ی آنرا دارد.

همچنین شاه برای اینكه بر روی این مسئله سرپوش بگذارد، اعلام كرد كه خانواده‌ی این سه دانشجو اگر بخواهند می‌توانند برای زیارت به كربلا بروند؛ كه پدر و مادر من به درخواست حكومت جواب منفی دادند و با فرستادن نامه‌ی پرگلایه‌ای این درخواست را قبول نكردند.

وی در ادامه خاطر نشان كرد: تا مدتی مصاحبه‌های رادیویی و مباحثی پیرامون این موضوع در مجلات و مطبوعات به چاپ می‌رسید؛ در سالهای اول سه خانواده در مزار این سه دانشجو همدیگر را ملاقات می‌كردند و گویا خانواده‌ی شهید بزرگ نیا به خارج رفتند و اكنون ما از خانواده‌ی شهید قندچی هم خبری نداریم.

بعد از سالهای اول انقلاب، عملا تنها عده‌ی معدودی از دانشجویان متعهد بر سر مزار این سه شهید حضور بهم می رسانند و مراسم مختصری برگزار می شود، در مطبوعات نیز فقط ستون مختصری به این واقعه اختصاص می یابد؛ در واقع آنها سربازان گمنامی هستند كه سالی یك‌بار یاد كوچكی از آنها می‌شود.

حال این سوال پیش می‌آید كه چرا نباید در حال حاضر دانشجویان ما اطلاع دقیقی از روز 16 آذر سال 1332 داشته باشند؟!!

شریعت رضوی افزود:در سالهای اخیر در سالگرد 16 آذر زمانیكه بر سر مزار این شهدا می‌رویم ساعاتی را انتخاب می‌كنیم كه با جوانان مواجه نشویم و مشكلی برای آنان به وجود نیاوریم، توصیه ما به جوانان این است كه به دور از شائبه‌های موجود در حالی كه بخشهایی از تاریخ در حال فراموشی است به تاریخ خود بنگرند و به خاطر بسپارند.

وی در پایان خاطر نشان كرد: مهدی (آذر) در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمد كه دفاع از مرز و بوم انگیزه‌اش بود، او نه ساله بود كه برادر بزرگش علی اصغر شریعت رضوی (طوفان) در سال 1320 در حال دفاع از وطن شهید شد.

آذر هم پس از كودتای 28 مرداد قبل از شهادت به خاطر مبارزات سیاسی علیه حكومت شاه مدتی در زندان باغ شاه زندانی شد، او یك جوان مبارز ملی بود.

ادامه مطلب در بخش مقاله

منبع:http://www.mellimazhabi.org/vizheh/16azar/0712-16azar.htm

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 22:11 1387/09/16
14


1-
شاعر دوخته لب
زندگی فرخی یزدی، شاعر آزادی‌خواه ایران
جان فدای آزادی


آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی
در محیط طوفانزای،ماهرانه در جنگ است
نا خدای استبداد با خدای آزادی
دامن محبت را گز کنی ز خون رنگین
می توان تو را گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال جان فدای آزادی

میرزا محمد متخلص به فرخی در سال ۱۲۶۷ قمری در یزد متولد شد. در ۱۵ سالگی به علت روح آزادی‌خواهی و افکار روشن و شعری که علیه اولیای مدرسه سروده بود، از مدرسه اخراج شد. پس از خروج از مدرسه چون از طبقه متوسط بود، به کارگری مشغول شد. در همان اوان از قریحه تابناک و ذوق سرشار خداداده، اشعاری بکر با مضامین بیسابقه می سرود.
با طلوع مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران، فرخی به آن حزب پیوست و در ستایش آزادی چنین سرود :

قسم به‌عزت و قدر مقام آزادی
که روح بخش جهان است نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آن‌کس
که داشت از دل و جان احترام آزادی

در آن عصر مرسوم بود که در اعیاد، شعرا قصایدی می‌ساختند و در مدح حکومت وقت در روز عید در دارالحکومه می‌خواندند. فرخی با شعری رسما حکومت را به باد انتقاد گرفت ؛

عید جم شد ای فریدون خو بت ایران پرست
مستبدی خوی ضحاکی است این خو نه ز دست
تا آنجا که به صراحت خطاب به حاکم می گوید:
خود تو می دانی، نیم از شاعران چابلوس
کز برای سیم بنمایم، کسی را پایبوس

به خاطر این شعر حاکم یزد بر او غضب کرد و دستور داد تا دهان فرخی را با نخ و سوزن دوختند و او را به زندان انداختند.
در زندان با لبان دوخته مسمطی سرود به نام "ارمغان"، و با مطلع زیر برای آزادی‌خواهان و دموکرات‌های تهران فرستاد ؛

ای دموکرات، بت با شرف نوع پرست
که طرفداری ما رنجبران خوی تو هست
اندر این دوره که قانون شکنی دلها خست
گرزهم مسلک خویشت، خبری نیست بدست
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام

پس از یکی دو‌ماه از زندان فرار کرد و به تهران آمد و در جراید اشعار آب‌دار و مقالات موثر و تندی راجع به آزادی ایران انتشار داد. فرخی در اوایل جنگ جهانی اول به عراق مهاجرت کرد و مورد تعقیب انگلیسی‌ها قرار گرفت. از بغداد به کربلا و از آن‌جا به موصل و از آن‌جا با پای پیاده و از بی‌راهه به ایران رجعت کرد. در تهران ترور شد، اما جان سالم به‌در برد. با قرارداد ۱۹۱۹ به شدت مخالفت کرد و علیه رضا شاه موضع گرفت ؛

کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت
هیچ کس همچو تو بیدادگری یاد نداشت

علی علی , ali_ali200093
علی علی - 22:13 1387/09/16
15
2-خدمات فرخی به فرهنگ و آزادی ایران

فرخی در سال ۱۳۰۰ شمسی روزنامه «طوفان» را منتشر کرد که به علت حق‌گویی و طرف‌داری از ملت در طول ۷ سال انتشار آن، ۱۵ بار توقیف شد. اما فرخی به توقیف آن اعتنایی نداشت و افکار خود را در روزنامه‌های «ستاره شرق»، «قیام» و «پیکار»، منتشر می‌کرد.

عنوان بعضی سرمقاله های وی که لحنی تند و شدید داشت:
"نهضت ملی لازم است"، "مجازات بشر ناقص است"، "مدفن سیروس می لرزد"، "باید تسلیم قانون شد"، "متواضع به قانون محترم است"، "اسلام و آزادی".
با انتشار مقاله ها‌ی آتشین در «طوفان»، این روزنامه توقیف شد. در این مقاله به شدت به کارهای رضاخان و سرکوب آزادی‌خواهان توسط او حمله شد و در آخر مقاله هم آمد ؛ «ما می‌دانیم که در قبال این صحبت‌ها، حبس و تبعید و ضرب و شتم و هر نوع مصیبتی مستور است اما معتقدیم شکست به حق، گواراتر از پیروزی به باطل است.»

با انتشار مقاله‌ی دیگری او را گرفتند و به سرباز خانه‌ای در کرمان تبعید کردند. دو ماه در زندان بود تا بالاخره آزاد شد و به تهران آمد و به مبارزه ادامه داد. روزنامه‌ی طوفان فرخی، یکی از بهترین روزنامه‌های ایران بود که با اشعار و مقاله‌های تند و صریحش مورد توجه مردم ایران قرار داشت. مردم بسیاری از اشعار او را حفظ بودند ؛

شب چو دربستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم



در سال ۱۳۰۷ به نمایندگی یزد در مجلس انتخاب شد و یکی از دو نماینده اقلیت مجلس را تشکیل داد. چه که از اقلیون دیگر کسی را در مجلس باقی نگذاشتند. در مجلس دائما فحش می‌شنید و حتی یک‌بار زمانی که داشت علیه یکی از وزرای نظامی کابینه صحبت می‌کرد، یکی از نماینده‌ها جلو آمد و به صورت او کوبید که خون از دماغش جاری شد. فرخی بعد از این اعلام کرد که امنیت جانی ندارد و گفت در کانون عدل و داد (مجلس) که این بلا را بر سر من می‌آورند، دیگر معلوم است در بیرون چه به روزم خواهند آورد. چند شب وسایل زندگی و رخت‌خوابش را به مجلس آورد و چند روز در مجلس به سر برد، تا این‌که مخفیانه از تهران خارج شد و به مسکو رفت.

در آن‌جا به دلیل انتقاد از رژیم کمونیستی نتوانست در مسکو بماند و به برلین رفت. در برلین از تعقب افکار آزادی‌خوا‌هانه‌ی خود دست برنداشت و در مجله پیکار بر علیه حکومت استبدادی ایران مقالاتی را نوشت.
در این گیر و دار، تیمورتاش وزیر کابینه به برلین رفت و با فرخی ملاقات کرد و به وی از طرف شاه اطمینان داد که به ایران بازگردد و بدون دغدغه به سر برد. شاعر خوش قریحه و آزادی‌خواه فریب خورده و از طرفی به علت تهی‌دستی نتوانست در خارج به ‌سر برد و با پای خود به سیاه چال بازگشت.

با آمدنش به تهران دستگیر شد و به زندان افتاد. بیش از یک‌ سال در زندان بود که در سال ۱۳۱۶ با خوردن تریاک تصمیم به خودکشی گرفت و این رباعی را به خط خود روی دیوار زندان نوشت ؛

زین محبس تنگ درگشودم و رفتم
زنجیر ستم پاره نمودم و رفتم
بی‌چیز و گرسنه و تهی‌دست و فقیر
زان‌سان که نخست آمده بودم رفتم

پاسی از شب نگذشته بود که زندان‌بان حال او را درمی‌یابد. پزشک را خبر می‌کند و فرخی از مرگ نجات پیدا می‌کند. وی به خاطر "اسائه‌ی ادب به مقام سلطنت" به ۳۰ ماه زندان محکوم شد و در طول محکمه هیچ نگفت و در آخرین جلسه این جمله را بر زبان راند که ؛ «قضاوت نهایی با ملت است» و حکم را امضا نکرد.
در زندان با وجود آن‌که به شدت محتاج لباسی برای سرما و نیازمند تکه نانی برای سیر کردن خود بود و آرزوی یک لحظه استشاق هوای آزاد را می‌کشید، از راه خود دست برنداشت و اشعار زیر را سرود ؛

پیش دشمن سپر افکندن من هست محال
در ره دوست گر آماج‌گه تیر شوم
و ...
بی‌گناهی گر به زندان با حال تباه
ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست

زندان‌بانان گزارش دادند که فرخی در زندان شعر می‌گوید و بین زندانیان پخش می‌سازد. پس او را به انفرادی منتقل کردند و لباس و حمام و سلمانی و خوراک و سیگار را از او گرفتند تا بمیرد. این سختی‌ها چنان او را در تنگنا گذاشته بود که مرگ را بزرگ‌ترین سعادت می‌دانست.

بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود
مرگ را هر روز می‌دیدم در نقاب زندگی
و ...
ای عمر برو که خسته کردی ما را
ای مرگ بیا ز زندگی سیر شدم
و یا ...
فرخی چون در زندگانی نیست غیر از درد و غم
ما دل خود را به مرگ ناگهان خوش کرده‌ایم
و یا ...
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آن‌چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

تا این‌که روزی در غذایش سم ریختند، اما فرخی فهمید و آن‌را نخورد. سرانجام به دستور رضاخان و با آمپول هوای پزشک احمدی، به زندگی این بزرگ‌مرد تاریخ شعر ایران خاتمه داده شد.

روزنامه‌های آن زمان مرگ او را این‌چنین روایت کردند ؛ «فرخی را شبانه از زندان به مریض‌خانه بردند. در آن‌جا پزشک احمدی و سرهنگ نیرومند رئیس زندان و چند جلاد دیگر حضور داشتند. چند نفر او را روی تخت خواباندند و دست و پایش را محکم گرفتند تا مقاومت نکند. پزشک احمدی آستین‌هایش را بالا زد. هنگامی که دژخیمان شاه بر او هجوم آوردند و در آن لحظات مرگ، باز از پا ننشست و فریاد برآورد که ؛ «هرگز دل ما زخصم در بیم نشد / در بیم ز صاحبان دیهیم نشد / ای جان به فدای آن‌که پیش دشمن / تسلیم نمود جان و تسلیم نشد.» دهانش را گرفتند و احمدی سرنگ پر از هوا را در رگ او خالی کرد. کم‌کم در حالت آن شاعر خفقان ایجاد شد. به خرخر افتاد و رنگش مانند قیر سیاه شد. تشنج کرد و سرانجام بی‌جان شد.» (روزنامه «ستاره»، شماره ۱۷۱۵، مورخه ۵/۱۱/۱۳۲۲)

مرگ او ضربه‌ای سهمگین بر پیکر ادبیات و شعر ایران وارد آورد، چه که قرن‌ها می‌گذرد تا چنین افرادی پا به عرصه‌ی ظهور بگذارند. وی از معدود پاک مردان روزگار ماست که از تمام علائق مادی و تجملات زندگی دست شست و شجاعانه به استبداد حمله برد و جانش را در این راه گذاشت. شکنجه و زندان و انفرادی و حتی مرگ باعث نشد تا از راهش دست بکشد و با استبداد سازش کند. نام او بر بلندای تاریخ آزادی ایران، سال‌های سال می‌درخشد و راهش ادامه داده خواهد شد.
به قول ولتر ؛ «حقایق را بگویید و مردم را آگاه سازید، ولی مطمئن باشید که کشته خواهید شد». به راستی که فرخی یزدی مرغ حق شبستان تاریخ ایران بود.
منابع :
(۱) دیوان فرخی یزدی، گردآوری شده توسط حسین مکی.
(۲) گذشته چراغ راه آینده است، نشر جامی

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.